غزلیات حضرت سلطان باهو رح

ز دنیا تو ترک گیر که راس العبادت ست – حضرت سلطان باهو رح

ز دنیا تو ترک گیر که راس العبادت ست – حضرت سلطان باهو رح

ز دنیا تو ترک گیر که راس العبادت ست آری عبادتست و لیکن عنایت ست آنها که تَرک کرد ز اهل عِنایت اند آن مَردِ حق شناس که اهل قناعت است عارف بگرد دُنیا ای جان کجا بگردد آنکس که ترک کرد از اهل سعادت است دنیا درین جهان چو مردار منجلاب است هر کس گرفت باخود زهر این کفایت است آنکس که میل کرد بهمت تمام خویش ب... »

از من هزار من شد هی هی هزارهی هی – حضرت سلطان باهو رح

از من هزار من شد هی هی هزارهی هی – حضرت سلطان باهو رح

از من هزار من شد هی هی هزارهی هی هی هی هزار از من از من هزار هی هی هی هی که من ندانم ، دائم منی برانم زین کی کنی خلاصم، هی هی هزار هی هی هی هی کجا شریعت، من غافل از طریقت دانم نه آن حقیقت، هی هی هزار هی هی دیدیم آنچه دیدیم، خوردیم آنچه خوردیم بر سینه داغ بردیم، هی هی هزار هی هی یاری کجاست یاری، غمخو... »

یاران ز تو پرسم که مرا یار کجاست – حضرت سلطان باهو رح

یاران ز تو پرسم که مرا یار کجاست – حضرت سلطان باهو رح

یاران ز تو پرسم که مرا یار کجاست آن نگاری که دلم بردهمان یار کجاست ای عزیزان شناسنده ره، بهر خدا از که پرسم سخن یار که آن یار کجاست بیماری من بسر آمد، یاران مابگوئید جانم بلب آمد رخ دلدار کجا ست ای ندانی که تو پُرسی ز من یار تو کیست پرسم آن یار هُو الله که مرا یار کجاست ای محبان خدا! چاره این یار کن... »

ثبتوا اقدامکم ای سالکان – حضرت سلطان باهو رح

ثبتوا اقدامکم ای سالکان – حضرت سلطان باهو رح

ثبتوا اقدامکم ای سالکان راه ملامتها بجو ای صادقان کس نجوید غیر صادق راه چنین دائما خوش باش باهم مفلسان مفلسان را توشه ء خود مفلسی ست صادقان آیند درین راه خونفشان زاهد و عابد ز دنیا در گذشت همت عارف مکان تا لامکان جود عارف را به بین اندر طریق خود فنا گردد به یاری بی نشان یار سر بازی بکن در راه عشق زا... »

لن ترانی گر رسد گردن متاب – حضرت سلطان باهو رح

لن ترانی گر رسد گردن متاب – حضرت سلطان باهو رح

لن ترانی گر رسد گردن متاب رب ارنی گو تو باری شو شتاب دوست با تو دوستی دارد کمال هان مترس از وی که آید این عتاب کس نداند سر معشوقان که چیست واقف اسرار شو، گردن متاب رمز عاشق ناز محبوبان نگر از عتاب دوستان باشد خطاب یار در ره عشق بازی چشم باز رو تجلی حق نگر، چون آفتاب Hits: 0 »

باجام باده ساقی، فی الصبح مرحبا – حضرت سلطان باهو رح

باجام باده ساقی، فی الصبح مرحبا – حضرت سلطان باهو رح

باجام باده ساقی، فی الصبح مرحبا بالعین انتظارم، الوصل مرحبا کس نیست همچو من که اسیر مجستم محنت بسی کشیدم یا نور مرحبا در دل خیال وصلت، در راه انتظار شب و روز بیقرارم محبوب مرحبا کس نیست یار ما که بنوشد شراب عشق با ما بده تو باده باجام مرحبا جان را ز درد دوری غمها بسی رسید دل و جان فدای بادا مطلوب مر... »

دل را ز درد دوری صد وجه بیقراری – حضرت سلطان باهو رح

دل را ز درد دوری صد وجه بیقراری – حضرت سلطان باهو رح

دل را ز درد دوری صد وجه بیقراری آرام گر نیابم، فریاد گریه زاری گویم کرا، حقیقت ، واقف نه راز حالم حیران بسی بماندم، فریاد گریه زاری صد صد خیال در دل، آید زدرد دلبر سوزم چنانچه مجمر فریاد ، گریه زاری هُو هُو بکن تو باهُو، خواهی وصال دوست من غیر وصل خوارم ، فریاد گریه زاری در دل هزار دردست، لیکن بکس ن... »

یاران صد هزار ولی یار ما یکی ست – حضرت سلطان باهو رح

یاران صد هزار ولی یار ما یکی ست – حضرت سلطان باهو رح

یاران صد هزار ولی یار ما یکی ست غمخوار کس ندیدم دلدار ما یکی ست من اُنس کس نگیرم ، جز دوست آن حقیقی گر هم انیس بامن زان اُنس ما یکی ست گر رشة ءِ گسته شود از هزار ستم از کس وفا ندیدم دلدار ما یکی ست بس آزموده کردم با دلبران هر یک با کی ز کس ندارم ، مشکل بما یکی ست باری وفا ندیدم ز یاران صد هزار زان ر... »

تارها زنار در گردن کنم – حضرت سلطان باهو رح

تارها زنار در گردن کنم – حضرت سلطان باهو رح

تارها زنار در گردن کنم خویش را باید که من کافر کنم راه مسلمانی ندانم راه چیست زان سبب زنار در گردن کنم ننگ می آید مرا ز ایمان خویش بالیقین من خویش را کافر کنم بسته ام زنار کافر گشته ام مومنان را هر زمان کافر کنم یار کافر گشت ایمان خود فروخت وای این زنار در گردن کُنم Hits: 0 »

مبتلا در عشق گشتم ، صبر ما یاران کجاست – حضرت سلطان باهو رح

مبتلا در عشق گشتم ، صبر ما یاران کجاست – حضرت سلطان باهو رح

مبتلا در عشق گشتم ، صبر ما یاران کجاست سخت بیماریست در جان مرهم جانان کجاست من ز سوز هجر او خون گریه کردم روز و شب طاقت دوری ندارم، شاه غمخواران کجاست از برای دیدن رخ ماه وش دلدار خویش شوق در جانم بسی آن ماه مشتاقان کجاست اشتیاق از حد گذشته جانب جانان ما وصل جانان کی شود آن گلشن شاهان کجاست ماسوی ال... »

با دوست دلنواز سخن جز وصال چیست – حضرت سلطان باهو رح

با دوست دلنواز سخن جز وصال چیست – حضرت سلطان باهو رح

با دوست دلنواز سخن جز وصال چیست خسنش چو بی مثال، سمن زلف خال چیست بی مثل خواند خود را از جمله بی نیاز تشبیه گفتن آنجا خام خیال چیست دانی که دست وصل بدامن نمی رسد عقلت چو ناقص است سخن از کمال چیست مقصود جمله عالم و محبوب عاشقان مذکورغیر وصف جلال و جمال چیست ای یار گر تو طالبی مطلوب خود شناس مطلوب عین... »

دنیا ست عین جیفه، کلاب اند طالبان – حضرت سلطان باهو رح

دنیا ست عین جیفه، کلاب اند طالبان – حضرت سلطان باهو رح

دنیا ست عین جیفه، کلاب اند طالبان این قول واضح ست ز نبی آخرالزمان از بهر جیفه محنت ، در وی چرا کشی توکل تو بر خدا کن هُو الله ست مهربان بی رنج و محنت تو چو روزی دهد خدا جیفه است پی جیفه چه گردی تو چون سگان هان سگ نهء تو انسان ، پی جیفه چیست غم انسان انیس حق شو، حق را بحق رسان غو غو سگی مکن تو درین د... »

یاران ره عشق بجز جور و جفا نیست – حضرت سلطان باهو رح

یاران ره عشق بجز جور و جفا نیست – حضرت سلطان باهو رح

یاران ره عشق بجز جور و جفا نیست کس لایق این راه بجز اهل صفا نیست گر راه صفا می طلبی راه جفا جو کین راه مصفا ست بجز اهل صفا نیست ای مرد خدا گر طلبی راه خدا را این راه چنین ست که جز جور و جفا نیست با صدق دل خود شنو وانگه قدم نه زیرا که ره عشق بجز صدق و صفا نیست ای یار بجز کار جفا خود دگری چیست این راه... »

تارها زلفش چو دیدم مارها – حضرت سلطان باهو رح

تارها زلفش چو دیدم مارها – حضرت سلطان باهو رح

تارها زلفش چو دیدم مارها پارها گشته دلم چون پارها کارهای جمله مشکل مانده است زارها باید دل خود زارها صورت حسنش مبین ای بی خبر نور ها این نیست جمله نارها یار با خوبان تو هرگز دل مده تا نباشی همچو ما غمخوارها دین زدست خود چوما بگذاشتیم تاچه کار آید مرا زنار ها Hits: 0 »

کفر اول می شناسد هر کسی – حضرت سلطان باهو رح

کفر اول می شناسد هر کسی – حضرت سلطان باهو رح

کفر اول می شناسد هر کسی لیک ثانی کفر کی داند کسی غیر خاصان کس نداند کفر این مردمان دیدم در آن حیران بسی خوش بود این کفر از ایمان ما من نه گفتم عارفان گفته بسی یار این کفرست ایمان الخواص غیر خاص الخاص چون داند کسی عین عارف گشت آن مرد خدا کفر ثالث نیک گرداند کسی Hits: 0 »

انما اموالکم و اولاد کم فتنه تمام – حضرت سلطان باهو رح

انما اموالکم و اولاد کم فتنه تمام – حضرت سلطان باهو رح

انما اموالکم و اولاد کم فتنه تمام فاحذروالا خیر فیهم واسمعوا هذا لکلام مال و اولاد ابن آدم را جهنم می برد کس نباشد ایمن از وی گرچه باشد خاص و عام کس نه ورزد دوستی با وی که باشد اهل حق اهل حق را دوستی با غیر حق باشد حرام غیر مفرد کس نیابد بار در درگاه دوست هان تو از اموال و از اولاد فارغ شو تمام کس ن... »

خدایا کن تو بر من مهربانی – حضرت سلطان باهو رح

خدایا کن تو بر من مهربانی – حضرت سلطان باهو رح

خدایا کن تو بر من مهربانی که جز تو نیست دردم را ، تو دانی فتادم کوی تو بیمار عشقت مداوا کن طبیبا نبض دانی ندیدم در جهان جز تو طبیبی طبیبا! حاذقا! دردم تو دانی زدرد دل بسی آه است و ناله زشوق جان ضمیرم را تو دانی که داند جز تو حال درد مندان یقین دانی تو حال یار جانی Hits: 0 »

وه چه نیکو روی جانان دلپذیر – حضرت سلطان باهو رح

وه چه نیکو روی جانان دلپذیر – حضرت سلطان باهو رح

وه چه نیکو روی جانان دلپذیر کس ندیدم مثل آن بدر منیر من نه واقف بود می ای دوستان دل مرا دزدید برد آن بینظیر بیقرارم سوز در جانم رسید و هُو عالم بالیقین ما فی الضمیر در فراقش سوزم ، آرامی نماند مانده ام حیران چو اصحاب السعیر یار در غم عشق تو نالد بسی باید او را سخت ای جانان بگیر Hits: 0 »

پیش جانان گر بمیرم تا سزاواری مراست – حضرت سلطان باهو رح

پیش جانان گر بمیرم تا سزاواری مراست – حضرت سلطان باهو رح

پیش جانان گر بمیرم تا سزاواری مراست زانکه شیوه دوستی جز دوستان مردن خطاست یار را باید که خون ریزد به پیش دوستان تابزیر چشم بیند یار کین یار مراست غیر هرگز نیست باهُو در جهان جمله که اوست این حقیقت راس را جز دوستان فهم کراست Hits: 0 »

کارها این مشکل است این کارها – حضرت سلطان باهو رح

کارها این مشکل است این کارها – حضرت سلطان باهو رح

کارها این مشکل است این کارها زارها باید دل خود زارها تا زمین دل نگردد لایقش کی برآید از گلی گلزار ها دل ز دستم رفت جانم شد خراب تار زلفش چونکه دیدم مارها بر مراد کس نه گردد هیچ چیز تاچه سازند عاشقان بیچارها یار باید جان فدا خود کرد نیست غیر جان دادن ندیدم چار ها Hits: 0 »

آمد خیالی در دلم ، این خرقه را برهم زنم – حضرت سلطان باهو رح

آمد خیالی در دلم ، این خرقه را برهم زنم – حضرت سلطان باهو رح

آمد خیالی در دلم ، این خرقه را برهم زنم تسبیح را ویران کنم، سجاده را برهم زنم چوب عصا برهم زنم، دلق صفاء پاره کنم فارغ ز خود بینی شوم این خانه را برهم زنم من خویش را صحرا برم، خود را ز خود فارغ کنم از بهر این خون را خورم، کین نفس را گردن زنم جامی ز خمخانه برم، آن را یقین من میخورم فارغ ز دنیا دین شو... »

خود پرستی چون ندانی بی خبر – حضرت سلطان باهو رح

خود پرستی چون ندانی بی خبر – حضرت سلطان باهو رح

خود پرستی چون ندانی بی خبر رو ردای خویش را بر خود نگر جامه را پوشیده ای بهر هوا کس نمی بیند بتو صافی نظر پوشش خود را بجز تقوی مکن با حیا و زیب و زینت خود نگر گر همی خواهی شوم آسوده حال رو ردای دور کن باخود مبر یار گر خواهی لباس مقبلان رو چو صوفی شو لباس صوف بر Hits: 0 »

و هو معکم اینما کنتم نگر – حضرت سلطان باهو رح

و هو معکم اینما کنتم نگر – حضرت سلطان باهو رح

و هو معکم اینما کنتم نگر ورنه خواندی رو تو در قرآن نگر قرب حق با تو چنان دارد یقین تو همیدانی که ازما دور تر کاشکی از قرب او واقف شوی تا نه گردی گرد دنیا در بدر یار منزل دوستان خود دور نیست چشم باید تا شوی صاحب نظر Hits: 0 »

بیا ای عشقِ جان سوزان که من خود را بتو سوزم – حضرت سلطان باهو رح

بیا ای عشقِ جان سوزان که من خود را بتو سوزم – حضرت سلطان باهو رح

بیا ای عشقِ جان سوزان که من خود را بتو سوزم اگر سوزی وگرنه من یقین خود را بتو سوزم خس و خاشاک میسوزی درون خویش میجوشی کنون مارا شدی روزی بیا خود را بتو سوزم مکان خود لا مکان دارم ز زندان غم بسی دارم کنون روی بحق آرم بیا خود را بتو سوزم بدم مردان سُخن گویم ، جمال یار می جویم هوالحق را بحق جویم، بیا خ... »

کفر اول را ندانی راه چیست – حضرت سلطان باهو رح

کفر اول را ندانی راه چیست – حضرت سلطان باهو رح

کفر اول را ندانی راه چیست کفر ثانی کی شناسی هان که چیست کفر اول نزد اهل بالبصر گشت واضح هان سخن دروی که چیست کفر ثانی گر بدانی بالیقین تا نه پرسی بار دیگر کفر چیست کفر ثالث را ز حق جان مرا جز موحد کس نداند کُفر چیست رمز در زنار می بینم بسی یار کافر شو تو این ایمان چیست Hits: 0 »

ایا والی معلی کن وفاداران خود ها را – حضرت سلطان باهو رح

ایا والی معلی کن وفاداران خود ها را – حضرت سلطان باهو رح

ایا والی معلی کن وفاداران خود ها را توئی مولی مزکی کن جفا کاران خود ها را بقرب خویش را هم ده ، دل دیوانه ء مارا مکن بیدل بمهجوری تو غمخواران خود ها را طبیبان جمله می هستند دوا هرگز نمی دانند نظر رحمت مداوا کن به بیماران خود ها را بسی گریم ز شوق تو، بسی نالم ز درد تو نظر فضلی فراوان کن، بمشتاقان خود ... »

خود پرستی را ندانی ای پسر – حضرت سلطان باهو رح

خود پرستی را ندانی ای پسر – حضرت سلطان باهو رح

خود پرستی را ندانی ای پسر هان ز کس صوفی تو نشنیدی مگر سر آن را بر تو واضح میکنم زود باش از من شنو نیکو نگر خود پرستی این همه افعال تو جامه نو پوشیده دستار سر بنگری بر کتف خود چون پیش پس این همه فعل بد آرد درد سر حل بکن این نکته را در جان خویش گفتهءِ این یار فی الواقع نگر Hits: 0 »

یقین دانم درین عالم که لا معبود الا ھُو – حضرت سلطان باهو رح

یقین دانم درین عالم که لا معبود الا ھُو – حضرت سلطان باهو رح

یقین دانم درین عالم که لا معبود الا ھُو ولا موجود فی الکونین لا مقصود الا ھُو چو تیغ لا بدست آری بیا تنها چه غم داری مجو از غیر حق یاری که لا فتاح الا ھُو بلا لا لا همه لا کن بگو الله والله جو نظر خود سوی وحدت کن که لا مطلوب الا هُو هُو الاول هُوالآخر ظهور آمد تجلی او بذات خود هویدا حق که لا فی الکو... »

بهردم از غمش هیها ولی یاریست بی پرواه – حضرت سلطان باهو رح

بهردم از غمش هیها ولی یاریست بی پرواه – حضرت سلطان باهو رح

بهردم از غمش هیها ولی یاریست بی پرواه ندارم غیر او ماوی، ولی یاریست بی پرواه ز عشق آن پری سوزم، درون خویش میجوشم تبه شد کار امرورزم، ولی یاریست بی پرواه به عقل خویش معقولم، به نزد خلق مجنونم نشانه وار این جانم ، ولی یاریست بی پرواه طریق عشق می دانم، ز درد اوراق میخوانم برخ دلدار مفتونم، ولی یاریست ب... »

عمریست در طریق تو جان را که دم زدیم – حضرت سلطان باهو رح

عمریست در طریق تو جان را که دم زدیم – حضرت سلطان باهو رح

عمریست در طریق تو جان را که دم زدیم هیچت صفا ندیدیم حیران بتر شدیم تا کی شود ز لعل تو کامی بر آوریم کز بهر کام خویش پریشان خود شدیم با تو سخن که گوید که این هم مجال نیست لیکن ز حال خویش بسی تنگ تر شدیم جانان نبود آگاه زناموس بگزریم حالم چنان رسید که مجنون صفت شدیم ای یار چون به بستی دل خود بزلف یار ... »

الا ای یار فرزانه بیا با ما بمیخانه – حضرت سلطان باهو رح

الا ای یار فرزانه بیا با ما بمیخانه – حضرت سلطان باهو رح

الا ای یار فرزانه بیا با ما بمیخانه چون مردان باش مستانه بکن باجام پیمانه گرو باید مصلی را بدست آور قدح می را مصفا کن دل و جان را، مشو خود مرد فرزانه چه شد فرزانه گر گردی، به نیمی جو نمی ارزی همان دم مرد میگردی، شوی چون مرد دیوانه لباس فقر می پوشی، شرابی چون نمی نوشی چرا در مکر میکوشی، کنی چون قصه ا... »

چو اینما تولوا شد قبلهء حقیقت – حضرت سلطان باهو رح

چو اینما تولوا شد قبلهء حقیقت – حضرت سلطان باهو رح

چو اینما تولوا شد قبلهء حقیقت جهتی دگر ندارم جز صاحب حقیقت دل مسجد الحرام یقین قبلهء من است شوق دگر ندارم جز شوقت حقیقت بیرون منه قدم ز شریعت محمدی گر عارفی تو محرم اسرار الحقیقت باهُو بذکر هُو هُو دائم تو شُغل دار هُو هُو بکن تُو هُو هُو های حق حقیقت ای یار قبله هر کس دارد بقدر خویش تو قبلهءِ همان ... »

نیست کس محرم که پیغامم رساند یار را – حضرت سلطان باهو رح

نیست کس محرم که پیغامم رساند یار را – حضرت سلطان باهو رح

نیست کس محرم که پیغامم رساند یار را وز حقیقت حال ما آگه کند دلدار را کین ستم بیحد مکن، ظالم مشو ای جان من! ای بی گنه مارا مکش، خنجر مزن بیمار را با بیکسان خود مشفقی، بر بیدلان قاهر شدی برما چرا ظالم شدی، برقع مکن رُخسار را دردیکه دارم در دلی، آنرا تو دانی مرهمی یا طبیب العاشقان! دارو بده بیمار را مس... »

بهر حالی جمال الله جویم – حضرت سلطان باهو رح

بهر حالی جمال الله جویم – حضرت سلطان باهو رح

بهر حالی جمال الله جویم بهر قالی جمال الله جویم بجز رویش نه بینم هیچ چیزی ز شوق جان جمال الله جویم ز پیش و پس ، خبر هرگز ندارم ز این و آن جمال الله جویم بمستی یار یاران گرچه مستم بمستی هم جمال الله جویم طریق عشق مارا نیست دیگر بهر ذره جمال الله جویم فدا شد جسم و جان در ذات یاهُو بهستی هم ، جمال الله... »

قلب مومن مراة الرحمن یقین – حضرت سلطان باهو رح

قلب مومن مراة الرحمن یقین – حضرت سلطان باهو رح

قلب مومن مراة الرحمن یقین جز جمالش را مبین در وی یقین ما سوایش جمله، از خود دور کن تا جمالش را به بینی بالیقین گر به بینی غیر حق ناچیز دان زنگ زده آئینه مانده بالیقین زنگ از دل دور کن صیقل بزن لایزل لاصیقل آمد بالیقین ذکر هُو را دمبدم باهُو بساز تابه بینی نور آن اندر یقین باجمال حق جمال الله بین یار... »

آشفته دل خویش درین دار فنائیم – حضرت سلطان باهو رح

آشفته دل خویش درین دار فنائیم – حضرت سلطان باهو رح

آشفته دل خویش درین دار فنائیم بنمائی رخ خویش که مشتاق لقائیم کس نیست چو ما بیدل در هجر تو ای یار مغموم درین عالم بافقر و فنائیم با ما ستم و ظلم مکن جور و جفا را کوتاه بکن قصه که مهجور بماندیم کس نیست که تدبیر کند سوز دل ما بیچاره که ما یار بجز یار بماندیم ای دوست بسی نالم در هجر تو هیهات مجنون صفت آ... »

حب دنیا راس آمد کل خطاء – حضرت سلطان باهو رح

حب دنیا راس آمد کل خطاء – حضرت سلطان باهو رح

حب دنیا راس آمد کل خطاء تا نه پنداری که این باشد عطاء کی عطا باشد که باشد بی بقا بی بقا را تا نگوئی خود عطاء با قلیل الفهم گر گوید کسی این عطا هرگز مگو، باشد خطاء بسته دل با وی نشاید مطلقا بستگی دل با خطا باشد خطاء یار با وی دوستی هرگز مکن لا تقل هذا عطا الا خطاء Hits: 0 »

می نالم از عشق تو ، جان را خبر نیست – حضرت سلطان باهو رح

می نالم از عشق تو ، جان را خبر نیست – حضرت سلطان باهو رح

می نالم از عشق تو ، جان را خبر نیست بیمارم غمخوارم کس را خبری نیست تا پای نهادیم درین راه تو جانان حیران شده ام مرده دلان را خبری نیست از حال من آگاه کجا میشود آن یار هی های که این سنگدلان را خبری نیست ای آنکه توئی طعنه زنی محض خطاست این سوز دلم را تو چه دانی خبری نیست خوشبوی وفا می شنود یار ز هر آه... »

بر رُخش زیبا چو دیدم نقش و خال – حضرت سلطان باهو رح

بر رُخش زیبا چو دیدم نقش و خال – حضرت سلطان باهو رح

بر رُخش زیبا چو دیدم نقش و خال باز ماندم ماورایش قیل و قال حرف حسنش بردلم واضح بماند بس نگر دو لب لسانم زین مقال لعل لب عارض چو گلگون، دلبربا نیست مثلش در جهان اندر جمال کس ندیده در جهان با دیده چونکه دیدم حسن او را باکمال تاکه دیدم حسن رو را بالیقین جز جمالش را نه بینم در خیال عاشق اندر حسن او دائم... »

طور سینا گشت موسی را مقام – حضرت سلطان باهو رح

طور سینا گشت موسی را مقام – حضرت سلطان باهو رح

طور سینا گشت موسی را مقام بی حجاب آنجا شنیدی خود کلام عاشقی را طور معراج دل ست هر زمان از حق رسد او را سلام دل که انسان ست عرش الله بدان از حدیث حضرت ، آمد این کلام این دل انسان بیضهء ناسوتی ثمر لیک در وی سر لاهوتی تمام ذات انسان عین سر الله بدان هان شنو گفتم ترا مجمل کلام یار انسان مخزن خاصه خدا ست... »

آشکار ست، عشق ، پنهان نیست – حضرت سلطان باهو رح

آشکار ست، عشق ، پنهان نیست – حضرت سلطان باهو رح

آشکار ست، عشق ، پنهان نیست همچو ما در جهان رسوا نیست آه ازین سوز بی قراریها درد دارم و لیک درمان نیست کاشکی زین خیال باز رهم لیک آن هم عنان بدستم نیست بردلم همچو لاله داغ بماند چون کنم نظر تو مجالم نیست یار هرگز ز تو نتابد رو زانکه او را بجز تو دیگر نیست Hits: 0 »

حق تعالی بالیقین حاضر نگر – حضرت سلطان باهو رح

حق تعالی بالیقین حاضر نگر – حضرت سلطان باهو رح

حق تعالی بالیقین حاضر نگر چند ریزی از درون خون جگر قرب حق نزدیک من حبل الورید تو جمالش را نه بینی بی بصر چون حجاب ما و من آمد میان زان سبب بینی بیابان بیشتر وادی ای، طی کُن زخود نزدیک آ منزل جانان به جان خود نگر یار دلبر خود زخود نزدیک دان هان مشو از قرب جانان بی خبر Hits: 0 »

من من مگو تو من من ، هی هوی گوئی ها ها – حضرت سلطان باهو رح

من من مگو تو من من ، هی هوی گوئی ها ها – حضرت سلطان باهو رح

من من مگو تو من من ، هی هوی گوئی ها ها ها ها و های هی هی ، هُو های های ها ها اسرار کس نداند، این های هوی هی را واقف کسی نگردد هی هوی های ها ها شوق دلم نداند، هی هی چه چاره سازم از خود چرا براندی، هی هوی های ها ها دانی تو درد دل را، جز تو کسی نداند جز تو بکس نگویم، هی هوی های ها ها یاری غزل بخواند، ح... »

ببازی عشق میبازم ، سر بازار سر بازم – حضرت سلطان باهو رح

ببازی عشق میبازم ، سر بازار سر بازم – حضرت سلطان باهو رح

ببازی عشق میبازم ، سر بازار سر بازم ره مردان صفا سازم ، سر بازار سر بازم به میدان اسپ تازم ، توئی واقف نه از رازم چنین نازیست می نازم، سر بازار سر بازم زجام عشق می خودرم ، ز هستی خویش خود مردم سعادت گوی خود بردم، سر بازار سر بازم بمستی از چنان مستم، ز عالم دست خود شستم ز شوق جان چنان مستم، سر بازار ... »

طور سینا چیست ، دانی بی خبر – حضرت سلطان باهو رح

طور سینا چیست ، دانی بی خبر – حضرت سلطان باهو رح

طور سینا چیست ، دانی بی خبر طور سینا سینهءِ خُود را نگر همچو موسی مست شو بر طور خویش رب ارنی گو تجلی حق نگر گر نداری سوز آتش ای دلا کی به بینی نور حق را بالبصر نور حق آنکس به بیند بی حجاب باصفاتش گشت چون موسی نگر رب ارنی گو بیا ای نعره زن تا شوی چو مست موسی بی خبر Hits: 0 »

از ذات حق تعالی اعلام بی نوا را – حضرت سلطان باهو رح

از ذات حق تعالی اعلام بی نوا را – حضرت سلطان باهو رح

از ذات حق تعالی اعلام بی نوا را گر عاشق تو مائی ، کن ترک ماسوی را ماذات ذوالجلالیم و از کبریا کمالیم ما شاه با عطائیم از ما بجو تو مارا من ذات بی نشانم ، فارغ ز این و آنم کس را غمی ندارم، غمخوار باش مارا من با تو مهربانم، بس شوق با تو دارم ذوق دگر ندارم، جز قرب تو گدا را گر شوق وصل داری ، باما بکن ت... »

تعالی الله چه زیبا روی دلدار – حضرت سلطان باهو رح

تعالی الله چه زیبا روی دلدار – حضرت سلطان باهو رح

تعالی الله چه زیبا روی دلدار چو حسنش دیدم و دل گشت گلزار منور گشت جانم همچو خورشید هویدا گشت برما جمله اسرار دلم چون دید آن نور تجلی معلی گشت با ماشد باقرار که لا مقصود فی الکونین مارا هوالله الاحد موجود بس یار فناشد ماومن خود جمله او ماند نمانده غیر او شد رنگ رخسار نماید صورت خود خویش هر دم به حسن ... »

مینمائی خویش را صوفی منم – حضرت سلطان باهو رح

مینمائی خویش را صوفی منم – حضرت سلطان باهو رح

مینمائی خویش را صوفی منم در دیار عابد و زاهد منم چند باخود بینی و باشی مدام کی رهی زین دلق درویشی منم گر منی را سر دانی راه رو تانگوئی بار دیگر کین منم یار گفتن من نمی شاید ترا زانکه من ابلیس گفته کین منم تو چرا من من کنی ، ای جان من آنکه یک قطره منی، گوئی منم Hits: 0 »

ببازی عشق میبازم ، دل و جان را فدا سازم – حضرت سلطان باهو رح

ببازی عشق میبازم ، دل و جان را فدا سازم – حضرت سلطان باهو رح

ببازی عشق میبازم ، دل و جان را فدا سازم بدم منصور می نازم ، یقین خُود را فدا سازم عجب وقتیست ای یاران! اگر باشید غمخواران شوید آگاه دلداران که من خود را فدا سازم بزلف یار دل بستم ، به بستن دل چنان مستم دو عالم رفت از دستم، کنون خُود را فدا سازم ز درد دل چنان خستم، زجان هم دست خود شستم کنون از درد دل... »

صوفی بصدق دل نشوی تاصفا کجاست – حضرت سلطان باهو رح

صوفی بصدق دل نشوی تاصفا کجاست – حضرت سلطان باهو رح

صوفی بصدق دل نشوی تاصفا کجاست این راه باصفاست ولی جز جفا کجاست مقصود از جفاست خلاصی ز ما و من جز ما و من خلاص شُدن راه صفا کجاست گر دلق فقر را تو به پوشی چه میشود آن لایق تو سیرت درویشی را کجاست وین پوشش تو دلق همه خودنمائی است جائیکه خود نمائی ست ، فقر و فنا کجاست ای یار خود نمائی با دلق میکنی آخر ... »

از خدا خواه هر چه خواهی یار – حضرت سلطان باهو رح

از خدا خواه هر چه خواهی یار – حضرت سلطان باهو رح

از خدا خواه هر چه خواهی یار زانکه او جمله را برآرد کار کیست کو غیر او که داند سوز بخدا گو که عالم الاسرار واحد لایزال حق موجود کل شی ء هلاک خواهی یار عارفان گفته اند در ره عشق صبر باید ترا دگر بگزار بگزر ای یار زین مقام فنا روی خود را تو در بقای بیار Hits: 0 »

تجوع ترانی تجرد تصل – حضرت سلطان باهو رح

تجوع ترانی تجرد تصل – حضرت سلطان باهو رح

تجوع ترانی تجرد تصل چه خوش لذت آید چشی گر عسل عسل نیست جز جوع مردان حق چرا باز پرسی ازین لاتسل تو راه صفا گر بجوئی بیا که جوی مصفاست راه رسل مجرد نهء گر تو قید همه کجا وصل با آنکه او بی مثل بجان خود مجرد شو، ای یار بس که وصل این کمالست و ز غیر گسل شنو حین قدر یار باهُو هنوز مجرد شو از جمله ناید خجل ... »

نهایت نیست راه عشق را یار – حضرت سلطان باهو رح

نهایت نیست راه عشق را یار – حضرت سلطان باهو رح

نهایت نیست راه عشق را یار تو یک روباش دست ازکار بردار فنا کن خویش را در راه جانان چه کار آید ترا این درم و دنیار اگر یک دل نباشی در طریقش نه بینی روی او هرگز درین دار و فی الکونین کی بیند جمالش فدا کن جان بگرد زلف آن یار دریغ از وی چه داری پاره زر را تو خاصه جان خود بایار بسپار Hits: 0 »

بارها گفتم ترا دل بارها – حضرت سلطان باهو رح

بارها گفتم ترا دل بارها – حضرت سلطان باهو رح

بارها گفتم ترا دل بارها گرد این هرگز مگرد این کارها تو نه ء واقف ز درد دلبران عشق آسان نیست، مشکل کارها بوالهوس گر رو برراهش آورد می خلد در پای هایش خار ها جای آسایش ندیدی ای دلا بالیقین دان شعله های نارها دم زدن در راه عشق یار نیست پاره شو در راه او صد پارها Hits: 0 »