قصاید شاه نعمت الله ولی

داد جاروبی به دستم آن نگار – شاه نعمت الله ولی

داد جاروبی به دستم آن نگار – شاه نعمت الله ولی

داد جاروبی به دستم آن نگار گفت کز دریا برانگیزان غبار آب آتش گشت و جاروبم بسوخت گفت کز آتش تو جاروبی برآر عقل جاروبت نگار آن پیر کار باطنت دریا و هستی چون غبار آتش عشقش چو سوزد عقل را باز جاروبی ز عشق آید به کار کردم از حیرت سجودی پیش او گفت بی ساجد سجودی خوش بیار آه بی ساجد سجودی چون بود گفت بی چون...

هرچه مقصود تو است آن گردد – شاه نعمت الله ولی

هرچه مقصود تو است آن گردد – شاه نعمت الله ولی

هرچه مقصود تو است آن گردد هرچه گوئی چنین چنان گردد آفتاب ار چه شب نهان گردد روز روشن چو شد عیان گردد دارم امید آنکه هر گوشه مأمن جمله مومنان گردد هر فقیری توانگری یابد پیر از دولتش جوان گردد همچو من رند مست کی یابد گرچه گرد جهان روان گردد رد نگردد به هیچ رو هرگز هرکه مقبول مقبلان گردد باش ایمن که ما...

ای دل ار عاشقی بیا از جان – شاه نعمت الله ولی

ای دل ار عاشقی بیا از جان – شاه نعمت الله ولی

ای دل ار عاشقی بیا از جان دلبر از جان بجو ز جان جانان حکمت این حکیم را بنگر که در آن می شود خرد حیران یک زمان خلوت خوشی سازد لحظه ای خانه ای کند ویران گاه خندان کند لب غنچه گه گهی بلبلی کند گریان عقل در کارخانهٔ حکمت به مثل دلقکی است سرگردان نقش بندی دمی کند به خیال عقل گوید سخن ولی به گمان به حقیقت...

ظهوری لم یزل ذاتی بذاتی – شاه نعمت الله ولی

ظهوری لم یزل ذاتی بذاتی – شاه نعمت الله ولی

ظهوری لم یزل ذاتی بذاتی جمالی لایزال من صفاتی مسما واحد اسما کثیر وفی تلوین اسمائی ثباتی وجودی کالقدح روحی کراخی فخذ منی قدح و اشرب حیاتی و عقلی کالاب نفسی کامی ابی ابنی و امی کالبناتی وصالی راحتی فی کل حال فراقی عن ظهوری نازعاتی و فی ملک البقا ملکی قدیم و لو کان تجلی فی جهاتی کلامی نازل من فوق عرشی...

خوش رحمتیست یاران صلوات بر محمد – شاه نعمت الله ولی

خوش رحمتیست یاران صلوات بر محمد – شاه نعمت الله ولی

خوش رحمتیست یاران صلوات بر محمد گوئیم از دل و جان صلوات بر محمد گر مومنی و صادق با ما شوی موافق کوری هر منافق صلوات بر محمد در آسمان فرشته مهرش به جان سرشته بر عرش خوش نوشته صلوات بر محمد صلوات اگر بگوئی یابی هرآنچه جوئی گر تو ز خیل اوئی صلوات بر محمد ای نور دیدهٔ ما خوش مجلسی بیارا می گو خوشی خدا ر...

گفتیم خدای هر دو عالم – شاه نعمت الله ولی

گفتیم خدای هر دو عالم – شاه نعمت الله ولی

گفتیم خدای هر دو عالم گفتیم محمد و علی هم گفتیم نبوت و ولایت در ظاهر و باطنند باهم آن بر همه انبیاست سید وین بر همه اولیاست مَقدم آن صورت اسم اعظم حق وین معنی خاص اسم اعظم واو ار طلبی طلب کن از نون وز واو الف بجوی فافهم در اول و آخرش نظر کن تا دریابی تو سر خاتم چشمی که نه روشنست از وی آن دیده مباد خ...

از نور روی اوست که عالم منور است – شاه نعمت الله ولی

از نور روی اوست که عالم منور است – شاه نعمت الله ولی

از نور روی اوست که عالم منور است حسنی چنین لطیف چه حاجت به زیور است سلطان چار بالش و شش طاق و نه رواق بر درگه رفیع جلالش چو چاکر است زوج بتول باب امامین مرتضی سردار اولیا و وصی پیمبر است مسند نشین مجلس ملک ملائکه در آرزوی مرتبه و جای قنبر است هر ماه ، ماه نو به جهان مژده می‌دهد یعنی فلک ز حلقه به گو...

سالها در سفر به سر گشتیم – شاه نعمت الله ولی

سالها در سفر به سر گشتیم – شاه نعمت الله ولی

سالها در سفر به سر گشتیم عاشقانه به بحر و برگشتیم تا ببینیم نور دیدهٔ خود پای تا سر همه نظر گشتیم گرد بر گرد نقطهٔ وحدت همچو پرگار پی سپر گشتیم عاشق و مست و لاابالی وار در پی دوست در به در گشتیم ظاهر و باطن جهان دیدیم معنی خاص هر صُور گشتیم بی خبر طالب همی بودیم تا که از خویش باخبر گشتیم یار ما بود ...

خرد پیمانهٔ انصاف اگر یک بار بردارد – شاه نعمت الله ولی

خرد پیمانهٔ انصاف اگر یک بار بردارد – شاه نعمت الله ولی

خرد پیمانهٔ انصاف اگر یک بار بردارد بپیماید هر آن چیزی که دهقان زیر سر دارد خرد عقل است و پیمانه قناعت نزد درویشان برو مجمل مفصل کن خرد این زیر سر دارد تو را معلوم گرداند ازین دریای ظلمانی که او این عالم سفلی چرا بر خشک و تر دارد عدم دریای ظلمانی بدن این عالم سفلی حواس ظاهر و باطن به بحر و بر سفر دا...

نقش رویش خیال تا بسته – شاه نعمت الله ولی

نقش رویش خیال تا بسته – شاه نعمت الله ولی

نقش رویش خیال تا بسته این چنین کس خیال نابسته جلوه داده جمال معنی را صورتی در خیال ما بسته رو نموده ربوده دل از ما زلف بگشوده و قبا بسته آفتابی که دیده بسته نقاب یا که مه برقع از حیا بسته بند روبند بسته و عشقش عقل را دست بر قفا بسته در میانست وخلق از او به کنار نور چشم است و دیده ها بسته هندوی زلف ا...

از تتق کبریا صورت لطف خدا – شاه نعمت الله ولی

از تتق کبریا صورت لطف خدا – شاه نعمت الله ولی

از تتق کبریا صورت لطف خدا بسته نقابی ز نور روی نموده به ما دُرهٔ بیضا بود صورت روحانیش شاه معانی جهان هر دو جهانش گدا در عدم و در وجود رسم نکاح او نهاد مسکن اولاد ساخت دار فنا و بقا برزخ جامع بُود صورت جمع وجود نور گرفته ز حق داده به عالم ضیا معنی ام الکتاب نور محمد بود اصل همه عین او عین همه عینها ...

رندان باده نوش که با جام همدند – شاه نعمت الله ولی

رندان باده نوش که با جام همدند – شاه نعمت الله ولی

رندان باده نوش که با جام همدند واقف ز سِر عالم و از حال آدمند حقند اگر چه خلق نمایند خلق را بحرند اگر چه در نظر ما چو شبنمند دانندگان حضرت ذات و به ذات او آئینهٔ صفات خدا و اسم اعظمند بیشند از ملایک و پیشند از همه گرچه کمند در خود و از هر یکی کمند ظاهر به هر مظاهر و باطن ز عقل و وهم آخر به صورتند و ...

حی و قیوم و قدیم لم یزل – شاه نعمت الله ولی

حی و قیوم و قدیم لم یزل – شاه نعمت الله ولی

حی و قیوم و قدیم لم یزل هر کسی را داده چیزی از ازل مالک ملک است و ما مملوک او ملک او باشد همیشه بی خلل با جلالش عقل عاقل بی محال با کمالش علم عالم در وحل کل شیئی هالک الا وجهه خوش بخوان نص کلام لم یزل چیست عالم با وجود حضرتش سایه و خورشید باشد فی المثل مشکل حال است و حل مشکلات حل این مشکل نوشتم خوش ...

نقطه ای در الف هویدا شد – شاه نعمت الله ولی

نقطه ای در الف هویدا شد – شاه نعمت الله ولی

نقطه ای در الف هویدا شد الفی در حروف پیدا شد ذات وحدت به خود ظهوری کرد کثرتش از صفات و اسما شد نقطه سه جمع شد الف گردید ذات و فعل و صفت به یکجا شد مه ز خورشید آشکارا گشت الف از نقطه هم هویدا شد از الف چون حروف باقی زاد صورت و معن ای هویدا شد نقطه ای در الف پدید آمد وحدت و کثرت آشکارا شد ماه جان است ...

رند مستی که گرد ما گردد – شاه نعمت الله ولی

رند مستی که گرد ما گردد – شاه نعمت الله ولی

رند مستی که گرد ما گردد گر گدائیست پادشا گردد هرکه با جام می بود همدم کی ز همدم دمی جدا گردد خوش امینی بود که همچون ما محرم راز کبریا گردد به یقین هر که خویش بشناسد عارف حضرت خدا گردد بی شکی جز یکی نخواهد دید دیده گر گرد دو سرا گردد هر که با ما نشست در دریا واقف از حال و ذوق ما گردد بار اغیار بارها ...

حبیبی سیدی یا ذالمعالی – شاه نعمت الله ولی

حبیبی سیدی یا ذالمعالی – شاه نعمت الله ولی

حبیبی سیدی یا ذالمعالی سوالله عند شمسی کالظلالی خیالی نقش بسته عالمش نام نمودی در خیالی آن جمالی و عینی ناظر من کل وجه و قلبی حاضر فی کل حالی می صافست و خوش جامی مصفی فخذ منی القدح و اشرب زلالی رایت الله فی مرآت کونی بعین الله هذا من کمالی و شمس الروح نور من ظهوری و بدر الکون عندی کالهلالی سوی الله ...

هر که دارد با علی یک مو شکی – شاه نعمت الله ولی

هر که دارد با علی یک مو شکی – شاه نعمت الله ولی

هر که دارد با علی یک مو شکی نزد شیر حق بود چون موشکی کی تواند با علی کردن مصاف خارجی گر لشگرش باشد لکی هفت دریا با محیط علم او نزد ما باشد ز بسیار اندکی منکر آل عبا دانی که کیست جاهلی یابد تباری مردکی ذوالفقارش کرد دشمن را دو نیم این یکی نیمی و آن یک نیمکی آفتاب آسمان لافتی سایهٔ لطف الهی بی شکی عال...

عاشقانه گر بیابی جام جم – شاه نعمت الله ولی

عاشقانه گر بیابی جام جم – شاه نعمت الله ولی

عاشقانه گر بیابی جام جم همدم او باش چون ما دم به دم جام جم شادی جم یکدم بنوش دم به دم در دم به دم در دم به دم کرد عیسی مرده را زنده به دَم آن دم ما بود آن دم از قدم از دم عیسی اگر یابی دمی دم به دم در دم به دم در دم به دم گر دمی با همدمی باشی به هم لذتی یابی ز همدم دم به دم بشنو آن دم را غنیمت می شم...

جام گیتی نما علی ولی – شاه نعمت الله ولی

جام گیتی نما علی ولی – شاه نعمت الله ولی

جام گیتی نما علی ولی معنی انبیا علی ولی در ولایت ولی والا قدر سرور اولیا علی ولی ابن عم رسول و دامادش هست سر خدا علی ولی به سنان و سه نان گرفته همه مُلکت دو سرا علی ولی مخزن گنج کنت کنزاً اوست محرم کبریا علی ولی حضرت مصطفی رسول خدا خدمت مرتضی علی ولی هر که در عشق او شود کشته دهدش خونبها علی ولی کی گ...

مرد مردانه شاه مردان است – شاه نعمت الله ولی

مرد مردانه شاه مردان است – شاه نعمت الله ولی

مرد مردانه شاه مردان است در همه حال مرد مردان است در ولایت ولی والی اوست بر همه کاینات سلطان است سید اولیا علی ولی آنکه عالم تنست و او جان است گر چه من جان عالمش گفتم غلطی گفته‌‌ام که جانان است بی ولای علی ولی نشوی گر تو را صد هزار برهان است ابن عم رسول یار خدا آن خلیفه علی عمران است یوسف مصر عالمش ...

دم به دم دم از ولای مرتضی باید زدن – شاه نعمت الله ولی

دم به دم دم از ولای مرتضی باید زدن – شاه نعمت الله ولی

دم به دم دم از ولای مرتضی باید زدن دست دل در دامن آل عبا باید زدن نقش حُب خاندان بر لوح جان باید نگاشت مُهر مِهر حیدری بر دل چو ما باید زدن دم مزن با هر که او بیگانه باشد از علی گر نفس خواهی زدن با آشنا باید زدن روبروی دوستان مرتضی باید نهاد مدعی را تیغ غیرت بر قفا باید زدن لافتی الا علی لاسیف الی ذ...

چو تو به ما نرسیدی تو را ز ما چه خبر – شاه نعمت الله ولی

چو تو به ما نرسیدی تو را ز ما چه خبر – شاه نعمت الله ولی

چو تو به ما نرسیدی تو را ز ما چه خبر ولی ندیده کسی را ز اولیا چه خبر مرو به خود به خود آ تا خدای خود بینی بیا بگو که تو را از خود و خدا چه خبر چو تو به عرش نرفتی چه دانی از معراج چو تو خدای ندیدی ز مصطفی چه خبر توئی که بر لب دریای جسم معتکفی تو را ز حال کما هی جان ما چه خبر بلای لا نکشیدی ز عشق بالا...

عیسی گردون نشین تابع تو در ازل – شاه نعمت الله ولی

عیسی گردون نشین تابع تو در ازل – شاه نعمت الله ولی

عیسی گردون نشین تابع تو در ازل موسی دریا شکاف امت تو لم یزل مهر منور نقاب از هوس روی تو بر رخ مه می کشد نقش خیالت بحل پیر خرد طفل وار آمده در مکتبت سر قدر در ضمیر لوح قضا در بغل دیدهٔ اهل نظر روی تو بیند چو نور خوش بود آن نور چشم در نظر بی سبل خاک کف پای تو تاج سر سروران درگه ایوان تو تکیهٔ اهل دول ...

دل چو سلطان ملک جان گردد – شاه نعمت الله ولی

دل چو سلطان ملک جان گردد – شاه نعمت الله ولی

دل چو سلطان ملک جان گردد پادشاه همه جهان گردد چون ز چونی رسد به بی چونی مالک ملک لامکان گردد دل ز صورت چو رو به معنی کرد بی نشانش همه نشان گردد گرد بر گرد نقطهٔ وحدت همچو پرگار خط کشان گردد اول خویش را چو بشناسد مهدی آخر الزمان گرد چون طلسمش شکسته شد به درست گنج پنهان بر او عیان گردد نقد دل قلب از آ...

بیا ای مومن صادق بگو صلوات پیغمبر – شاه نعمت الله ولی

بیا ای مومن صادق بگو صلوات پیغمبر – شاه نعمت الله ولی

بیا ای مومن صادق بگو صلوات پیغمبر اگر از جان شدی عاشق بگو صلوات پیغمبر دل خود را منور کن جهانی پر ز عنبر کن دهان پر شهد و شکر کن بگو صلوات پیغمبر اگر تو امت اوئی رضای او به جان جوئی چو ما شاید اگر گوئی بگو صلوات پیغمبر خرد بویش به جان بوید ملک مهرش به دل جوید خدا صلوات او گوید بگو صلوات پیغمبر به عر...

عمر بی عشق می گذاری هیچ – شاه نعمت الله ولی

عمر بی عشق می گذاری هیچ – شاه نعمت الله ولی

عمر بی عشق می گذاری هیچ حاصل از عمر خود چه داری هیچ ماسِوی الله طلب کنی شب و روز به عدم می روی چه آری هیچ در دو عالم به جز یکی نبُود این عددها که می شماری هیچ دنیا و آخرت رها کردی آری آری چه می گذاری هیچ یار کز جور یار بگریزد باشد آن یار هیچ و یاری هیچ در میانست یار ما با ما گر تو بیچاره در کناری هی...

دُرد دردش خورده ام تا صاف درمان یافتم – شاه نعمت الله ولی

دُرد دردش خورده ام تا صاف درمان یافتم – شاه نعمت الله ولی

دُرد دردش خورده ام تا صاف درمان یافتم دل ز جان برداشتم تا وصل جانان یافتم کار جمعی شد پریشان در هوای زلف او گرچه من جمعیت از زلف پریشان یافتم عارفانه آمدم از غیب و در غیبُ الغیوب جمع و تفصیل وجود خویشتن زان یافتم روح اعظم عقل او در درهٔ بیضا بود آدم معنی و هم لوح قضا زان یافتم مبدأ از غیر سبب مُبدع ...

بنازم جان روح افزای سید – شاه نعمت الله ولی

بنازم جان روح افزای سید – شاه نعمت الله ولی

بنازم جان روح افزای سید بنازم صورت زیبای سید همه اسرار او دارد کماهی بنازم آن دل دانای سید توان دید آفتاب هر دو عالم به نور دیدهٔ دانای سید سر افرازی کنی در دین و دنیا گرت در سر بُود سودای سید به نزد همت ما هفت دریا بود یک قطره از دریای سید ز سید غیر سید من نجویم ندارم هیچکس بر جای سید محمد سید و سا...

گر نه آب است اصل گوهر چیست – شاه نعمت الله ولی

گر نه آب است اصل گوهر چیست – شاه نعمت الله ولی

گر نه آب است اصل گوهر چیست جوهر گوهر منور چیست همه عالم چو گوهری دریاب با تو گفتم بدان که گوهر چیست نقطه در دور دایره بنمود گرنه آب است این مدور چیست خط فاصل میان ظلمت و نور جز وجود مضاف دیگر چیست گر نه می ساغر است و ساغر می در حقیقت بگو که ساغر چیست نزد ما موج و بحر هر دو یکی است به جز از آب عین مظ...

در راه خدا بسی دویدیم – شاه نعمت الله ولی

در راه خدا بسی دویدیم – شاه نعمت الله ولی

در راه خدا بسی دویدیم تا باز به خدمتش رسیدیم در هر برجی چو شاهبازی پرواز کنان روان پریدیم رفتیم به سوی می فروشان جام می از این و آن چشیدیم در گلشن عشق طواف کردیم چون سرو به هر چمن چمیدیم از کثرت خلق باز رستیم وز نقش خیال در رهیدیم جانان به لسان ما سخن گفت ما نیز به سمع او شنیدیم در آینهٔ وجود اعیان ...

تا ز نور روی او گشته منور آفتاب – شاه نعمت الله ولی

تا ز نور روی او گشته منور آفتاب – شاه نعمت الله ولی

تا ز نور روی او گشته منور آفتاب نور چشم عالمست و خوب و درخور آفتاب وصف او گوید به جان شاه ، فلک در نیمروز مدح او خواند روان در ملک خاور آفتاب تا برآرد از دیار دشمنان دین دمار می‌کشد هر صبحدم مردانه خنجر آفتاب صور تا ماهست و معنی آفتاب و چشم ما شب جمال ماه بیند روز خوش در آفتاب پادشاه هفت اقلیمست و س...

قدرت کردگار می بینم – شاه نعمت الله ولی

قدرت کردگار می بینم – شاه نعمت الله ولی

قدرت کردگار می بینم حالت روزگار می بینم حکم امسال صورت دگر است نه چو پیرار و پار می بینم از نجوم این سخن نمی گویم بلکه از کردگار می بینم غین در دال چون گذشت از سال بوالعجب کار و بار می بینم در خراسان و مصر و شام و عراق فتنه و کارزار می بینم گرد آئینه ضمیر جهان گرد و زنگ و غبار می بینم همه را حال می ...

در دو عالم چون یکی دارندهٔ اشیا بود – شاه نعمت الله ولی

در دو عالم چون یکی دارندهٔ اشیا بود – شاه نعمت الله ولی

در دو عالم چون یکی دارندهٔ اشیا بود هر یکی در ذات آن یکتای بی همتا بود جنبش دریا اگر چه موج خوانندش ولی در حقیقت موج دریا عین آن دریا بود عقل کل موجود گشت اول به امر کردگار نفس کل زو گشت ظاهر این سخن پیدا بود عرش اعظم کرسی حق عقل و نفس آمد پدید اطلس است و ثابتات و تحت او اینها بود پس ز نفس و عقل کل ...

آن امیرالمؤمنین یعنی علی – شاه نعمت الله ولی

آن امیرالمؤمنین یعنی علی – شاه نعمت الله ولی

آن امیرالمؤمنین یعنی علی وان امام المتقین یعنی علی آفتاب آسمان لافتی نور رب العالمین یعنی علی شاه مردان پادشاه ملک و دین سرور خلد برین یعنی علی نام او روح الامین از بهر نام می نویسد بر جبین یعنی علی گر امامی بایدت معصوم پاک می طلب شاهی چنین یعنی علی گر محمد بود ختم انبیاء هست بر خاتم نگین یعنی علی ا...

گر در این بحر آشنا یابی – شاه نعمت الله ولی

گر در این بحر آشنا یابی – شاه نعمت الله ولی

گر در این بحر آشنا یابی عین ما را به عین ما یابی دردمندی اگر دوا جوئی درد می نوش تا شفا یابی گر وصال خدای خود طلبی بگذر از خود که تا خدا یابی نقد معنی که گنج صورت ماست گر بجوئی ز بینوا یابی از فنا بگذر و بقا را جو که بقا را هم از فنا یابی ذوق در عاشقی و قلاشی است ذوق از زاهدی کجا یابی همدم جام می شو...