Sharif Hakim

مرگِ آرزو – شریف حکیم

مرگِ آرزو – شریف حکیم

مرگِ آرزو زندگی را بی تو مرگِ آرزو ها گفته اند در حضورت سرنوشتِ عشق رسوا گفته اند از محبت گرم چون خورشید در بزمِ فلک حالتِ بی مهری ات پیغامِ سرما گفته اند خنده ات را چون شگفتن ، گریه ات چون اشکُ صبح چشم هایت آهو و قامت چه بالا گفته اند آن چنان بردی ز خویشم ، خویش هم واقف نشد بُردنِ دل این چنین را گر...

طبعِ شور – شریف حکیم

طبعِ شور – شریف حکیم

طبعِ شور برو بگذارم ای شادی ، که با غم خو کنم چندی گشایم از گلویی بغض و از پای کسی بندی مجو از خامه ام ای دوست ، مضمونِ فریب اینجا که من با حرف حق جنگم ، فریب و مکر و ترفندی به طبعِ شورِ افکارم ، حلاوت تهمتِ تلخ است ز تآثیرِ کلامِ من ، نیابی لذتِ قندی به قاموسِ خیالاتم ، سراسر واژه ها دردند چه بیجا ...

دستِ قاتل – شریف حکیم

دستِ قاتل – شریف حکیم

دستِ قاتل دستِ قاتل بین که باز اُفتاد بر دامان ما نُه فلک در سوگ بنشانَد دلِ بریان ما چهارسو را رگ بریدند و بخون بنشاندند دشمنان بد سِگال و عاری از ایمان ما این قباحت ، این قساوت ، کارِ دست آدم است دست حیوان را به پشتش بست این انسان ما جاده و جوی و درخت و آسمان شد رنگِ خون جای آبِ دیده ، خون جاریست ...

تلاش – شریف حکیم

تلاش – شریف حکیم

تلاش خانه بردوشم ، نشانم در بیابان کن تلاش اشکِ چشم افتاده را ، در کنجِ دامان کن تلاش معنیی فریادهایم ، نیست در قاموسِ شهر این لغت را در کتابِ ، کوهساران کن تلاش چهرۀ خشکیده مارا ، تازه گردد از سرشک مرهمِ زخمِ زمین ، در اشکِ باران کن تلاش ای که سرتاپا کلامت ، مستی و شور است و بس سوژۀ هم در محیطِ ، س...

آخرین حرف – شریف حکیم

آخرین حرف – شریف حکیم

آخرین حرف در بیانِ دردت ای آدم ، سخن آتش گرفت ناله شد حرف و کلامم ، در دهن آتش گرفت در گلو ترکید بغض و آه در دل شد شرر اشک در آتش سرای چشمِ من آتش گرفت فکر می کردم سرودم شعله گون از درد بود داستانت را شنید و انجمن آتش گرفت آفتاب آهسته ، چون در گوشِ کهسار از تو گفت سینۀ کهپایه ، قلبِ کوه کن آتش گرفت ...

وامِ سنگین – شریف حکیم

وامِ سنگین – شریف حکیم

وامِ سنگین کاش می فهمیدیم ، حرفِ نا گفتۀ دلهای حزین که بسانِ آتش ، زیرِ خاکسترِ درد است کمین کاش می فهمیدیم ، متن بی رنگِ کتابِ غربت که به هرصفحۀ آن ، حرف ها درد و سخنهاست غمین کاش می فهمیدیم ، رازِ پیغام خداوندی را که نمی بود جدل ، ما و ترا بر سرِ دین کاش می فهمیدیم ، خون ها مان همه قرمز بودند که ب...

کویرِ سوخته – شریف حکیم

کویرِ سوخته – شریف حکیم

کویرِ سوخته بیا فلک به زمین ، حالِ ما تماشا کن گره ز عقده ای دلهای تنگِ ما واکن مگو ز آنچه شد و آنچه نیز خواهد شد نجاتِ نسلِ بشر را کنون مهیا کن بزن به حرفِ دروغینِ پارسا آتش دوکانِ مکر و فریبش ببند و رسوا کن کمالِ معجزه ها و طلسم و اعجازت به دیده ای که در آن نم بود هویدا کن گرت خیال دمی زیستن به خا...

سگِ خان – شریف حکیم

سگِ خان – شریف حکیم

سگِ خان از روزگار تلخ و پریشان چه گویمت از آتشی که سوخت تن و جان چه گویمت صد باغ خنده بود مرا حاصلِ حیات حالا که هستی ام شده گریان چه گویمت از بختِ تنگدستِ خودم گر شکایت است از بندشِ عنایتِ یزدان چه گویمت با وضع راست پیرِ طریقت چو راست نیست از کجرویی خیلِ مریدان چه گویمت ساقی اگر خلاف کند در خفا خطا...

حیا بیگانه – شریف حکیم

حیا بیگانه – شریف حکیم

حیا بیگانه من اگر دیوانه ام ، هوشیار در این خانه کیست چیست معیارِ تعقل ، عاقل و فرزانه کیست گر نبُد نابِخردان را ، کینه با اهلِ خِرَد آن خردمندی که پوسیدست ، در زولانه کیست دوش در بزمِ حریفان ، از حیا گفتم سخن صدر مجلس گفت ا ینجا ، این حیا بیگانه کیست بر درِ خُم خانه ، ما هم بیخودی گم کرده ایم بی خو...

پریشان – شریف حکیم

پریشان – شریف حکیم

پریشان آنقدر خالیستم ، گویی که بیجانم کنون همچو برگِ خشک در چنگال طوفانم کنون گه به سر مشتی بکوبم گه بدیوار و دری همچو طفلِ تند خو ، با خود به گریانم کنون فکر کردم دوری اش با شعر درمان میکنم اشتباهی بود و ا ز فکرم ، پشیمانم کنون گرچه میپرسند احوالم عزیز و دوست لیک اشک تنهاییست سیلابی بدامانم کنون هم...

نوای من – شریف حکیم

نوای من – شریف حکیم

نوای من شعرِ من چیزی بجز یک رشته و پیوند نیست شیوۀ اندیشه ام را حیله و ترفند نیست ناله ام پژواکِ فریادیست کاندر سینه هاست پای گفتارم به باغ و بلبلی در بند نیست میچکد از خامه ام مضمون تلخِ روزگار ماجرای عشق و عاشق، دلبر و دلبند نیست دردها دارد سرودم خفته در دامان خویش داستان مستی و پاکوبی و لبخند نیس...

فریادِ سکوت – شریف حکیم

فریادِ سکوت – شریف حکیم

فریادِ سکوت سکوتِ خانۀ ما میزند بلند صدا بریده شهرگ فریاد را کسی اینجا یکی بخورده قسم تا لبی نجنباند یکی ز ترس نگوید سخن ، دیگر ز حیا به شهر این همه درد و زبانِ شهر خموش به سرمه دوخته کس حلقِ شهریان آیا چرا نمی رسدش مویه از دیار الم مگر که فاصله دور است تا به گوش خدا گلوی مرغِ سحر را فشرده پنجۀ شب س...

دیوانه – شریف حکیم

دیوانه – شریف حکیم

دیوانه بسکه با بیگانه عقلان زیستم من ز عقلِ خویشتن بیگانه ام سنگ تهمت از چه کوبی بر سرم خوب میدانی که من دیوانه ام قصه ام جز مست کی داند کسی من شرابِ تلخ در پیمانه ام زیر این باری که نامش زندگیست قامتم بشکست خم شد شانه ام روزِ من تاریک و شب تاریکتر از چه جویی نور در افسانه ام من ندارم شکوۀ از آفتاب ...

جنگِ دل – شریف حکیم

جنگِ دل – شریف حکیم

جنگِ دل دل از چه شوقِ خانۀ خمار میکند در بیخودی هوای رخ یار میکند در عاشقی وصال ، همین گم شدن بود شوق حضور کی دلِ هوشیار میکند از قرب او غبارِ تآثر به دل نشست این اشتباه دل زچه تکرار میکند دردِ فراق و باده و دنیای بیخودی روزِ سپید عشق شبِ تار میکند معذورِ عافیت بود آن دل که خویش را در حسرتِ خیال تو ...

با تو بودن – شریف حکیم

با تو بودن – شریف حکیم

با تو بودن من به رؤیایم در آغوشِ تو بودم تا سحر حلقۀ از بازوانم بسته بودی در کمر پرده ها پائین ، فضا خاموش و در ها بسته بود نی مهی در خانه ام ره داشت آن شب نی قمر تا نباشد در رقابت با فروغِ حسن تو شمع را گفتم که آن شب گریه کن جایِ دیگر تا نگردد کس خبر از خلوتِ ما در سرا مطمئن گشتم که باشد ، گوشِ هر ...

لحظه ها – شریف حکیم

لحظه ها – شریف حکیم

لحظه ها بسکه بار آورده فصلِ ، نوبهارِ یارِ من صد گلستان جلوه بفروشد ، ز چاکِ پیرهن من که فرهنگِ خزانم ، در دبیرستان او فصل سبزش را ، چسان تصویر سازم با سخن من دلم چون غنچه ، پیچیدست در خود از فراق غنچه ها در گلسِتانِ او ، بسوی گل شدن یک نفس آورد بویش را ، از آن سوها نسیم عطرِ صد گلزار می گفتی ، نهفت...

شهـر – شریف حکیم

شهـر – شریف حکیم

شهـر شب در آغوشِ سحر لغزید و بیدار است شهر می تپد از درد در خویش و چه بیمار است شهر نیست گر خوابی به چشم و سینه اش فارغ ز درد شاهدِ کشتار و قتل و چوبۀ دار است شهر گوشها اینجا کر و فریاد ها بندِ سکوت یک محیطِ گنگ و مرموز و پر اسرار است شهر آنکه را کز بختِ نیکش ، نیست زنجیری به پا همچو زندانِ بدونِ ، ...

دردِ دوری – شریف حکیم

دردِ دوری – شریف حکیم

دردِ دوری آشیان گم کرده را با قصرِ زرین کار نیست تلخ کامان را هوایِ ، بادۀ گلنار نیست هیچ معجونی علاجِ ، دردِ دوری ها نکرد درد هجران را دوا ، جز لمحۀ دیدار نیست از فراقِ خویشتن ، با خویش دارم گفتگو هرزه گویی های من ، از نشئه و خمار نیست تلخیی طبع و مزاجم حاصلِ آواره گیست آن گلی کاندر بیابان سر زند ،...

تلخ – شریف حکیم

تلخ – شریف حکیم

تلخ حرفِ ساقی تلخ ، مینا تلخ و هم پیمانه تلخ گفتگوی دوست تلخ و صحبتِ بیگانه تلخ شهد و شکر می فروشد خنده اش بر دیگران دَورِ ما چون می رسد قندِ لبِ جانانه تلخ گرچه از عشق است اشکِ نور در چشمِ چراغ گریه های شمع سازد محفلِ پروانه تلخ از حلاوت نیست مضمونی کتابِ عمر را قصه ها تلخ اند اینجا معنیی افسانه تل...

یاد آنوقت – شریف حکیم

یاد آنوقت – شریف حکیم

یاد آنوقت یاد آن وقت که شب ها همه مهتابی بود آسمان روشن و دریاچۀ دهِ آبی بود یاد آن وقت که از زمزمۀ بارش و باد رقص در شاخ گل و در دل مرغابی بود یاد آن وقت که از کثرت یارانِ عزیز دشمنی دستخوشِ نُدرت و کمیابی بود یاد آن وقت که در دهکدۀ کوچک مان کِشت ها مست و زمین ها همه سیرابی بود یاد آن وقت که شب ها ...

کنج ویران – شریف حکیم

کنج ویران – شریف حکیم

کنج ویران خنده ات دزدیدم و چشمانِ گریان دادمت صورتی آشفته و حالِ پریشان دادمت بر سرت گر بود سقفی از گِل و خاشاک وخس آن گرفتم در عوض این کنجِ ویران دادمت غرق در دریای غم ، دستت به من شد آشنا دستکت بفشرده در چنگالِ طوفان دادمت مکتبت بود و رفیق و لحظه های مست و شاد جمله بگرفتم ، ز تلخی ها فراوان دادمت ...

شالودۀ ماجرا – شریف حکیم

شالودۀ ماجرا – شریف حکیم

شالودۀ ماجرا علتِ بربادیی خود تا کجا باید شدن طعمۀ این آتشِ بی انتها باید شدن بخت ما شاید رقم خورده به تقدیری چنین هم نشینِ غصه و سوگ و عزا باید شدن انتقامِ چیست گیرد زندگی از ما که ما شاهدِ صد دشت خون چون کربلا باید شدن از کدورت شیشۀ دل چون مکدر شد چرا چون غباری بر رُخِ آئینه ها باید شدن نیست گر تد...

حلال – شریف حکیم

حلال – شریف حکیم

حلال پر را و پر زدن را اینجا حرام گفتند آزاده زیستن را اینجا حرام گفتند زین بعد با خس و خار باید بسازی ای دل باغ و گل و چمن را اینجا حرام گفتند نی بزم شعرو نایی ، نی نغمه و صدایی هرگونه انجمن را اینجا حرام گفتند تلخ است آرزوها تلخ است گفتگو ها شیرینیی سخن را اینجا حرام گفتند تا در گنه نلغزد چشمان هر...

پاداش – شریف حکیم

پاداش – شریف حکیم

پاداش وضعِ دنیا آتشی افگند بر جان و تنم دست بی شرمِ حوادث شد قرینِ دامنم یک ورق از دفترِ ایام ما را سبز نیست در بهاران چون خزان رنگ و رخِ پیراهنم درد ما افسردگی ، داروست دستِ نوبهار تا بکی تعویذِ پائیز است زیبِ گردنم این قدراز چیست دارد امتحانم زندگی گه به باغم آتش افروزد گهی در خرمنم تا شوم با قالب...

نامۀ بهار – شریف حکیم

نامۀ بهار – شریف حکیم

نامۀ بهار بگو نسیمِ سحر ، نامۀ بهار کجاست خطی ز دفترِ آن فصلِ ، انتظار کجاست هنوز بر رُخ صبح است ، برفِ موسمِ پار پیامِ یخ شکنِ ، آفتاب وار کجاست صدای شرشرِ آب و نفیرِ مرغِ سحر نوای دلکش و آن نغمۀ ، هزار کجاست طراوت است اگر تحفۀ ز موسمِ نو نشاط دامنه و رقصِ ، کوهسار کجاست به بادِ سرکشِ کوه پایه ها خ...

فاصله – شریف حکیم

فاصله – شریف حکیم

فاصله درین کرانه اسیرِ شب است مرغِ سحر به آفتاب بگو جلوه کن بجای دیگر شفق ز ماتمِ مرگ سپیده دارد سوگ ز صبحدم به افق های دور نیست اثر گلوی ناله ز فریاد پاره شد اما چه جای شکوه که گوشِ زمانه باشد کر بریده گر سرِ ما گشت از بدن اینجا ز شاخه های من و توست دسته های تبر میان خانۀ ما و تو صرف یک دیوار و لیک...

ذوقِ ناقص – شریف حکیم

ذوقِ ناقص – شریف حکیم

ذوقِ ناقص دست سردِ زندگانی ، بی بهارم کرده است برگ ریزانم ، زمان بی برگ و بارم کرده است این که یاری بود و دیداری ، همه افسانه اند یار خود محروم ، از دیدارِ یارم کرده است قامتِ صبرو قدِ ، صد انتطارم شد کمان لیک امیدِ وصالش ، استوارم کرده است هرچه از گلزار برچیدم ، نشد همپای او ذوقِ ناقص بار ها شد ، ش...

جلوۀ ناز – شریف حکیم

جلوۀ ناز – شریف حکیم

جلوۀ ناز به لبخندت سحر چون کردم آغاز ز شوقت سینه را دل شد به پرواز ز چشمِ شوخ ، ای سیمین تنِ ما به نرگس می فروشی جلوه و ناز تو گویی صد بهارِستانِ ناز است لبانِ غنچه ات چون میشود باز به مژگانت رقیبی نیست هرگز خدنگِ تُرک و تیرِ لشکرِ تاز سکوتِ چهره ات در بی زبانی به مشتاقان سخن گوید ز صد راز نوازش گر ...

آئینۀ انصاف – شریف حکیم

آئینۀ انصاف – شریف حکیم

آئینۀ انصاف دلم از غیبتِ انصافِ الهی ، تنگ است با قضا و قدر اندیشۀ من در جنگ است بخت و تقدیر ، گر آئینۀ انصافِ خداست گرگ را شاهرگِ ، بره چرا در چنگ است این یکی آئینه اش ، صیقل و از آنِ دیگر شیشۀ زندگی آزرده ، ز جورِ زنگ است این چه عدل است که در دائرۀ قدرتِ او این یکی بسترش از مخمل و دیگر سنگ است باز...

لطفِ سرد – شریف حکیم

لطفِ سرد – شریف حکیم

لطفِ سرد در غیابِ دوست ، با بیگانه عادت کرده ام من به لطفِ سردِ ، صاحبخانه عادت کرده ام راحتم گر نیست اینجا ، در سرای مرمرین من به بوی خاکِ ، آن ویرانه عادت کرده ام جسم و تن آزاد لیکن ، در اسارت روحِ من من به این زندانِ ، بی زولانه عادت کرده ام نیست مطلوبِ سرشتم ، فاش گویی های عقل من به رمزِ خندۀ ، ...

شیوۀ پارینه – شریف حکیم

شیوۀ پارینه – شریف حکیم

شیوۀ پارینه ناله نتوان کرد بیرون ، دردهای سینه ام صدجهان فریاد میخواهد ، غمِ دیرینه ام نیست حیرت وضعِ ما ، گر انعکاسِ وجد نیست آهِ نومیدی زدوده ، جوهرِ آینه ام نیست دشنامِ عدو ، اسبابِ قهرم بیش ازین چونکه فارغ از حسد ، از عقده و از کینه ام از چه ناخوش باشد از ما ، چهرۀ جانان که چون در عبادت بر درش ،...

دامان صبح – شریف حکیم

دامان صبح – شریف حکیم

دامان صبح وقتی آتش میزند خورشید بر دامانِ صبح از شقایق پیرهن پوشد تنِ عریان صبح شب چو می بازد نفس های پسینِ خویشتن می د مد روحِ سحر در پیکرِ بی جان صبح آفتاب آهسته می دزدد به نیرنگ و فریب نشۀ خوابِ سحر از بسترِ چشمانِ صبح زآب چشمِ گل طهارت میکند مرغِ سحر تا زند فریاد ، گوشِ خفته را ، آذانِ صبح رُخ ب...

تقدیر – شریف حکیم

تقدیر – شریف حکیم

تقدیر بالِ سخن شکست ز بی دردیی زمان فریادِ بی صدایی ما شد بدل نهان نهِ چرخشِ زمین شده ما را به کامِ دل نهِ گردشِ ستاره و مهتاب و آسمان سرخیی باغ و سبزِ چمن شد نصیب غیر دستِ دعای ماست که چیند گلِ خزان گویا نوشته اند به تقدیر ما چنین تا بگذرد به گریه شب و ، روز در فغان چشمی کجاست تا که بگرید به سوگِ م...

هدفِ سنگ – شریف حکیم

هدفِ سنگ – شریف حکیم

هدفِ سنگ این چه ماتم زده شهریست که من می بینم هدف سنگ تنِ خستۀ زن می بینم یا که من خوابم و در خواب مرا وحشتِ دهر برده آنجا که جهان را به کفن می بینم عشق محکومِ فنا ، عاشق و معشوق به مرگ عصر نو را به یخن دستِ کهن می بینم ناید ار صوتِ خوش از باغ ، تعجب نکنی زاغ در پیکرِ بلبل به چمن می بینم چشم ها بسته...

کثرتِ تعبیر – شریف حکیم

کثرتِ تعبیر – شریف حکیم

کثرتِ تعبیر می کَشَد آخر به دارم ، این سخن عریانی ام شیخ گر یابد رهی ، در معنیی پنهانی ام اختلافِ وضع در ما ، کثرتِ تعبیر هاست ورنه پنهان نیست او را ، جذبۀ ایمانی ام می شوم سیلاب تا شویم ، تنِ مسموم خاک من پیامِ سردِ باران ، در شب توفانی ام نیست سازش خصلتم را ، با دو رنگی های دهر دشمنِ جنسِ رجیم ، د...

سفرِ عمر – شریف حکیم

سفرِ عمر – شریف حکیم

سفرِ عمر یک قدم خنده و صد قافله گریان از پس سفرِ عمر گر این است نیرزد یک خس آنکه میگفت سخن از پر و پرواز و فلک از چه بشکست پر و بال و فگندم به قفس آشنایی به قدِ سرو لبِ لعلم داد در تماشا عملِ دیده ما گفت هوس خواستم شکوه کنم ، راهِ شکایت همه بست مُهر بر لب زدم و گفت که ای آدم بس نان و جان گشته ز احسا...

حکمت – شریف حکیم

حکمت – شریف حکیم

حکمت ز درکِ معنیی حکمت تعقل ناتوان اینجا عقیدت را چه رنگین است مضمونِ بیان اینجا گلی گربشکفد در سنگ علت رحمتِ ذات است و گر صد غنچه پرپر شد ز حکمت داستان اینجا دلیلِ اختلافِ حال در مضمونِ حکمت جو تناقض در معیشت نیست جز وضعِ عیان اینجا یکی آسوده در نعمت دیگر فرسوده در غربت به رسمِ آسمانی بین تفاوت را ...

بیرونِ در – شریف حکیم

بیرونِ در – شریف حکیم

بیرونِ در دیشب او مستِ ز خود رفته و من جام بدست عشق از دیدۀ او جَست و به چشمم بنشست از ره ای دیده رهش یافت به کاشانۀ دل اندر آن خانه نشست و همه درهاش ببست من که بیرونِ در افتاده و بودم مدهوش هرچه فریاد زدم هیچ به گوشش که نرفت می شنیدم که به تکرار دلم می شکند گاه با سنگ و گهی مشت و گهی هم با دست من ب...

من – شریف حکیم

من – شریف حکیم

من بسان ابر بگریم به نو بهاران- من ز اشک تازه کنم چشم سبزه زاران- من چو موج غوطه به دریای بیکران بزنم چو باد شانه به گیسوی شاخساران- من گره زه عقدۀ دلهای خسته بگشایم غبار یأس زدایم ز چشم گریان- من ره نجات ز خلوت سرای دل جویم که حاصلی نگرفتم ز قرب ایمان- من

عید – شریف حکیم

عید – شریف حکیم

عید ماه با یک جلوۀ گفتا ، که فردا عید است هر کجا باشد مسلمانی ، همانجا عید است عید را شادی بود معنی ، به نزدِ دیگران لیک مارا لحظۀ ، کِتمان غمها عید است روزِ عشرت روزِ شادی ، هرچه میخواهی بگو در کتابِ زندگی ، فاقد ز معنا عید است این خوشی راهی ندارد ، در محیطِ سردِ فقر آنکه دارد سفرۀ رنگین ، او را عی...

دیدۀ دل – شریف حکیم

دیدۀ دل – شریف حکیم

دیدۀ دل در تماشای تو ، از دل دیده باید وام کرد کی شود این گلستِان را ، سیر با بادام کرد آنکه ترکیبِ وجودت بست از اجزای خاک از شراب عشق چشمت را ، می ای در جام کرد پیکرت از مرمر خالص تراشید و مگر آن بلندی هاش پنهان ، در حریر خام کرد در نگاهت نشۀ میخانه و مینا نِهفت گیسوانت را به پای ، عشق و عاشق دام ک...

جنسِ یغما – شریف حکیم

جنسِ یغما – شریف حکیم

جنسِ یغما شفق پیچیده در دامن ، تنِ خونینِ فردا را ز جوشِ موجها بشنو ، سرودِ تلخِ دریا را غزالی نیست در دشت و شقایق زخم میخندد ز مرگِ آفتاب آیا ، خبر دادند صحرا را سکوتِ برجِ زندان را ، کدامین ناله برهم زد مگر زولانه می گرید ، به بند افتادنِ پارا ز بی موجی مشو غافل ، ز خویِ سرکشِ دریا به بطنِ خود سکو...

اهلِ قلم – شریف حکیم

اهلِ قلم – شریف حکیم

اهلِ قلم در مکتبی که استاد اهلِ قلم نباشد متنِ کتاب و درسش از هیچ کم نباشد در دفترِ معانی بیهوده اش بدانند فنِ سخنوری را گر پیچ و خم نباشد رَو قصه گو و تر کن کاغذ به رنگ دیگر چشمانِ خامه ات گر از شعر نم نباشد در بزمِ تیره بختان حیف است گر بخوانی آن چامۀ که حرفش درد و الم نباشد از باغ و لاله و گل کاغ...

لباسِ خنده – شریف حکیم

لباسِ خنده – شریف حکیم

لباسِ خنده در لباسِ خنده اینجا ، گریه پنهان کرده ایم چشمِ بد خواهان ز زهرِ ، خنده گریان کرده ایم تا کشودم چشم اشک و ، حال خون میریزدم در قمارِ زندگانی ، سخت نقصان کرده ایم ابر میگرید ، فضا تب دارد و ، شب بیقرار در چنین بزمی اگر خندیم ، عصیان کرده ایم نیست ما را صحبتِ هوش و ، نه هوشیاری هوس در تلاشِ ...

شهد مِهر – شریف حکیم

شهد مِهر – شریف حکیم

شهد مِهر دارم هزار شکوه زوضع زمان خویش سوی کدام شهر برم کاروان خویش فریادی ام بگوش کرِ خُفته های دهر بشکسته ام حصارِ سکوتِ زبان خویش پنهان بدل شرار و به لب ها تبسمی است دنیا بسوزد ار بنمـــایم نهـــان خویش اسباب جنگ من نبود جز کلام من تیری به جز سخن نه نهم در کمانِ خویش با شهدِ مهر دفع کنم زهر کینه ...

داروی خواب – شریف حکیم

داروی خواب – شریف حکیم

داروی خواب خانه ام در دستِ توفان نی ، ز آدم شد خراب دستِ شب بگرفته اینجا ، در اسارت آفتاب صورتِ بوستان ز دردِ بی بهاری ها بسوخت خار روئیدست در باغی ، که می چیدم گلاب جنگل و کوه و چمن آتش گرفت و در گریز آهوی آزادگی از سرزمینم با شتاب جاده ها خاموش و مضمون سخن حرفِ سکوت کس به جام شهر گویی ، ریخته دارو...

تفاوت – شریف حکیم

تفاوت – شریف حکیم

تفاوت چهره های ما یکی ، اندیشه های ما دِگر خالقِ ما هم یکی ، اما خدای ما دیگر من به دنبالِ حقیقت ، راهِ حق پیموده ام لیک دیدارش تو می جویی ، در جای دِگر سفره ات شبها ست رنگین ، از طعامِ رنگ رنگ در جوارِ خانه ات ، از فقر دنیای دِگر از دف و از چنگ و قانون ، خوش نوای خانه ات کی به گوشت میرسد ، فریاد و ...

هوای تو – شریف حکیم

هوای تو – شریف حکیم

هوای تو من اگر خموشم و بی نوا ، نظری فگن تو بحالِ ما ز سکوتِ سینۀ ما شنو ، سخنِ نگفته و قالِ ما به نیاز و خلوتِ ما تویی ، به نماز و هم به دعا تویی مگذار دستِ قضا چنین ، بکشد ز ریشه نهالِ ما نزدم چو پر به هوای تو ، سرِ من خمیده به پای تو تو کریم و صاحبِ رحمتی ، مشکن چنین پر و بالِ ما تنِ خسته را تو ت...

قیدِ پیرهن – شریف حکیم

قیدِ پیرهن – شریف حکیم

قیدِ پیرهن دوش گفتم با خیالاتش ، سرودی سر کنم کاغذی را با سخن ، در آرزویش تر کنم از حریرِ خواستن ، بندم بپایش پای بند آرمش نزدیکِ خویش و ، قفل ها بر در کنم بر سرِ راهش بریزانم ، ز چشمِ شعر اشک با غزل بر قامتش ، از واژه ها زیور کنم در تخیل بینمش بیرون ، ز قیدِ پیرهن چشم بندم ، بودنش را ، با خودم باور...

سرودِ امروز – شریف حکیم

سرودِ امروز – شریف حکیم

سرودِ امروز دامنِ رنگینِ دشت و جلوۀ ابرِ بهار بوسه های داغ خورشید و جبینِ کوهسار نعرۀ موجِ خروشان در دلِ دریای مست دستِ بادِ سرکش و گیسوی سبزِ شاخسار شرشرِ آب روان و نغمۀ مرغ سحر داستانِ شمع یا پروانۀ شب زنده دار قصه های عاشق و معشوق و رمزِ عاشقی کی بود مضمونِ شعر شاعرِ این روزگار شاعر امروز میخواند...

حضورِ رنگ – شریف حکیم

حضورِ رنگ – شریف حکیم

حضورِ رنگ وعده ها چون بی عمل شد ، ما از آن شستیم دست دوست را گوئید ما ، از این و آن شستیم دست آنقدر تلخ است ایندم ، کامِ ما از زندگی کز حلاوت های فردا ، همچنان شستیم دست مهربانی گشت چون نایاب ، از دستورِ خلق از امیدِ مهر زآن ، نا مهربان شستیم دست چون حصولِ قربت آنجا ، نیست ما را در خیال از رسیدن در ...

بوی کابل – شریف حکیم

بوی کابل – شریف حکیم

بوی کابل من بودم و نسیمِ دل انگیزِ ساحلی دنبال یک بهانه که خالی کنم دلی آنجا ز درد و غصه و ماتم اثر نبود لیکن مرا هزار غم و درد و مشکلی بگذشتم از کنارۀ دریا و موج مست گه پا بروی آب و گهی دست در گِلی دستان نرم باد و خم زلف شاخه ها چون شانۀ که صاف کند موجِ کاکلی در بیشه های دورِ اُفق دستِ آفتاب افتاده...

میوۀ تلخ – شریف حکیم

میوۀ تلخ – شریف حکیم

میوۀ تلخ کفر و دین تقسیم چون کردند دنیای مرا این یکی گردید دشمن ، آن دیگر شد آشنا آتشِ جنگِ عقاید سوخت سرتا پای من من که دشمن با عقیدت نیستم ، سوزم چرا ؟ دستِ کافر در گریبانم ، تعجب نیست چون دشمنِ ما گفته در قرآن ، صد بارَش خدا آرزوی دستۀ گل از عدو خوش باوریست خصلتِ دشمن نباشد ، با تو بودن در صفا لی...

غیابِ تو – شریف حکیم

غیابِ تو – شریف حکیم

غیابِ تو چه نسبت است ندانم ترا به خواب امشب تو رفتی و ز پیت رفت با شتاب امشب به دیدۀ که نبودش نمی ز اشک ، ببین چسان نشسته درین کاسۀ پر آب امشب تو رفته ای و ولی حجمِ صد گلستان را به کنجِ خانۀ ام انباشتی گلاب امشب اگر چه ماه و فلک با ستاره ها اینجاست غیابِ توست که کرده مرا عذاب امشب نمی برد ز خودم باد...

دیارِ آشنا – شریف حکیم

دیارِ آشنا – شریف حکیم

دیارِ آشنا آنچه از دستم ربودی آن برایم بازده آن محیطِ خالی از رنگ و ریایم باز ده گر شکایت کردم از غربت سزایم این بس است آن غریبی ، آن محبت آن صفایم باز ده روح بیمار است وتن بیمار از غوغای دهر زندگی یی ساده و بی ماجرایم باز ده گوشه گیرم کرده وضع رنگ رنگِ مردمان صحبتِ یارانِ خوب و با وفایم باز ده آبِ ...

جُرمِ اختلاف – شریف حکیم

جُرمِ اختلاف – شریف حکیم

جُرمِ اختلاف این چه تکلیف است آدم را ، که جنگش آرزوست در شکست شیشۀ دل ، مشت سنگش آرزوست تا کند صد پاره جسمِ ، آنکه در چنگش فتاد پنجه های شیرو دندانِ ، پلنگش آرزوست تا شگافد سینۀ انسان ، به جرمِ اختلاف خنجروشمشیرِ فولاد و ، خدنگش آرزوست بی تحمل در جدل ، با نظمِ رنگینِ جهان صورت دنیا به ذوقِ ، چشم تنگ...

انیسِ گریه – شریف حکیم

انیسِ گریه – شریف حکیم

انیسِ گریه در آن کتاب که معنیی واژه ها نان است چرا ز دیدۀ سیرِ زمانه پنهان است بدونِ درس به دانشسرای غربت و فقر کسی اثر نبرد از دلی که گریان است محیطِ گریه نباشد به ذوقِ هر که ورا به خانه نو گلِ باغش همیشه خندان است انیسِ گریه و اشک است و سوگوار همیش کسی که بختِ بدش حلقه در گریبان است هر آنکه کیسه پ...

گنجینه – شریف حکیم

گنجینه – شریف حکیم

گنجینه نه گلی بر سرِ خلقیم و ، نه در پایی سنگ نه به صلحی دلِ ما بسته ، نه بر کینه و جنگ آدمیم و نبود گرد ، در آئینۀ ما هرکه در ما نِگرد ، شیشه ببیند نی سنگ نیست حیرت اگرم است ز تلخی به کلام واژه ها در سخنم اند ز قاموسِ شرنگ زر به گنجینۀ ما نیست ، بجز یک دو سخن مفلسی کرده دلِ ، کیسۀ مارا چون تنگ دستِ...

صفحۀ صبح – شریف حکیم

صفحۀ صبح – شریف حکیم

صفحۀ صبح نه بی دلیل و نه بیجاست گریه های شبم ز فقرِ روز اگر میرهم گدای شبم فتاده از نطرِ آسمان و دیدۀ ماه من آن ستارۀ تنها در انتهای شبم بیرون ز بزمِ حریفانِ زنده دل اینجا قرینِ ناله و فریاد و ماجرای شبم حدیث زندگیی من مجو ز صفحۀ صبح که من کتابِ دو صد برگِ بی بهای شبم گمان مبر که به آتش کشیده اند سح...

خیال – شریف حکیم

خیال – شریف حکیم

خیال به خیال آنکه روزی ، ز تو آ یدم پیامی همه عمر شد درین ره ، چه خیالِ نا تمامی ز هزار گفته رَستم ، درِ هر سروده بستم همه جسم گوش گشتم ، ز تو بشنوم کلامی درِ خلوتِ دلم را ، برخِ تو باز کردم که ازین مکان ویران ، گذری مگر به شامی شکنِ کمان زلفت ، اثری ز قامتِ ماست نکند ببندی ای دوست ، به شانه اتهامی ...