واپسین نگاه مهدی سهیلی

وای … صد وای … اختر بختم
پدرم، آن صفای جانم مرد
مرگ آن مرد، ناتوانم کرد
چکنم؟ بعد از او توانم مرد
هر پدر، تکیه گاه فرزندست
ناله، بی او چگونه سر نکنم؟
او بمن شوق زندگانی داد
نیست شد تا مرا توان بخشید
پیر شد، تا بمن جوانی داد
او خداوند دیگر من بود
پدرم لحظه های آخر عمر
نگه خویش در نگاهم دوخت
بمن آن دیدگان مرگزده
بیکی لحظه، صد سخن آموخت
نگهش مات بود و گویا بود.
واپسین لحظه، با نگاهی گفت:
وای، عفریت مرگ، پیدا شد
آه … بدرود، ای پسر، بدرود !
دور، دور جدائی ما شد
ای پسر جان! پدر ز دست تو رفت.
نگه بی فروغ او میگفت:
نور چشمان من، خدا حافظ !
واپسین لحظه ها دیدارست
پسرم! جان من – خداحافظ
تو بمان، زندگی برای تو باد.
آفتاب منست بر لب بام
شمع عمرم رود به خاموشی
قصه تلخ زندگانی من
میرود در دل فراموشی
تو، پدر را زیاد خویش مبر.
چون پدر را بخاک بسپاری
پا نهی بی امید در خانه
نیست بابا، ولیک میشنوی
بانگ او را بصحن کاشانه
من چه گونه دل از تو برگیرم؟
باد باد آنزمان که شب، همه شب
از برایت فسانه میخواندم
همره لای لای مادر تو
تا بخوابی، ترانه میخواندم
وای ! آن عهد ها گذشت، گذشت.
در جهانی که بس تماشا داشت
شد تمام این زمان سیاحت من
زندگانی بجز ملال نبود
مرگ، آرد پیام راحت من
زندگانی ما پس از مرگ است.
همره ناله های آرامم
خستگی از تنم فرو ریزد
واپسین ناله های خسته ی من
بانگ شادیست کز جگرخیزد
پسرم! اشک غم چه میریزی؟
پسرم، اشک گرم را بگذار
در دل کلبه های سرد، فشان
از رخ کودکان خاک نشین –
با همین سیل اشک، گرد فشان
حق پرستی به خدمت خلق است.
پسرم! دوستدار مادر باش
او برای تو یادگار منست
همچو جان پدر عزیزش دار
کو چراغ شبان تار منست
غافل از حال او مباش، مباش
مادرت گوهری گرانقدرست
بانگ بر او مزن، گهر مشکن
دل من بشکند ز آزارش
جان بابا، دل پدر مشکن
هیچکس نازنین چو مادر نیست.
زندگی پای تا سر افسانه است
مادر دهر، قصه پردازست
عمر ما و تو قصه ای تلخست
تلخ انجام و تلخ آغازست
قصه یی ناشنیدنش خوشتر
بسته شد دفتر حیات پدر
دیگر این داستان بسر آمد
قصه ما بسر رسید و کنون –
نوبت قصه ی پسر آمد
قصه ی عمر تو بسر نرسد.
تهران – فروردین ۱۳۴۲
مهدی سهیلی
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.