مخدومقلی در جستجوی عشق

مخدومقلی در جستجوی عشق
تهیه ونگارش از عبدالکریم «آیدینگ»

در همه جا آرامش و خاموشی حکمفرمائی میکرد. شب رو به اختتام و سحرگاه نرمک نرمک سرگرم دمیدن بود. دولت محمد آزادی به خواب عمیق فرورفته بود. ناگهان بانک خروس به هوا بلندشد و دولت محمد آزادی از جای پرید و با احتیاط سر خود را بالای بالشت گذاشته و زیر لب می گفت: کجا بود این درخت با این بزرگی؟ قبلا من اورا ندیده ام و یادم نیست چه زمانی آن را شانده ام؟ باز دقیقه ای سکوت اختیار نموده لبان وی به حرکت در می آید. همان زمزمه و فکر و خیال: عجبا! او چطور رشد و نمو کرده و چقدر شاخه های زیاد دارد؟ پر از میوه های رنگارنگ! دوباره سکوت برقرار می شود و اندکی بعد سردادن نجوائی دیگر: «چه درخت عجیبی؟ چه وقت غرسش کرده ام. بازهم بانگ خروس «ئو ئو، ئوئووووووووو!».

دولت محمد آزادی آرام آرام چشم های خودرا گشود و نگاهی به دور وبر خود نمود و ناخود آگاه مثل فنر از جای پرید وبا پای برهنه به سوی دروازه حویلی دوید. دفعتاً ایستاد و متوجه شد نه درختی و نه میوه ئی. دست و پایش سست شده بود و میلرزید. سر خود را به پائین انداخته به فکر غرق شد. بعداً سر را بلند نموده چشم هایش را با دستان مالید و پاک کرد. یک بار دیگر به دروازه حویلی چشم دوخت ودقیق متوجه شد که در این دور و بر درختی وجود ندارد. همانطور به آرامی و غرق به فکر بطرف برنده حرکت کرد. در این اثنا صدای بلند و مطبوع (الله اکبر…) موذن قریه (حاجی غوشان) را به لرزه درآورد.

دولت محمد آزادی رو به آسمان نموده دست به دعا بلندکرد: ای بار خدایا!

تو بزرگی وتوانائی، خیر و فلاح نصیب من گردان! طنین خوش آذان محمدی همانطور در سراسر قریه پخش شد. دولت محمد آزادی غرق فکر نزدیک فواره آب نشست و با دقت به آب نگاه کرد و انعکاس چهره پر چین خود را در آب دید. ریش سفیدش به چهره جسورش روشنی می افگند. دوباره تکرار کرد « الحمد لله» خدا را شکر، آنچه خواست توست موجب رضای ما است. کف دست خود را به آب فرو برد و انعکاسات چهره اش در لابلای امواج کوچک آب ناپدید گردید. طهارت بجا آورد وبا التجاء به درگاه آفریدگار یکتا آمادگی به نماز گرفت.

پس از ادای نماز هم دولت محمد آزادی آرامش نداشت. خواب عجیب وغریبی راکه دیده بود اورا به فکر می افگند. از خوابی که دیده بود حظ می برد وسراسر وجودش را احساسی لذت بخش احاطه کرده بود. هرقدری که درمورد خواب خود فکر میکرد، تعبیر درستی به آن پیدا کرده نمیتوانست و اگر پیدا هم میکرد باورش نمی آمد که در خواب چنین چیز هائی بوده میتواند. در داخل حویلی این طرف وآن طرف قدم زد تا بالآخره صبح دمید و آفتاب از عقب کوه ها نمایان گشت.

آزادی قبل از وقوع این حادثه معمولا به راحتی لباس می پوشید و نزد استاد می رفت. اما این بار با عجله زیاد سوی استاد شتافت وحتی خود نفهمید که چگونه راه را طی کرد. وقتی به حال آمد که در برابر استاد زانو زده وبا اشتیاق تمام خوابی راکه دیده چنین حکایت میکند:

استاد!

در خواب درختی را در پیشروی خانه خود دیده ا م که دارای هفتاد شاخه بوده و هر شاخه اش یک نوع میوه داشته و از شاخ و برگ های آن ترنم آهنگ خوش به گوش میرسید.

از آن لحظه آرام نمیگیرم استاد، تعبیرش چه باشد؟ استاد با لبخند به ریش دراز و سفید خوددست کشید در حالیکه مثل گل می شگفت نگاه عمیقی به دولت محمد آزادی نموده گفت: « تبریک میگویم پسرم، خوشبختی برایت لبخند میزند، برو و شکرخداوندگار را بجا آر، عنقریب خداوند پسری را برایت هدیه میدهد که دارای هفتاد پیشه خواهد بود که از هریک آن مردم نفع خواهند برد.

همان بود که سحر گاهان بهار سال 1146 هجری قمری صدای نوزادی در خانه دولت محمد آزادی واقع در قریه (حاجی غوشان) ترکمن صحرا، 15 کیلومتری شهر گون آباد طنین انداز شد و فضای خانه را خوشی و سرور فرا گرفت. او سومین فرزند از جمله شش طفل خانواده بود و یگانه خواهر این اطفال زبیده نام داشت.

دولت محمد آزادی آذان داد و دعای خیر به حق نوزاد نموده وی را مخدوم قلی نامید. مخدوم قلی تحت حمایت و پرورش والدین بزرگ میشد و با گذشت هرروز چیز هائی از پدر می آموخت. آزادی حـــرف به حـــرف قوه بیان، سواد، قرائت قرآن، ادای نماز، عنعنات ورسوم اجتماعی، اخلاقی ومذهبی را به مخدومقلی آموخت. مخدوم قلی با وجود مصروفیت به چوپانی وزرگری، خواندن کتاب هارا نیز فراموش نمیکرد.پس از مرگ پدر مخدومقلی مرثیه ئی را مرقوم داشت که در آن گفته می شود:

پدر – معلم ورهنمای وی بوده است. فلهذا با عشق و علاقه فراوان درباره پدر نگاشته ووی را به القاب: «زبان مردم، مشوق روح، صاحب قران، شرف وایمان، سلطان شهر، آذان منبر، ریحان باغ وبستان وآزادی» خطاب نموده است. حین استعمال تخلص پدر (آزادی) که مفهوم استقلال را میدهد. با اندوه فراوان می نویسد که بعد از مرگ پدر استقلالیت خود را ازدست داده است.

دولت محمد آزادی که در میان مردم به نام غارری مولا (ملای پیر) شهرت داشت، نخستین مرشد مخدومقلی بود. زیرا اوبود که تحصیلات علوم، حقوق، تعلیم وتربیه، دین و مذهب، ادبیات ونظم را به مخدومقلی آموخت. در عین حال وی خطیب، معلم، امام قریه، بزرگ وریش سفید قوم بود. چنانچه زمانی که نمایندگان قوم به افغانستان نزد احمد شاه درانی فرستاده شدند دو پسر دولت محمد آزادی به نام های عبدالله و محمد صفاء شامل گروپ بودند. از قضا در مسیر راه هردوی آنها به قتل میرسند و هرگر برنمیگردند. مرگ برادرانش مخدومقلی را در سوگ می نشاند وخاطر پریشان خودرا با اشک وآه در قالب شعردر می آورد که ترجمه اش چنین است:

تقدیر بی رحم و زمان ناهمگون
بی خبر از دوست و برادر زدست گردون دون

عاری از خیال پرستی چشمم به راه شان
مدت هاست محرومم ازدیدار شان

دلم تنگ وغصه فراوان است
سیل اشکم فراگیر زمین وآسمان است

با توجه به اشعار مخدومقلی درباره «منگلی» معشوقه اش بعضی ها به این عقیده اند که مخدومقلی عاشق او بوده مگر وصال برایش میسر نگردیده و بر خی میگویند که او با منگلی عروسی کرده ، ولی با گذشت اندک زمانی منگلی وفات نموده است. گروه سومی چنین فکر میکنند که منگلی صرف خیال وتصور او بوده و مخدومقلی عاشق حقیقت وذات یکتا بوده است.

بسیاری از مخدومقلی شناسان به این عقیده میباشند که بعد از کشته شدن محمد صفا برادرش، خــانم وی «آق غیز» نامه را به عقد نکاح مخدومقلی در آورده اند. چنانچه اشاره هائی در این مورد در اشعار مخدومقلی صورت گرفته است.

در رابطه به آموزش و آشنائی مخدومقلی به نظم اکثر محققین به این نظر متفق اند که آشنائی مخدومقلی به نظم به وسیله پدر صورت گرفته است. زیرا پدر وی (آزادی) شاعر بود و یگانه شخصی که در محافل شعر و ادب اشتراک ورزیده به اشعار پدر گوش فرا میداد، پسرش مخدومقلی بوده است. از جانب دیگر در آن آوان آموزش اشعار فارسی در مدارس ودر حلقات مذهبی رایج بود وبخصوص آموزش گلستان و بوستان سعدی در تمامی اکناف و اطراف نه تنها خراسان، بلکه مورد پذیرش در ترکستان وچین هم بوده است چنانچه موضوع هم اکنون نیزکم وکاست مورد توجه قرار دارد.

با توجه به این مسئله که دولت محمد آزادی خود نیز شاعر بود، میتوان تصور کرد که آثار منتخب اشعار ایرانی و ترکی در منزل آنها موجود بوده و مخدومقلی در طفولیت از نزدیک با این آثار سرو کار داشته است. ولی پس از مرگ پدر شخصی به نام (نیاز صالح) سمت استادی علوم و (دوردی شاعر) سمت مربی مهارت های منظوم وی را داشته اند.

آزادی زمانیکه حیات داشت، مخدومقلی را جهت فراگیری علوم به مدارس بخارا وخیوه فرستاد. چنانچه خودش نیز در این مدارس آموزش دیده بود. وی مخدومقلی را به این شهر ها نه تنها به منظور آموزش، بلکه غرض آشنائی با آموزکاران ورزیده و مراکز علمی مهم اعزام می نمود. چنانچه مخدومقلی ابتداء در مدرسه «ادریس بابا» منطقه قزیل ایاق ولایت لباب در شرق ترکمنستان فعلی (شهر خلج) به آموزش علوم پرداخته و بعدا بالترتیب در مدرسه «گوگلداش» بخارا و «شیرغازی» خیوه آموزش دیده است. هر دو مدرسه اخیر الذکر در قلمرو ازبکستان فعلی قرار داشتند.

حادثه مُهمی که در ایام آموزش مخدومقلی در مدرسه رخ داد همانا آشنائی وی با مصاحب خردمندی موسوم به نوری کاظم بن ماهر می باشد که از ترکمن های سوریه بوده وغرض آموزش به بخارا آمده بود.

مخدومقلی به تدریج تحصیلات ابتدائی خودرا به اتمام رسانیده وبه درجه عالمیت نایل آمده است. به هر اندازه ای که در آموزش پیش میرفت بهمان اندازه عطش وی افزونتر میشدوشعله های اشتیاق و هوس آموزش از درون وی هرچه بیشتر زبانه می کشید.بدین لحاظ او همیشه سعی میکرد تا بر ابهامات فایق آید و بالآخره همه ابهامات بروی آشکار می گردد.

طوری که میدانید آموزش نیز مانند نور بوده وهمواره در فواصل زمانی ومکانی افزایش یافته و پراکنده گردیده باعث پیدایش اشعه و پرتو جدید و خاموش ناشدنی در تارکی ها میگردد. عقل ودرایت انسان نیز دائما درصــدد کشف یک شی جدید میباشد وتا زمان نیل به آن شی وکشف اسرار آن آرام نه نشسته به تلاش های خود ادامه میدهد.

جهت توضیحات بیشتر خانه تاریکی را مثال می آوریم. در ابتداء صرف یک سوال پیدا می شود واین سوال امکان دارد چنین باشد: «در درون این خانه چه چیز هائی موجود خواهدبود؟» اما وقتیکه چراغ را روشن می نمائیم همه چیز نمایان میگردد. به طور مثال در آن خانه کم از کم بیست نوع جنس موجود است. در این صورت یک نه، بلکه چندین سوال در مورد هریک از این اجناس پیداشود. مانند: این چیست؟ برای چه است ؟ وغیره…. ویا اینکه با روشن نمودن چراغ جواب سوال اول را در می یابیم، ولی یکجا با دریافت جواب حد اقل بیست سوال دیگر درذهن ما خطور خواهد نمود.

با افزایش معلومات ما، چیزیکه هنوز نمیدانیم نیز افزوده میگردد. فلهذا از ادوار قدیم نقل قول می نمایندکه: سرحد دانش در جائی قرار دارد که انسان درک کندکه چیزی نمیداند. شاعر دانشمندی گفته است:

«دانش من به جائی رسیده که درک می نمایم هیچ چیزی را نمیدانم».

همه دانشمندان جهان بالاخره به این نکته پی می برند. عمر خیام ریاضی دان بزرگ، ستاره شناس و فیلسوف مشهور خراسان زمین نیز بالاخره به این نتیجه رسیده و این حقایق را آشکار ساخته است که امکان دارد به همین دلیل مخدومقلی اورا گرامی میداشت. چنانچه در یکی از اشعارش آرزو میکند که کاش درقطار پیش قراولان ادبیات فارسی چون خیام وسایرین قرار میداشت.:

ابو سعید، عمر خیام، همدانی
فردوسی، نظامی، حافظ پروانی
جلال الدین رومی بلخی، سعدی و جامی
کاش در قطار ایشان میبودم شامل

دانشمند واقعی و لبریز در برابر سوالات متعدد قرار میگیرد وجهت دریافت طرق جدیددر پرتو دانش در تلاش می افتد و در نتیجه در انتخاب راه درست با پرابلم های عدیده ای مواجه میگرددکه این مرحله به نام «وادی خرد» نامیده می شود. دانشمندانیکه به درجه مذکور نایل آمده اند به پیر ومرشد باتجربه ومجرب محتاج می شوند تا این وادی را با امن وامان طی کنند. مخدوم قلی میگوید ، آنا نی که بدون مرشد این راه را آغاز می نمایند ، شیطان ایشان را فریب داده وگمراه می گرداند.

مخدوم قلی نیز با نیل به این مرحله در جستجوی مرشدی (رهنمای مذهبی) می شود تا به کمک آن به بیراهه نرود وگمراه نگردد. مخدومقلی در خواب رهنمای روحانی واقعی خودرا پیدا نموده وقدم درراه طریقت میگذارد. وقتاکه در خواب و خیال ویا با وحی صریح مرشد حقیقی خودرا پیدا نمود ، مردی دست مخدومقلی راگرفته در جمع عیاران میبرد و آنهارا یکایک به وی معرفی می نماید ویک پیاله شراب عشق به او تعارف میکند ومی نوشاند. آن مرد حضرت علی کرم الله وجه بوده است. مخدومقلی در شعر خود در این باره میگوید:

نیمه شب خواب بودم، چهار سوارآمدند ، گفتند برخیز
به تو پیام آوردند، به آنها نگاه کن
آنجا پهلوانان آمده اند،
اینجا کسی که دستت راگرفت ، علی نشسته است
علی دستم گرفت وچیز نامعلومی برسرم ریخت
گفت: از دنیای فانی پاک دست بشوی

در ختم این واقعه علی به امر پیامبر جامی را به دست مخدومقلی میدهد تا بنوشد. بعد از نوشیدن جام مخدومقلی به عالم خیال غرق می شود وپرده های نامرئی جهان پیش چشمانش به اهتزاز در می آیند. همان بود که مخدومقلی به اسرار جهان پی میبرد. او نام های خضر، بریده اسلمی، سلمان و دیگران را بمثابه نوشیدگان آب حیات و « شراب عشق » به یاد می آورد.

بعید از امکانات نخواهد بود که مخدومقلی بعد از وقوع این حادثه تصمیم گرفته تا غرض آشنائی با شیوخ و دانشمندان کشور های دیگر عزم جهانگردی را نموده است. به این منظور او یکجا بادوست خود نوری کاظم اقدام به سفر هند میکند وازطریق شهر های مهم ایران ، افغانستان که در مسیر راه قرار داشتندبه هندوستان سفر نموده واپس به بخارا وخیوه بر میگردند.. در این مسافرت که شش ماه طول میکشد تجارب زیاد اندوخته واکنون او مخدومقلی دیروزه نبوده ، بلکه مخدومقلی دارای تجارب غنی با جهان بینی وسیع با بحری از تفکر وهمراه با اندیشه های صوفی گرایانه است. انکشاف روحی وفکری وی را در شعری که بعد ازسفریادشده سروده میتوان درک نمود:

ای دلبرمن ، تو کیستی ؟
هیچگاه به دیدار تو مشرف نشده ام، آخر بگو توکیستی؟

انکشاف روحی مخدومقلی تا مرحله برگشت از مسافرت استوار وپایدار بوده مگر پس از برگشت از مسافرت او زیر بار مناسبات عشقی رفته جهان را فراموش میکند. چنانچه میگوید:

لشکر عشق وطن هوش ازسرم می برد
عقل ویران میشود ومن دیوانه میگردم

آنگاه او، غرض رهائی از گیرودار دنیوی (جنجال های جهانی) تخلص (فراغی) را برای خود بر میگزیند یعنی «فارغ از جهان».:

ای مخدومقلی ؟ نامت به فراغی تعویض شد
ازجهان فارغ شدی وازوی بریدی

مخدومقلی رویائی راکه دریکی از شب های جمعه دیده چنین بیان میکند: «در حال پرواز به آسمان ها بودم و راهی را که طی می نمودم همانند شیر بود، باغ سرسبز و قشنگ با انواع میوه های لذیذ، گل های رنگارنگ و بلبلان خوش الحان، در وسط باغ فواره ئی از مرمر سفید با آب شیرین ونوشیدنی مثل آب حوض کوثر قرار دارد. در چمن باغ چهل تن ها نشسته ومصروف نوشیدن شراب عشق الهی اند. در حلقه ایشان داخل وادای احترام میکنم. آنها جواب سلام مرا داده اشاره می نمایند که بنشینم.جامی از شراب عشق دست به دست به من رسید که با نوشیدن آن رابطه ام با جهان کاملا تغییرنمود ، آهنگی دلنشین به گوشم زمزمه میشد ونوازشم میداد، روحم غرق عشق گردیدواز همان لحظات آتش عشق سوزان در قلبم شعله ورشد».

فراغی پس از این خواب عجیب در همه جا وهمه وقت در جستجوی معشوق بود. خدا جوئی وی تا حدی اوج گرفت که در همه حال تمثال اورا می پالید ودیوانه وار آرزوی وصال وی را می نمود. خاطر آزرده ودرد ورنج های نهانی خودرا نمیتوانست به همه گان قصه کند ، زیرا کم بود کسانی که اورا درک کنند.

مخدومقلی خود در این باره میگوید: « آن که درد عشق را تحمل نکرده باشد، حرف های من بالای آن تاثیر نخواهدداشت». او می افزاید انسانیکه درد عشق را دیده آرام بوده نمیتواند، آنکه لذت عشق الهی را چشیده باشد به راحتی میتواند رخت از این جهان بربندد ، دوستان! اگر طبیب دانشمند است درد مرا احساس خواهد کرد.

به این ترتیب مخدومقلی به کلی خودرا فراموش وترک دنبا می کند ودر نهایت باخود میگوید:

«ای مخدومقلی! آنکه درراه عشق غرق شد به ساحل برنمیگردد».

مخدومقلی صرف خداوند یکتا را محبوب خود میداند واورا پرستش میکند. اما بسیاری آن را درک نمی کنند. او بدرستی میداند که خوانندگان اشعار وی می پرسند: کیست این محبوب؟ دارای کدام علایم است، درکجا خواهد بود صدها وهزار ها سوال دیگر.

او گاهی از خود نیز چنین سوال هائی را میکند. نه به خاطر اینکه جواب آنهارا نمیداند، بلکه به خاطر ی که تصمیم دارد تا خطاب به محبوب یگانه بگوید:

ای دلبر من!
هیچگاه ترا دیده نتوانستم، بلبل هستی، مهتاب هستی، کی هستی؟
خاطرم پریشان است، غرق در فکرت
گل بوستا نی،
آخر کی هستی؟
آقا ستی، مالک هستی یا شخص ساده
شب هستی، روز هستی یاکه سال هستی
آفتابی یا مهتابی، آخر کی هستی؟
شب تار یا عنبر یا که مشک هستی
نمیدانم خود بگو آخر کی هستی؟

واقعاً مسئله مهم، عشق خدا – یعنی چه؟ آیا انسان چگونه میتواند چیزی یا کسی راکه نمی بیند، عاشق شود؟ چگونه آن را با زیبائی های طبیعت ترسیم می نماید. همه زیبائی های اورا دانسته ودرک نموده در همه جا ونزد هرکس وصف اوکند. واقعا این زیبایی در کجاست؟ زیبایی زلفان سیاه او که مانند شب یلدا ست. چگونه مخدومقلی عاشق اوشد و تا چه حد از فراق و جدائی اورنج میبرد که ناخود آگاه اشک از چشمانش سرازیر می شود وزارزار گریسته برخلوت فایق می آید ؟.

جهت توضیح این مطلب لازم می افتد نخست توضیح مختصری درباره عشق، ماهیت عشق ودلدادگی صورت گیرد.میدانیم که دوستی عمیق وقوی وتمایل متقابل «عشق» نامیده می شود. یعنی در صورتیکه انسان چیزی یا کسی را بیش از حد نورمال دوست داشته باشد، دائم ودر همه جا در جستجوی آن باشد ، همیشه در فکر او غرق بوده از قیافه وسیمای وی حض ببرد وخوشحال شود، در عدم حضور وی نگران بودن که عاشقان را پیشه چنان باشد.

چگونگی چنین عشقی در مقایسه باسایر عشق ها مانندعشق به وطن، عشق به وظیفه خاص ویکشی مخصوص عشق به طبیعت، ثروت، موسیقی خاص، شخص خاص وغیره متفاوت بوده خیلی مهم واز ته دل میباشد.

زیبائی عمده جهان عبارت عشق درروی زمین یعنی عشق زن ومرد باهمدیگر، نیرو ئیکه از روابط شهوانی وروحی بین دونفر ایجاد میگردد، میباشد. وقتاکه دونفر واقعا همدیگررا دوست داشته باشند لذت وزیبائی به مرحله میرسد که این دو مانند یک جسم شده ، اندیشه واحساس آنان نیز یکسان خواهد بود. این در حالی است که ایشان مکمل یک دیگر بوده قرابت احساس ،ادراک وروابط آن دو نیرومند تر میگردد.

در صورتی که دو دلداده همدیگر را دوست داشته باشند لحظه ئی خودرا از همدیگر جدا احساس نمیکنند. به طور مثال عاشق در هر جا که باشد معشوقه همیش باوی میباشد. بدین معنی که همیشه در فکر وخیال او بوده حتی اگر در کنارش قرار نداشته وبه مسافه صدها وهزار ها کیلومتر دور هم باشد، این نزدیکی آنقدر قوی است که حتی عاشق درهر حالتی قرار داشته باشد با معشوقه صحبت نموده وی را پیش نظر خود مجسم میسازد.مثلا وقتاکه منظره قشنگی را تماشا می نماید. از صمیم قلب معشوقه را مجسم ساخته میگوید چقدر قشنگ است. ویا در صورت ایستادن در برابر ویترین مغازه همه چیز قشنگ را به چشم عاشقانه می نگرد ومیگوید رنگ این پیراهن برای معشوقه ام می نشیند. همین ترتیب تمامی خاطرات معشوقه در قلب عاشق نقش می بندد ، آن هم بخاطر عشق پاک وگران بها ، حتی کوچکترین خاطره که برای معشوقه ارزش واهمیتی هم نداشته باشد برای او خیلی مهم جلوه نموده وبا دیدنش آرامش پیدا میکند. در صورتیکه جهت نیل به هدفی خاص به جائی رفتنی باشد و دوراه مشابه دربرابرش قرار گیرد ، بطور حتم راهی راکه خاطرات معشوق در آن باشد ، انتخاب می نماید. همین طور در انتخاب پیشه و مفاد خاص حاضر به ترک خانه وکاشانه اش شده خواب را به خود حرام دانسته از معشوقه دست بردار نمی شود.

در مدارج عالی عشق، عشاق تابع قلب های شان گردیده احساس شان بر عقول فزونی می نماید.چنانچه در بسیاری موارد در صورت حکم عقل به کدام کاری معقول، اگر پای محبوب درمیان باشد احساس پیشی گرفته به انجام کارنا معقولی مبادرت می نماید وهیچ توجهی به عقل ومنطق نمیداشته باشد. در حالیکه خود میداند که این کار نا معقول است بازهم میگوید دلم خواست چنان کردم.

توصیف عشق حقیقی در سروده های مخدومقلی فراغی چنین منعکس میگردد:

آتش عشق سراسر قلبم را فرا گرفته
چیزی از من ساخته نیست
آنگاه که عشق غلبه میکند
عقلم از دست می رود

ویا اینکه میگوید:

قلبی راکه شیرینی ولذت عشق ویران کرده باشد
دیگر آرام نمیگیرد وآرام شدنی نیست

از این توضیحات چنین بر می آید که مناسبات عاشق ومعشوق را رابطه عاشقانه می نامند. حالا فکر کنید به هر اندازه که این رابطه قوی و نیرومند باشد وبهر اندازه که معشوق عاقل، حساس، زیبا، مدرک ومهربان باشد ، این عشق قوی بوده واحساسات عاشق را بر می انگیزد.

اکنون که ما اندکی مفهوم موضوع را درک کردیم خواهیم دید که عشق چگونه آغاز میشود. یعنی انسان چگونه عاشق میشود وکسی را دوست میداشته باشد.آیا این حالت به خودی خود ظاهر می شود؟ مسلماً که نه خیر. بدون شک عشق در نتیجه آشنائی پیدا می شود. بسیاری امروز عاشق خواهند بود. شاید قبلا همدیگررا در جائی ندیده وهیچ چیزی در مورد همدیگر نمیدانند. اما وقتیکه با همدیگر آشنا میشوند. با آزمودن احساس همدیگر وآشنائی باکرکتر وعلاقه مندی های همدیگر ، آهسته آهسته باهم نزدیک می شوند.

دوستی پس از آشنائی آغاز میگردد وهر قدریکه این آشنائی قویتر گردد الفت زیاد می شود. چرا انسان عاشق خداوند شده نمیتواند؟ البته در صورتیکه انسان به اندازه کافی در مورد خداوند معلومات نداشته باشد یعنی دانش ودرک آن در مورد لایزال بودن خداوندناچیز باشد هیچگونه احساسی درباره نخواهد داشت. اما درصورتی که در مورد رحیم بودن وشکیبائی ذات اقدس که با نیروی مواظبت مارا بسوی خود میکشاند ، بدانیم وبدرستی درک کنیم درینصورت احساس وعشق ما نسبت به قادر متعال افزایش یافته ومسئله موجودیت عشق در میان خداوند وانسان برای ما برملاء خواهدشد. اینجاست که عشق میان خداوند وانسان برای کسانی میسر شده میتواندکه موضوع را کاملا درک ودر قلب های شان جرقه عشق تولید شده باشد.

به این ارتباط مخدومقلی چنین نظری را ارایه میدارد:

« کسی که عشق لیلی قشنگ را درک نکند، از عشق دیوانه وار چیزی بدست نمی آورد».

عرفان به معنی درک کردن است و عارف کسی است که از علم عرفان درک قوی داشته باشد.واین علمیست درباره درک خداوندگار باقلب عارف،آنکه از ابتداءباتفکر درراه درک خداوند قرار میگیرد و آنگا هی که بمدارج عالی این علم میرسد (فقیه) نامیده می شود. وآنکه سعی مینماید تادانش خودرا در عمل پیاده نماید وفهمیده باشد که این جهان فانی است ورفاهیت مادی ارزش ندارد ، ترک دنیا میکند وچنین اشخاص را (زاهد) گویند.

در عین حال وقتیکه انسان بداند عقل وی قادر به درک کامل خداوند نیست ، تلاش می نماید تا اورا با دل وجان درک کند. آنکه قلباً خداوند را درک واحساس می نماید (عارف) نامیده شده واین آغاز (عرفان) میباشد.

مخدومقلی سعی و تلاش زیاد کرد تا به آغاز این راه برسد. بالاخره آفتاب عرفان با شعله هایش اورا منور ساخت. آنچه ما در دیوان های مخدومقلی مشاهده می کنیم ، به هیجان واضطراب وی که در آغاز راه مواجه گردیده ارتباط می گیرد. در جائی که او گاهی غرق اسکیتیزم (زهد) وگاهی هم غرق میستیشیزم (عرفان) میگردد.

هم اکنو ن پس از چنین توضیحات، ما اشعار مخدومقلی را که به شیوه (عرفان) به رشته تحریر درآمده، بهتر درک کرده میتوانیم. همانطوراز درک وباخبری (عارف) درباره خداوند که باتجارب خود کسب نموده نه با علم، آگاه می شویم. (عارف) خداوند را باتمام وجود خود احساس میکند که در حقیقت این احساس تجربه شخصی او بوده ومختص به خودوی بوده. و نباید بدیگران واگذار شد.این احساس وقتی بدیگران انتقال شده میتواند که آن دیگر نیز این احساس را بدرستی درک وتحمل نموده بتواند.همینطور این احساس برای بسیاری از اشخاص نا آشنا بوده وعارفان در مراحل معین تلاش می نمایند تا با استفاده از نزدیک ترین احساس انسانی مانند عشق ، فراق ودلبستگی، آن علاقه وجذبه روحی وعشقی به خداوند را با تجارب واندوخته های شان توضیح دهند.

مخدوم قلی پس از برگشت ازهند مدت زمانی را در مدرسه شیرغازی خیوه سپری می نماید. ولی دیری در آن نمی پاید، زیرا او حالا عاشق شده ومیخواهد در کنار معشوقه اش باشد وهمان بود اثاثیه خودرا جمع آوری نموده با مدرسه ، دوستان وآشنایان وداع وعازم وطن میگردد.

به این ارتباط در سروده های آن این سطور را میخوانیم:

سه سال تمام باتو بودم
باتو نان ونمک شـــدم
زمستان سرد وبهاران شگوفان
خدا حافظ شیـــرغازی قشنگ

مخدومقلی در سال 1204 هجری قمری (مطابق 1790 میلادی) به عمر 57 سالگی داعی اجل را لبیک گفته ودر قریه (آق توقای) در جوار مقبره پدرش به خاک سپرده شده که در مسافه 120 کیلومتری شهر گنبددر نزدیکی دریای اترک قرار دارد. اشعار زیادی بزبان ترکمنی از این عارف بزرگ به میراث مانده است.

نوت: این مقاله برای اولین بار در ویبسایت مولوی بلخی (RumiBalkhi.Com) به نشر رسیده است.

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.