غزلیات شاه نعمت الله ولی

یاد جانان میان جان من است – شاه نعمت الله ولی

یاد جانان میان جان من است – شاه نعمت الله ولی

یاد جانان میان جان من است عشق او عمر جاودان من است نفس روح بخش من دریاب که دم عیسوی از آن من است هفت دریا به نزد اهل نظر موجی از بحر بیکران من است اهل بیت رسول اگر جوئی از منش جو که خاندان من است مجلس پر ز نعمت جنت بزم رندان نزول خوان من است یک زمانی به حال ما پرداز خوش زمانی ، که این زمان من است هر...

همدمی گر طلب کنی یک دم – شاه نعمت الله ولی

همدمی گر طلب کنی یک دم – شاه نعمت الله ولی

همدمی گر طلب کنی یک دم باش با جام می دمی همدم گنج و گنجینه خداوندی طلبش کن ز حضرت آدم گر کسی جم ندید جامش دید ما ندیدیم جام را بی جم دردمندیم و درد او درمان دل ما ریش و زخم او مرهم جام می را بگیر و خوش می نوش که بود ذوق این و آن با هم مظهر اسم اعظم اوئیم غیر ما کیست صاحب اعظم این و آن در جهان فراوان...

هرچه آید در نظر چون او بود – شاه نعمت الله ولی

هرچه آید در نظر چون او بود – شاه نعمت الله ولی

هرچه آید در نظر چون او بود عین او درچشم ما نیکو بود موج و دریا نزد ما باشد یکی گرچه آن یک اسم و رسمش دو بود گفتم این رشته مگر باشد دو تو سر به سر دیدم همه یک تو بود جز وجود او نمی یابم دگر با وجود او وجودی چو بود بوی دستنبوش می آید ز دست هر که را در دست دستنبو بود وجه او در وجه هر یک رو نمود آن یکی ...

هر کس که هوای ما ندارد – شاه نعمت الله ولی

هر کس که هوای ما ندارد – شاه نعمت الله ولی

هر کس که هوای ما ندارد گویا خبر از خدا ندارد آنکس که نخورد دُردی درد بی درد بُود دوا ندارد هر چند که شاه ذوق دارد ذوقی چو من گدا ندارد در بحر محیط عشق غرقیم جز ما خبری ز ما ندارد مائیم و نوای بینوائی بلبل به از این نوا ندارد نابینا خود خدا نبیند چون جام جهان نما ندارد عشقست که عاشقست و معشوق باشد هم...

هر آن نقشی که بر دیده کشیدیم – شاه نعمت الله ولی

هر آن نقشی که بر دیده کشیدیم – شاه نعمت الله ولی

هر آن نقشی که بر دیده کشیدیم به جز نور جمال او ندیدیم به گرد نقطه چون پرگار گشتیم به آخر هم بدان اول رسیدیم چو قطره غرق بحر عشق گشتیم محیطی را به یک دم در کشیدیم خراباتست و ما مست و خرابیم ز هر خم مئی جامی چشیدیم به عالم نعمت الله را نمودیم از آن دم روح در مَردم دمیدیم Hits: 1

نور او عین این و آن دیدیم – شاه نعمت الله ولی

نور او عین این و آن دیدیم – شاه نعمت الله ولی

نور او عین این و آن دیدیم در همه آینه نهان دیدیم هر چه بینیم ما به او بینیم تو چنین بین که ما چنان دیدیم نقطه در دور دایره بنمود خوش محیطی درین میان دیدیم آفتاب جمال ظاهر گشت نور چشم محققان دیدیم هر حبابی که دید دیدهٔ ما عین او بحر بیکران دیدیم دیده او داد و نور او بخشید نور رویش به او روان دیدیم جا...

نعمت الله مظهر ذات و صفات – شاه نعمت الله ولی

نعمت الله مظهر ذات و صفات – شاه نعمت الله ولی

نعمت الله مظهر ذات و صفات گه صفاتش می نماید گاه ذات عارفی چون او در این عالم که دید جمع کرده ممکنات و واجبات او به او باقی و ما باقی به او عمر جاوید است او را این حیات او یک است و گر یکی گوید که دو تو یکی می گو مگو آن تُرَهات دُرد دردش دردمندانه بنوش زانکه درد او تو را باشد دوات می کنم علم معانی را ...

می و جامیم و جان و جانانه – شاه نعمت الله ولی

می و جامیم و جان و جانانه – شاه نعمت الله ولی

می و جامیم و جان و جانانه شاه و دُستور و گنج و ویرانه مهر و ماهیم و عاشق و معشوق دل و دلدار و شمع و پروانه در خرابات عشق نتوان یافت چون من مست رند و دیوانه خرقه بفروخته به جامی می کرده سجاده وقف میخانه به جز از عاشقی و میخواری در جهان بهیچ پروانه مستم و می به ذوق می نوشم فارغ از آشنا و بیگانه نعمت ا...

منم که عاشق دیدار یار خود باشم – شاه نعمت الله ولی

منم که عاشق دیدار یار خود باشم – شاه نعمت الله ولی

منم که عاشق دیدار یار خود باشم منم که والهٔ زلف نگار خود باشم منم که سیدم و بندهٔ خداوندم منم که دانه و دام شکار خود باشم منم چو پرده و جانم امیر پرده نشین منم که میر خود و پرده دار خود باشم به هر کنار که باشم از این میان به یقین چو نیک بنگرم اندر کنار خود باشم به گرد کوه و بیابان دگر نخواهم گشت به ...

مظهری باید که تا مظهر به او ظاهر شود – شاه نعمت الله ولی

مظهری باید که تا مظهر به او ظاهر شود – شاه نعمت الله ولی

مظهری باید که تا مظهر به او ظاهر شود مظهر ار نیکو بود مظهر نکو ظاهر شود در دو آئینه یکی گر رو نماید بی شکی در حقیقت یک بود اما دور رو ظاهر شود زلف او را برفشان از نور روی او ببین تار مو ز کفر و ایمان مو به مو ظاهر شود خوش درین دریا درآ و یک زمان با ما نشین تا به تو آب حیاتی سو به سو ظاهر شود یک سر م...

مجمع صاحبدلان زلف پریشان یافتم – شاه نعمت الله ولی

مجمع صاحبدلان زلف پریشان یافتم – شاه نعمت الله ولی

مجمع صاحبدلان زلف پریشان یافتم این چنین جمعیتی در جمع ایشان یافتیم بسته ام زنار زلفش بر میان چون عاشقان در هوای کفر زلفش نور ایمان یافتم درحضور زاهدان ذوقی نمی یابم تمام حالیا خوش لذتی در بزم رندان یافتم از خرابی یافتم بسیار معموی دل گنج سلطان را بسی در کنج ویران یافتم آنکه من گم کرده بودم باز می جس...

ما ز می شوق او عاشق و مست آمدیم – شاه نعمت الله ولی

ما ز می شوق او عاشق و مست آمدیم – شاه نعمت الله ولی

ما ز می شوق او عاشق و مست آمدیم بر سر کوی مغان باده پرست آمدیم بیشتر از این ظهور ، خورده شراب طهور ساقی ما گشته حور زان همه مست آمدیم چون که بیامد چو جان ، دوست درآن لامکان گفت به ما این زمان بهر نشست آمدیم این دل ما خوش شده چون که رسید این خبر چند روی در به در جام به دست آمدیم چون که درون دلم گشت ن...

لطف آن سلطان ما را انتهائی هست نیست – شاه نعمت الله ولی

لطف آن سلطان ما را انتهائی هست نیست – شاه نعمت الله ولی

لطف آن سلطان ما را انتهائی هست نیست در دو عالم غیر این یک پادشاهی هست نیست چیست عالم سایه بان آفتاب حسن او این چنین شاه لطیفی هیچ جائی هست نیست بینوایان یافتند از جود آن سلطان نوا در همه لشگر گه او بینوائی هست نیست دردمندانیم و می نوشیم دُرد درد دل غیر این شربت دگر ما را دوائی هست نیست بر در میخانه ...

گر ز صاحبنظر نظر یابی – شاه نعمت الله ولی

گر ز صاحبنظر نظر یابی – شاه نعمت الله ولی

گر ز صاحبنظر نظر یابی نور او نور هر بصر یابی ور درآئی به بحر ما با ما بحر ما را پر از گهر یابی ظاهر و باطنش نکو دریاب مظهر و مظهرات اگر یابی جام گیتی نما به دست آور آفتابست و در قمر یابی رند مستی مجو ز مخموری که ز سوداش دردسر یابی گذری گر کنی به میخانه عالمی مست و بی خبر یابی در خرابات اگر نهی قدمی ...

کفر سر زلف بت عیار ببینید – شاه نعمت الله ولی

کفر سر زلف بت عیار ببینید – شاه نعمت الله ولی

کفر سر زلف بت عیار ببینید ترسای میان بسته به زنار ببیند در پردهٔ عصمت ز نظر گرچه نهان بود پیدا شده اش بر سر بازار ببینید بر دیدهٔ ما گر بنشینید زمانی یک لعبت و صد جامه به یکبار ببینید جامی به کف آرید در او رو بنمائید تا ساقی و رند و می خمار ببینید بحریم و حباب و می و جامیم و در این دور در صورت ما مع...

فارغیم از وجود و هم ز عدم – شاه نعمت الله ولی

فارغیم از وجود و هم ز عدم – شاه نعمت الله ولی

فارغیم از وجود و هم ز عدم بی خبر از حدوث و هم ز قدم در خرابات مست می گردیم رند و ساقی رسیده ایم به هم ای که گوئی شراب می نوشی خوش سؤالی جواب هست نعم از وجود ای عزیز ما بگذر شادمان باش در عدم به نعم خوش بود همدمی چو جام شراب گر چه باشد دمی چنان همدم عشق آمد طرب به ما بخشید خیر ما بود در چنین مقدم در ...

عقل هر دم که در سرود آید – شاه نعمت الله ولی

عقل هر دم که در سرود آید – شاه نعمت الله ولی

عقل هر دم که در سرود آید به دم سرو باده پیماید سخن عقل پیش عشق مگو کان سخن خود به کار می ناید عشق را خود گشایشی دگرست هیچ کاری ز عقل نگشاید جام گیتی نمای را به کف آر که به تو روی خویش بنماید آفتابی مدام در دور است به یکی جا دمی نمی پاید عشق هر لحظه مجلسی سازد هر زمان بزم نو بیاراید نفسی باش همدم سید...

عشق جانان حیات جان من است – شاه نعمت الله ولی

عشق جانان حیات جان من است – شاه نعمت الله ولی

عشق جانان حیات جان من است خوش حیاتی چنین از آن منست جان دل زنده ام از آن ویست عشق او جان جاودان منست گر فروشم غمش بهر دو جهان نزد اهل نظر زیان منست من امین و امانت سلطان هست محفوظ و در امان منست می خمخانهٔ حدوث و قدم همه از بهر عاشقان منست آن معانی که عارفان جویند گر بدانند در بیان منست این چنین گفت...

عالمی صورتست و او معنی – شاه نعمت الله ولی

عالمی صورتست و او معنی – شاه نعمت الله ولی

عالمی صورتست و او معنی صورتی بس خوش و نکو معنی صورت ار صدهزار می بینی جز یکی را دگر مگو معنی زلف هر صورتی که می گوئیم می شماریم مو به مو معنی ما ز ما عین آب می جوئیم آب را دیده سو به سو معنی خوش حبابی برآب در دورست جام صورت بود در او معنی مرد صورت پرست می گوید همه خود صورتست کو معنی نعمت الله را اگر...

عاشقان اول ز جان باز آمدند – شاه نعمت الله ولی

عاشقان اول ز جان باز آمدند – شاه نعمت الله ولی

عاشقان اول ز جان باز آمدند آن گهی در عشق جان باز آمدند خون دل در جام جان کردند از آن با لب معشوق دمساز آمدند عاشقان رفتند از این عالم ولی باز می بینم همه باز آمدند نو عروسان سرابستان عشق در حرم مستانه با ناز آمدند جان و دل موسی صفت بر طور تن با خدای خویش در راز آمدند در هوای سایهٔ خورشید عشق باز شهب...

صد دوا بادا فدای درد بی‌ درمان ما – شاه نعمت الله ولی

صد دوا بادا فدای درد بی‌ درمان ما – شاه نعمت الله ولی

صد دوا بادا فدای درد بی‌ درمان ما دُرد دردش نوش کن گر می‌ بری فرمان ما ما حیات جاودانی یافتیم از عشق او همدم زنده ‌دلان شو تا بدانی جان ما خانه خالی کرده‌ایم و خوش نشسته بر درش غیر او را نیست بارش در سرابستان ما جان ما آئینه دار حضرت جانان بود عشق او گنجی است در کنج دل ویران ما غرق دریائیم و خوش خوش...

سریر سلطنت عشق بر سر دار است – شاه نعمت الله ولی

سریر سلطنت عشق بر سر دار است – شاه نعمت الله ولی

سریر سلطنت عشق بر سر دار است از آن سبب سر این دار جای سردار است به جان جملهٔ رندان مست کاین دل ما مدام در هوس دست بوس خمار است بیا که سینهٔ ما مخزنیست پر اسرار اگر چنانکه تو را ذوق علم و اسرار است سخن مگوی ز دستار و بگذر از سر آن هزار سر به یکی جو چه جای دستار است برفت مرغ دل ما نیامدش خبری مگر به د...

زهد بگذار و خرقه را بفروش – شاه نعمت الله ولی

زهد بگذار و خرقه را بفروش – شاه نعمت الله ولی

زهد بگذار و خرقه را بفروش جام می را بگیر و خوش می نوش ذوق مستی کسی که دریابد گرچه عاقل بود شود مدهوش در خرابات مست می گردم همچو رندان خوشی سبو بر دوش ساغر می مدام می نوشم سرخوشانه چو خم می در جوش راز هشیار پیش مست مگو ور بگوئی بگو که آن می پوش گوهر بحر ماست گفتهٔ ما خوش بود هر که می کند در گوش شاهد ...

رند و جام شراب خوش خوش بو – شاه نعمت الله ولی

رند و جام شراب خوش خوش بو – شاه نعمت الله ولی

رند و جام شراب خوش خوش بو وقت مست خراب خوش خوش بو یار چون بی حجاب رو بنمود شاهد بی حجاب خوش خوش بو نور او آفتاب تابان است دیدن آفتاب خوش خوش بو چشمهٔ چشم ما پر از آب است چشمهٔ پر ز آب خوش خوش بو گر خیالش به خواب بتوان دید هر که بیند به خواب خوش خوش بو گل بگیر و گلاب از او بستان زان که بوی گلاب خوش خ...

دیده نقشی چو خیال تو ندیده هرگز – شاه نعمت الله ولی

دیده نقشی چو خیال تو ندیده هرگز – شاه نعمت الله ولی

دیده نقشی چو خیال تو ندیده هرگز گوش قولی چو کلامت نشنیده هرگز سالها باد صبا بر سر کویت گردید به سراپردهٔ وصلت نرسیده هرگز گرچه نقاش بسی نقش کند صورتها همچو تو صورت خوبی نکشیده هرگز عاشق مست ، مدام این می ما می نوشد عقل یک جرعه ازین می نچشیده هرگز دوش تا روز رسیدم به مراد دل خویش بر کسی صبح چنین خوش ...

دل مسند پادشاه عشق است – شاه نعمت الله ولی

دل مسند پادشاه عشق است – شاه نعمت الله ولی

دل مسند پادشاه عشق است دل خلوت بارگاه عشق است سلطان عشق است در ولایت باقی همه کس سپاه عشق است عشقست پناه و پشت عالم عالم همه در پناه عشق است در مذهب عشق می حلالست ما را چه گنه گناه عشق است ای عقل ز مملکت برون شو کاین ملک از آن شاه عشق است از ترک دو کون خوش کلاهی بر دوز که آن کلاه عشق است راهی که به ...

دل به دریا ده که دریادل شوی – شاه نعمت الله ولی

دل به دریا ده که دریادل شوی – شاه نعمت الله ولی

دل به دریا ده که دریادل شوی وز وجود این و آن حاصل شوی تو توئی بگذار و از ما در گذر چون گذشتی از منی واصل شوی می محبت ، عشق ساقی ، ما حریف ذوق اگر داری بیا قابل شوی ما ز دیائیم و دریا عین ما تو چه موجی در میان حایل شوی جان به جانان دل به دلبر گر دهی جان جانان دلبر و هم دل شوی خلق و حق با یکدگر نیکو ب...

دُرد دردش نوش کن گر صاف درمان بایدت – شاه نعمت الله ولی

دُرد دردش نوش کن گر صاف درمان بایدت – شاه نعمت الله ولی

دُرد دردش نوش کن گر صاف درمان بایدت جان فدا کن همچو ما گر وصل جانان بایدت گر عطای شاه می خواهی گدائی کن چو ما بندگی کن بر درش گر قرب سلطان بایدت در سواد کفر زلفش نور ایمان رو نمود ظلمت کفرش بجو گر نور ایمان بایدت بایدت چون گوی گردیدن به سر در کوی دوست گر ز دست پادشه انعام چوگان بایدت آرزوی باده داری...

در گوشهٔ میخانه نشستیم دگر بار – شاه نعمت الله ولی

در گوشهٔ میخانه نشستیم دگر بار – شاه نعمت الله ولی

در گوشهٔ میخانه نشستیم دگر بار خوردیم می و توبه شکستیم دگر بار ما و بت ترسا بچه و کوی خرابات زنار سر زلف ببستیم دگر بار با محتسب شهر بگوئید که رندیم در کوی مغان عاشق و مستیم دگر بار از عقل پریشان که مرا دردسری بود المنة لله که برستیم دگر بار سر حلقهٔ رندان خرابات جهانیم پنهان نتوان کرد که هستیم دگر ...

در خرابات مغان خمخانه جوشی می کند – شاه نعمت الله ولی

در خرابات مغان خمخانه جوشی می کند – شاه نعمت الله ولی

در خرابات مغان خمخانه جوشی می کند جان مستم از هوای او خروشی می کند باد پیماید به دشت و می رود عمرش به باد زاهدی کو غیبت باده فروشی می کند دردسر می داد عقل از خانه بیرون کردمش ایستاده بر در و دزدیده گوشی می کند دیگ سودا می پزیم و آتشی بر جان ماست عیب ما جانا مکن گر دیگ جوشی می کند در تعجب مانده اند ا...

دامن دلبر اگر آری به دست – شاه نعمت الله ولی

دامن دلبر اگر آری به دست – شاه نعمت الله ولی

دامن دلبر اگر آری به دست نیک باشد ور نیاری آن به دست ما خراباتی و رند و عاشقیم چشم مستش توبهٔ ما را شکست چشم ما بسته خیالش در نظر نور دیده خوش به جا دارد نشست شاهبازی رفته بود از دست ما باز آمد شاهباز ما به دست حق پرست کاملی دانی که کیست آنکه او از خودپرستی باز رَست عاقلان در نیست و هست افتاده اند ع...

خوش بود گر این دوئی یکتا شود – شاه نعمت الله ولی

خوش بود گر این دوئی یکتا شود – شاه نعمت الله ولی

خوش بود گر این دوئی یکتا شود آفتاب حسن او پیدا شود غیر نور او نیاید در نظر چشم ما از نور او بینا شود آ چشم ما به هر سو شد روان ِآید آن روزی که آن دریا شود بحر می گوید به آواز بلند آنکه او از ماست با مأوا شود عارفی کَز هر دو عالم بگذرد بر در یکتای بی همتا شود در خرابات مغان رندی که شد عاقبت سر دفتر غ...

خاطرم می کشد سوی شیراز – شاه نعمت الله ولی

خاطرم می کشد سوی شیراز – شاه نعمت الله ولی

خاطرم می کشد سوی شیراز مرغ جان باز می کند پرواز رند مستم به دست جام شراب کرده ام باز بیخودی آغاز جام و می لب نهاده اند به لب نی و نائی به همدگر دمساز در گلستان عشق سرمستان بلبلانند جمله خوش آواز سر ساقی و حال میخانه بشنو از من ز دل بسوز و نیاز عارفانه در آ به خلوت عشق عاشقانه به عشق او می ناز نور سی...

چون برآمد از دل جام آفتاب – شاه نعمت الله ولی

چون برآمد از دل جام آفتاب – شاه نعمت الله ولی

چون برآمد از دل جام آفتاب نزد ما هر دو یکی برف است و آب اصل گُل آبست و فرع آب گل اصل و فرعش دوستدارم چون گلاب چشم ما روشن بود از نور او در نظر دارم از آن رو آفتاب چون حجاب او نمی دانم جز او روز و شب می بینم او را بی حجاب حرفی از اسرار جد ما بود معنی مجموعهٔ ام الکتاب چون نیم هشیار بگذر از سرم چون ند...

چشم ما روشن به نور روی اوست – شاه نعمت الله ولی

چشم ما روشن به نور روی اوست – شاه نعمت الله ولی

چشم ما روشن به نور روی اوست لاجرم من دوست می بینم به دوست دیده ای کو نور او بیند به او بد نبیند هرچه می بیند نکوست جام می ارچه حبابست ای پسر این کسی داند که او را آبروست گر هزار آئینه آید در نظر در همه آیینه ها چشمم بر اوست اصل و فرع ما و تو هر دو یکی است تا نپنداری که این رشته دوتوست عشق سرمست است ...

جان و دل ایثار جانان کرده ایم – شاه نعمت الله ولی

جان و دل ایثار جانان کرده ایم – شاه نعمت الله ولی

جان و دل ایثار جانان کرده ایم عمر و سر در کار ایشان کرده ایم جان فدا کردیم در میدان عشق این کرم چون شیر مردان کرده ایم جرعهٔ می را به عالم داده ایم قیمت می نیک ارزان کرده ایم جمع بنشستیم در گلزار عشق سنبل زلفی پریشان کرده ایم از برای گنج عشقش کنج دل چون سرای خویش ویران کرده ایم از سر ذوق این سخن را ...

جام گیتی نماست سید ما – شاه نعمت الله ولی

جام گیتی نماست سید ما – شاه نعمت الله ولی

جام گیتی نماست سید ما جان و جانان ماست سید ما دنیی و آخرت طفیل وی اند سید دو سراست سید ما سید ما محمد است به حق که رسول خداست سید ما خوش فقیری غنیست از عالم هم غنی از غناست سید ما مظهر اسم اعظمش خوانم حضرت مصطفی است سید ما فارغم از فنا به دولت او شاهوار بقاست سید ما سید عالمست سید ما بر همه پادشاست ...

ترک چشم مست او دلها بغارت می برد – شاه نعمت الله ولی

ترک چشم مست او دلها بغارت می برد – شاه نعمت الله ولی

ترک چشم مست او دلها بغارت می برد ملک دل بگرفت و جان ما به غارت می برد خانمان ما به غارت برد و یک موئی نماند هرچه با ما دید سر تا پا به غارت می برد دور شو ای عقل از اینجا رخت خود را هم ببر زانکه رخت هر که دید اینجا به غارت می برد کیش او چون غارتست ترکش نگوید ترک مست جان کند قربان و قربان را به غارت م...

پادشاهی با گدائی ساخته – شاه نعمت الله ولی

پادشاهی با گدائی ساخته – شاه نعمت الله ولی

پادشاهی با گدائی ساخته سایه ای بر فرق ما انداخته بر سریر دل نشسته شاه عشق ملک دل از غیر خود پرداخته مجلس مستانه ای آراسته ساز جان ما خوشی انداخته برده گوی دلبری از دلبران مرکب عشقش به میدان تاخته آفتابست او و عالم سایه بان شاهباز است او و عالم فاخته این لطیفی بین که سلطان وجود با فقیری بینوا در ساخت...

بی سبب وصل یار نتوان یافت – شاه نعمت الله ولی

بی سبب وصل یار نتوان یافت – شاه نعمت الله ولی

بی سبب وصل یار نتوان یافت به خیالی نگار نتوان یافت از میان تا کناره نکنی آن میان در کنار نتوان یافت بی زمستان سرد و آتش و دود لذتی از بهار نتوان یافت می خمخانه در سرای حدوث جرعهٔ بی خمار نتوان یافت تا نگردی مقرب سلطان بر در شاه بار نتوان یافت همچو سید حریف سرمستی اندر این روزگار نتوان یافت Hits: 0

به حکایت شراب نتوان خورد – شاه نعمت الله ولی

به حکایت شراب نتوان خورد – شاه نعمت الله ولی

به حکایت شراب نتوان خورد عشقبازی به عقل نتوان کرد دُرد دردش دوای جان من است این چنین درد کی خورد بی درد عاشقی کار شیر مردان است کار مردان کجا کند نامرد آب گل را بگیر خوشبو شو که گلاب است نزد ما آورد مژدگانی که عاشق سرمست می فراوان برای ما آورد مست باشد مدام مست خراب از می ما کسی که جا می خورد نعمت ا...

بر هر دریکه رفتیم بر ما روان گشودند – شاه نعمت الله ولی

بر هر دریکه رفتیم بر ما روان گشودند – شاه نعمت الله ولی

بر هر دریکه رفتیم بر ما روان گشودند پرده چو برگرفتند روئی به ما نمودند از هر دریچه ماهی با ما کرشمه کردند و آن دلبران سرمست دلهای ما ربودند نقشش خیال عالم باشد حباب بر آب پیدا شدند و رفتند گوئی که خود نبودند گوئی شراب خانه در بسته اند یا نه آری درین زمانه آن در به ما گشودند یاران رند سرمست در پای خم...

آئینهٔ حضرت الهی – شاه نعمت الله ولی

آئینهٔ حضرت الهی – شاه نعمت الله ولی

آئینهٔ حضرت الهی تمثال جمال پادشاهی دانندهٔ علم جمله اسماء واقف ز کمال ما کماهی آوازهٔ آفتاب حسنش بگرفته ز ماه تا به ماهی سلطان وجود روی بنمود در صورت مردم سپاهی سید بگرفت ملک عالم بنشست به تخت دل بشاهی Hits: 1

ای که می گوئی که هستم از منی – شاه نعمت الله ولی

ای که می گوئی که هستم از منی – شاه نعمت الله ولی

ای که می گوئی که هستم از منی از منی بگذر که این دم با منی پیش کاید آدمی اندر وجود معنیش جان بود و در صورت منی از منی بگذر چو مردان خدا کز منی پیدا شود مرد و زنی سروری یابی چو سرداران عشق گر به پای عاشقان سرافکنی جان تو چون یوسف و تن پیرهن یوسف مصری نه این پیراهنی چون ز هر دل روزنی با حق بود خاطر مور...

آن وتر که غیر او احد نیست – شاه نعمت الله ولی

آن وتر که غیر او احد نیست – شاه نعمت الله ولی

آن وتر که غیر او احد نیست اصل عدد است و از عدد نیست گر دیدهٔ احولی دو بیند چشمش بنگر که بی رمد نیست هر هست که نیستی پذیرد هستیت نهادن از خرد نیست چون مظهر حضرت الهند نیکند تمام و هیچ بد نیست خود نیست به نزد نعمت الله چیزی که وجود او به خود نیست Hits: 0

آفتابست و سایه بان عالم – شاه نعمت الله ولی

آفتابست و سایه بان عالم – شاه نعمت الله ولی

آفتابست و سایه بان عالم به مثل او چنین چنان عالم جام گیتی نماست می بینش که نماید همین همان عالم غیر او دیگری نخواهد دید هر که بینا شود در آن عالم این میان و کنار کی بودی گر نبودی درین میان عالم صورت اوست نور دیدهٔ ما این معانی کند بیان عالم همه عالم نشان او دارد بی نشان او بود نشان عالم هر زمان عالم...

آتشی از عشق او در بزم ما افروختند – شاه نعمت الله ولی

آتشی از عشق او در بزم ما افروختند – شاه نعمت الله ولی

آتشی از عشق او در بزم ما افروختند عود جانان ، عاشقان در مجمر دل سوختند پیر رندانیم و سرمستیم در کوی مغان نوجوانان جهان رندی ز ما آموختند وصله ای از خرقهٔ پشمینهٔ ما یافتند کهنه پوشان ولایت خرقه ها بردوختند عاقلان بسیار عقل اندوختند از عاقلی عاشقان از عشق او بسیار ذوق اندوختند بر سر بازار او چون سید ...

یک هویت در مراتب می نماید صدهزار – شاه نعمت الله ولی

یک هویت در مراتب می نماید صدهزار – شاه نعمت الله ولی

یک هویت در مراتب می نماید صدهزار عارفانه آن یکی در هر یکی خوش می شمار نزد ما موج و حباب و قطره و دریا یکیست آب یک معنی بود هم صورت ناچار چار درشب تاریک امکان نور می بخشد بماه می نماید روز روشن آفتابی بی غبار نقشبندی می کند باری خیال روی او آنچنان خوش صورتی بر نور دیده می نگار مجلس عشق است رندان مست ...

واحد به صفات کثرت آمد – شاه نعمت الله ولی

واحد به صفات کثرت آمد – شاه نعمت الله ولی

واحد به صفات کثرت آمد کثرت بالذات وحدت آمد سیلاب محبتش روان شد عالم همه غرق رحمت آمد از جود وجود داد ما را منعم همه عین نعمت آمد ما کشتهٔ او و خونبها او قیمت چو به قدر همت آمد معشوق حریف و عشق ساقی زان مجلس ما چو جنت آمد دل آینه ، عشق آفتابی این آینه ماه طلعت آمد سید به ظهور بنده ای شد سلطان چو گدا ...

هرکه را ذوقش به سوی ما بود – شاه نعمت الله ولی

هرکه را ذوقش به سوی ما بود – شاه نعمت الله ولی

هرکه را ذوقش به سوی ما بود همچو ما غرقه درین دریا بود موج دریائیم و دریا عین ما عین ما بر ما حجاب ما بود چشم عالم روشن است از نور او دیده ای بیند که او بینا بود کنت کنزاً گنج اسمای وی است مخزن آن جملهٔ اشیا بود هرچه بینی مظهر اسمای اوست کون جامع جامع اسما بود جام و می با همدگر باشد مدام این چنین بود...

هر که حلقه به گوش مردانست – شاه نعمت الله ولی

هر که حلقه به گوش مردانست – شاه نعمت الله ولی

هر که حلقه به گوش مردانست نزد مردان مرد مرد آنست عاشقانی به جان و دل دایم در طریقت رفیق یارانست هرچه بینم به عشق حضرت او جان فدایش کنم که جانانست سنبل زلف یار داد به باد کار جمعی از آن پریشانست همچو جان در کنار خود گیرم گرچه او پادشاه کرمانست این چنین پادشه که می شنوی در همه کائنات سلطانست نعمت الله...

هر زمان عشقی ز نو پیدا شود – شاه نعمت الله ولی

هر زمان عشقی ز نو پیدا شود – شاه نعمت الله ولی

هر زمان عشقی ز نو پیدا شود هر نفس جانی دگر شیدا شود چون درآید در شمار عارفان در سواد ملک دل غوغا شود چون برآید آفتاب مهر او جان و دل چون ذره ناپیدا شود گر ز پیش دیده بردارد نقاب چشم نابینای ما بینا شود غرقه شو در بحر عشقش کز یقین قطره با دریا شود دریا شود دست با او در کمر بازی کند کو به عشقش می برد ...

نوریست که آن نور به آن نور توان دید – شاه نعمت الله ولی

نوریست که آن نور به آن نور توان دید – شاه نعمت الله ولی

نوریست که آن نور به آن نور توان دید هر دیده که آن دید یقین دان که چنان دید جام می عشق است که در دور روان است در دور قمر هر که نظر کرد روان دید در آینه بنمود جمال و چه جمالی خود را چه به خود دید ، به خود خود نگران دید چشمی که نظر از نظر اهل نظر یافت در هر چه نظر کرد همین دید و همان دید بی نام و نشان ...

نقطه در دایره نمود و نبود – شاه نعمت الله ولی

نقطه در دایره نمود و نبود – شاه نعمت الله ولی

نقطه در دایره نمود و نبود بلکه آن نقطه دایره بنمود نقطه در دور دایره باشد نزد آن کس که دایره پیمود اول و آخرش به هم پیوست نقطه چون ختم دایره فرمود دایره چون تمام شد پرگار سر و پا را به هم نهاد آسود به وجودیم و بی وجود همه به وجودیم ما و تو موجود همه عالم خیال او گفتم باز دیدم خیال او ، او بود خوشتر ...

نعمت الله است دایم با خدا – شاه نعمت الله ولی

نعمت الله است دایم با خدا – شاه نعمت الله ولی

نعمت الله است دایم با خدا نعمت از الله کی باشد جدا در دل و دیده ندیدم جز یکی گرچه گردیدم بسی در دو سرا میل ساحل کی کند بحری چو شد غرقه در دریای بی پایان ما ما نوا از بی نوائی یافتیم گر نوا جوئی بجو از بینوا از خدا بیگانه ای دیدیم نه هر که باشد هست با او آشنا سروری خواهی برآ بر دار عشق کز سردار فنا ی...

می حلالت باد اگر در بزم رندان خورده ای – شاه نعمت الله ولی

می حلالت باد اگر در بزم رندان خورده ای – شاه نعمت الله ولی

می حلالت باد اگر در بزم رندان خورده ای نوش جانت باد اگر باد باده نوشان خورده ای قوت جان و قوت دل دُردی درد است ای عزیز قوت و قوت خوشی داری اگر آن خورده ای در خرابات فنا جام بقا را نوش کن تا توان گفتن که می با می پرستان خورده ای ای دل سرمست من جانم فدا بادت که باز می ز جام جان و نقل از بزم جانان خورد...

من چنین سرمست یارم سن نجک من سو بله گل – شاه نعمت الله ولی

من چنین سرمست یارم سن نجک من سو بله گل – شاه نعمت الله ولی

من چنین سرمست یارم سن نجک من سو بله گل غیرعشقش نیست کارم سن نجک من سویله گل من به عشق او تمامم عاشقان را من امام رهنمای خاص و عامم سن نجک من سویله گل غرقهٔ دریای عشقم بلبل گویای عشقم گلشن بویای عشقم سن نجک من سویله گل من به کام دل رسیدم مونس جان را پدیدم گفتم اسرار و شنیدم سن نجک من سویله گل عشق او ...

مستانه ملک صورت و معنی به هم زدیم – شاه نعمت الله ولی

مستانه ملک صورت و معنی به هم زدیم – شاه نعمت الله ولی

مستانه ملک صورت و معنی به هم زدیم رندانه در قدم قدمی از عدم زدیم ما را مسلم است دم از نیستی زدن کز هستی وجود رقم بر عدم زدیم پروانه وار کاغذ تن را بسوختیم وز شمع عشق آتشی اندر قلم زدیم گفتیم انا الحق و علم عالمی شدیم منصور وار بر سر داری علم زدیم ما عارفان سرخوش دلشاد عاشقیم مستیم و لاابالی و غم را ...

مائیم و جام باده و جانان جاودان – شاه نعمت الله ولی

مائیم و جام باده و جانان جاودان – شاه نعمت الله ولی

مائیم و جام باده و جانان جاودان از خویش آشنا شده بیگانه جاودان بگذر ز عقل و عاشق دیوانه را بگیر یارب که باد عاشق دیوانه جاودان خوش جنتی است روضهٔ رندان می فروش جام شراب و صحبت رندانه جاودان جاوید دل مجاور درگاه دلبر است ثابت قدم ستاده و مردانه جاودان در بزم عشق عاشق و مستیم و باده نوش بنشسته دل همی ...

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم – شاه نعمت الله ولی

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم – شاه نعمت الله ولی

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم صد درد دل به گوشهٔ چشمی دوا کنیم در حبس صورتیم و چنین شاد وخرمیم بنگر که در سراچهٔ معنی چه ها کنیم رندان لاابالی و مستان سرخوشیم هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم موج محیط و گوهر دریای عزتیم ما میل دل به آب و گل آخر چرا کنیم در دیده روی ساقی و بر دست جام می باری بگو که...