ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست – حکیم عمر خیام

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست

Read More..

ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست – حکیم عمر خیام

ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست، بی بادهٔ گُلرنگ نمی‌شاید زیست؛ این سبزه که امروز تماشاگه ماست، تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست!

Read More..

اَجرام که ساکنان این ایوان‌اند – حکیم عمر خیام

اَجرام که ساکنان این ایوان‌اند، اسبابِ تَرَدُّدِ خردمندان‌اند، هان تا سرِ رشتهٔ خِرَد گُم نکنی، کانان که مُدَبّرند سرگردان‌اند!

Read More..

اجرام که ساکنان این ایوانند – حکیم عمر خیام

اجرام که ساکنان این ایوانند اسباب تردد خردمندانند هان تاسر رشته خرد گم نکنی کانان که مدبرند سرگردانند

Read More..

اجزای پیاله‌ای که درهم پیوست – حکیم عمر خیام

اجزای پیاله‌ای که درهم پیوست، بشکستنِ آن روا نمی‌دارد مست، چندین سر و ساقِ نازنین و کفِ دست، از مِهرِ که پیوست و به کینِ…

Read More..

آرند یکی و دیگری بربایند – حکیم عمر خیام

آرند یکی و دیگری بربایند بر هیچ کسی راز همی نگشایند ما را ز قضا جز این قدر ننمایند پیمانه عمر ما است می‌پیمایند

Read More..

از آمدن بهار و از رفتن دی – حکیم عمر خیام

از آمدن بهار و از رفتن دی اوراق وجود ما همی گردد طی می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم غمهای جهان چو زهر و…

Read More..

از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی – حکیم عمر خیام

از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی، اوراقِ وجودِ ما همی‌گردد طی؛ می خور، مخور اندوه، که گفته‌است حکیم غم‌های جهان چو زَهر و تِریاقش…

Read More..

از آمدن و رفتن ما سودی کو – حکیم عمر خیام

از آمدن و رفتن ما سودی کو وز تار امید عمر ما پودی کو چندین سروپای نازنینان جهان می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو

Read More..

از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟ – حکیم عمر خیام

از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟ وز تارِ وجودِ عمرِ ما پودی کو؟ در چَنْبَرِ چرخ جان چندین پاکان، می‌سوزد و خاک می‌شود، دودی…

Read More..

از آمدنم نبود گردون را سود – حکیم عمر خیام

از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از…

Read More..

از آمدنم نبود گردون را سود، – حکیم عمر خیام

از آمدنم نبود گردون را سود، وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛ وز هیچ‌کسی نیز دو گوشم نشنود، کاین آمدن و رفتنم از بهر…

Read More..

از بودنی ایدوست چه داری تیمار – حکیم عمر خیام

از بودنی ایدوست چه داری تیمار وزفکرت بیهوده دل و جان افکار خرم بزی و جهان بشادی گذران تدبیر نه با تو کرده‌اند اول کار

Read More..

از تن چو برفت جان پاک من و تو، – حکیم عمر خیام

از تن چو برفت جان پاک من و تو، خشتی دو نهند بر مَغاکِ من و تو؛ و آنگه زِ برایِ خشتِ گورِ دگران، در…

Read More..

از تن چو برفت جان پاک من و تو – حکیم عمر خیام

از تن چو برفت جان پاک من و تو خشتی دو نهند بر مغاک من و تو و آنگاه برای خشت گور دگران در کالبدی…

Read More..

از جرم گل سیاه تا اوج زحل – حکیم عمر خیام

از جرم گل سیاه تا اوج زحل کردم همه مشکلات کلی را حل بگشادم بندهای مشکل به حیل هر بند گشاده شد بجز بند اجل

Read More..

از جمله رفتگان این راه دراز – حکیم عمر خیام

از جمله رفتگان این راه دراز باز آمده کیست تا بما گوید باز پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز تا هیچ نمانی…

Read More..

از جملهٔ رفتگانِ این راهِ دراز – حکیم عمر خیام

از جملهٔ رفتگانِ این راهِ دراز، بازآمده‌ای کو که به ما گوید راز؟ هان بر سر این دو راهه از روی نیاز، چیزی نگذاری که…

Read More..

از منزلِ کفر تا به دین یک نفس است – حکیم عمر خیام

از منزلِ کفر تا به دین، یک نفس است، وز عالم شک تا به یقین، یک نفس است، این یک نفسِ عزیز را خوش می‌دار،…

Read More..

از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ – حکیم عمر خیام

از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ، و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به، ز آن پیش که روزگار خونت ریزد، تو خونِ قِنینه در قدح…

Read More..

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن – حکیم عمر خیام

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن برنامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر…

Read More..

از رنج کشیدن آدمی حر گردد – حکیم عمر خیام

از رنج کشیدن آدمی حر گردد قطره چو کشد حبس صدف در گردد گر مال نماند سر بماناد بجای پیمانه چو شد تهی دگر پر…

Read More..

از کوزه‌گری کوزه خریدم باری – حکیم عمر خیام

از کوزه‌گری کوزه خریدم باری آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری شاهی بودم که جام زرینم بود اکنون شده‌ام کوزه هر خماری

Read More..

از من رَمَقی به سعی ساقی مانده‌است – حکیم عمر خیام

از من رَمَقی به سعی ساقی مانده‌است، وَزْ صحبتِ خلق، بی‌وفایی مانده‌است؛ از بادهٔ دوشین قَدَحی بیش نماند. از عمر ندانم که چه باقی مانده‌است!

Read More..

از هر چه بجر می است کوتاهی به – حکیم عمر خیام

از هر چه بجر می است کوتاهی به می هم ز کف بتان خرگاهی به مستی و قلندری و گمراهی به یک جرعه می ز…

Read More..

اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من – حکیم عمر خیام

اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من، وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من؛ هست از پس پرده گفت‌وگوی من و…

Read More..

افسوس که بیفایده فرسوده شدیم – حکیم عمر خیام

افسوس که بیفایده فرسوده شدیم، وَز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم؛ دردا و ندامتا که تا چشم زدیم، نابوده به کامِ خویش، نابوده شدیم!

Read More..

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد – حکیم عمر خیام

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد وز دست اجل بسی جگرها خون شد کس نامد از آن جهان که پرسم از وی کاحوال مسافران…

Read More..

افسوس که سرمایه ز کَف بیرون شد – حکیم عمر خیام

افسوس که سرمایه ز کَف بیرون شد، در پایِ اَجَل بسی جگرها خون شد! کس نامد از آن جهان که پرسم از وی کاحوالِ مسافرانِ…

Read More..

افسوس که نامه جوانی طی شد – حکیم عمر خیام

افسوس که نامه جوانی طی شد و آن تازه بهار زندگانی دی شد آن مرغ طرب که نام او بود شباب افسوس ندانم که کی…

Read More..

امروز ترا دسترس فردا نیست – حکیم عمر خیام

امروز ترا دسترس فردا نیست و اندیشه فردات بجز سودا نیست ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا…

Read More..

افلاک که جز غم نفزایند دگر – حکیم عمر خیام

افلاک که جز غم نفزایند دگر ننهند بجا تا نربایند دگر ناآمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه میکشیم نایند دگر

Read More..

افسوس که نامهٔ جوانی طی شد – حکیم عمر خیام

افسوس که نامهٔ جوانی طی شد، وان تازه‌بهار زندگانی دی شد؛ حالی که ورا نام جوانی گفتند، معلوم نشد که او کیْ آمد، کیْ شد!

Read More..

افلاک که جز غم نفزایند دگر؛ – حکیم عمر خیام

افلاک که جز غم نفزایند دگر؛ نَنْهَند به جا تا نربایند دگر؛ نا آمدگان اگر بدانند که ما از دَهْر چه می‌کشیم، نایند دگر.

Read More..

اکنون که ز خوشدلی به‌جز نام نمانْد – حکیم عمر خیام

اکنون که ز خوشدلی به‌جز نام نمانْد، یک همدم پخته جز میِ خام نماند؛ دستِ طَرَب از ساغرِ می بازمگیر امروز که در دست به‌جز…

Read More..

اکنون که گل سعادتت پربار است – حکیم عمر خیام

اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است می‌خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است

Read More..

امروز که نوبت جوانی من است – حکیم عمر خیام

امروز که نوبت جوانی من است، می نوشم از آن‌که کامرانی من است؛ عیبم مکنید. گرچه تلخ است خوش است، تلخ است، از آن‌که زندگانی…

Read More..

امروز تو را دسترس فردا نیست – حکیم عمر خیام

امروز تو را دسترس فردا نیست، و اندیشهٔ فردات به جز سودا نیست، ضایع مکن این دم اَر دلت بیدار است، کاین باقیِ عمر را…

Read More..

امشب می جامِ یک‌مَنی خواهم‌کرد – حکیم عمر خیام

امشب می جامِ یک‌مَنی خواهم‌کرد، خود را به دو جامِ می غنی خواهم‌کرد؛ اول سه طلاقِ عقل و دین خواهم‌داد، پس دخترِ رَز را به…

Read More..

آن بیخبران که دُرّ‌ِ معنی سُفتند – حکیم عمر خیام

آن بیخبران که دُرّ‌ِ معنی سُفتند، در چرخ به انواعْ سخن‌ها گفتند؛ آگه چو نگشتند بر اَسرارِ جهان، اول زَنَخی زدند و آخر خفتند!

Read More..

آن را که به صحرای علل تاخته‌اند – حکیم عمر خیام

آن را که به صحرای علل تاخته‌اند بی او همه کارها بپرداخته‌اند امروز بهانه‌ای در انداخته‌اند فردا همه آن بود که در ساخته‌اند

Read More..

آن قصر که با چرخ همیزد پهلو – حکیم عمر خیام

آن قصر که با چرخ همیزد پهلو بر درگه آن شهان نهادندی رو دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای بنشسته همی گفت که کوکوکوکو

Read More..

آن قصر که بهرام درو جام گرفت – حکیم عمر خیام

آن قصر که بهرام درو جام گرفت، آهو بچه کرد و روبَهْ آرام گرفت؛ بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام…

Read More..

آن قصر که بر چرخ همی‌زد پهلو – حکیم عمر خیام

آن قصر که بر چرخ همی‌زد پهلو، بر درگهِ او شهان نهادندی رو، دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای بنشسته همی‌گفت که «کوکو، کوکو؟»

Read More..

آنان‌ که ز پیش رفته‌اند ای ساقی – حکیم عمر خیام

آنان‌ که ز پیش رفته‌اند ای ساقی، در خاکِ غرور خفته‌اند ای ساقی، رو باده خور و حقیقت از من بشنو باد است هر آن‌چه…

Read More..

آن لعل در آبگینه ساده بیار – حکیم عمر خیام

آن لعل در آبگینه ساده بیار و آن محرم و مونس هر آزاده بیار چون میدانی که مدت عالم خاک باد است که زود بگذرد…

Read More..

آن قصر که جمشید در او جام گرفت – حکیم عمر خیام

آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور…

Read More..

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی – حکیم عمر خیام

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی معذوری اگر در طلبش میکوشی باقی همه رایگان نیرزد هشدار تا عمر گرانبها بدان نفروشی

Read More..

آنان ‌که محیطِ فضل و آداب شدند – حکیم عمر خیام

آنان ‌که محیطِ فضل و آداب شدند، در جمعِ کمال شمعِ اَصحاب شدند، رَه زین شبِ تاریک نبردند به روز، گفتند فسانه‌ای و در خواب…

Read More..

آنان‌که اسیر عقل و تمییز شدند – حکیم عمر خیام

آنان‌که اسیر عقل و تمییز شدند، در حسرتِ هست‌ونیست ناچیز شدند؛ رو با خبرا، تو آب انگور گُزین، کان بی‌خبران به غوره مِیْویز شدند!

Read More..

آنانکه محیط فضل و آداب شدند – حکیم عمر خیام

آنانکه محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

Read More..

آن‌کس که زمین و چرخِ اَفلاک نهاد – حکیم عمر خیام

آن‌کس که زمین و چرخِ اَفلاک نهاد، بس داغ که او بر دلِ غمناک نهاد؛ بسیار لبِ چو لعل و زُلفینِ چو مشک در طَبلِ…

Read More..

آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد – حکیم عمر خیام

آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد بس داغ که او بر دل غمناک نهاد بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک در…

Read More..

ای آن‌که نتیجهٔ چهار و هفتی – حکیم عمر خیام

ای آن‌که نتیجهٔ چهار و هفتی، وز هفت و چهار دایم اندر تَفْتی، می خور که هزار باره بیشت گفتم باز آمدنت نیست، چو رفتی…

Read More..

آنها که کهن شدند و اینها که نوند – حکیم عمر خیام

آنها که کهن شدند و اینها که نوند هر کس بمراد خویش یک تک بدوند این کهنه جهان بکس نماند باقی رفتند و رویم دیگر…

Read More..

آورد به اِضطرارم اوّل به وجود – حکیم عمر خیام

آورد به اِضطرارم اوّل به وجود، جز حیرتم از حیات چیزی نفزود، رفتیم به اِکراه و ندانیم چه بود زین آمدن و بودن و رفتن…

Read More..

ای آمده از عالم روحانی تفت – حکیم عمر خیام

ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای خوش باش ندانی…

Read More..

ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی – حکیم عمر خیام

ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی وز هفت و چهار دایم اندر تفتی می خور که هزار بار بیشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی…

Read More..

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود – حکیم عمر خیام

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل زین پس چو…

Read More..

ای بس که نباشیم و جهان خواهد‌بود – حکیم عمر خیام

ای بس که نباشیم و جهان خواهد‌بود، نی نام زِ ما و نه نشان خواهد‌بود؛ زین پیش نبودیم و نَبُد هیچ خَلَل، زین پس چو…

Read More..