زان در کجا توان رفت از بی‌پناهی ایدوست – مشتاق اصفهانی

زان در کجا توان رفت از بی‌پناهی ایدوست
با دوستان جفا کن چندانکه خواهی ایدوست
رحمی که از جفایت در لجه محبت
وقتست کشتی ما گردد تباهی ایدوست
دور از زلال وصلت در خاک میطپد دل
چون از جدائی آب لب تشنه ماهی ایدوست
در گلستان عشقت از سرخ و زدر ما را
اشگیست ارغوانی رنگیست کاهی ایدوست
ما دادخواه عشق و تو پادشاه حسنی
پیش تو لب چه بندیم از دادخواهی ایدوست
روزیست کز غمت صبح گردد شب حیاتم
روزی که خواهد انداخت داغم سیاهی ایدوست
یک بنده‌ات چو من نیست کاول بر آستانت
خود بندگی گزیدم بر پادشاهی ایدوست
پیشت بشکوه مشتاق زان لب نمی‌گشاید
کز جور خویش دانی حالش کماهی ایدوست
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.