Sohrab Sepehri

راه واره سهراب سپهری

راه واره سهراب سپهری

دریا کنار از صدف های تهی پوشیده است. جویندگان مروارید . به کرانه های دیگر رفته اند. پوچی جست و جو بر ماسه ها نقش است. صدا نیست . دریا – پریان مدهوشند . آب از نفس افتاده است. لحظه من در راه است. و امشب – بشنوید از من – امشب ، آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد. امشب ، سری از تی...

باغ سهراب سپهری

باغ سهراب سپهری

رویا زدگی شکست : پهنه به سایه فرو بود. زمان پرپر می شد. از باغ دیرین ، عطری به چشم تو می نشست. کنار مکان بودیم. شبنم دیگر سپیده همی بارید. کاسه فضا شکست. در سایه – باران گریستم، و از چشمه غم بر آمدم. آلایش روانم رفته بود. جهان دیگر شده بودم. در شادی لرزیدم ، و آن سو را به درودی لرزاندم. لبخند ...

دود میخیزد سهراب سپهری

دود میخیزد سهراب سپهری

دود می خیزد ز خلوتگاه من. کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن. کی به پایان می رسد افسانه ام ؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر. خویش را از ساحل افکندم در آب، لیک از ژرفای دریا بی خبر. بر تن دیوارها طرح شکست. کس دگر رنگی در این سامان ندید. چشم میدوزد خیال روز و شب از د...

نه به سنگ سهراب سپهری

نه به سنگ سهراب سپهری

در جوی زمان ، در خواب تماشای تو می رویم. سیمای روان ، با شبنم افشان تو می شویم. پرهایم ؟ پرپر شده ام. چشم نویدم ، به نگاهی تر شده ام.این سو نه ، آن سویم. و در آن سوی نگاه ، چیزی را می بینم، چیزی را می جویم. سنگی میشکنم، رازی با نقش تو می گویم. برگ افتاد ، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابری رفت، من کو...

وید سهراب سپهری

وید سهراب سپهری

نی ها ، همهمه شان می آید. مرغان ، زمزمه شان می آید. در باز و نگه کم و پیامی رفته به بی سویی دشت. گاوی زیر صنوبرها، ابدیت روی چپر ها. از بن هر برگی و همی آویزان و کلامی نی، نامی نی. پایین، جاده بیرنگی. بالا، خورشید هم آهنگی. سهراب سپهری

گل کاشی سهراب سپهری

گل کاشی سهراب سپهری

باران نور که از شبکه دهلیز بی پایان فرو می ریخت روی دیوار کاشی گلی را می شست. مار سیاه ساقه این گل در رقص نرم و لطیفی زنده بود. گفتی جوهر سوزان رقص در گلوی این مار سیه چکیده بود. گل کاشی زنده بود در دنیایی راز دار، دنیای به ته نرسیدنی آبی. هنگام کودکی در انحنای سقف ایوان ها، درون شیشه های رنگی پنجره...

پشت دریاها سهراب سپهری

پشت دریاها سهراب سپهری

قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، هم‌چنان خواهم راند. نه به آبی‌ها دل خواهم بست نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در می‌آرند و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران می‌فشانند فس...

سوره تماشا سهراب سپهری

سوره تماشا سهراب سپهری

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است. حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود. من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد. و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ . در کف دست زمین گوهر ناپیدای...

واحهٔی در لحظه سهراب سپهری

واحهٔی در لحظه سهراب سپهری

به سراغ من اگر می‌آیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک. روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان، چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ بارا...

تارا سهراب سپهری

تارا سهراب سپهری

از تارم فرود آمدم ، کنار برکه رسیدم. ستاره ای در خواب طلایی ماهیان افتاد.رشته عطری گسست. آب از سایه افسوسی پر شد. موجی غم را به لرزش نی ها داد. غم را از لرزش نی ها چیدم، به تارم بر آمدم، به آیینه رسیدم. غم از دستم در آیینه رها شد: خواب آیینه شکست. از تارم فرود آمدم ، میان برکه و آیینه ، گویا گریستم....

یادبود سهراب سپهری

یادبود سهراب سپهری

سایه دراز لنگر ساعت روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود: می‌آمد، می‌رفت. می‌آمد، می‌رفت. و من روی شن‌های روشن بیابان تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم، خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود و در هوایش زندگی‌ام آب شد. خوابی که چون پایان یافت من به پایان خودم رسیدم. من تصویر خوابم را می‌کشیدم و چشمانم نوسان لنگر ...

در گلستانه سهراب سپهری

در گلستانه سهراب سپهری

دشت‌هایی چه فراخ! کوه‌هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد! من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی. پشت تبریزی‌ها غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد. پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم: چه کسی با من، حرف می‌زند؟ سوسماری لغزید. راه افتادم. یونجه‌زاری سر راه. بعد ...

مرغ معما سهراب سپهری

مرغ معما سهراب سپهری

دیر زمانی است روی شاخه این بید مرغی بنشسته کو به رنگ معماست نیست هم آهنگ او صدایی، رنگی چون من در این دیار، تنها، تنهاست گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست، مانده بر این پرده لیک صورت خاموش روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف، بام و در این سرای می‌رود از هوش. راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا، قالب خاموش او صدایی گو...

روزنه‌ای به رنگ سهراب سپهری

روزنه‌ای به رنگ سهراب سپهری

در شب تردید من ، برگ نگاه ! می روی با موج خاموشی کجا؟ ریشه ام از هوشیاری خورده آب: من کجا، خاک فراموشی کجا. دور بود از سبزه زار رنگ ها زورق بستر فراز موج خواب. پرتویی آیینه را لبریز کرد: طرح من آلوده شد با آفتاب. اندهی خم شد فراز شط نور: چشم من در آب می بیند مرا. سایه ترسی به ره لغزید و رفت. جویباری...

به زمین سهراب سپهری

به زمین سهراب سپهری

افتاد . و چه پژواکی که شنید اهریمن. و چه لرزی که دوید از بن غم تا به بهشت. من در خویش ، و کلاغی لب حوض. خاموشی، و یکی زمزمه ساز. تنه تاریکی ، تبر نقره نور. و گوارایی بی گاه خطا. بوی تباهی ها، گردش زیست. شب دانایی. و جدا ماندم : کو سختی پیکرها، کو بوی زمین، چینه بی بعد پری ها؟ اینک باد، پنجره ام رفته...

دوست سهراب سپهری

دوست سهراب سپهری

بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید. صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود. و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد. و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند. به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برا...

نیایش سهراب سپهری

نیایش سهراب سپهری

دستی افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد ، هر قطره شود خورشیدی باشد که به صد سوزن نور ، شب ما را بکند روزن روزن. ما بی تاب ، و نیایش بی رنگ . از مهرت لبخندی کن ، بنشان بر لب ما باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو. ما هسته پنهان تماشاییم. ز تجلی ابری کن ، بفرست ، که ببارد بر سر ما باشد که به شوری ...

باغی در صدا سهراب سپهری

باغی در صدا سهراب سپهری

در باغی رها شده بودم. نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید. آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟ هوای باغ از من می گذشت و شاخ و برگش در وجودم می لغزید. آیا این باغ سایه روحی نبود که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟ ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد، صدایی که به هیچ شباهت داشت. ...

لولوی شیشه ها سهراب سپهری

لولوی شیشه ها سهراب سپهری

در این اتاق تهی پیکر انسان مه آلود ! نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟ درها بسته و کلیدشان در تاریکی دور شد. نسیم از دیوارها می تراود: گل های قالی می لرزد. ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند. باران ستاره اتاقت را پر کرد و تو در تاریکی گم شده ای انسان مه آلود! پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته . ...

تا انتها حضور سهراب سپهری

تا انتها حضور سهراب سپهری

امشب در یک خواب عجیب رو به سمت کلمات باز خواهد شد. باد چیزی خواهد گفت. سیب خواهد افتاد، روی اوصاف زمین خواهد غلتید، تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت. سقف یک وهم فرو خواهد ریخت. چشم هوش محزون نباتی را خواهد دید. پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید. راز ، سر خواهد رفت. ریشه زهد زمان خواهد پوسید. سر راه ظلما...

شب تنهایی خوب سهراب سپهری

شب تنهایی خوب سهراب سپهری

گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند. شب سلیس است، و یکدست ، و باز. شمعدانی ها و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند. پلکان جلو ساختمان ، در فانوس به دست و در اسراف نسیم ، گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا. چشم تو زینت تاریکی نیست. پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا. و بیا تا جایی ، که...

ورق روشن وقت سهراب سپهری

ورق روشن وقت سهراب سپهری

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد. صبح شد، آفتاب آمد. چای را خوردیم روی سبزه زار میز. ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد. لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند. یک عروسک پشت باران بود. ابرها رفتند. یک هوای صاف ، یک گنجشک، یک پرواز. دشمنان من کجا هستند؟ فکر می کردم: در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خ...

جهنم سرگردان سهراب سپهری

جهنم سرگردان سهراب سپهری

شب را نوشیده ام و بر این شاخه های شکسته می گریم. مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان ! مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خواب وجودم را پر پر کنم. مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم. سپیدی های فریب روی ستون های بی سایه رجز می خوانند. طلسم شکسته خوابم را بنگر بیهو...

از روی پلک شب سهراب سپهری

از روی پلک شب سهراب سپهری

شب سرشاری بود. رود از پای صنوبرها، تا فراترها رفت. دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود. در بلندی‌ها، ما دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه شب نازک‌تر. دست‌هایت، ساقه سبز پیامی را می‌داد به من و سفالینه‌ انس، با نفس‌هایت آهسته ترک می‌خورد و تپش‌هامان می‌ریخت به سنگ. از شرابی دیرین، شن...

در قیر شب سهراب سپهری

در قیر شب سهراب سپهری

دیرگاهی است که در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می‌خواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه‌ای نیست در این تاریکی در و دیوار به هم پیوسته سایه‌ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نفس آدم‌ها سر بسر افسرده است روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی ...

مرگ رنگ سهراب سپهری

مرگ رنگ سهراب سپهری

رنگی کنار شب بی حرف مرده است. مرغی سیاه آمده از راههای دور می خواند از بلندی بام شب شکست. سرمست فتح آمده از راه این مرغ غم پرست. در این شکست رنگ از هم گسسته رشته هر آهنگ. تنها صدای مرغک بی باک گوش سکوت ساده می آراید با گوشوار پژواک. مرغ سیاه آمده از راههای دور بنشسته روی بام بلند شب شکست چون سنگ ، ب...

شاسوسا سهراب سپهری

شاسوسا سهراب سپهری

کنار مشتی خاک در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام. نوسان ها خاک شد و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت. شبیه هیچ شده ای ! چهره ات را به سردی خاک بسپار. اوج خودم را گم کرده ام. می ترسم، از لحظه بعد، و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد. برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقیا! بوی ترانه ا...

با مرغ پنهان سهراب سپهری

با مرغ پنهان سهراب سپهری

حرف ها دارم با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم و زمان را با صدایت می گشایی ! چه ترا دردی است کز نهان خلوت خود می زنی آوا و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟ در کجا هستی نهان ای مرغ ! زیر تور سبزه های تر یا درون شاخه های شوق ؟ می پری از روی چشم سبز یک مرداب یا که می شویی کنار چشمه ادارک بال و پر ؟ ...

روشن شب سهراب سپهری

روشن شب سهراب سپهری

روشن است آتش درون شب وز پس دودش طرحی از ویرانه های دور. گر به گوش آید صدایی خشک: استخوان مرده می لغزد درون گور. دیرگاهی ماند اجاقم سرد و چراغم بی نصیب از نور. خواب دربان را به راهی برد. بی صدا آمد کسی از در، در سیاهی آتشی افروخت . بی خبر اما که نگاهی در تماشا سوخت. گرچه می دانم که چشمی راه دارد بافس...

هایی سهراب سپهری

هایی سهراب سپهری

سرچشمه رویش هایی، دریایی، پایان تماشایی. تو تراویدی: باغ جهان تر شد، دیگر شد. صبحی سر زد، مرغی پر زد، یک شاخه شکست : خاموشی هست. خوابم بر بود ، خوابی دیدم: تابش آبی در خواب ، لرزش برگی در آب. این سو تاریکی مرگ ، آن سو زیبایی برگ. اینها چه، آنها چیست، انبوه زمان ها چیست؟ این می شکفد، ترس تماشا دارد. ...

آوای گیاه سهراب سپهری

آوای گیاه سهراب سپهری

از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم. بی پروا بودم : دریچه ام را به سنگ گشودم. مغاک جنبش را زیستم. هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد: من ترا زیستم، شتاب دور دست! رها کردم، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند. بیداری ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم. و همیشه کسی از ب...

محراب سهراب سپهری

محراب سهراب سپهری

تهی بود و نسیمی. سیاهی بود و ستاره ای هستی بود و زمزمه ای. لب بود و نیایشی. من بود و تویی: نماز و محرابی. سهراب سپهری

تا نبض خیس صبح سهراب سپهری

تا نبض خیس صبح سهراب سپهری

آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است ! ای سرطان شریف عزلت! سطح من ارزانی تو باد! یک نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد. یک نفر آمد که نور صبح مذاهب در وسط دگمه های پیرهنش بود. از علف خشک آیه های قدیمی پنجره می بافت. مثل پریروزهای فکر، جوان بود. حنجره اش از صفاف آبی شط ها پر شده بود. یک نفر آمد کتا...

شکپوی سهراب سپهری

شکپوی سهراب سپهری

بر آبی چین افتاد ،سیبی به زمین افتاد. گامی ماند. زنجره خواند. همهمه ای : خندید. بزمی بود، برچیدند. خوابی از چشمی بالا رفت. این رهرو تنها رفت ، بی ما رفت. رشته گسست: من پیچم، من تابم. کوزه شکست: من آبم. این سنگ ، پیوندش با من کو ؟ آن زنبور ، پروازش تا من کو؟ نقشی پیدا آیینه کجا؟ این لبخند، لب ها کو؟ ...

وقت لطیف شن سهراب سپهری

وقت لطیف شن سهراب سپهری

باران اضلاع فراغت را می شست. من با شن های مرطوب عزیمت بازی می کردم و خواب سفرهای منقش می دیدم. من قاتی آزادی شن ها بودم. من دلتنگ بودم. در باغ یک سفره مانوس پهن بود. چیزی وسط سفره، شبیه ادراک منور: یک خوشه انگور روی همه شایبه را پوشید. تعمیر سکوت گیجم کرد. دیدم که درخت ، هست. وقتی که درخت هست پیداست...

پرده سهراب سپهری

پرده سهراب سپهری

پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم. پرده نفس می کشید دیوار قیر اندود! از میان برخیز. پایان تلخ صداهای هوش ربا! فرو ریز. لذت خواب می فشارد. فراموشی می بارد. پرده نفس می کشد: شکوفه خوابم می پژمرد. تا دوزخ ها بشکافند، تا سایه ها بی پایان شوند، تا نگاهم رها گردد، درهم شکن بی جنبشی ات را و از مرز هستی...

از آبها به بعد سهراب سپهری

از آبها به بعد سهراب سپهری

روزی که دانش لب آب زندگی می کرد، انسان در تنبلی لطیف یک مرتع با فلسفه های لاجوردی خوش بود. در سمت پرنده فکر می کرد. با نبض درخت ، نبض او می زد. مغلوب شرایط شقایق بود. مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت. انسان در متن عناصر می خوابید. نزدیک طلوع ترس، بیدار می شد. اما گاهی آواز غریب رشد در مفصل تر...

خراب سهراب سپهری

خراب سهراب سپهری

فرسود پای خود را چشمم به راه دور تا حرف من پذیرد آخر که :زندگی رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود. دل را به رنج هجر سپردم، ولی چه سود، پایان شام شکوه ام. صبح عتاب بود. چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست: این خانه را تمامی پی روی آب بود. پایم خلیده خار بیابان . جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه. لیکن کسی ، ز...

مسافر سهراب سپهری

مسافر سهراب سپهری

دم غروب ، میان حضور خسته اشیا نگاه منتظری حجم وقت را می دید. و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود. و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت نثار حاشیه صاف زندگی می کرد. و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد می زد خود را. مسافر از اتوبوس پیاده شد: چه آسمان تم...

شب هم‌آهنگی سهراب سپهری

شب هم‌آهنگی سهراب سپهری

لب‌ها می لرزند. شب می تپد.جنگل نفس می کشد. پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده. انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دور دست را پرپر می کند. به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند. بی اشک ، چشمان تو نا تمام است، و نمناکی جنگل نارساست. دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید. ...

بودهی – سهراب سپهری

بودهی – سهراب سپهری

آنی بود ، در ها وا شده بود . برگی نه ، شاخی نه ، باغ فنا پیدا شده بود. مرغان مکان خاموش ، این خاموش ، آن خاموش . خاموشی گویا شده بود. آن پهنه چه بود : با میشی ، گرگی همپا شده بود. نقش صدا کم رنگ ، نقش ندا کم رنگ .پرده مگر تا شده بود؟ من رفته ، ما بی ما شده بود. زیبایی تنهاشده بود. هر رودی ، دریا، هر...

سپیده سهراب سپهری

سپیده سهراب سپهری

در دور دست قویی پریده بی گاه از خواب شوید غبار نیل ز بال و پر سپید لب‌های جویبار لبریز موج زمزمه در بستر سپید در هم دویده سایه و روشن. لغزان میان خرمن دوده شبتاب می‌فروزد در آذر سپید همپای رقص نازک نیزار مرداب می‌گشاید چشم تر سپید. خطی ز نور روی سیاهی است: گویی بر آبنوس درخشد رز سپید دیوار سایه‌ها ش...

هلا سهراب سپهری

هلا سهراب سپهری

تنها به تماشای چه ای ؟ بالا، گل یک روزه نور. پایین، تاریکی باد. بیهوده مپای ، شب از شاخه نخواهد ریخت، و دریچه خدا روشن نیست. از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید. تو خواهی ماند و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پیچک غم. بیهوده مپای. برخیز، که وهم گلی ، زمین را شب کرد. راهی شو، که گردش ماهی، شیار اندوهی در پ...

برتر از پرواز سهراب سپهری

برتر از پرواز سهراب سپهری

دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سر انگیز است. اما ، بال از جنبش رسته است. وسوسه چمن ها بیهوده است. میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر است. در چشم پرنده قطره بینایی است : ساقه به بالا می رود . میوه فرو می افتد.دگرگونی غمناک است. نور ، آلودگی است. نوسان ، آلودگی است. رفتن ، آلودگی. پرنده در خواب بال ...

میوه تاریک سهراب سپهری

میوه تاریک سهراب سپهری

باغ باران خورده می نوشید نور . لرزشی در سبزه های تر دوید: او به باغ آمد ، درونش تابناک ، سایه اش در زیر و بم ها ناپدید. شاخه خم می شد به راهش مست بار ، او فراتر از جهان برگ و بر. باغ ، سرشار از تراوش های سبز، او ، درونش سبز تر ، سرشارتر. در سر راهش درختی جان گرفت میوه اش همزاد همرنگ هراس. پرتویی افت...

تا گل هیچ سهراب سپهری

تا گل هیچ سهراب سپهری

می رفتیم، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه ! راهی بود از ما تا گل هیچ . مرگی در دامنه ها ، ابری سر کوه ، مرغان لب زیست. می خواندیم : بی تو دری بودم به برون، و نگاهی به کران، و صدایی به کویر. می رفتیم، خاک از ما می ترسید، و زمان بر سر ما می بارید. خندیدیم: ورطه پرید از خواب ، و نهان ها آوایی افشاند...

شورم را سهراب سپهری

شورم را سهراب سپهری

من سازم : بندی آواز . برگیرم ، بنوازم. برتارم زخمه لا می زن ، راه فنا می زن من دودم: می پیچم، می لغزم ، نابودم. می سوزم ، می سوزم : فانوس تمنایم . گل کن تو مرا ، و درآ. آیینه شدم ، از روشن و از سایه بری بودم . دیو و پری آمد ، دیو و پری بودم . در بی خبری بودم. قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من...

وهم سهراب سپهری

وهم سهراب سپهری

جهان ، آلوده خواب است. فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ، هر بانگ چنان که من به روی خویش در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست و دیوارش فرو می خواندم در گوش: میان این همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست! شب از وحشت گرانبار است. جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار: چه دیگر طرح می ریزد فریب زیس...

بی تار و پود سهراب سپهری

بی تار و پود سهراب سپهری

در بیداری لحظه‌ها پیکرم کنار نهر خروشان لغزید. مرغی روشن فرود آمد و لبخند گیج مرا برچید و پرید. ابری پیدا شد و بخار سرشکم را در شتاب شفافش نوشید. نسیمی برهنه و بی پایان سرکرد و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت. درختی تابان پیکرم را در ریشه سیاهش بلعید. طوفانی سررسید و جاپایم را ربود. نگاهی به روی نهر خرو...

از سبز به سبز سهراب سپهری

از سبز به سبز سهراب سپهری

من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد. من در این تاریکی امتداد تر بازوهایم را زیر بارانی می‌بینم که دعاهای نخستین بشر را تر کرد. من در این تاریکی درگشودم به چمن‌های قدیم، به طلایی‌هایی، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم. من در این تاریکی ریشه‌ها را دیدم و برای بته نورس مرگ...

دریا و مرد سهراب سپهری

دریا و مرد سهراب سپهری

تنها ، و روی ساحل، مردی به راه می گذرد. نزدیک پای او دریا، همه صدا. شب، گیج در تلاطم امواج. باد هراس پیکر رو می کند به ساحل و در چشم های مرد نقش خاطر را پر رنگ می کند. انگار هی میزند که :مرد! کجا می روی ، کجا؟ و مرد می رود به ره خویش. و باد سرگران هی میزند دوباره: کجا می روی ؟ و مرد می رود. و باد هم...

نا سهراب سپهری

نا سهراب سپهری

باد آمد ، در بگشا، اندوه خدا آورد. خانه بروب ، افشان گل ، پیک آمد ، پیک آمد، مژده ز نا آورد. آب آمد، آب آمد، از دشت خدایان نیز، گل های سیا آورد. ما خفته ، او آمد، خنده شیطان را بر لب ما آورد. مرگ آمد حیرت ما را برد، ترس شما آورد. در خاکی ، صبح آمد، سیب طلا، از باغ طلا آورد. سهراب سپهری

شکست ترانه سهراب سپهری

شکست ترانه سهراب سپهری

میان این سنگ و آفتاب ، پژمردگی افسانه شد. درخت ، نقشی در ابدیت ریخت. انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد. لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند. – این تو بودی که هر وزشی ، هدیه ای نا شناس به دامنت می ریخت ؟ – و اینک هر هدیه ابدیتی است. – این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه...

بی روزها عروسک سهراب سپهری

بی روزها عروسک سهراب سپهری

این وجودی که در نور ادراک مثل یک خواب رعنا نشسته روی پلک تماشا واژه هایی تر و تازه می پاشد. چشم هایش نفی تقویم سبز حیات است. صورتش مثل یک تکه تعطیل عهد دبستان سپید است. سال ها این سجود طراوت مثل خوشبختی ثابت روی زانوی آدینه ها می نشست. صبح ها مادر من برای گل زرد یک سبد آب می برد، من برای دهان تماشا ...

روانه سهراب سپهری

روانه سهراب سپهری

چه گذشت ؟ – زنبوری پر زد – در پهنه… – وهم. این سو ، آن سو، جویای گلی. – جویای گلی ، آری ، بی ساقه گلی در پهنه خواب ، نوشابه آن.. – اندوه. اندوه نگاه: بیداری چشم، بی برگی دست. – نی. سبدی می کن، سفری در باغ. – باز آمده ام بسیار، و ره آوردم: تیناب تهی. &#...

هم سطر، هم سپید سهراب سپهری

هم سطر، هم سپید سهراب سپهری

صبح است. گنجشک محض می خواند. پاییز، روی وحدت دیوار اوراق می شود. رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را از خواب می پراند: یک سیب در فرصت مشبک زنبیل می پوسد. حسی شبیه غربت اشیا از روی پلک می گذرد. بین درخت و ثانیه سبز تکرار لاجورد با حسرت کلام می آمیزد. اما ای حرمت سپیدی کاغذ ! نبض حروف ما در غیبت مرکب مشاق می...

ای نزدیک سهراب سپهری

ای نزدیک سهراب سپهری

در نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید. و اینک ، شاخه نزدیک ! از سر انگشتم پروا مکن. بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است. درخشش میوه ! درخشان تر. وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید. دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند. پنهان ترین سنگ سایه اش را به پایم ریخت. و من ، شاخه نزدیک ! از آب گذشتم...

مرغ افسانه سهراب سپهری

مرغ افسانه سهراب سپهری

پنجره ای در مرز شب و روز باز شد و مرغ افسانه از آن بیرون پرید. میان بیداری و خواب پرتاب شده بود. بیراهه فضا را پیمود، چرخی زد و کنار مردابی به زمین نشست. تپش هایش با مرداب آمیخت. مرداب کم کم زیبا شد. گیاهی در آن رویید، گیاهی تاریک و زیبا. مرغ افسانه سینه خود را شکافت: تهی درونش شبیه گیاهی بود . شکاف...

تپش سایه دوست سهراب سپهری

تپش سایه دوست سهراب سپهری

تا سواد قریه راهی بود. چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی ، شب درون آستین هامان. می گذشتیم از میان آبکندی خشک. از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار، کوله بار از انعکاس شهر های دور. منطق زبر زمین در زیر پا جاری. زیر دندان های ما طعم فراغت جابجا میشد. پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین ...

شیطان هم سهراب سپهری

شیطان هم سهراب سپهری

از خانه بدر ، از کوچه برون، تنهایی ما سوی خدا می رفت. در جاده ، درختان سبز، گل ها وا، شیطان نگران: اندیشه رها می رفت. خار آمد، و بیابان ، و سراب. کوه آمد و ، خواب. آواز پری : مرغی به هوا می رفت؟ – نی ، همزاد گیاهی بود، از پیش گیا می رفت. شب می شد و روز. جایی، شیطان نگران: تنهایی ما می رفت. سهر...