Lament of the Reed by Rumi – بشنو از نی

Lament Of The Reed

Listen to the story told by the reed,
of being separated.

“Since I was cut from the reed bed,
I have made this crying sound.

Anyone apart from someone he loves
understands what I say.

Anyone pulled from a source
longs to go back.

At any gathering I am there,
mingling in the laughing and grieving,

a friend to each, but few
will hear the secrets hidden

within the notes. No ears for that.
Body flowing out of spirit,

spirit up from body: no concealing
that mixing. But it’s not given us

to see the soul. The reed flute
is fire, not wind. Be that empty.”

Hear the love fire tangled
in the reed notes, as bewilderment

melts into wine. The reed is a friend
to all who want the fabric torn

and drawn away. The reed is hurt
and salve combining. Intimacy

and longing for intimacy, one
song. A disastrous surrender

and a fine love, together. The one
who secretly hears this is senseless.

A tongue has one customer, the ear.
A sugarcane flute has such effect

because it was able to make sugar
in the reedbed. The sound it makes

is for everyone. Days full of wanting,
let them go by without worrying

that they do. Stay where you are
inside sure a pure, hollow note.

Every thirst gets satisfied except
that of these fish, the mystics,

who swim a vast ocean of grace
still somehow longing for it!

No one lives in that without
being nourished every day.

But if someone doesn’t want to hear
the song of the reed flute,

it’s best to cut conversation
short, say good-bye, and leave

Rumi -Trans. by Coleman Barks.

********

بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گورو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

این غزل را به آواز
استاد ناشناس گوش دهید


****

این غزل را به آواز
اسد بدیع گوش دهد

:: ADVERTISEMENTS ::
Share: