دل به دریا ده که دریادل شوی – شاه نعمت الله ولی

دل به دریا ده که دریادل شوی وز وجود این و آن حاصل شوی تو توئی بگذار و از ما در گذر چون گذشتی از…

Read More..

دُرد دردش نوش کن گر صاف درمان بایدت – شاه نعمت الله ولی

دُرد دردش نوش کن گر صاف درمان بایدت جان فدا کن همچو ما گر وصل جانان بایدت گر عطای شاه می خواهی گدائی کن چو…

Read More..

در گوشهٔ میخانه نشستیم دگر بار – شاه نعمت الله ولی

در گوشهٔ میخانه نشستیم دگر بار خوردیم می و توبه شکستیم دگر بار ما و بت ترسا بچه و کوی خرابات زنار سر زلف ببستیم…

Read More..

در خرابات مغان خمخانه جوشی می کند – شاه نعمت الله ولی

در خرابات مغان خمخانه جوشی می کند جان مستم از هوای او خروشی می کند باد پیماید به دشت و می رود عمرش به باد…

Read More..

دامن دلبر اگر آری به دست – شاه نعمت الله ولی

دامن دلبر اگر آری به دست نیک باشد ور نیاری آن به دست ما خراباتی و رند و عاشقیم چشم مستش توبهٔ ما را شکست…

Read More..

خوش بود گر این دوئی یکتا شود – شاه نعمت الله ولی

خوش بود گر این دوئی یکتا شود آفتاب حسن او پیدا شود غیر نور او نیاید در نظر چشم ما از نور او بینا شود…

Read More..

خاطرم می کشد سوی شیراز – شاه نعمت الله ولی

خاطرم می کشد سوی شیراز مرغ جان باز می کند پرواز رند مستم به دست جام شراب کرده ام باز بیخودی آغاز جام و می…

Read More..

چون برآمد از دل جام آفتاب – شاه نعمت الله ولی

چون برآمد از دل جام آفتاب نزد ما هر دو یکی برف است و آب اصل گُل آبست و فرع آب گل اصل و فرعش…

Read More..

چشم ما روشن به نور روی اوست – شاه نعمت الله ولی

چشم ما روشن به نور روی اوست لاجرم من دوست می بینم به دوست دیده ای کو نور او بیند به او بد نبیند هرچه…

Read More..

جان و دل ایثار جانان کرده ایم – شاه نعمت الله ولی

جان و دل ایثار جانان کرده ایم عمر و سر در کار ایشان کرده ایم جان فدا کردیم در میدان عشق این کرم چون شیر…

Read More..

جام گیتی نماست سید ما – شاه نعمت الله ولی

جام گیتی نماست سید ما جان و جانان ماست سید ما دنیی و آخرت طفیل وی اند سید دو سراست سید ما سید ما محمد…

Read More..

ترک چشم مست او دلها بغارت می برد – شاه نعمت الله ولی

ترک چشم مست او دلها بغارت می برد ملک دل بگرفت و جان ما به غارت می برد خانمان ما به غارت برد و یک…

Read More..

پادشاهی با گدائی ساخته – شاه نعمت الله ولی

پادشاهی با گدائی ساخته سایه ای بر فرق ما انداخته بر سریر دل نشسته شاه عشق ملک دل از غیر خود پرداخته مجلس مستانه ای…

Read More..

بی سبب وصل یار نتوان یافت – شاه نعمت الله ولی

بی سبب وصل یار نتوان یافت به خیالی نگار نتوان یافت از میان تا کناره نکنی آن میان در کنار نتوان یافت بی زمستان سرد…

Read More..

به حکایت شراب نتوان خورد – شاه نعمت الله ولی

به حکایت شراب نتوان خورد عشقبازی به عقل نتوان کرد دُرد دردش دوای جان من است این چنین درد کی خورد بی درد عاشقی کار…

Read More..

بر هر دریکه رفتیم بر ما روان گشودند – شاه نعمت الله ولی

بر هر دریکه رفتیم بر ما روان گشودند پرده چو برگرفتند روئی به ما نمودند از هر دریچه ماهی با ما کرشمه کردند و آن…

Read More..

آئینهٔ حضرت الهی – شاه نعمت الله ولی

آئینهٔ حضرت الهی تمثال جمال پادشاهی دانندهٔ علم جمله اسماء واقف ز کمال ما کماهی آوازهٔ آفتاب حسنش بگرفته ز ماه تا به ماهی سلطان…

Read More..

ای که می گوئی که هستم از منی – شاه نعمت الله ولی

ای که می گوئی که هستم از منی از منی بگذر که این دم با منی پیش کاید آدمی اندر وجود معنیش جان بود و…

Read More..

آن وتر که غیر او احد نیست – شاه نعمت الله ولی

آن وتر که غیر او احد نیست اصل عدد است و از عدد نیست گر دیدهٔ احولی دو بیند چشمش بنگر که بی رمد نیست…

Read More..

آفتابست و سایه بان عالم – شاه نعمت الله ولی

آفتابست و سایه بان عالم به مثل او چنین چنان عالم جام گیتی نماست می بینش که نماید همین همان عالم غیر او دیگری نخواهد…

Read More..

آتشی از عشق او در بزم ما افروختند – شاه نعمت الله ولی

آتشی از عشق او در بزم ما افروختند عود جانان ، عاشقان در مجمر دل سوختند پیر رندانیم و سرمستیم در کوی مغان نوجوانان جهان…

Read More..

یاد جانان میان جان من است – شاه نعمت الله ولی

یاد جانان میان جان من است عشق او عمر جاودان من است نفس روح بخش من دریاب که دم عیسوی از آن من است هفت…

Read More..

همدمی گر طلب کنی یک دم – شاه نعمت الله ولی

همدمی گر طلب کنی یک دم باش با جام می دمی همدم گنج و گنجینه خداوندی طلبش کن ز حضرت آدم گر کسی جم ندید…

Read More..

هرچه آید در نظر چون او بود – شاه نعمت الله ولی

هرچه آید در نظر چون او بود عین او درچشم ما نیکو بود موج و دریا نزد ما باشد یکی گرچه آن یک اسم و…

Read More..

هر کس که هوای ما ندارد – شاه نعمت الله ولی

هر کس که هوای ما ندارد گویا خبر از خدا ندارد آنکس که نخورد دُردی درد بی درد بُود دوا ندارد هر چند که شاه…

Read More..

هر آن نقشی که بر دیده کشیدیم – شاه نعمت الله ولی

هر آن نقشی که بر دیده کشیدیم به جز نور جمال او ندیدیم به گرد نقطه چون پرگار گشتیم به آخر هم بدان اول رسیدیم…

Read More..

نور او عین این و آن دیدیم – شاه نعمت الله ولی

نور او عین این و آن دیدیم در همه آینه نهان دیدیم هر چه بینیم ما به او بینیم تو چنین بین که ما چنان…

Read More..

نعمت الله مظهر ذات و صفات – شاه نعمت الله ولی

نعمت الله مظهر ذات و صفات گه صفاتش می نماید گاه ذات عارفی چون او در این عالم که دید جمع کرده ممکنات و واجبات…

Read More..

می و جامیم و جان و جانانه – شاه نعمت الله ولی

می و جامیم و جان و جانانه شاه و دُستور و گنج و ویرانه مهر و ماهیم و عاشق و معشوق دل و دلدار و…

Read More..

منم که عاشق دیدار یار خود باشم – شاه نعمت الله ولی

منم که عاشق دیدار یار خود باشم منم که والهٔ زلف نگار خود باشم منم که سیدم و بندهٔ خداوندم منم که دانه و دام…

Read More..

مظهری باید که تا مظهر به او ظاهر شود – شاه نعمت الله ولی

مظهری باید که تا مظهر به او ظاهر شود مظهر ار نیکو بود مظهر نکو ظاهر شود در دو آئینه یکی گر رو نماید بی…

Read More..

مجمع صاحبدلان زلف پریشان یافتم – شاه نعمت الله ولی

مجمع صاحبدلان زلف پریشان یافتم این چنین جمعیتی در جمع ایشان یافتیم بسته ام زنار زلفش بر میان چون عاشقان در هوای کفر زلفش نور…

Read More..

ما ز می شوق او عاشق و مست آمدیم – شاه نعمت الله ولی

ما ز می شوق او عاشق و مست آمدیم بر سر کوی مغان باده پرست آمدیم بیشتر از این ظهور ، خورده شراب طهور ساقی…

Read More..

لطف آن سلطان ما را انتهائی هست نیست – شاه نعمت الله ولی

لطف آن سلطان ما را انتهائی هست نیست در دو عالم غیر این یک پادشاهی هست نیست چیست عالم سایه بان آفتاب حسن او این…

Read More..

گر ز صاحبنظر نظر یابی – شاه نعمت الله ولی

گر ز صاحبنظر نظر یابی نور او نور هر بصر یابی ور درآئی به بحر ما با ما بحر ما را پر از گهر یابی…

Read More..

کفر سر زلف بت عیار ببینید – شاه نعمت الله ولی

کفر سر زلف بت عیار ببینید ترسای میان بسته به زنار ببیند در پردهٔ عصمت ز نظر گرچه نهان بود پیدا شده اش بر سر…

Read More..

فارغیم از وجود و هم ز عدم – شاه نعمت الله ولی

فارغیم از وجود و هم ز عدم بی خبر از حدوث و هم ز قدم در خرابات مست می گردیم رند و ساقی رسیده ایم…

Read More..

عقل هر دم که در سرود آید – شاه نعمت الله ولی

عقل هر دم که در سرود آید به دم سرو باده پیماید سخن عقل پیش عشق مگو کان سخن خود به کار می ناید عشق…

Read More..

عشق جانان حیات جان من است – شاه نعمت الله ولی

عشق جانان حیات جان من است خوش حیاتی چنین از آن منست جان دل زنده ام از آن ویست عشق او جان جاودان منست گر…

Read More..

عالمی صورتست و او معنی – شاه نعمت الله ولی

عالمی صورتست و او معنی صورتی بس خوش و نکو معنی صورت ار صدهزار می بینی جز یکی را دگر مگو معنی زلف هر صورتی…

Read More..

عاشقان اول ز جان باز آمدند – شاه نعمت الله ولی

عاشقان اول ز جان باز آمدند آن گهی در عشق جان باز آمدند خون دل در جام جان کردند از آن با لب معشوق دمساز…

Read More..

صد دوا بادا فدای درد بی‌ درمان ما – شاه نعمت الله ولی

صد دوا بادا فدای درد بی‌ درمان ما دُرد دردش نوش کن گر می‌ بری فرمان ما ما حیات جاودانی یافتیم از عشق او همدم…

Read More..

سریر سلطنت عشق بر سر دار است – شاه نعمت الله ولی

سریر سلطنت عشق بر سر دار است از آن سبب سر این دار جای سردار است به جان جملهٔ رندان مست کاین دل ما مدام…

Read More..

زهد بگذار و خرقه را بفروش – شاه نعمت الله ولی

زهد بگذار و خرقه را بفروش جام می را بگیر و خوش می نوش ذوق مستی کسی که دریابد گرچه عاقل بود شود مدهوش در…

Read More..

رند و جام شراب خوش خوش بو – شاه نعمت الله ولی

رند و جام شراب خوش خوش بو وقت مست خراب خوش خوش بو یار چون بی حجاب رو بنمود شاهد بی حجاب خوش خوش بو…

Read More..

دیده نقشی چو خیال تو ندیده هرگز – شاه نعمت الله ولی

دیده نقشی چو خیال تو ندیده هرگز گوش قولی چو کلامت نشنیده هرگز سالها باد صبا بر سر کویت گردید به سراپردهٔ وصلت نرسیده هرگز…

Read More..

دل مسند پادشاه عشق است – شاه نعمت الله ولی

دل مسند پادشاه عشق است دل خلوت بارگاه عشق است سلطان عشق است در ولایت باقی همه کس سپاه عشق است عشقست پناه و پشت…

Read More..

دردمندیم و دوا درد دل است – شاه نعمت الله ولی

دردمندیم و دوا درد دل است درد دل درمان دوای مشکل است خانهٔ دل خلوت خالی اوست خوش دلارامی که ما را در دلست عاقل…

Read More..

در وجود او یکی است تا دانی – شاه نعمت الله ولی

در وجود او یکی است تا دانی آن یکی بی شکی است تا دانی جز یکی نیست پادشاه وجود گر چه شکرلکی است تا دانی…

Read More..

در سراپردهٔ جان خانهٔ دلدار من است – شاه نعمت الله ولی

در سراپردهٔ جان خانهٔ دلدار من است گوشهٔ دیدهٔ من خلوت آن یار من است تا که از نور جمالش نظرم روشن شد هر کرا…

Read More..

در چشم من آن نور است ای نور دو چشم من – شاه نعمت الله ولی

در چشم من آن نور است ای نور دو چشم من او ناظر و منظور است ای نور دو چشم من در خلوت میخانه بزمی…

Read More..

خیال روی تو دائم به خواب می بینم – شاه نعمت الله ولی

خیال روی تو دائم به خواب می بینم مدام لعل لبت در شراب می بینم تو نور دیدهٔ مائی تو را به تو نگرم به…

Read More..

خواجهٔ غافل برفت و جان سپرد – شاه نعمت الله ولی

خواجهٔ غافل برفت و جان سپرد بی خبر از معرفت چیزی نبرد بود مخموری و مستی می فروخت صاف می پنداشت می نوشید درد شیشهٔ…

Read More..

حسن او در آینه پیدا شده – شاه نعمت الله ولی

حسن او در آینه پیدا شده هر که دیده همچو ما شیدا شده چشم ما روشن به نور روی اوست دیدهٔ ما این چنین بینا…

Read More..

چشمی که ندیده نور آن رو – شاه نعمت الله ولی

چشمی که ندیده نور آن رو تاریک بود چو روی هندو با ما بنشین خوشی درین بحر ما را به کف آر و ما به…

Read More..

چشم بینائی که بر او اوفتد – شاه نعمت الله ولی

چشم بینائی که بر او اوفتد سر نهد بر پاش و بر رو اوفتد هر که بر خاک درش افتد چو ما مسکن او جای…

Read More..

جان عالم آدم است و دیگران همچون بدن – شاه نعمت الله ولی

جان عالم آدم است و دیگران همچون بدن جان عالم خاتمت گر نیک دریابی سخن هرچه باشد آدمی را بنده اند از جان و دل…

Read More..

توئی که راحت جانی و دیده را دیده – شاه نعمت الله ولی

توئی که راحت جانی و دیده را دیده توئی که مثل جمال تو دیده نادیده فروگرفت خیالت سواد مردم چشم چنانکه نیست تمیز از خیال…

Read More..

تا قیامت ترک جام می مگو – شاه نعمت الله ولی

تا قیامت ترک جام می مگو همدمی خوشتر ز جام می مجو ساقیا در دور جام می در آ خرقهٔ سالوس رندان را بشو جان…

Read More..

بیا ساقی و جام می به ما ده – شاه نعمت الله ولی

بیا ساقی و جام می به ما ده به ما یک وجه از بهر خدا ده دو صد جان قیمت یک ساغر توست به درویشان…

Read More..