عید مهدی سهیلی

عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد
نو شد جهان وباز غم کهنه جان گرفت
عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید
امادل من از ستم عید غم نهاد-
رنگ خزان گرفت.
همراه هر نسیم بهاری که میوزد-
توفان رنج خسته دلان میرسد ز راه
باهر جوانه یی که زند خنده بر درخت-
غم میزند جوانه به دلهای بی پناه
***
آن روزها که چشم یتیمان خردسال-
در خون نشسته است-
هرگز بچشم مرد خردمند عید نیست
سالی که جای پای سعادت در آن نبود-
در دیدگاه مردم دانا سعید نیست.
***
آن عید چیست کز پی آن بیوه یی فقیر-
هستی بباد داده ومحنت خریده است؟
***
آخر چگونه عید کنم من؟ که عیدها-
دیدم بروی بیوه زنان رنگ بیم را
آن عید نیست روز غم و دهشت منست-
روزی که پیش چشم-
بینم برهنه پایی طفل یتیم را
***
من شادمان چگونه زیم در سرای عید؟-
کز هر سرا نوای غم آگین شنیده ام
دل را چگونه پر کنم از شادی بهار؟-
کز هر کرانه ام-
بس پیر بینوای تهیدست دیده ام.
***
هان،ای یتیم خرد!
ای کودک غریب!
لبخند عید بر من غمگین حرام باد-
گر با غم تو بر لب سردم نشسته است.
هان، ای کهنه جامگان!
عریان تنان شهر!
عیشم شکسته باد اگر باچنین غمی-
لبخند عید بر لب من نقش بسته است.
***
ای مرد بینوا که به هر عید خانه سوز-
شرمنده در برابر فرزند بینمت!
ای مرغک شکسته پر ای بینوا یتیم!
رویم سیاه باد!
دستم تهیمت،گوهد اشکم نثار تو
نوروز، چون زراه رسد همره بهار-
گریم به حال و روز تو و روزگار تو.
***
عید آمد و درخت غم من شکوفه کرد.
نوشد جهان و باز غم کهنه جان گرفت
عید آمد و بهار به هر باغ سر کشید-
اما دل من از ستم عید غم نهاد-
رنگ خزان گرفت.
مهدی سهیلی
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.