مفردات شاه نعمت الله ولی

هر کس که نهد تاج سر ما بر سر – شاه نعمت الله ولی

هر کس که نهد تاج سر ما بر سر – شاه نعمت الله ولی

هر کس که نهد تاج سر ما بر سر فارغ شود از درد سر هر دو سرا »

مقصود من تویی چه کنم نعمت بهشت – شاه نعمت الله ولی

مقصود من تویی چه کنم نعمت بهشت – شاه نعمت الله ولی

مقصود من تویی چه کنم نعمت بهشت عمری است تا دلم به هوایت هوا بهشت »

گر کشته حیات جاویدان است – شاه نعمت الله ولی

گر کشته حیات جاویدان است – شاه نعمت الله ولی

گر کشته حیات جاویدان است شکرانه بده حیات جاوید آن است »

ظاهر و باطن صدف می خوان – شاه نعمت الله ولی

ظاهر و باطن صدف می خوان – شاه نعمت الله ولی

ظاهر و باطن صدف می خوان سرّ درّ یتیم را می ‌دان »

ذر‌ه‌ای نیست که خورشید در او پیدا نیست – شاه نعمت الله ولی

ذر‌ه‌ای نیست که خورشید در او پیدا نیست – شاه نعمت الله ولی

ذر‌ه‌ای نیست که خورشید در او پیدا نیست قطره‌ای نیست درین بحر که او با ما نیست »

خوش آب حیاتی است روان از نفس ما – شاه نعمت الله ولی

خوش آب حیاتی است روان از نفس ما – شاه نعمت الله ولی

خوش آب حیاتی است روان از نفس ما از همدم ما جو نفس همدم ما را »

تا تو خود را تمام نشناسی – شاه نعمت الله ولی

تا تو خود را تمام نشناسی – شاه نعمت الله ولی

تا تو خود را تمام نشناسی خواجه را از غلام نشناسی »

باز گردد به برزخ جامع – شاه نعمت الله ولی

باز گردد به برزخ جامع – شاه نعمت الله ولی

باز گردد به برزخ جامع نیک دریاب این سخن سامع »

از خیالات این و آن بگذر – شاه نعمت الله ولی

از خیالات این و آن بگذر – شاه نعمت الله ولی

از خیالات این و آن بگذر همچو ما از سر جهان بگذر »

ویران شده از رئیس ده ده – شاه نعمت الله ولی

ویران شده از رئیس ده ده – شاه نعمت الله ولی

ویران شده از رئیس ده ده از بس که طلب کند که ده ده »

نیست ما را روز بر کس بوسهٔ ما طرح نیست – شاه نعمت الله ولی

نیست ما را روز بر کس بوسهٔ ما طرح نیست – شاه نعمت الله ولی

نیست ما را روز بر کس بوسهٔ ما طرح نیست هر که را دل می‌کشد می ‌آید و جان می ‌دهد »

مجلس عشق است و ما مست خراب – شاه نعمت الله ولی

مجلس عشق است و ما مست خراب – شاه نعمت الله ولی

مجلس عشق است و ما مست خراب جام می نوشیم دایم بی حساب »

قول حسینی شنو راه مخالف مرو – شاه نعمت الله ولی

قول حسینی شنو راه مخالف مرو – شاه نعمت الله ولی

قول حسینی شنو راه مخالف مرو راست برو تا حجاز خصم عراقی مشو »

سیّد که بود نعمت‌اللّه به نامش – شاه نعمت الله ولی

سیّد که بود نعمت‌اللّه به نامش – شاه نعمت الله ولی

سیّد که بود نعمت‌اللّه به نامش در آینه بنمود مراتب به تمامش »

در هر چه نظر کنم توئی در نظرم – شاه نعمت الله ولی

در هر چه نظر کنم توئی در نظرم – شاه نعمت الله ولی

در هر چه نظر کنم توئی در نظرم وین طرفه که از تو من تو را می نگرم »

چیزی که مراد دل بر آن است – شاه نعمت الله ولی

چیزی که مراد دل بر آن است – شاه نعمت الله ولی

چیزی که مراد دل بر آن است دلخواه من است و دلبر آن است »

بی ‌رنگ به نیرنگ ترا رنگی داد – شاه نعمت الله ولی

بی ‌رنگ به نیرنگ ترا رنگی داد – شاه نعمت الله ولی

بی ‌رنگ به نیرنگ ترا رنگی داد خوش باش که او داده خود نستاند »

این خرقهٔ چار وصله بگذار – شاه نعمت الله ولی

این خرقهٔ چار وصله بگذار – شاه نعمت الله ولی

این خرقهٔ چار وصله بگذار وان خلعت پادشاه بردار »

همچو غنچه تمام بگشوده – شاه نعمت الله ولی

همچو غنچه تمام بگشوده – شاه نعمت الله ولی

همچو غنچه تمام بگشوده نور خود را به عین خود دیده »

نشان اهل دوزخ نیز چار است – شاه نعمت الله ولی

نشان اهل دوزخ نیز چار است – شاه نعمت الله ولی

نشان اهل دوزخ نیز چار است هم از قول نبی آن روح اعظم »

ما بین دو عین راست از نون تا میم – شاه نعمت الله ولی

ما بین دو عین راست از نون تا میم – شاه نعمت الله ولی

ما بین دو عین راست از نون تا میم بینی الفی کشیده بر صفحهٔ سیم »

عیدی هر کسی بود چیزی – شاه نعمت الله ولی

عیدی هر کسی بود چیزی – شاه نعمت الله ولی

عیدی هر کسی بود چیزی عیدی ما لقای محبوب است »

سخن عارفان به جان بشنو – شاه نعمت الله ولی

سخن عارفان به جان بشنو – شاه نعمت الله ولی

سخن عارفان به جان بشنو از همه بشنو و چنان بشنو »

در دیدهٔ ما نظر کن ای شاه – شاه نعمت الله ولی

در دیدهٔ ما نظر کن ای شاه – شاه نعمت الله ولی

در دیدهٔ ما نظر کن ای شاه ای نور دو چشم نعمت‌اللّه »

جام گیتی ‌نما به ما دادند – شاه نعمت الله ولی

جام گیتی ‌نما به ما دادند – شاه نعمت الله ولی

جام گیتی ‌نما به ما دادند نعمت‌اللّه در او هویدا شد »

به قدر روزنه تابد به خانه نور قمر – شاه نعمت الله ولی

به قدر روزنه تابد به خانه نور قمر – شاه نعمت الله ولی

به قدر روزنه تابد به خانه نور قمر اگر به مشرق و مغرب ضیاش نام بود »

آمده بود یار بازاری – شاه نعمت الله ولی

آمده بود یار بازاری – شاه نعمت الله ولی

آمده بود یار بازاری رفت از این جا سزد که باز آری »

هر کس که به قول خویش ثابت ناید – شاه نعمت الله ولی

هر کس که به قول خویش ثابت ناید – شاه نعمت الله ولی

هر کس که به قول خویش ثابت ناید او را تو اگر یار نخوانی شاید »

مقصود ز بندگان همه خدمت اوست – شاه نعمت الله ولی

مقصود ز بندگان همه خدمت اوست – شاه نعمت الله ولی

مقصود ز بندگان همه خدمت اوست و ز خدمت او مراد ما بندگی است »

گر برافتد حجاب ما از ما – شاه نعمت الله ولی

گر برافتد حجاب ما از ما – شاه نعمت الله ولی

گر برافتد حجاب ما از ما قطره و موج و جو بود دریا »

عارفانش خوانده ‌اند این حضرت جمع وجود – شاه نعمت الله ولی

عارفانش خوانده ‌اند این حضرت جمع وجود – شاه نعمت الله ولی

عارفانش خوانده ‌اند این حضرت جمع وجود از عطای آن حقیقت این حقایق را نمود »

ذاتی و چه ذات ، ذات موصوف من است – شاه نعمت الله ولی

ذاتی و چه ذات ، ذات موصوف من است – شاه نعمت الله ولی

ذاتی و چه ذات ، ذات موصوف من است شک نیست که این ظهور موقوف من است »

خواجه بی ‌عقل است و سرگردان شده – شاه نعمت الله ولی

خواجه بی ‌عقل است و سرگردان شده – شاه نعمت الله ولی

خواجه بی ‌عقل است و سرگردان شده پیچ دستارش گواهی می ‌دهد »

پیر رندانم بیا ای نوجوان – شاه نعمت الله ولی

پیر رندانم بیا ای نوجوان – شاه نعمت الله ولی

پیر رندانم بیا ای نوجوان یاد گیر از من که آن ورزیده‌ام »

بر یمین و یسار و ارض و سما – شاه نعمت الله ولی

بر یمین و یسار و ارض و سما – شاه نعمت الله ولی

بر یمین و یسار و ارض و سما جز خدا نیست یک زمان به خدا »

از حقیت سؤال نتوان کرد – شاه نعمت الله ولی

از حقیت سؤال نتوان کرد – شاه نعمت الله ولی

از حقیت سؤال نتوان کرد حضرتش را خیال نتوان کرد »

یا رب که تو را چنین دلی حاصل باد – شاه نعمت الله ولی

یا رب که تو را چنین دلی حاصل باد – شاه نعمت الله ولی

یا رب که تو را چنین دلی حاصل باد دایم به مقام جمع خود واصل باد »

نور اللّه رسید و ظلمت رفت – شاه نعمت الله ولی

نور اللّه رسید و ظلمت رفت – شاه نعمت الله ولی

نور اللّه رسید و ظلمت رفت رحمت‌اللّه رسید و زحمت رفت »

مایی ما بر افتاد اویی او عیان شد – شاه نعمت الله ولی

مایی ما بر افتاد اویی او عیان شد – شاه نعمت الله ولی

مایی ما بر افتاد اویی او عیان شد او را به دیدهٔ او خوش بی حجاب دیدم »

قطره‌ای بود باز بحری شد – شاه نعمت الله ولی

قطره‌ای بود باز بحری شد – شاه نعمت الله ولی

قطره‌ای بود باز بحری شد خانه‌ ای بود باز شهری شد »

سیّد است او تو بندهٔ او باش – شاه نعمت الله ولی

سیّد است او تو بندهٔ او باش – شاه نعمت الله ولی

سیّد است او تو بندهٔ او باش تا که باشی تو عاشق او باش »

در مظاهر آنچنان پیدا نمود – شاه نعمت الله ولی

در مظاهر آنچنان پیدا نمود – شاه نعمت الله ولی

در مظاهر آنچنان پیدا نمود در همه آئینه‌ای ما را نمود »

چون مجرد شد او و عریان شد – شاه نعمت الله ولی

چون مجرد شد او و عریان شد – شاه نعمت الله ولی

چون مجرد شد او و عریان شد آفتاب خوشی بر او برتافت »

بوالحسن عشق است وعقل آمد حسن – شاه نعمت الله ولی

بوالحسن عشق است وعقل آمد حسن – شاه نعمت الله ولی

بوالحسن عشق است وعقل آمد حسن هر دو معنی گفتمت در یک سخن »

ای دل گرت آئینهٔ اخلاص جلی است – شاه نعمت الله ولی

ای دل گرت آئینهٔ اخلاص جلی است – شاه نعمت الله ولی

ای دل گرت آئینهٔ اخلاص جلی است از بعد نبی امام میدان که علی است »

هرکه رو را ز غیر او بر تافت – شاه نعمت الله ولی

هرکه رو را ز غیر او بر تافت – شاه نعمت الله ولی

هرکه رو را ز غیر او بر تافت پرتو نور او بر او برتافت »

نان گندم نزد آدم خوش بود – شاه نعمت الله ولی

نان گندم نزد آدم خوش بود – شاه نعمت الله ولی

نان گندم نزد آدم خوش بود گر چه جو نزد خران خوشتر است »

گفتند گلابست بدیدیم گل آب است – شاه نعمت الله ولی

گفتند گلابست بدیدیم گل آب است – شاه نعمت الله ولی

گفتند گلابست بدیدیم گل آب است هر چند گل آب است تو می ‌گو که گلابست »

عقل اگر لشکری کشد بر تو – شاه نعمت الله ولی

عقل اگر لشکری کشد بر تو – شاه نعمت الله ولی

عقل اگر لشکری کشد بر تو قوتی کن بر او شکست آور »

ستر است و ستایر و ستور است – شاه نعمت الله ولی

ستر است و ستایر و ستور است – شاه نعمت الله ولی

ستر است و ستایر و ستور است بردار حجاب اگر چه نور است »

در حقیقت بنده و سیّد یکی است – شاه نعمت الله ولی

در حقیقت بنده و سیّد یکی است – شاه نعمت الله ولی

در حقیقت بنده و سیّد یکی است گر تو را شک هست ما را بی شکی است »

جان کهنم به عشق نو شد – شاه نعمت الله ولی

جان کهنم به عشق نو شد – شاه نعمت الله ولی

جان کهنم به عشق نو شد دل رفت و به عشق در گرو شد »

به رنگی شو که رنگی بر نتابد – شاه نعمت الله ولی

به رنگی شو که رنگی بر نتابد – شاه نعمت الله ولی

به رنگی شو که رنگی بر نتابد سواد الوجه فی الدارین این است »

اگر در خلق حق را در نیابی – شاه نعمت الله ولی

اگر در خلق حق را در نیابی – شاه نعمت الله ولی

اگر در خلق حق را در نیابی بیابی خانه اما در نیابی »

هر زمان صنعی نماید در نظر – شاه نعمت الله ولی

هر زمان صنعی نماید در نظر – شاه نعمت الله ولی

هر زمان صنعی نماید در نظر می ‌برد خلقی و می ‌آرد دگر »

مرغکی سرگشته گردد کو به کو – شاه نعمت الله ولی

مرغکی سرگشته گردد کو به کو – شاه نعمت الله ولی

مرغکی سرگشته گردد کو به کو یار او با او و می ‌گوید که کو »

گر تو را عزم هست تا دربند – شاه نعمت الله ولی

گر تو را عزم هست تا دربند – شاه نعمت الله ولی

گر تو را عزم هست تا دربند رو به شروان نه و میان دربند »

ظاهر و باطن ار کنی کامل – شاه نعمت الله ولی

ظاهر و باطن ار کنی کامل – شاه نعمت الله ولی

ظاهر و باطن ار کنی کامل هر دو میراث باشدت حاصل »

دیدهٔ ما چو نور او بیند – شاه نعمت الله ولی

دیدهٔ ما چو نور او بیند – شاه نعمت الله ولی

دیدهٔ ما چو نور او بیند هر چه بیند همه نکو بیند »

خواجه‌ای دیدم که می آید ز کیچ – شاه نعمت الله ولی

خواجه‌ای دیدم که می آید ز کیچ – شاه نعمت الله ولی

خواجه‌ای دیدم که می آید ز کیچ گرچه کیچی بود با ما بود کیچ »