غزل استاد عبدالحد عشرتی به استقبال از غزل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از پنجه ی من چاک گریبان گله دارد  وز گریه ی من گوشه ی دامان گله دارد گه بت شکنم گاه به مسجد زنم آتش…

Read More..

آب جویای آب این عجب است – شاه نعمت الله ولی

آب جویای آب این عجب است سر آب و سراب این عجب است ما حبابیم و عین ما آب است جام عین شراب این عجب…

Read More..

آب چشم ما به روی ما فتاد – شاه نعمت الله ولی

آب چشم ما به روی ما فتاد مردم دیده در این دریا فتاد رند سرمستی به میخانه رسید سر به پای خم نهاد از پا…

Read More..

آب چشم ما به هر سو رو نهاد – شاه نعمت الله ولی

آب چشم ما به هر سو رو نهاد اشک خون آلود ما بر رو نهاد جز خیال روی او نقشی ندید دیدهٔ ما تا نظر…

Read More..

آب می جوئی بیا با ما نشین – شاه نعمت الله ولی

آب می جوئی بیا با ما نشین تشنه ای با ما درین دریا نشین خیز دستی برفشان پائی بکوب آنگهی مستانه خوش اینجا نشین چون…

Read More..

آب چشمم دم به دم از دل روایت می کند – شاه نعمت الله ولی

آب چشمم دم به دم از دل روایت می کند قصهٔ جانم به سوز دل حکایت می کند عاشق مستیم و عقل از خانه بیرون…

Read More..

آب حیات از لب ساقی به ما رسید – شاه نعمت الله ولی

آب حیات از لب ساقی به ما رسید این مرحمت نگر که به ما از خدا رسید دل دردمند بود ولی یافت صحتی از دُرد…

Read More..

آب چشم ما به هر سو می رود – شاه نعمت الله ولی

آب چشم ما به هر سو می رود گر به چشم ما نشینی خوش بود چشم ما تا دید روی او به خواب بی خیالش…

Read More..

آب حیات ماست که می نام کرده اند – شاه نعمت الله ولی

آب حیات ماست که می نام کرده اند روحست و همچو راح در اینجام کرده اند آنها که زاهدند ندارند ذوق می ترک شراب ناب…

Read More..

آب ما می رود بجو دریاب – شاه نعمت الله ولی

آب ما می رود بجو دریاب عین ما را بجو نکو دریاب جام بستان و باده را می نوش خم می می نگر سبو دریاب…

Read More..

آبرو جوئی بیا از ما بجو – شاه نعمت الله ولی

آبرو جوئی بیا از ما بجو دل به دریا ده بیا دریا بجو دو جهان بگذار تا یکتا شوی آنگهی یکتای بی همتا بجو رند…

Read More..

آبروی ما ز اشک چشم ماست – شاه نعمت الله ولی

آبروی ما ز اشک چشم ماست همچو ما با آبروی خود کجاست بحر عشق ما کرانش هست نیست غرقه ای داند که با ما آشناست…

Read More..

آبروی ما ز چشم ما بود – شاه نعمت الله ولی

آبروی ما ز چشم ما بود این چنین سرچشمه ای اینجا بود می رود آبی روان بر روی ما سو به سو در عین ما…

Read More..

آتش عشق تو جان می سوزدم – شاه نعمت الله ولی

آتش عشق تو جان می سوزدم هر نفس کون و مکان می سوزدم عود دل در مجمر سینه به عشق خوش همی سوزم چو آن…

Read More..

آتش عشق تو دل در بر بسوخت – شاه نعمت الله ولی

آتش عشق تو دل در بر بسوخت باز زرین بال عقلم پر بسوخت شمع عشقت آتشی در ما فکند عود جانم در دل مجمر بسوخت…

Read More..

آتش عشق همان دم که بر افروخته اند – شاه نعمت الله ولی

آتش عشق همان دم که بر افروخته اند اولا عود دل سوختگان سوخته اند خلعت شاهی عشقست به هر کس ندهند این قبائیست که بر…

Read More..

آتش عشقش خوشی افروختم – شاه نعمت الله ولی

آتش عشقش خوشی افروختم نام و ننگ و نیک و بد را سوختم سوختم پروانهٔ جان و دلم شمع جمع عاشقان افروختم خرقهٔ ناموس بدریدم…

Read More..

آتش عشقش تمام عود وجودم بسوخت – شاه نعمت الله ولی

آتش عشقش تمام عود وجودم بسوخت بوی خوشم را چو یافت دیر نه زودم بسوخت شمع معنبر نهاد مجلس جان بر فروخت در دل مجمر…

Read More..

آتشی در دل است و جان سوزد – شاه نعمت الله ولی

آتشی در دل است و جان سوزد دل چنین سوخت جان چه سان سوزد عشق او آتشی است جان سوزی رشتهٔ شمع جان از آن…

Read More..

آتش عشقش خوشی در ما گرفت – شاه نعمت الله ولی

آتش عشقش خوشی در ما گرفت بعد از آن در جملهٔ اشیا گرفت رند سرمستیم در کوی مغان محتسب را کی بود بر ما گرفت…

Read More..

آتشی از عشق او در بزم ما افروختند – شاه نعمت الله ولی

آتشی از عشق او در بزم ما افروختند عود جانان ، عاشقان در مجمر دل سوختند پیر رندانیم و سرمستیم در کوی مغان نوجوانان جهان…

Read More..

آتشی در نهاد جان افتاد – شاه نعمت الله ولی

آتشی در نهاد جان افتاد جان بیچاره در فغان افتاد شمع عشقش چو بر کشید علم سوخت پروانه پرزنان افتاد عقل مخمور منع ما می…

Read More..

آتشی ظاهر شد و پیدا و پنهانم بسوخت – شاه نعمت الله ولی

آتشی ظاهر شد و پیدا و پنهانم بسوخت شمع عشقش در گرفت و رشتهٔ جانم بسوخت از دم گرمم به عالم آتشی خوش در فتاد…

Read More..

ار شراب نیمشب امروز سرمستیم باز – شاه نعمت الله ولی

ار شراب نیمشب امروز سرمستیم باز چشم مستش دیده ایم و توبه بشکستیم باز عشق کافر کیش او ایمان ما بر باد داد بر میان…

Read More..

اجازت گر دهد دلبر به پای او سر اندازیم – شاه نعمت الله ولی

اجازت گر دهد دلبر به پای او سر اندازیم سر اندازیم در پایش بپا انداز جانبازیم خیال نقش روی او همیشه در نظر داریم نمی…

Read More..

از احد احمد آشکارا شد – شاه نعمت الله ولی

از احد احمد آشکارا شد هم به احمد احد هویدا شد در شهادت احد کمر بربست میم احمد ز غیب پیدا شد آن یکی در…

Read More..

از ازل تا ابد خواند مرا – شاه نعمت الله ولی

از ازل تا ابد خواند مرا یار من محروم کی ماند مرا من به غیر او نکردم التفات حضرت او نیک می داند مرا عاقبت…

Read More..

از جام حباب آب می نوش – شاه نعمت الله ولی

از جام حباب آب می نوش آن آب ازین حباب می نوش جامی چو بود سبو کدامست خمخانهٔ بی حساب می نوش او آب حیات…

Read More..

از ازل تا به ابد آینه دار اوئیم – شاه نعمت الله ولی

از ازل تا به ابد آینه دار اوئیم با همه آینه داران جهان یک روئیم موج دریای محیطیم و عجایب این است عین آبیم ولی…

Read More..

از برای خدا بیا ساقی – شاه نعمت الله ولی

از برای خدا بیا ساقی بده آن جام جانفزا ساقی عاشق و رند و مست و اوباشیم نظری کن به حال ما ساقی نفسی بی…

Read More..

از بود وجود خود فنا شو – شاه نعمت الله ولی

از بود وجود خود فنا شو رندانه بیا حریف ما شو خواهی که تو پادشاه باشی در حضرت پادشه گدا شو چون اوست نوای بینوایان…

Read More..

از جام عشقش مست مدامم – شاه نعمت الله ولی

از جام عشقش مست مدامم ایمن ز خاصم فارغ ز عامم ساقی ذوقش با دل حریفست جانان شرابست جانست جامم گر عشق بازی از من…

Read More..

از جام وحدت سرخوشم هر دم مئی درمی کشم – شاه نعمت الله ولی

از جام وحدت سرخوشم هر دم مئی درمی کشم هر دم مئی درمی کشم از جام وحدت سرخوشم ساقی مست مهوشم خوشوقت می دارد مرا…

Read More..

از جرعهٔ جام لایزالی – شاه نعمت الله ولی

از جرعهٔ جام لایزالی مستیم و خراب و لاابالی افتاده خراب در خرابات فارغ ز وساوس خیالی بگذار حدیث دی و فردا معشوق چو حاصل…

Read More..

از جور و جفای بی وفا دوست – شاه نعمت الله ولی

از جور و جفای بی وفا دوست چون شد دل خستهٔ بلا دوست مائیم غلام و یار مولا مائیم گدا و پادشا دوست بیگانه ز…

Read More..

از خرابات می رسم سرمست – شاه نعمت الله ولی

از خرابات می رسم سرمست فارغ از نیست ایمنم از هست عین ما را به عین ما بیند هرکه در بحر ما به ما پیوست…

Read More..

از کرم بنواخت ما را یار ما – شاه نعمت الله ولی

از کرم بنواخت ما را یار ما لاجرم بالا گرفته کار ما جان فروشانیم در بازار عشق تن چه باشد در سر بازار ما آب…

Read More..

از دوئی بگذر که تا یابی یکی – شاه نعمت الله ولی

از دوئی بگذر که تا یابی یکی در وجود آن یکی نبود شکی نقد گنج کنت کنزا را طلب چون گدایان چند جوئی پولکی صد…

Read More..

از دیر برون آمد ترسا بچه ای سرمست – شاه نعمت الله ولی

از دیر برون آمد ترسا بچه ای سرمست بر دوش چلیپائی خوش جام مئی بر دست کفر سر زلف او غارتگر ایمان است قصد دل…

Read More..

از سر ذوق دیده ام عین یکی و نام صد – شاه نعمت الله ولی

از سر ذوق دیده ام عین یکی و نام صد ذات یکی صفت بسی خاص یکی و عام صد حسن یکی و در نظر آینه…

Read More..

از کرم جان عزیزم بر جانانه برید – شاه نعمت الله ولی

از کرم جان عزیزم بر جانانه برید دست گیرید و مرا مست به میخانه برید دل چو شمع است که در مجلس جان می سوزد…

Read More..

از ما کناره کردی ما با تو درمیانیم – شاه نعمت الله ولی

از ما کناره کردی ما با تو درمیانیم با ما تو این چنینی ، ما با تو آنچنانیم روز الست با تو عهد درست بستیم…

Read More..

از ما مکن کنار که مائیم در میان – شاه نعمت الله ولی

از ما مکن کنار که مائیم در میان ما را کنار گیر که آئیم در میان نوری از آن کنار به ما رو نمود باز…

Read More..

از همه آئینه پیدا آمده – شاه نعمت الله ولی

از همه آئینه پیدا آمده نور او درچشم بینا آمده آن یکی ظاهر شده در هر یکی هر یکی بنگر که یکتا آمده بحر در…

Read More..

از همه پنهان و پیدا از همه – شاه نعمت الله ولی

از همه پنهان و پیدا از همه کی شناسد این سخن را بر همه آفتابی می نماید ماه ما این چنین نوری بود در خور…

Read More..

اسم او گنج است و عالم چون طلسم – شاه نعمت الله ولی

اسم او گنج است و عالم چون طلسم در طلسمش یافتم این گنج اسم این طلسم و گنج باشد در ظهور در حقیقت عین گنج…

Read More..

آفتاب از رخ نقاب مه گشود – شاه نعمت الله ولی

آفتاب از رخ نقاب مه گشود شب گذشت و روز روشن رو نمود شد منور عالمی از نور او یک ستاره گوئیا هرگز نبود هر…

Read More..

آفتاب خوشی هویدا گشت – شاه نعمت الله ولی

آفتاب خوشی هویدا گشت شب نهان شد چو روز پیدا گشت چشم ما قطره قطره آب بریخت جو به جو شد روان و دریا گشت…

Read More..

آفتاب چرخ معنی بایزید – شاه نعمت الله ولی

آفتاب چرخ معنی بایزید سایهٔ خورشید اعلی بایزید واقف اسرار سبحانی به حق کاشف انوار معنی بایزید گوهر دریای عرفان از یقین عارف و معروف…

Read More..

آفتاب حسن او از مه نقابی بسته است – شاه نعمت الله ولی

آفتاب حسن او از مه نقابی بسته است نور چشم او از آن بر چشم ما بنشسته است جان ما با عشق از روز ازل…

Read More..

آفتاب حسن او عالم منور ساخته – شاه نعمت الله ولی

آفتاب حسن او عالم منور ساخته نقش عالم از مثال خود مصور ساخته در میان دایره خوش خط موهومی کشید صورت قوسین از آن معنی…

Read More..

آفتاب رخش جهان بگرفت – شاه نعمت الله ولی

آفتاب رخش جهان بگرفت مهر رویش جهان جان بگرفت موج زد بحر عشق و از موجش آب حیوان جهان روان بگرفت صورت عشق آشکارا شد…

Read More..

آفتابست و سایه بان عالم – شاه نعمت الله ولی

آفتابست و سایه بان عالم به مثل او چنین چنان عالم جام گیتی نماست می بینش که نماید همین همان عالم غیر او دیگری نخواهد…

Read More..

آفتاب مه نقابی رو نمود – شاه نعمت الله ولی

آفتاب مه نقابی رو نمود تو نکو می بین که او نیکو نمود ذره ها روشن شدند از آفتاب نور او بنگر که مارا هو…

Read More..

آفتابی به ماه پیدا شد – شاه نعمت الله ولی

آفتابی به ماه پیدا شد صورت و معنئی هویدا شد ظاهر و باطنی به هم بنمود اول و آخری مهیا شد در همه آینه یکی…

Read More..

آفتابی تافته بر آینه – شاه نعمت الله ولی

آفتابی تافته بر آینه می نماید روی او هر آینه روشنست آئینهٔ گیتی نما حسن او پیدا شده در آینه عشق در دورست از آن…

Read More..

آفتابی را به مه بنموده اند – شاه نعمت الله ولی

آفتابی را به مه بنموده اند خم می در ساغری پیموده اند این عجب بنگر که پنهان گشته اند آفتابی را به گل اندوده اند…

Read More..

آفتابی ز ماه بسته نقاب – شاه نعمت الله ولی

آفتابی ز ماه بسته نقاب می نماید به چشم ما دریاب نظری کن در آینه بنگر ور نداری تو آینه دریاب نقش غیری خیال اگر…

Read More..

آفتابی را هویدا کرده اند – شاه نعمت الله ولی

آفتابی را هویدا کرده اند نور چشم ماه پیدا کرده اند صورت و معنی به هم آراستند این و آن گوئی که یکتا کرده اند…

Read More..

آفتابی رو نموده بی غبار – شاه نعمت الله ولی

آفتابی رو نموده بی غبار گنج پنهان بود گشته آشکار آینه بی حد نماینده یکی آن یکی در هر یکی خوش می شمار رند سرمستیم…

Read More..