زورآوری

زورآوری
چرا از نردبانِ باورِ خود بر نمیگردی؟
به پا* ات رفتهای بالا، که هرگز سر* نمیگردی
تو در آوارهگی چون تودههاي ابرِ سرگردان
زمین تا آسمان آسایشِ بستر نمیگردی
مریض هستی، مریضِ التهابِ کینهجوییهات
که دردت میشود بدتر، ولی بهتر نمیگردی
تنت خشکیدهتر از دامنِ صحرایِ بیحاصل
که آمو در تو جاری هم شود، هی تر نمیگردی
غرورت در رکابِ باد های تندِ یک ساحل
خیالت در هوا پر میزند، شهپر نمیگردی
تنِ سختِ بلوطی ات بجز آتش چه کار آید؟
کلفتاندام غولآسا، خم و چنبر نمیگردی
تو آن دهسیره بودی، هستی و دهسیره خواهی ماند
به مثقالی از این یابُوگری کمتر نمیگردی
همانجا باش،…اما گندیدهگی ات را ببر آنجا
اگر…”از نردبانِ باورِ خود بر نمیگردی”
صفر نظری فایض

Share: