غروب

غروب
از دستِ بیشهزار تنفر بجای ماند
جنگل برای رنج و تکدر بجای ماند
یک کهکشان رفاقتِ آدم غروب کرد
ابر سیاه نقابِ تمسخر بجای ماند
در انزواي خانهی احساسِ بی طلوع
انگیزهی خیال و تصور بجای ماند
از نعشِ بوگرفتهی سگهای کوچهگرد
جز خرمگس روالِ تکثر بجای ماند
میشرمم از غرور اهالی این وطن
آیینه در غبار تکبر بجای ماند
گُوزی زدیم و بعد به زانو نشسته ایم
رسواترین روایتِ آن ” تُر ” بجای ماند
صفر نظری فایض

:: ADVERTISEMENTS ::
Share: