Sanai – Tariq Al-Tahqiq

The Potter’s Story From Mathnawi Tariq Al-tahqiq (Through The Study)

The Potter’s Story From Mathnawi Tariq Al-tahqiq (Through The Study)

The Potter’s Story From Mathnawi Tariq Al-tahqiq (Through The Study) You may have heard lots of stories Listen again to a potter’s story The potter tries for months and years To make pots from the soil of others When he is masked with soil (buried) Others will make pots from his soil ...

مدح امیرالمومنین علی‌ ع‌ حکیم سنایی غزنوی

مدح امیرالمومنین علی‌ ع‌ حکیم سنایی غزنوی

بود حیدر در مدینه علم حافظ و خازن خزینهٔ علم جان جود و جهان علم او بود بحر فضل و مکان حلم او بود زو ظفر یافته مسلمانی ملت کفر ازو به نقصانی «‌اقتلوالمشرکین‌» فرو خوانده به سر تیغ حکم آن رانده شور و شر در دیار کفرافکند شاخ بدعت زبیخ و بن برکند سنایی

حکایت دوم حکیم سنایی غزنوی

حکایت دوم حکیم سنایی غزنوی

ای شنیده فسانه بسیاری قصهٔ کوزه‌گر شنو باری کوزه‌گر سال و ماه در تک و پوی تاکند خاک دیگران به سبوی چون که خاکش نقاب روی کنند دیگران خاک او سبوی کنند سنایی

فصل فی ترک الدنیا والاعراض عنه حکیم سنایی غزنوی

فصل فی ترک الدنیا والاعراض عنه حکیم سنایی غزنوی

ای سنایی‌ زجسم و جان بگسل! هر چه آن غیر اوست زان بگسل! صنعت شعر و شاعری بگذار دست از گفت و گوی هرزه بدار بیش از این در ره مجاز مپوی صفت زلف و خط و خال مگوی خط در این علم و این صناعت‌کش پای در دامن قناعت کش ازپی هر خسیس مدح مگوی وز در هر بخیل صله مجوی دست در رشتهٔ حقایق زن پای بر صحبت خلایق زن گوهر ع...

والذین جاهدوافینا لنهدینهم سبلنا، صدق الله‌ حکیم سنایی غزنوی

والذین جاهدوافینا لنهدینهم سبلنا، صدق الله‌ حکیم سنایی غزنوی

راه جستن زتو هدایت از او جهد کردن زتو عنایت از او هرچه بینی زخاک تا گردون نیست چیزی زعلم او بیرون زآنچه بیرون زسقف گردون‌است جمله معلوم اوست‌کو چون است هست علمش محیط برهمه چیز حکم او نافذ است در همه چیز دافع جملة بلیات است عالم السر والخفیات است‌ هر چه در خاطرت بیندیشی همه معلوم اوست‌ در پیشی سنایی

در فضیلت عدالت حکیم سنایی غزنوی

در فضیلت عدالت حکیم سنایی غزنوی

عدل شمعی بود جهان افروز ظلم شه آتشی ممالک سوز رخنه در ملک شاهی آرد ظلم در ممالک تباهی آرد ظلم شه چو ظالم بود نپاید دیر زود گردد برو مخالف چیر ظلم تا در جهان نهاد قدم عافیت شد در آرزوی عدم عدل تا سایه از جهان برداشت خوشدلی رخت از این مکان برداشت مادر خرمی عقیم بماند غصه در سینه‌ها مقیم بماند جگر اهل ...

قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدماء حکیم سنایی غزنوی

قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدماء حکیم سنایی غزنوی

همه افتاده‌اند در تک و تاز کرده بر تو زبان طعن دراز چون زفطرت تو بوده‌ای مقصود همگنان چون برادران حسود، کارها ساختند بر سر رام تا ترا در فکنده‌اند به چاه ساکن قعر چاه ماری‌ چند! در بن چاه حرص داری چند اینک آمد نظر کن ای مسکین بر سر چاه ژرف بشری هین! در چه انداخت بهر دعوت را حبل قرآن و دلو عصمت را بی...

انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون حکیم سنایی غزنوی

انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون حکیم سنایی غزنوی

کاف و‌نون چون به یکدگرپیوست شد پدید آنچه بود و باشد و هست هر چه موجود شد زامرش دان پیشتر عقل آمد آنگه جان اثر فیض اوست نامحصور عقل از آن فیض‌گشت قابل نور عقل اگر چند شاه و سلطان است بر در امر، بنده فرمان است از پی بود زند و هستی عمرو فیض حق را توسط آمد امر تختهٔ کلک نقش امرست او دایهٔ نفس زید و عمرو...

فصل فی الصبر والشکر حکیم سنایی غزنوی

فصل فی الصبر والشکر حکیم سنایی غزنوی

هر که را داد ایزدش توفیق صبر و شکرش بود همیشه رفیق این بکاهد بلا و محنت را وان فزاید غنا و نعمت را صبرتلخ است ازو بود حرجت او دهد از بلا و غم فرجت چون شکر ذوق شکر شیرین‌است نعمت افزای و قوت آیین است باد دایم به هر دو حال ترا تا میسر شود کمال ترا سنایی

من عرف نفسه فقد عرف ربه حکیم سنایی غزنوی

من عرف نفسه فقد عرف ربه حکیم سنایی غزنوی

بگذر از وهم و این سخن بگذار کی بود وهم مدرک اسرار دل تواند یکی مطالعه کرد لوح اسرار قرب مبدع فرد هر چه عین کمال معرفت است خاص دل‌راست‌کاین‌بهین‌صفت‌است دل چو در عالم بشر باشد زان معانیش کی خبر باشد تا مکاشف نگشت نتواند که از آن نقطه‌ای فرو خواند تا مجرد نشد زفعل ذمیم حق خطابش نکرد «قلب سلیم» بشریت چ...

خسر الدنیا و الآخرة ذلک هو الخسران المبین حکیم سنایی غزنوی

خسر الدنیا و الآخرة ذلک هو الخسران المبین حکیم سنایی غزنوی

آن شنیدی که از سر سوزی گفت عیسی به همرهان روزی زین جهان دل به طبع بردارید مهر او جمله کینه انگارید که جهان زودسیر و بد مهر است همه خاری ست اگر چه‌گلچهراست همه معشوقه‌ایست عاشق کش عاشق او خرد ندارد و هش دایه‌ای دان که هر که را پرورد خون پرورده را بریخت و بخورد تا جهان است کارش این بوده‌است رسم و آیین...

فصل فی ذکر القلب والتخلص فی العقل حکیم سنایی غزنوی

فصل فی ذکر القلب والتخلص فی العقل حکیم سنایی غزنوی

اندرین ملک پادشاه‌، دلست در ره سدره بارگاه دلست کالبد هیچ نیست عین‌، دلست ساکن «‌بین اصبعین» دلست قابل نقش کفر و دین است او تختهٔ مشق مهر وکین است او قصه جام جم بسی شنوی واندر آن بیش وکم بسی شنوی به یقین دان‌که‌جام‌جم‌دل‌توست مستقر نشاط و غم دل توست گر تمنا کنی جهان دیدن جمله اشیا در اوتوان دیدن چشم...

و لقد کرمنا بنی آدم حکیم سنایی غزنوی

و لقد کرمنا بنی آدم حکیم سنایی غزنوی

در نگر تا که آفرید ترا ؟ از برای چه برگزید ترا ؟ خاک بودی ترا مکرم کرد زان پست جلوهٔ دو عالم کرد از همه مهتر آفرید ترا هر چه هست از همه گزید ترا در نظر از همه لطیف‌تری به صفت از همه شریف‌تری خوبتر از تو نقشبند ازل هیچ نقشی نبست در اول قدرتش بهترین صفت به تو داد شرف نور معرفت به تو داد گوهر مردمی شعا...

اول ما خلق الله تعالی نوری حکیم سنایی غزنوی

اول ما خلق الله تعالی نوری حکیم سنایی غزنوی

تو چه دانی چه در معنی سفت اندر آن دم که «لی مع الله‌» گفت زآنکه بودست روز و شب مطلق ظاهرش با تو باطنش با حق هر که فرمان او به جا بگذاشت کله از سر، سرش زتن برداشت چاربارش که شهسوارانند از شرف بهترین یارانند هر چهار آفتاب چرخ امم بحر صدق و حیا و عدل وکرم سنایی

فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر حکیم سنایی غزنوی

فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر حکیم سنایی غزنوی

ساکنانی که جمله چون روحند مرهم سینه‌های مجروحند همه را درس‌، نقد ابجد عشق همه را میل‌، سوی مقصد عشق همه را گشته سر غیبی کشف جان و تن کرده در بلایش وقف لوح روحانیان زبردارند پایه از مه بلندتر دارند سرورانند بی کلاه و کمر خسروانند بی سپاه و حشر زده در رشتهٔ حقایق چنگ فارغ از نفع نوش و ضر شرنگ همه مست ...

اولیاء الله لایموتون ولکن ینتقلون من دار الی دار حکیم سنایی غزنوی

اولیاء الله لایموتون ولکن ینتقلون من دار الی دار حکیم سنایی غزنوی

هر که در راه عشق گردد مات در جهان کمال یافت نجات آنکه از سر عشق باخبرست دایم ازخورد و خواب برحذر است و آنکه او شربت محبت خورد هرگز از نان و آب یاد نکرد تا زخورد و زخواب کم نکنی وزطعام و شراب کم نکنی‌، نتوانی زدن زعشق نفس بسته مانی در این سرای هومن تا دلت چشم سربنگشاید شاهد عشق روی ننماید بندهٔ عشق ل...

فصل فی الرزق حکیم سنایی غزنوی

فصل فی الرزق حکیم سنایی غزنوی

آنکه جان آفرید روزی داد شور بختی و نیک روزی داد روزی از وی طلب نه از مکسب از فلک جوی مه نه از نخشب غم روزی مخورکه خود برسد به خردمند و بیخرد برسد روزی خود به پر چرخ‌کبود نتواند کسی به جهد افزود پیش هر ناکس و خسیس و بخیل از یی نان مباش خوار و ذلیل خویش را زآفتاب سایه نمای همچو کیوان بلند پایه نمای تن...

مدح سید کائنات و خاتم المرسلین حکیم سنایی غزنوی

مدح سید کائنات و خاتم المرسلین حکیم سنایی غزنوی

سید کائنات شمع رسل مفخر و پیشوای جمع رسل شاهد حضرت ربوبیت خازن گنج سر هویت ساکن خانقاه «ا‌واد‌نی» سالک شاهراه «ارسلنا» عنصرش محض زبدهٔ فطرت مدحتش نقش تختهٔ فکرت هست «والیل»‌ شرح گیسویش «‌والضحی» وصف روی نیکویش هست تن عصمت وسکون وفرح خلعت صدر او الم نشرح‌ دولتش پنج نوبه زد بر خاک چار بالش نهاد بر افل...

خطوتان وقد وصل حکیم سنایی غزنوی

خطوتان وقد وصل حکیم سنایی غزنوی

خود تو کاهل نشینی ای غافل ناپسندست غفلت از عاقل خیز و خود را بساز تدبیری بر جهان زن چهار تکبیری در میان آی چست چون مردان صفت و صورتت یکی گردان زآنکه باشد شعار ناپاس از درون خبث‌، و زبرون پاکی تا درون و برون نیارایی حضرت قدس را کجا شایی‌؟ تا ز آلودگی نگردی پاک نگذری از بسیط خطهٔ خاک خویشتن پاک کن زچر...

فصل فی ذم الظلم حکیم سنایی غزنوی

فصل فی ذم الظلم حکیم سنایی غزنوی

در جهان هرکه بینی ازکه و مه همه در بند آنکه فردا به همه را بر امید بوک و مگر عمر بگذشت و روز روز بتر کار بر خاص و عام شد مشکل غصه دارند این و آن حاصل رفت کار جهانیان زنسق گشت یکباره ملک بی رونق کرد بنیاد ملک‌، ظلم‌، خراب رفت خورشید عدل زبرسحاب چرخ منسوخ کرد آیت عدل سرنگون گشت باز رایت عدل معدلت اندر...

یسئلونک عن الروح قل الروح من‌امرربی حکیم سنایی غزنوی

یسئلونک عن الروح قل الروح من‌امرربی حکیم سنایی غزنوی

در کلام مجید ایزد فرد «‌امر» گفت آن چنانکه یادش کرد تو به حرص و حسد میالایش به خصال حمیده آرایش با سگ وخوک همنشین مکنش با رفیقان بد قرین مکنش چون کند مرگ از همه دورت وافکند پشت در کو گورت بود او محرم حصور ابد در نیاید به تنگنای لحد هست اینجا برای قوت و قوت بازگشتش به عالم ملکوت چار عنصر چو در شمار آ...

فاستقم کما اُ‌مرت‌، و من تاب معک حکیم سنایی غزنوی

فاستقم کما اُ‌مرت‌، و من تاب معک حکیم سنایی غزنوی

راستی شغل نیک بختانست هر کراهست‌، نیکبخت آنست دل زبهر چه برکشی بستی‌؟ راستی پیشه کن زغم رستی گر کژی را شقاوتست اثر راستی را سعادتست اثر هر که او پیشه راستی دارد نقد معنی در آستی دارد تا در این رسته‌ای‌که مسکن‌توست نفست ارکجروست دشمن توست راستی کن که اندربن رسته نشوی جز به راستی رسته بر تو بادا که تا...

کثرة الضحک تمیت القلب حکیم سنایی غزنوی

کثرة الضحک تمیت القلب حکیم سنایی غزنوی

برتو بادا که خیره کم خندی وربخندد کسی تو نپسندی هیچ دانی غرض از اینها چیست‌؟ هر که خندید بیش‌، گریست در جهانی دهان زخنده ببند چون برستی زهول حشر، بخند سنایی

الذین یذکرون الله قیاماً وقعوداً و علی جنوبهم‌ حکیم سنایی غزنوی

الذین یذکرون الله قیاماً وقعوداً و علی جنوبهم‌ حکیم سنایی غزنوی

باش پیوسته با خضوع و بکا روز و شب در میان خوف و رجا باش با نفس و قهر خود قاهر دار یک رنگ باطن و ظاهر از برای قبول خاصه و عام به پا باشدت قعود و قیام بی ریا در ره طلب نه پای خالصا مخلصاً برای خدای چابک وچست رو، نه‌کاهل و سست تا بدانجا رسی‌که مقصد توست مقصد ت عالم الهی دان بی تباهی و بی تناهی دان رو ب...

منهاج العارفین و معراج العاشقین حکیم سنایی غزنوی

منهاج العارفین و معراج العاشقین حکیم سنایی غزنوی

ای همه ساله پای بست غرور در خرابات حرص مست غرور حرصت افگنده باز از ره حق اینچنین کی رسی به درگه حق‌ راه دور است و مرکبت لنگ است بار بسیار و عرصه پرسنگ است بار حرص و حسد زدوش بنه هر چه داری بخور، بنوش‌ و بده ره تو دور شد یقین بشنو تو مجرد شو و مپای و برو ترک این هستی مزور کن دل به نور یقین منور کن تا...

خطاب به خورشید حکیم سنایی غزنوی

خطاب به خورشید حکیم سنایی غزنوی

ای خطاب تو نیر اعظم ای خضر کسوف مسیحا دم ای فریدون خطهٔ اعلی بی نصیب از تو دیدهٔ اعمی چون نمایی به صبح رایت نور خیل ضحاک شب شود مقهور در حجاب تو اختران یکسر اندرین هفت منظر اخضر دو وشاقند بسته دردو وثاق بر میان بهر بندگیت نطاق هم قمر پرده‌دار ایوانت هم عطارد دبیر دیوانت از پی بزم توست خنیاگر در سیم ...

فی الشکایه حکیم سنایی غزنوی

فی الشکایه حکیم سنایی غزنوی

چه‌کنم باکه‌کویم این سخنم گله از بخت یا زچرخ کنم جگرم خون‌گرفت و نیست‌کسی که شود غمگسار من نفسی روزعمرم‌به‌شب رسید ونبود جز تعب حاصلم زچرخ کبود ناله‌ام زان شدست سر ‌آهنگ کز عنا قامتم خمیده چو چنگ اشک چون لعل‌گشت در چشمم روز چول شب شدست بر چشمم دود دل جیب و آستینم سوخت سقف چرخ آه آتشینم سوخت من مسکین...

اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک حکیم سنایی غزنوی

اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک حکیم سنایی غزنوی

گر کنی قهر ازو نفیس شوی ورمرادش دهی خسیس شوی وه چه ساده دلی و چه نادان که ندانی تو عصمت از عصیان از صفا ت حمیده بگریزی در صفا ت ذمیمه آویزی جهد آن کنیه جمله نور شوی وزصفات ذمیمه دور شوی در تو هم دیوی است و هم ملکی هم زمینی به قدر و هم فلکی ترک دیوی کنی ملک باشی از شرف برتر از فلک باشی تا از این همنش...

فصل در اثبات رؤیت الله تعالی حکیم سنایی غزنوی

فصل در اثبات رؤیت الله تعالی حکیم سنایی غزنوی

مرکب جهد زیر ران آرد رخ بدان فرخ آستان آرد سفر او نه آب و گل باشد رفتن او به پای دل باشد در طلب چون رسد به مطلوبش حاصل آید وصال محبوبش چون سخن گویدازمحبت‌ دوست از طرب بر تنش بدرد پوست در میان زحمت بیان نبود نکته را راه بر زبان نبود سخنش کامل و شگرف بود بی میانجی صوت و حرف بود جملهٔ عضوهاش دیده شود ت...

لا تدرکه الابصار وهو یدرک الابصار، طلب الهدایة والتوفیق بالعمل الصالح حکیم سنایی غزنوی

لا تدرکه الابصار وهو یدرک الابصار، طلب الهدایة والتوفیق بالعمل الصالح حکیم سنایی غزنوی

ای به خود راه خویش کم کرده این بود راه مرد پژمرده ای همه لاف ترک دنیا گو لاف و دعویت هست‌، معنی کو؟ چند از این شیوه‌های رنگ‌آمیز؟ چند از این گفته‌های بادانگیز؟ تاکی ای مست‌، لاف هوشیاری چند لنگی بری به رهواری موسیت همره و توچون خامان رفته و گشته همدم هامان‌! از خلیل خدا ابا کرده رفته نمرود را خدا کر...

بسم الله الرحمن الرحیم حکیم سنایی غزنوی

بسم الله الرحمن الرحیم حکیم سنایی غزنوی

ابتدای سخن به نام خداست آنکه بی مثل وشبه وبی همتاست خالق الخلق و باعث الاموات عالم الغیب سامع الاصوات ذات بیچونش را بدایت نیست پادشاهیش را نهایت نیست نه در آید به ذات او تغییر نه قلم وصف او کند تحریر زآنکه زاندیشه‌ها برونست او بری از چند و چه و چونست او سنایی

مدح امیرالمومنین عمر حکیم سنایی غزنوی

مدح امیرالمومنین عمر حکیم سنایی غزنوی

قوت دین حق زعمّر بود خانه دین بدو معمر بود جگر مشرکان پر از خون کرد کبرشان از دماغ بیرون کرد از پی معدلت میان‌، اوبست کمر عدل در جهان‌، اوبست عادت بدعت از جهان برداشت که کژی جز که در کمان نداشت برتر از چرخ بود پایهٔ او دیو بگریختی زسایهٔ او سنایی

در جواب حضرت خضر علیه السلام گوید حکیم سنایی غزنوی

در جواب حضرت خضر علیه السلام گوید حکیم سنایی غزنوی

گفتم ای مرهم دل ریشم سخنت نوش جان پر نیشم ای همایون لقای عیسی دم وی مبارک پی خجسته قدم ای سبک روح این چه دلداری است وی گرانمایه این چه غمخواری است ای ملک سایه این چه تعریف است وی فلک پایه این چه تشریف است التفات توام مکرم کرد لطف تو از غمم مسلم کرد مددم ده به همّت ای مکرم تا من دل شکستهٔ مجرم ، پای ...

فصل فی العافیه حکیم سنایی غزنوی

فصل فی العافیه حکیم سنایی غزنوی

در جهان هر چه هست عاریت است بهترین نعمتیش عافیت است هست اندر جهان جسمانی عافیت ملکت سلیمانی هر که در عافیت بداند پست قدر این مملکت شناسد چیست خشک نانی به عافیت زجهان نزد من به زملکت خاقان فرخ آن کو دل از جهان برکند ببرید از جهانیان پیوند فرخ آن کو به گوشه‌ای بنشست گشت فارغ زگفت وگوی‌برست هرکه را این...

یفعل الله مایشاء‌، و یحکم مایرید حکیم سنایی غزنوی

یفعل الله مایشاء‌، و یحکم مایرید حکیم سنایی غزنوی

ما ضعیفان که در مجاهده‌ایم طالب لذت مشاهده‌ایم به غلامیت جمله منسوبیم رد مکن گرچه زشت و معیوبیم همه فانی شویم و تو باقی همه مست توایم و تو ساقی بندگانیم ما، خدای تویی رهنماییم‌ و رهنمای تویی طلب ما زتوعنایت توست رهبر ما به تو هدایت توست‌ چون در لطف و جود بگشادی رهنمایی به ما فرستادی سنایی

صفت اصحاب الطریقه حکیم سنایی غزنوی

صفت اصحاب الطریقه حکیم سنایی غزنوی

رهروانی که وصل اوجویند معتکف جمله بر در اویند از وجود جهان خبر‌شان نیست جز غم او غم دگر‌شان نیست در جهانند و از جهان فارغ همه با او، زجسم و جان فارع سرقدم ساخته چو پرگارند لاجرم صبح و شام در کارند سنایی

کما تعیشون تموتون وکما تموتون تحشرون حکیم سنایی غزنوی

کما تعیشون تموتون وکما تموتون تحشرون حکیم سنایی غزنوی

تو اگر نیک نیکی اربدبد بدونیک تو باتو باشد خود چون بدی‌، پس بدان که بیخردی که خرد نیست رهنمون بدی هر که پروردهٔ خرد باشد کی درو فعل دیو و دد باشد هر که را عز آن جهان باید دامن دل به بد نیالاید گر کند عقل نیکی‌ات تلقین پس تو و بارگاه علیین وگرت دیو رهنمای بود اسفل السافلینت جای بود ددی تو زناسپاسی تو...

الوحدة خیر من جلیس السوء‌، والجلیس الصالح خیر من الوحده حکیم سنایی غزنوی

الوحدة خیر من جلیس السوء‌، والجلیس الصالح خیر من الوحده حکیم سنایی غزنوی

دوستیت مباد با نادان که بود دوستیش کاهش جان این مثل زد وزیر با بهمن دوست نادان بتر زصد دشمن بثبنو اپن کنه راکه سخت نکوست مار، به دشمنت که نادان دوست تا توانی رفیق عام مباش پختهٔ عشق بامن و خام مباش که همه طالب جهان باشند بستهٔ بند آب و نان باشند همگالا بی خبر زمبدع خویش واگهی نه که چیستشان در پیش عا...

مفتاح ابواب الاسرار مصباح ارواح الابرار حکیم سنایی غزنوی

مفتاح ابواب الاسرار مصباح ارواح الابرار حکیم سنایی غزنوی

خالق خلق وایزد بی چون فاعل کارگاه «‌کن فیکون» هر چه آورد از عدم به وجود از وجود همه تویی مقصود خویشتن را نخست نیک بدان تختهٔ آفرینشت برخوان سنایی

در جواب عقل «‌و سقیهم ربهم شراباً طهورا» حکیم سنایی غزنوی

در جواب عقل «‌و سقیهم ربهم شراباً طهورا» حکیم سنایی غزنوی

گفتم ای سایهٔ الهی تو زآنچه هستی جوی نکاهی تو ای تو بر لوح‌کون حرف نخست آفرینش همه نتیجهٔ توست نشو از توست شاخ فطرت را ثمر از توست باغ فکرت را چون مرا دیده‌ای بدین سستی هر چه‌گفتی صلاح من جستی چون کنم‌چون‌من‌حزین ضعیف پای‌ بندم در این سواد کثیف نیست‌گویی جهان زشت و نکو جز از او و بدو هم خود او هست ا...

فی قدوم الخضر حکیم سنایی غزنوی

فی قدوم الخضر حکیم سنایی غزنوی

دوش چون شاهد جهان افروز زلف شب برگرفت از رخ روز من چو عنقا نهفته روی از خلق شسته حرف پا زتختهٔ زرق گاهی اندر فنا بقا جستم درد را زان جهت دوا جستم کاه سر بر در عدم زده‌ام در ره نیستی قدم زده‌ام به وثاقم درآمد از ناگاه خضر پیغمبر آن ولی الله گفت ای عندلیب گلشن کن‌ طوطی خوش نوای نغز سخن تا کی این عاجزی...

اذا اراد الله بقوم خیراً ابتلاهم‌، فصل فی الضحی والبکاء حکیم سنایی غزنوی

اذا اراد الله بقوم خیراً ابتلاهم‌، فصل فی الضحی والبکاء حکیم سنایی غزنوی

تا توانی به خنده لب بگشای سردندان به خنده در منمای خندهٔ هرزه آبروی برد راز پنهان میان کوی برد با پسر اینچنین مثل زد سام گریه بهتر زخندهٔ بی هنگام گریهٔ ابر بین وخندهٔ برق درنگر تا که چیست اینجا فرق ابر از آن گریه نعمت اندوزد برق از آن خنده آتش افروزد ابلهی از گزا ف می‌خندید زیرکی آن بدید و نپسندید ...

فصل در صفت عشق و محبت حکیم سنایی غزنوی

فصل در صفت عشق و محبت حکیم سنایی غزنوی

گر حیات ابد همی خواهی خیز و با عشق جوی همراهی رو، دم از عشق زن‌که‌کار این است رهروان را بهین شعار این است به زبان سر عشق نتوان گفت آنچنان در به گفت نتوان سفت هر چه گویی گر آنچنان باشد صفت عشق غیر از آن باشد عشق را عین و شین و قاف مدان بلکه سریست در سه حرف نهان سخن سر عشق کار دلست عشق پیرایه و شعار د...

کل یوم هو فی شأن حکیم سنایی غزنوی

کل یوم هو فی شأن حکیم سنایی غزنوی

این مثل در زمانه معروف است که عملها به وقت موقوف است باش راضی بدانچه او دهدت گر همه زشت‌، ورنکو دهدت نیک و بد نفع و ضر و راحت ورنج کز تو بگذشت در سرای سپنج‌، یا چو افسانه‌ایست یا خوابی یا چو در بها روان آبی حاصل عمر جز یکی دم نیست و آن دم از رنج و غم مسلم نیست نفسی کز تو بگذرد آن رفت در پی آن نفس نه...

اولئک کالانعام بل هم اضل واُ‌ولئک هم الغافلون حکیم سنایی غزنوی

اولئک کالانعام بل هم اضل واُ‌ولئک هم الغافلون حکیم سنایی غزنوی

رنگ و بویی که در جان بینی گر همه سود وگر زبان بینی صلح با عدل و جنگ باستم‌است با بدی نیک و با نشاط غم است رهروان را ازآن چه نفع وچه ضر گر همه خیر باشد ار همه شر، عالم دیگر است عالمشان نیست فرقی زمور تا جمشان در جهان جز به دیدهٔ عبرت ننگرند اینت غایت همّت خاطر از هیچ کس نرنجدشان هر دو عالم جوی نسنجد ...

و ان منکم الا واردها کان علی ذلک حتماً مقضیاً حکیم سنایی غزنوی

و ان منکم الا واردها کان علی ذلک حتماً مقضیاً حکیم سنایی غزنوی

روزی از روزها به راهگذر خرکی بر دکان آهنگر از قضا می‌گذشت با هیمه شرری جست از یکی نیمه هیمه آتش‌گرفت یکسر سوخت آخرالامر در میان خر سوخت چون تو با هیمه بر سقرگذری عجب اربگذری و جان ببری نگذری زانکه بس گرانباری پر بارگران گرفتاری خوردن و خفتن است عادت تو بهره‌ت این است از سعادت تو سنایی

در تنبیه غافل و مذمّت جاهل حکیم سنایی غزنوی

در تنبیه غافل و مذمّت جاهل حکیم سنایی غزنوی

طلب صحبت خسان نکنی تکیه بر عهد ناکسان نکنی که نکردست خس‌، وفا با کس سگ به گاه وفا به از ناکس گر رخ ناکسان نبینی به با خسان هر چه کم نشینی به زانکه ناکس ز دد بتر باشد راست خواهی زبدبتر باشد گر تو نیکی‌، بدان کنند بدت کم کند صحبت بدان خردت تا توانی مجوی صحبتشان که مه ایشان مه نام و کنیتشان زین حریفان ...

فصل فی ختم الکتاب حکیم سنایی غزنوی

فصل فی ختم الکتاب حکیم سنایی غزنوی

ای دریغا که در زمانهٔ ما هزل آید به کارخانهٔ ما هزل را خواستگار بسیار است زنخ و ریشخند در کار است میل ایشان به هزل بیشتر است هزل‌، آلحق زجد عزیزتر است مرد را هزل زی گناه برد جد سوی عالم اله برد چون تو جد یافتی ببر از هزل تا از آن مملکت نباشی عزل من چو زین شیوه رخ بتافته‌ام هر چه کردم طلب‌، بیافته‌ام...

افحسبتم انما خلقناکم عبثاً حکیم سنایی غزنوی

افحسبتم انما خلقناکم عبثاً حکیم سنایی غزنوی

تو چه پنداشتی که ایزد فرد از پی بازیت پدید آورد! عمر ضایع مکن به بیخردی دور شو دور، از صفات بدی با دد و دیو چند همنفسی علم‌آموز تا به حق برسی هر که از علم دین نشد آگاه در بیابان جهل شد گمراه آخر این علم کار بازی نیست علم دین پارسی و تازی نیست از پی مکر و حیلت و تلبیس درست از منطق است و اقلیدیس تاکی ...

فصل در مذمّت مرائی و ریائی حکیم سنایی غزنوی

فصل در مذمّت مرائی و ریائی حکیم سنایی غزنوی

صفت آنکه داردش حق دوست هر چه جز حق بود همه بت‌اوست دان که آنجا که شرط بندگی است بهترین طاعتی فکندگی است تا تو خود را نیفکنی زاول نکنند ت قبول هیچ عمل تات باشد به کنج زاویه جاه برگرفتی به قعر هاویه را نیست شو در رهش که راه‌این‌است دربن چاه شو که جاه این است از پی آنکه زاهدت خوانند صوفی چست و عابدت خو...

لیس‌کمثله شی‌ء و هو السمیع البصیر حکیم سنایی غزنوی

لیس‌کمثله شی‌ء و هو السمیع البصیر حکیم سنایی غزنوی

وترو قدوس و واحد است و صمد وصف‌ او لم یلد ولم یولد بود او اول و بدایت نه هستیش آ‌خر و نهایت نه به قدیم است اولش معروف به دوام است آخرش موصوف سنایی

حکایت اول حکیم سنایی غزنوی

حکایت اول حکیم سنایی غزنوی

دوش ناگه نهفته از اغیار یافتم بر در سرایش بار مجلسش زان سوی جهان دیدم دور از اندیشه و گمان دیدم مجمعی دیده‌ام پر از عشاق جسته از بند گنبد زراق چار تکبیر کرده بر دو جهان گشته فارغ زشغل هر دو جهان باده از جام معرفت خورده راه زان سوی شش جهت کرده همه گویای بی زبان بودند همه بی دیده‌، نقش خوان بودند ماجر...

هو الاول والآخروالظاهر والباطن وهو بکل شی‌ء علیم حکیم سنایی غزنوی

هو الاول والآخروالظاهر والباطن وهو بکل شی‌ء علیم حکیم سنایی غزنوی

حی و قیوم و قادر و قاهر اول اول آخر آخر نطق‌، ابکم بمانده در صفتش وهم‌، عاجز شده زمعرفتش نبرد عقل‌ در ‌صفاتش راه نبود وهم را به ذاتش راه کی رسد وهم در جهان قدم که بلند است آستان قدم نص قرآن شده است ای عاشق در صفات جلال او ناطق «شهد الله‌» گواه معرفتش ‌«وحده لاشریک له» صفتش نه از او زاد کس‌، نه او از...

در شکایت احوال حکیم سنایی غزنوی

در شکایت احوال حکیم سنایی غزنوی

نیستم اندرین سرای مجاز طاقت بار و قوف پرواز نه غم این طرف توانم خورد نه بدان شهر ره توانم برد پس همان به که گوشه‌ای گیرم تن زنم گر زیم و گر میرم به حوادث رضا دهم شاید چه کنم آنچنانکه پیش آید بروم باهنر همی سازم وزهنر بر فلک سرافرازم به خدایی‌که پاک و بی عیب است واهب العقل و عالم الغیب است که مرا اند...

فی تخلص الممدوح و تلخیص الروح‌ حکیم سنایی غزنوی

فی تخلص الممدوح و تلخیص الروح‌ حکیم سنایی غزنوی

بود روزی مبارک و فرخ کاین سعادت نمود ما را رخ در این گنجنامه بگشادم وین سخن را اساس بنهادم نقش این کارنامه می‌بستم تیر بوسید خامه و دستم گفتم این نظم را طرازش چیست‌؟ زیور این عروس‌، مدحت کیست‌؟ بر که افشانم این نثار بگوی‌؟ کیست لایق در این دیار بگوی‌؟ گفت این بحر پر معانی را چشمهٔ آب زندگانی را ، عی...

والشمس وضحیها والقمراذا تلیها حکیم سنایی غزنوی

والشمس وضحیها والقمراذا تلیها حکیم سنایی غزنوی

ای مسلم‌ترا سحر خیزی هر سحر چون زخواب برخیزی سر زبالین شرق برداری دامن وجیب پر ز زرداری پس کنی در جهان زرافشانی بر فقیر و توانگر افشانی چون زنی بر فلک سراپرده بندی از نور در هوا پرده در هوا ذره را کنی تعریف بدن خاک را دهی تشریف چون در آیی به بارگاه حمل بنمایی هزار گوه عمل پور حسن بر جهان بندی نقش دی...

شرف المؤمن استغناؤه عن الناس حکیم سنایی غزنوی

شرف المؤمن استغناؤه عن الناس حکیم سنایی غزنوی

جهد آن کن که سرفراز شوی ور در حلق بی‌ نیاز شوی بر در این و آن به هرزه مپوی وز در حلق آبروی مجوی عزت از حضرت خدای طلب منصب و جاه آن سرای‌ طلب سنایی

مدح امیرالمومنین ابوبکر حکیم سنایی غزنوی

مدح امیرالمومنین ابوبکر حکیم سنایی غزنوی

دین حق را زابتدا زرسول جز ابوبکر کس نکرد قول هر چه پیغمبرش زحق گفته کرده باور زصدق و پذرفته جسم او همچو روح صافی بود با همه کس به طبع وافی بود مشرق آفتاب صدق‌، دلش اثر لطف ایزد آب و گلش محرم راز حضرت نبوی عاشق نور روی مصطفوی سنایی

حکایت چهارم حکیم سنایی غزنوی

حکایت چهارم حکیم سنایی غزنوی

اندر آن دم که مبدع اشیا کرد نقش وجود را پیدا قدسیان چشم بر تو بگشادند حال را در تردد افتادند یوسفی دیده‌اند زیبا روی شاهدی دیده‌اند نیکوخوی از عدم آمده به شهر وجود کرده منزل به طالع مسعود سنایی

مناجات در تنزیه و تقدیس حضرت باری سبحانه تعالی حکیم سنایی غزنوی

مناجات در تنزیه و تقدیس حضرت باری سبحانه تعالی حکیم سنایی غزنوی

ای صفات مقدس تو صمد وی منزه زشبه و جفت و ولد ای برآرندهٔ مه و خورشید نقشبند جهان بیم و امید ای به تو زنده جان و جسم به جان جسم و جان را زلطف‌توست‌روان قبلهٔ روح آستانهٔ توست دل مجروح ما خزانهٔ توست کرم و رحمت تو بی عدد است روح را هر نفس زتو مدد است‌ در جهان هر چه هست در کارند آنکه مجبور و آنکه مختار...

  • 1
  • 2