گرداب مهدی سهیلی

غوغای توفانی که کار مرگ می کرد ـــ
انگیخت در گرداب دریائی بلائی
کشتی شکست و باد بان را باد بر کند
آشفته شد چون موج دریا ،نا خدائی
او بود و فرزندان رنگ از رخ پریده ـــ
او بود ودریا بود وتوفان و بلا بود
بیچاره ، در چنگال توفانی بلا خیز
چشمش به فرزندان و دستش بر خدا بود
او چون حبابی بود در گرداب مانده ـــ
دستی نبودش تا که با دریا ستیزد
درمانده یی پا بند فرزندان خود بود
پایی نبودش تا که از دریا گریزد.
او سرنوشت تلخ فرزندان خود را ـــ
در دست توفان ، در دل گرداب می دید
در چنگ موج بی امان زندگی سوز ـــ
بنیاد عمر خویش را بر آب می دید
من نا خدای کشتی بی باد بانم
گرداب من ، این موج خیز زندگانی
من پاسبان جان فرزندان خویشم
اما نمیاد ز دستم پاسبانی
من ، آن حبابم در دل گرداب مانده
دستی ندارم تا که با دریا ستیزم
در مانده ایی پا بند فرزندان خویشم
پایی ندارم تا که از دریا گریزم.
مهدی سهیلی
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.