آیینه – نادر نادرپور

آیینه
لب هایش آشیانه ی آتش بود
با شعله های بوسه و دندان
رقصی درون جامه ، نهان داشت
چشمی به سوی آینه ، خندان
هر ناز او ،‌ نیاز نمایش بود
صبح از شکاف پیرهنش می تافت
شب ، غرق در سجود و ستایش بود
او ، زیر لب ،‌ از آینه می پرسید
ایا من آن کسم که تو می خواهی ؟
آیینه ، آشیانه ی آتش بود
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.