مرد ره – خلیل الله خلیلی

مرد ره
بگداخت زین گرما مراستخوان به کانون بدن
یا مرحبا نعم البلد یا حبذا نعم الوطن
آن سیمگون ایام کو، آن ارغوانی شام کو
وان سایه ی پدرام کو، کز سایه آسایم بدن
دیوی که دارد تن چو قیر شادان کنار آبگیر
وان موجهای همچو شیر هر روز با وی در سخن
نا کرده کاری یک نفس صد کار از وی ملتمس
خواهد به کیوان دسترس خود تا گلو اندر لجن
باشد هیولای غریب آشفته بالا و نشیب
یا ویلنا شئی عجیب این عنکبوت نیش زن
این خواجه تا بندد کمر گردد وطن زیر و زبر
تا باغبان گیرد خبر نی باغ باشد نی چمن
مغرور گشته از نسب،افگنده طومار حسب
غافل که باشد بولهب با نسل احمد مقترن
شد عمر وی وقف درنگ اندر تردد ماند دنگ
نی صلح می خواهد نه جنگ نی نو بیارد نی کهن
یگ گام پس یگ گام پیش مانده فرو در کار خویش
یکسان دهد بر گرگ و میش خام سیاست را زدن
از بید کس جوید ثمر؟ و ز سنگ کس خواهد شکر؟
از مرده کس پرسد خبر؟و ز شوره کس گیرد سمن؟
از بسکه در ایام ما وارونه گشته حال ما
بر مرده می بینم قبا بر زنده می بینم کفن
افسوس از این حال تبه دردا ازین بخت سیه
پیدا نیامد مرد ره شد سالها زین انجمن
مردی که گیرد سر به کف پوید پی عز و شرف
مردانه آید سوی صف با بازوی دشمن شکن
نی گنج خواهد نی گهر ، نی کیسه های سیم و زر
نی قبض های سربسر در بانک های مؤتمن
کرباس پوشی بینوا با درد مردم آشنا
دل بسته ی راه خدا تن خسته ی درد وطن
چشمش نسوزد زین و آن بندد به نیروی جوان
بر سینه ی صادق نشان بر گردن خاین رسن
جده-1344
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.