مینیاتور – نادر نادرپور

مینیاتور
بر پرده های رنگی بهزاد نامدار
من ، نقش سالخورده ی خیام شاعرم
من ، در میان بزم
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
آواز را به زمزه آغاز می کنم
تا ماه نو ، سرود خوش آرد به خاطرم
می خوانم ،‌ و صدای من از ژرفنای دل
هرگز به گوش مطرب و ساقی نمی رسد
زیرا که این دو تن
چیزی به جز نقوش فریبنده نیستند
من نیز در نگاه کسان ، نقش دیگرم
من تکیه کرده ام به درختی که هیچ گاه
از پشت او ، تصور دیدار آفتاب
در آستان صبح میسر نبوده است
من خیره مانده ام به هلالی که در سخن
ابروی یار بوده و چوگان شهریار
اما ، به چشم دل
در خرمن غروب چمنزار عمر من
چیزی به غیر داس در گرو نبوده است
من ، در میان بزم
چشم به چهره ای است که نقش جمال او
از معجزات خامه ی صورتگر است و بس
جامی که آفرین خود را خریده است
تصویر ماهرانه ای از ساغر است و بس
هرگز من آن کسی که تو بینی ، نبوده ام
تصویر من ، نشانه ی تقدیر دیگر است
ایا خدا ، دوباره مرا آفریده است ؟
یا عمر دیگر از پس مردن میسر است ؟
عمر نخست من که در اندیشه ها گذشت
بر پرده ی نگارگران ، آشکار نیست
تصویر من که آینه ی عمر دوم است
چیزی به جز تصور صورت نگار نیست
در این جهان کوچک رنگین و کاغذین
من ، نقش سالخورده ی خیام شاعرم
آتش گرفته است افق در قفای من
وز سالیان سوخته دودی است در سرم
پیرانه سر ،‌ به یاد جوانی ، میان بزم
با چنگ زهره ، زمزمه آغاز می کنم
اما گشوده نیست زبان سخنورم
وین آرزو مراست که بعد از هزار سال
نقاش روزگار به رغم گذشته ها
اینده ای به کام دل من رقم زند
لیکن هراسناک از آنم که آسمان
ایینه ای شکسته نهد در برابرم
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.