رباعیات شاه نعمت الله ولی

هستی یکیست آنکه هستی شاید – شاه نعمت الله ولی

هستی یکیست آنکه هستی شاید – شاه نعمت الله ولی

هستی یکیست آنکه هستی شاید این هستی تو به هیچ کاری ناید رو نیست شو از هستی خود همچون ما کز هستی تو هیچ دری نگشاید »

مائیم ز خود وجود پرداختگان – شاه نعمت الله ولی

مائیم ز خود وجود پرداختگان – شاه نعمت الله ولی

مائیم ز خود وجود پرداختگان و آتش به وجود خود در انداختگان پیش رخ چون شمع تو شبهای دراز پروانه صفت وجود خود باختگان »

گر صوفی صفهٔ صفا را بینم – شاه نعمت الله ولی

گر صوفی صفهٔ صفا را بینم – شاه نعمت الله ولی

گر صوفی صفهٔ صفا را بینم ور عاشق رند بینوا را بینم گر خود نگرم وگر شما را بینم در هر چه نظر کنم خدا را بینم »

ساقی می خمخانه به ما پیموده – شاه نعمت الله ولی

ساقی می خمخانه به ما پیموده – شاه نعمت الله ولی

ساقی می خمخانه به ما پیموده در هر جامی می دگر بنموده جاوید اگر شراب بخشد ما را نوشیم و بپوشیم چنین فرموده »

در هر آنی مرا عطائی بخشید – شاه نعمت الله ولی

در هر آنی مرا عطائی بخشید – شاه نعمت الله ولی

در هر آنی مرا عطائی بخشید شاهی جهان بهر گدائی بخشید گنجی که نهایتش خدا می داند سلطان به کرم به بینوائی بخشید »

در خلوت دل یار نهان می ‌بینم – شاه نعمت الله ولی

در خلوت دل یار نهان می ‌بینم – شاه نعمت الله ولی

در خلوت دل یار نهان می ‌بینم پیداست به علم او روان می ‌بینم ازدیدهٔ کور روشنائی مطلب عینی است عین و من عیان می‌ بینم »

ترکیب بدن که چار حرف است مدام – شاه نعمت الله ولی

ترکیب بدن که چار حرف است مدام – شاه نعمت الله ولی

ترکیب بدن که چار حرف است مدام زان چار حروف نعمت‌اللّه شده نام چون حرف ز یاد نعمت‌اللّه برفت اللّه ظهور کرد و اللّه و سلام »

بلبل و گل رونق بستان نبود – شاه نعمت الله ولی

بلبل و گل رونق بستان نبود – شاه نعمت الله ولی

بلبل و گل رونق بستان نبود بی جام شراب ذوق مستان نبود گر نائی و نی به هم بسازند دمی آواز نی و رقص حریفان نبود »

ای دوست حجاب ما ز ما خواهد بود – شاه نعمت الله ولی

ای دوست حجاب ما ز ما خواهد بود – شاه نعمت الله ولی

ای دوست حجاب ما ز ما خواهد بود وین مایی ما حجاب ما خواهد بود چون مایی ما ز ما بر افتد به یقین بی مایی ما همه خدا خواهد بود »

آب است که جان ما از او می یابد – شاه نعمت الله ولی

آب است که جان ما از او می یابد – شاه نعمت الله ولی

آب است که جان ما از او می یابد وز دیدن او نور بسی افزاید هر سو که روان شود حیاتی بخشد هر نقش که او را بدهی برباید »

ناخورده شراب مستیش چندان نیست – شاه نعمت الله ولی

ناخورده شراب مستیش چندان نیست – شاه نعمت الله ولی

ناخورده شراب مستیش چندان نیست وان مستی او ستودهٔ مستان نیست مستی که نه از می بود او مخمور است دستش بگذار کو ازین دستان نیست »

ما جمله حروف عالیاتیم مدام – شاه نعمت الله ولی

ما جمله حروف عالیاتیم مدام – شاه نعمت الله ولی

ما جمله حروف عالیاتیم مدام پنهان ز همه به غیب ذاتیم مدام هر چند کتاب عالمی بنوشتیم پوشیده ز لوح کایناتیم مدام »

فرزند عزیز قرةالعین پدر – شاه نعمت الله ولی

فرزند عزیز قرةالعین پدر – شاه نعمت الله ولی

فرزند عزیز قرةالعین پدر بی ما به هوای خود برد عمر به سر مشغول به دیگران و ما را مشغول نه میل پدر دارد و نه مهر پسر »

رب الارباب رب این مربوب است – شاه نعمت الله ولی

رب الارباب رب این مربوب است – شاه نعمت الله ولی

رب الارباب رب این مربوب است وز حضرت احباب همه محبوب است در صورت و معنیش نظر کن به تمام تا دریابی که طالب و مطلوبست »

در کوی مغان مست و خراب افتادیم – شاه نعمت الله ولی

در کوی مغان مست و خراب افتادیم – شاه نعمت الله ولی

در کوی مغان مست و خراب افتادیم توبه بشکسته در شراب افتادیم سر بر در میخانه نهادیم دگر رندانه به ذوق بی حجاب افتادیم »

دارنده چو ترکیب چنین خوب آراست – شاه نعمت الله ولی

دارنده چو ترکیب چنین خوب آراست – شاه نعمت الله ولی

دارنده چو ترکیب چنین خوب آراست باز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست گر خوب نیامد این صور عیب کراست ور خوب آمد شکستش بهر چراست »

تا جان دارم به می خوری می‌ کوشم – شاه نعمت الله ولی

تا جان دارم به می خوری می‌ کوشم – شاه نعمت الله ولی

تا جان دارم به می خوری می‌ کوشم در کوی مغان مدام می می‌ نوشم صد صومعه را به نیم حبه نخرم من دیر مغان به این بها نفروشم »

با عقل حدیث عشق گوئی هی هی – شاه نعمت الله ولی

با عقل حدیث عشق گوئی هی هی – شاه نعمت الله ولی

با عقل حدیث عشق گوئی هی هی در کتم عدم وجود جوئی هی هی جامی و شراب و عاشق و معشوقی یکتا به خود آ که خود تو اوئی هی هی »

آن یار فقیر این و آنش نبود – شاه نعمت الله ولی

آن یار فقیر این و آنش نبود – شاه نعمت الله ولی

آن یار فقیر این و آنش نبود سرمایهٔ سود و هم زیانش نبود در کتم عدم مست و خراب افتاده او را خبر از نام و نشانش نبود »

یا رب دانی که من بگاه و بیگاه – شاه نعمت الله ولی

یا رب دانی که من بگاه و بیگاه – شاه نعمت الله ولی

یا رب دانی که من بگاه و بیگاه جز در تو نکردم ز چپ و راست نگاه حسن تو چو ماه و شاهدان چون آبند در آب نظر می کنم و بینم ماه »

مفعول یکی فعل یکی فاعل یک – شاه نعمت الله ولی

مفعول یکی فعل یکی فاعل یک – شاه نعمت الله ولی

مفعول یکی فعل یکی فاعل یک ما راست یقین اگر تو را باشد شک بردار حجات تا نمائی به حجاب دریاب نصیحتی که گفتم نیکک »

گفتم جنت گفت که بستان شماست – شاه نعمت الله ولی

گفتم جنت گفت که بستان شماست – شاه نعمت الله ولی

گفتم جنت گفت که بستان شماست گفتم دوزخ گفت که زندان شماست گفتم که سراپردهٔ سلطان دو کون گفتا که بجو در دل ویران شماست »

عالم چو سرابست و نماید سر آب – شاه نعمت الله ولی

عالم چو سرابست و نماید سر آب – شاه نعمت الله ولی

عالم چو سرابست و نماید سر آب نقشی و خیالیست که بینند بخواب در بحر محیط چشم ما را بنگر کان آب حیات را نموده به حباب »

دل در سر زلف دلستانش بستم – شاه نعمت الله ولی

دل در سر زلف دلستانش بستم – شاه نعمت الله ولی

دل در سر زلف دلستانش بستم وز نرگش چشم پر خمارش مستم من نیست شدم ز هست خود رستم از هستی اوست هستیم گر هستم »

در عالم حسن بر همه شاه تویی – شاه نعمت الله ولی

در عالم حسن بر همه شاه تویی – شاه نعمت الله ولی

در عالم حسن بر همه شاه تویی خوبان همه چون ستاره و ماه تویی ای نور دو چشم و ای خلیل‌اللّه من سجاده نشین نعمت‌اللّه تویی »

چون یوسف باد در چمن می ‌آید – شاه نعمت الله ولی

چون یوسف باد در چمن می ‌آید – شاه نعمت الله ولی

چون یوسف باد در چمن می ‌آید بوئی ز زلیخا به یمن می‌ آید یعقوب دلم نعره زنان می‌گوید فریاد که بوی پیرهن می‌ آید »

بیماری اگر کنی دوا به باشد – شاه نعمت الله ولی

بیماری اگر کنی دوا به باشد – شاه نعمت الله ولی

بیماری اگر کنی دوا به باشد ور تو به از این شدی تو را به باشد گر خار نشانیم برش گل نبود ور بکاریم کار ما به باشد »

این عین که عین جملهٔ اعیانست – شاه نعمت الله ولی

این عین که عین جملهٔ اعیانست – شاه نعمت الله ولی

این عین که عین جملهٔ اعیانست عینی است که آن حقیقت انسانست در آینهٔ دیده ما بتوان دید اما چه کنم ز دیده ها پنهانست »

از زحمت پا اگر بنالم چه عجب – شاه نعمت الله ولی

از زحمت پا اگر بنالم چه عجب – شاه نعمت الله ولی

از زحمت پا اگر بنالم چه عجب از جور و جفا اگر بنالم چه عجب در حضرت پادشاه عالم به تمام از دست شما اگر بنالم چه عجب »

هر دل که به ذوق سرمدی خواهد بود – شاه نعمت الله ولی

هر دل که به ذوق سرمدی خواهد بود – شاه نعمت الله ولی

هر دل که به ذوق سرمدی خواهد بود در دایرهٔ محمدی خواهد بود آن یار که مذهب حسینی دارد او طالب سرّ احمدی خواهد بود »

ماهی در آب و ماکیان در صحرا – شاه نعمت الله ولی

ماهی در آب و ماکیان در صحرا – شاه نعمت الله ولی

ماهی در آب و ماکیان در صحرا هر یک به تنعمی گرفته مأوا دیدیم سمندری در آتش خوش وقت بینیم نعیم مرغ در روی هوا »

گر شه خواهی محرم آن شاه بجو – شاه نعمت الله ولی

گر شه خواهی محرم آن شاه بجو – شاه نعمت الله ولی

گر شه خواهی محرم آن شاه بجو در راه در آ و یار همراه بجو گر بنده و سیّدی به هم می‌ طلبی برخیز و بیا و نعمت‌اللّه بجو »

سازنده اگرچه ساز نیکو سازد – شاه نعمت الله ولی

سازنده اگرچه ساز نیکو سازد – شاه نعمت الله ولی

سازنده اگرچه ساز نیکو سازد اما بی ساز ساز چون بنوازد من آینه ام که می نمایم او را او خالق من که او مرا می سازد »

در هر آنی به ما عطایی بخشد – شاه نعمت الله ولی

در هر آنی به ما عطایی بخشد – شاه نعمت الله ولی

در هر آنی به ما عطایی بخشد شاهی جهان به هر گدایی بخشد گنجی که نهایتش خدا می داند سلطان به کرم به بینوایی بخشد »

در جام جهان نما نظر کن همه را – شاه نعمت الله ولی

در جام جهان نما نظر کن همه را – شاه نعمت الله ولی

در جام جهان نما نظر کن همه را آنگه ز وجود خود خبر کن همه را گفتی که خیال غیر باشد در دل لطفی کن و از خانه به در کن همه را »

ترکیب طبایع ار نگشتی کم و کاست – شاه نعمت الله ولی

ترکیب طبایع ار نگشتی کم و کاست – شاه نعمت الله ولی

ترکیب طبایع ار نگشتی کم و کاست صورت بستی که طبع صورتگر ماست پرورد و بکاست تا بدانند کسان کاین عالم را مصوری کامرواست »

بلبل سخن از زبان گل می گوید – شاه نعمت الله ولی

بلبل سخن از زبان گل می گوید – شاه نعمت الله ولی

بلبل سخن از زبان گل می گوید مستست و حدیث گل و مل می گوید دریاب رموز نعمت الله ولی جزویست ولی سخن ز کل می گوید »

ای دل بر او به پای جان باید شد – شاه نعمت الله ولی

ای دل بر او به پای جان باید شد – شاه نعمت الله ولی

ای دل بر او به پای جان باید شد در خلوت او ز خود نهان باید شد در بحر محیط حال دل باید بود آسوده ز قال این و آن باید شد »

یک نقطه به ذات خود هویدا گردید – شاه نعمت الله ولی

یک نقطه به ذات خود هویدا گردید – شاه نعمت الله ولی

یک نقطه به ذات خود هویدا گردید زان نقطه به دم دو نقطه پیدا گردید زین هر سه یکی الف هویدا آمد وین طرفه که در دو کون یکتا گردید »

ناخورده شراب ذوق آن نتوان یافت – شاه نعمت الله ولی

ناخورده شراب ذوق آن نتوان یافت – شاه نعمت الله ولی

ناخورده شراب ذوق آن نتوان یافت آن ذوق معانی ز بیان نتوان یافت این لذت عاشقی که ما یافته ایم از سفره و لوت عاقلان نتوان یافت »

ما توبه به جام می شکستیم دگر – شاه نعمت الله ولی

ما توبه به جام می شکستیم دگر – شاه نعمت الله ولی

ما توبه به جام می شکستیم دگر با ساقی خویش عهد بستیم دگر رندانه حریف نعمت الله خودیم در کوی خرابات نشستیم دگر »

عینی که ظهور کرد اعیان نبود – شاه نعمت الله ولی

عینی که ظهور کرد اعیان نبود – شاه نعمت الله ولی

عینی که ظهور کرد اعیان نبود گنجی که ز حق بود به پنهان نبود جانانه در آئینهٔ جان کرد نظر از ساده دلی آینه جانان نبود »

ذاتی که به نزد ما نه فرد است و نه جفت – شاه نعمت الله ولی

ذاتی که به نزد ما نه فرد است و نه جفت – شاه نعمت الله ولی

ذاتی که به نزد ما نه فرد است و نه جفت دُریست که اندرین سخن نتوان سفت چه جای من و تو که شناسیم او را معلوم خود و عالم خود نتوان گفت »

در کوی مغان مست و خراب افتادم – شاه نعمت الله ولی

در کوی مغان مست و خراب افتادم – شاه نعمت الله ولی

در کوی مغان مست و خراب افتادم توبه بشکسته در شراب افتادم سر بر در میخانه نهادم چه دگر رندانه به ذوق در شراب افتادم »

دادند جهانی دل و هم دست به ما – شاه نعمت الله ولی

دادند جهانی دل و هم دست به ما – شاه نعمت الله ولی

دادند جهانی دل و هم دست به ما برخاست ز غیر هر که بنشست به ما ما بحر محیطیم و محبان چو حباب پیوسته بود کسی که پیوسته به ما »

تا جامع اسرار الهی نشوی – شاه نعمت الله ولی

تا جامع اسرار الهی نشوی – شاه نعمت الله ولی

تا جامع اسرار الهی نشوی شایستهٔ تخت پادشاهی نشوی تا غرقهٔ دریا نشوی همچون ما دانندهٔ حال ما کماهی نشوی »

با عقل حدیث عشق گویی هی هی – شاه نعمت الله ولی

با عقل حدیث عشق گویی هی هی – شاه نعمت الله ولی

با عقل حدیث عشق گویی هی هی در کتم عدم وجود جویی هی هی جامی و شراب و عاشق و معشوقی یک دم به خود آ که خود تو اویی هی هی »

آن عین که عین جملهٔ اعیان است – شاه نعمت الله ولی

آن عین که عین جملهٔ اعیان است – شاه نعمت الله ولی

آن عین که عین جملهٔ اعیان است عینی است که آن حقیقت انسان است در آینهٔ دیدهٔ ما بتوان دید اما چه کنم ز چشم تو پنهان است »

وقتی که نباشد این خیال من و تو – شاه نعمت الله ولی

وقتی که نباشد این خیال من و تو – شاه نعمت الله ولی

وقتی که نباشد این خیال من و تو او باشد و او باشد و او باشد و او این است بیان لی مع اللّه بر ما گر عارف کاملی بدانش نیکو »

معشوق یکی عشق یکی عاشق یک – شاه نعمت الله ولی

معشوق یکی عشق یکی عاشق یک – شاه نعمت الله ولی

معشوق یکی عشق یکی عاشق یک این هر دو یکی و در یکی نبود شک یک ذات و صفات صد هزارش می دان یک صد باشد به اعتباری صد یک »

گفتم به لبانت که سراسر نمکی – شاه نعمت الله ولی

گفتم به لبانت که سراسر نمکی – شاه نعمت الله ولی

گفتم به لبانت که سراسر نمکی گفتا تو چه دانی لب من تا نمکی گفتم که درین مدینه هستی تو رسول گفتا که محمدم ولیکن نه مکی »

عالم بر رندان به مثل جام می است – شاه نعمت الله ولی

عالم بر رندان به مثل جام می است – شاه نعمت الله ولی

عالم بر رندان به مثل جام می است ساقی و حریف و جام می جمله وی است دریا و حباب و موج آبست بر ما خود جام حباب خالی از آب کی است »

دریای محیط جرعهٔ ساغر ماست – شاه نعمت الله ولی

دریای محیط جرعهٔ ساغر ماست – شاه نعمت الله ولی

دریای محیط جرعهٔ ساغر ماست عالم به تمام گوشهٔ کشور ماست ما از سر زلف خویش سودا زده‌ایم خوش سودایی که دائماً در سر ماست »

در عشق تو شادی و غمم هیچ نماند – شاه نعمت الله ولی

در عشق تو شادی و غمم هیچ نماند – شاه نعمت الله ولی

در عشق تو شادی و غمم هیچ نماند با وصل تو سود و ماتمم هیچ نماند یک نور تجلی تو ام کرد چنان کز نیک و بد و بیش و کمم هیچ نماند »

چشمت همه نرگسست و نرگس همه خواب – شاه نعمت الله ولی

چشمت همه نرگسست و نرگس همه خواب – شاه نعمت الله ولی

چشمت همه نرگسست و نرگس همه خواب لعلت همه آتشست و آتش همه آب رویت همه لاله است و نرگس همه رنگ زلفت همه سنبلست و سنبل همه ناب »

بی درد طریق حیدری نتوان یافت – شاه نعمت الله ولی

بی درد طریق حیدری نتوان یافت – شاه نعمت الله ولی

بی درد طریق حیدری نتوان یافت بی کفر ره قلندری نتوان یافت بی رنج فنا گنج بقا نتوان دید در حضرت ما به سر ، سری نتوان یافت »

این لطف نگر که حق به موسی بنمود – شاه نعمت الله ولی

این لطف نگر که حق به موسی بنمود – شاه نعمت الله ولی

این لطف نگر که حق به موسی بنمود در صورت نار نور معنی بنمود آئینهٔ اعیان چو وجود از وی یافت هر حسن که بود آن تجلی بنمود »

از دولت عشق عقل گشته پامال – شاه نعمت الله ولی

از دولت عشق عقل گشته پامال – شاه نعمت الله ولی

از دولت عشق عقل گشته پامال مستقبل و ماضیم همه آمده حال نه دی و نه فردا و نه صبح است و نه شام ایمن شده عمرم ز مه و هفته و سال »

هر گه که دل از خلق جدا می‌ بینم – شاه نعمت الله ولی

هر گه که دل از خلق جدا می‌ بینم – شاه نعمت الله ولی

هر گه که دل از خلق جدا می‌ بینم احوال وجود با نوا می‌ بینم و آن لحظه که بی خود نفسی بنشینم عالم همه سر به سر خدا می‌ بینم »

مائیم چنین تشنه و دریا با ماست – شاه نعمت الله ولی

مائیم چنین تشنه و دریا با ماست – شاه نعمت الله ولی

مائیم چنین تشنه و دریا با ماست اندر همه قطره محیطی پیداست عشق آمد و بنشست به تخت دل ما چون او بنشست عقل از آنجا برخاست »