مخمس صوفی غلام نبی عشقری بر غزل صوفی عبدالحق بیتاب

مخمس صوفی غلام نبی “عشقری” بر غزل صوفی عبدالحق “بیتاب”

جنس حسن از بسکه هر جا مفت وار زان بوده است
از هوس هر بو الهوس جویان بوده است
عشقبازی را نپنداری که آسان بوده است
گرچه هر سو طلب لیلی فراوان بوده است
لیک تنها شرق مجنون مرد میدان بوده است

گرمجوشیهای مردم عاقبت دارد ذلل
هیچ یاری نیست در دنیا که باشد بی خلل
گرم و سرد عالمم معدوم شد از هر قبل
شکوه از بدعهدی خوبان ندارم کز ازل
حس را با بیوفایی عهد و پیمان بوده است

نی ببوم و بربگردی نی بگرد قصر و باغ
نی پی خورشید افتی نی بدنبال چراغ
بال و پر بیجا مزن در هر طرف همچون کلاغ
ایکه جویی از دل وحشت سرشت ما سراغ
خانه اش در کوچۀ چشم غزالان بوده است

همچو بادام دو مغز هر جا رفیقان توام اند
با وصل یکدیگر گر بسیار شاد و خرم اند
عاشق و معشوق باهم مثل داغ و مرهم اند
حسن و عشق آخر چو سیم و برق محتاج هم اند
از چه رو آن بیوفا از ما گریزان بوده است

کیست تا از من نماید عذر خواهی چشم او
گرچه روزم تیره باشد از سیاهی چشم او
قایلم ایعشقری بر بیگناهی چشم او
کشته گر بیتاب را از کم نگاهی چشم او
خوب می دانم که از تحریک مژگان بوده است

نویسنده: صوفی غلام نبی عشقری

:: ADVERTISEMENTS ::
Share: