خوش آنساعت که بی‌خشم و غضب با ما تو بنشینی – مشتاق اصفهانی

خوش آنساعت که بی‌خشم و غضب با ما تو بنشینی
نه در دل عقده‌ای ما را نه برابر و ترا چینی
چه فیض است از بهار لخت دل دانی کنارم را
اگر یکره پر از گل دیده‌ای دامان گلچینی
نهادم پا براه عشق تا آید چه در پیشم
نه عقل آخر اندیشی نه چشم عاقبت بینی
ز هستی هر که رست و یافت فیض نیستی داند
که آن بیداری تلخی بود این خواب شیرینی
به نیکان و بدان از ساده‌لوحی الفتی دارم
نه زانقومم بجان مهری نه زین جمعم بدل کینی
مر پهلو بخار یا بخشتی سر نهم ورنه
که شبهای غمت نه بستری دارم نه بالینی
نظر مشتاق دارد از غرور حسن آن مهوش
بآن نخوت که بیند پادشاهی سعی مسکینی
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.