بهار وزمستان مهدی سهیلی

پسرم، ای ” سروش ” کوچک من!
ای چراغ شبان تار پدر!
تو شکفتی، ولی پدر پژمرد –
خرمی رفت از بهار پدر.
آمدی، تا پدر به خویش آید
نرم نرمک، ره سفر گیرد.
آمدی تا که مرغ خسته ی پیر –
زین قفس، جاودانه پر گیرد.
” من ” و ” تو” چیست؟ هیچ می دانی؟
معنی واژه های: ” بود ” و ” نبود ”
تو یکی برگ استواری و من –
برگ لرزنده بر درخت وجود
تو بهاری و من زمستانم
آمدی تا که من به خواب شوم
من چو برفم، تو همچو خورشیدی
پیش خورشید، باید آب شوم
پسرم، ای ” سروش ” کوچک من
تو بهاری و من زمستانم
تو بدین باغ، پا نهادی و من –
فصل بدرود گوی بستانم
” غنچه ” لبخند می زند که دگر
باغ، جای ” گل کهن ” نبود
توئی آن نو دمیده غنچه ی من
با تو این باغ، جای من نبود
” باغ ” گفتم، ولی خطا گفتم
عرصه ی ما ” کویر” ” باغ نما ” ست
” ماه ” و ” خورشید” هم به دیده ی من –
دو – سیه گنبد “چراغ نما”ست
اگر این عرصه، باغ و، گر راغ است
ما که رفتیم، بر تو ارزانی
دارم امید، زین سفر نکشی –
همچو من، سالها پشیمانی.
۱۶/۶/۱۳۵۰
تو یکی غنچه ای و من گل پیر –
مرغ نوپای تازه پروازی
***
***
***
***
***
***
***
مهدی سهیلی
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.