کاش میشد که کمــــــی با تو سخن می گفتم – احمد محمود امپراطور

کاش میشد که کمــــــی با تو سخن می گفتم
از گل و یـــاسمن و رنـــــگِ چمن می گفتم
در دلِ شب که به چشـــمِ تو نمی آمد خواب
قصــــه از خاطـــــره ای دور کهن می گفتم
سر خود فرشِ قــــدم های تو می کـــردم من
خـــاکِ پا هـــای تو بوسیـــده وطن می گفتم
گـــــــره از زلفِ پریشــــان تو می کردم باز
عطــــر زلفیــــــن ترا مُشک ختــن می گفتم
می رسانیـدی مــــرا در حــــــرم عشقت باز
به تو من معشوقــــه ای هجر شکن می گفتم
من و تو هر دو یکی هستیم و هر چند دوریم
هـــر کجایی که تو استـی به تو من می گفتم
است در کوی تو شــــوریده و آشفتــــــه زیاد
لیک خود در رهـی عشــق تو مجن می گفتم
جوهــــرِ حُسن تو را کیست بداند جُـــــز من
هر پری چهـــــره به پیش تو زغن می گفتم
غنچــــه ای تُست معمـــای معـانی به جهان
گفته ای حاســــد تو حـــــرف لجن می گفتم
به کنــــــار تو اگــــــر روزی بیــاید محمود
من به او خـاک و تـــرا سرو سمن می گفتم
*****
بامداد یکشنبه 06 ثور 1397 آفتابی
که برابر میشود به 27می 2018 ترسایی
سرودم
احمد محمود امپراطور
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.