شاعر – نادر نادرپور

شاعر
در ژرفنای آینه ،‌ مردی است
مردی که با تخیل خورشید گونه اش
دریا و آسمان را تصویر می کند
او ،‌ صبح را به سرخی آتش
بر می کشد ز خرمن پر دود آسمان
با این چراغ ، شب را تسخیر می کند
او ، آفریدگار بهار است
اندیشه های سبز جوان را
از خاک مغزهای نیالوده
تا داربست روشن آفاق می برد
وان را چو آفتاب ، سرازیر می کند
او ،‌ شیره ی حیات گیاهان را
در گردش نهفته ی پیچاپیچ
از پشت مویرگ ها می بیند
در جزر و مد موجش تأثیر می کند
او ،‌ نبض بیقرار جهان را
چون مهره های کوچک تسبیح
در دست کبریایی خود دارد
هر جنبش رگش را تفسیر می کند
او ، داستان خون شدن لعل را
در تخمدان آهکی سنگ
یا سرنوشت عشق صدف را
از ابتدای نطفگی شن
تا لحظه ی تولد مروارید
تقریر می کند
او ، کیمیای مهر بشر را
بر لوحه ی فلزی تقدیر می زند
تقدیر می درخشد و تغییر می کند
در ژرفنای آینه ،‌ مردی است
مردی که گرچه چشم جهان بینش
همتای دیدگان خداوند است
خط شکستگی را بر لوح آینه
هرگز نخوانده است
او ، جاودانگی را تعبیر می کند
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.