هرچه از افتاده‌گی گفتم

هرچه از افتاده‌گی گفتم

هرچه از افتاده‌گی گفتم، به پا برخیز، نی
از زبان کتره‌گویی، از دغل پرهیز، نی

هرچه گفتم از طلوع، از آفتاب، از روشنی
جز ضیاع وقت من شد، شمه دست‌آویز، نی

گفته بودم خودسری را دور کن از باورت
گردن شیطان خود در حلق دار آویز، نی

کاروان آوردم از گُل در بهارستان شعر
رنگ و بو در دامنت انداخته‌ام، پاییز نی

از شقاوت های تاریخ، از خط نمرود، تا-
خشمِ فرعون و بساط آتش چنگیز، نی

گفتم از شب‌باوران و کنج زندان قفس
پر بزن، از عزلت و این انزوا بگریز، نی

بار دیگر خوشه در تکرار فرض گفتن است
لطفاً از افتاده‌گی، کم‌کم به پا برخیز، نی

صفر نظری “فایض

Share: