از روی تو و زلف تو روز حکیم سنایی غزنوی

از روی تو و زلف تو روز آمد و شب ای روز و شب تو روز و شب کرده عجب تا عشق مرا روز و…

Read More..

اکنون که سیاهی ای دل چون حکیم سنایی غزنوی

اکنون که سیاهی ای دل چون خورشید بیشت باید ز عشق من داد نوید کاندر چشمی تو از عزیزی جاوید چون دیدهٔ دیده‌ای سیه به…

Read More..

ای خورشیدی که نورت از حکیم سنایی غزنوی

ای خورشیدی که نورت از روی امید گفتم که به صدر ما نماند جاوید ناگه به چه از باد اجل سرد شدی گر سرد نگردد…

Read More..

از فقر نشان نگر که در حکیم سنایی غزنوی

از فقر نشان نگر که در عود آمد بر تن هنرش سیاهی دود آمد بگداختنش نگر چه مقصود آمد بودش همه از برای نابود آمد…

Read More..

آنکس که ز عابدی در ایام حکیم سنایی غزنوی

آنکس که ز عابدی در ایام شراب نشنید کس از زبان او نام شراب از عشق چنان بماند در دام شراب کز محبره فرمود کنون…

Read More..

ای دیدهٔ روشن سنایی ز حکیم سنایی غزنوی

ای دیدهٔ روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و…

Read More..

افلاک به تیر عشق بتوانم حکیم سنایی غزنوی

افلاک به تیر عشق بتوانم سفت و آفاق به باد هجر بتوانم رفت در عشق چنان شدم که بتوانم گفت کاندر یک چشم پشه بتوانم…

Read More..

اول تو حدیث عشق کردی حکیم سنایی غزنوی

اول تو حدیث عشق کردی آغاز اندر خور خویش کار ما را می‌ساز ما کی گنجیم در سراپردهٔ راز لافیست به دست ما و منشور…

Read More..

از دیده درم خرید روی تو حکیم سنایی غزنوی

از دیده درم خرید روی تو شدیم وز گوش غلام های و هوی تو شدیم بی روی تو بر مثال روی تو شدیم بازیچهٔ کودکان…

Read More..

آن عنبر نیم تاب در هم حکیم سنایی غزنوی

آن عنبر نیم تاب در هم نگرید آن نرگس پر خمار خرم نگرید روز من مستمند پر غم نگرید هان تا نرسد چشم بدی کم…

Read More..

ای چون شکن زلف تو پشتم حکیم سنایی غزنوی

ای چون شکن زلف تو پشتم خم خم وی چون اثر خلق تو صبرم کم کم در مهر و وفایت آزمودم دم دم با این…

Read More..

از گفتهٔ بد گوی تو چون حکیم سنایی غزنوی

از گفتهٔ بد گوی تو چون هر عاقل در کوشش خصم تو چو هر بی‌حاصل خالی نکنم تا ننهندم در گل سودای تو از دماغ…

Read More..

آنها که اسیر عشق حکیم سنایی غزنوی

آنها که اسیر عشق دلدارانند از دست فلک همیشه خونبارانند هرگز نشود بخت بد از عشق جدا بدبختی و عاشقی مگر یارانند حضرت حکیم سنایی…

Read More..

آب ارچه نمی‌رود به جویم حکیم سنایی غزنوی

آب ارچه نمی‌رود به جویم با تو جز در ره مردمی نپویم با تو گویی که چه کرده‌ام نگویی با من آن چیست نکرده‌ای چگویم…

Read More..

آن بت که دل مرا فرا چنگ حکیم سنایی غزنوی

آن بت که دل مرا فرا چنگ آورد شد مست و سوی رفتن آهنگ آورد گفتم: مستی، مرو، سر جنگ آورد چون گل بدرید جامه…

Read More..

ای بسته به تو مهر و وفا حکیم سنایی غزنوی

ای بسته به تو مهر و وفا یک عالم مانده ز تو در خوف و رجا یک عالم وی دشمن و دوست مر ترا یک…

Read More..

از روی عتاب اگر چه گویی حکیم سنایی غزنوی

از روی عتاب اگر چه گویی سردم در صف بلا گرچه دهی ناوردم روزی اگر از وفای تو برگردم در مذهب و راه عاشقی نامردم…

Read More..

اندر ره عشق دلبران صادق حکیم سنایی غزنوی

اندر ره عشق دلبران صادق کو عذر است همه زاویه‌ها وامق کو یک شهر همه طبیب شد حاذق کو گیتی همه نطقست یکی ناطق کو…

Read More..

ای خواجه محمد ای محامد حکیم سنایی غزنوی

ای خواجه محمد ای محامد سیرت ای در خور تاج هر دو هم نام و سرت پیدا به شما دو تن سه اصل فطرت ز…

Read More..

آسیمه سران بی‌نواییم حکیم سنایی غزنوی

آسیمه سران بی‌نواییم هنوز با شهوتها و با هواییم هنوز زین هر دو پی هم بگراییم هنوز از دوست بدین سبب جداییم هنوز حضرت حکیم…

Read More..

اندر همه عمر من بسی وقت حکیم سنایی غزنوی

اندر همه عمر من بسی وقت صبوح آمد بر من خیال آن راحت روح پرسید ز من که چون شدی تو مجروح گفتم ز وصال…

Read More..

آراست بهار کوی و دروازهٔ حکیم سنایی غزنوی

آراست بهار کوی و دروازهٔ خویش افگند به باغ و راغ آوازهٔ خویش بنمای بهار را رخ تازهٔ خویش تا بشناسد بهار اندازهٔ خویش حضرت…

Read More..

آن باید آن که مرد عاشق حکیم سنایی غزنوی

آن باید آن که مرد عاشق آید تا عشق هنرهای خودش بنماید شاهنشه عشق روی اگر بنماید با او همه غوغای جهان برناید حضرت حکیم…

Read More..

ای بی سببی همیشه آزردهٔ حکیم سنایی غزنوی

ای بی سببی همیشه آزردهٔ من و آزردن تو ز طبع تو پردهٔ من بر چرخ زند بخت سراپردهٔ من گر عفو کنی گناه ناکردهٔ…

Read More..

از عشق تو ای سنگدل کافر حکیم سنایی غزنوی

از عشق تو ای سنگدل کافر کیش شد سوخته و کشته جهانی درویش در شهر چنین خو که تو آوردی پیش گور شهدا هزار خواهد…

Read More..

آنجا که سر تیغ ترا یافتن حکیم سنایی غزنوی

آنجا که سر تیغ ترا یافتن ست جان را سوی او به عشق بشتافتن ست زان تیغ اگر چه روی برتافتن ست یک جان دادن…

Read More..

ای بی تو دلیل اشهب و حکیم سنایی غزنوی

ای بی تو دلیل اشهب و ادهم تو اقبال فرو شد که برآمد دم تو دیوانه شدست عقل در ماتم تو جان چیست که خون…

Read More..

افسرده شد از دم دهانم دم حکیم سنایی غزنوی

افسرده شد از دم دهانم دم چشم بر ناخن من گیا دمید از نم چشم چشمم ز پی دیدن روی تو بود بی روی تو…

Read More..

آنم که مرا نه دل نه جان حکیم سنایی غزنوی

آنم که مرا نه دل نه جان و نه تنست بر من ز من از صفات هستی بدنست تا ظن نبری که هستی من ز…

Read More..

از آمدنم فزود رنج بدنم حکیم سنایی غزنوی

از آمدنم فزود رنج بدنم از بودن خود همیشه اندر محنم وز بیم شدن باغم و درد حزنم نه آمدن و نه بدن و نه…

Read More..

آن به که کنم یاد تو ای حکیم سنایی غزنوی

آن به که کنم یاد تو ای حور نژاد و آن به که نیارم از جفاهای تو یاد گر چه به خیال تست بیهوده و…

Read More..

آنها که درین حدیث حکیم سنایی غزنوی

آنها که درین حدیث آویخته‌اند بسیار ز دیده خون دل ریخته‌اند بس فتنه که هر شبی برانگیخته‌اند آنگاه به حیلت از تو بگریخته‌اند حضرت حکیم…

Read More..

از روی تو دیده‌ها جمالی حکیم سنایی غزنوی

از روی تو دیده‌ها جمالی دارد وز خوی تو عقلها کمالی دارد در هر دل و جان غمت نهالی دارد خال تو بر آن روی…

Read More..

اندر عقب دکان قصاب گویست حکیم سنایی غزنوی

اندر عقب دکان قصاب گویست و آنجا ز سر غرقه به خونش گرویست از خون شدن دل که می‌اندیشد آنجا که هزار خون ناحق به…

Read More..

ای چون هستی برده دل من حکیم سنایی غزنوی

ای چون هستی برده دل من به هوس چون نیستیم غم فراق تو نه بس گر چون هستی به دستت آرم زین پس پنهان کنمت…

Read More..

از بهر یکی بوس به دو ماه حکیم سنایی غزنوی

از بهر یکی بوس به دو ماه ای ماه داری سه چهار پنج ماهم گمراه ای شش جهت و هفت فلک را به تو راه…

Read More..

آنی که فدای تو روان حکیم سنایی غزنوی

آنی که فدای تو روان می‌باید پیش رخ تو نثار جان می‌باید من هیچ ندانم که کرا مانی تو ای دوست چنانی که چنان می‌باید…

Read More..

ار نیست دهان فزونت ار حکیم سنایی غزنوی

ار نیست دهان فزونت ار هست کمست گویی به مثل وجودش اندر عدم‌ست درد است و دواست هم شفا و الم‌ست گویی ملک الموت و…

Read More..

آن روز که بیش با من او حکیم سنایی غزنوی

آن روز که بیش با من او را کینست بیشش بر من کرامت تمکینست گویم به زبان نخواهمش گر دینست شوخیست که می کنم چه…

Read More..

ای آصف این زمانه از خاطر حکیم سنایی غزنوی

ای آصف این زمانه از خاطر پاک همچون ز سلیمان ز تو شد دیو هلاک ای همچو فرشته اندری عالم خاک آثار تو و شخص…

Read More..

از عشوهٔ چرخ در امانم ز حکیم سنایی غزنوی

از عشوهٔ چرخ در امانم ز تو من و آزاد ز بند این و آنم ز تو من هر چند ز غم جامه‌درانم ز تو…

Read More..

آن موی که سوز عاشقان حکیم سنایی غزنوی

آن موی که سوز عاشقان می‌انگیخت کز یک شکنش هزار دلداده گریخت آخر اثر زمانه رنگی آمیخت تا در کفش از موی سیه پاک بریخت…

Read More..

ای دل منیوش از آن صنم حکیم سنایی غزنوی

ای دل منیوش از آن صنم دلداری بیهوده مفرسای تن اندر خواری کان ماه ستمگاره ز درد و غم تو فارغ‌تر از آنست که می‌پنداری…

Read More..

اصل همه شادی از دل شاد حکیم سنایی غزنوی

اصل همه شادی از دل شاد تو باد تا بنده بود همیشه بر یاد تو باد بیداد همی کنی و دادم ندهی داد همه کس…

Read More..

آنی که عدو چو برگ بیدست حکیم سنایی غزنوی

آنی که عدو چو برگ بیدست از تو در حسن زمانه را نویدست از تو مه را به ضیا هنوز امیدست از تو این رسم…

Read More..

آب از اثر عارض تو می حکیم سنایی غزنوی

آب از اثر عارض تو می گردد آتش زد و رخسار تو پر خوی گردد گر عاشق تو چو خاک لاشی گردد چون باد به…

Read More..

آن را شایی که باشم از حکیم سنایی غزنوی

آن را شایی که باشم از عشق تو شاد و آن را شایم که از منت ناید یاد با این همه چشم زخم ای حورنژاد…

Read More..

ای جان عزیز تن بباید حکیم سنایی غزنوی

ای جان عزیز تن بباید پرداخت گر با غم عشق و عاشقی خواهی ساخت اندر دل کن ز عشق خواری و نواخت با روی نکو…

Read More..

از غایت بی‌تکلفی ما در حکیم سنایی غزنوی

از غایت بی‌تکلفی ما در هر کار دیوانه و مستمان همی خواند یار گفتیم تو خوش باش که ما ای دلدار دیوانهٔ عاقلیم و مست…

Read More..

اندر دریا نهنگ باید بودن حکیم سنایی غزنوی

اندر دریا نهنگ باید بودن واندر صحرا پلنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ورنه به هزار ننگ باید بودن حضرت حکیم سنایی…

Read More..

ای دیده ز هر طرف که حکیم سنایی غزنوی

ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه‌ست که جز در تو نیاویزد خس هش دار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا…

Read More..

آزار ترا گرچه نهادم گردن حکیم سنایی غزنوی

آزار ترا گرچه نهادم گردن غم خورد مرا غمم نخواهی خوردن از محتشمی نیست مرا آزردن تو محتشمی مرا چه باید کردن حضرت حکیم سنایی…

Read More..

آنی که قرار با تو باشد حکیم سنایی غزنوی

آنی که قرار با تو باشد ما را مجلس چو بهار با تو باشد ما را هر چند بسی به گرد سر برگردم آخر سر…

Read More..

آتش در زن ز کبریا در حکیم سنایی غزنوی

آتش در زن ز کبریا در کویت تا ره نبرد هیچ فضولی سویت آن روی نکو ز ما بپوش از مویت زیرا که به ما…

Read More..

آن ذات که پروردهٔ اسرار حکیم سنایی غزنوی

آن ذات که پروردهٔ اسرار بود از مرگ نیندیشد و هشیار بود تیمار همی خوری که در خاک شوم در خاک یکی شود که در…

Read More..

ای تن وطن بلای آن دلکش حکیم سنایی غزنوی

ای تن وطن بلای آن دلکش باش ای جان ز غمش همیشه در آتش باش ای دیده به زیر پای او مفرش باش ای دل…

Read More..

از ظلمت چون گرفته ما هم حکیم سنایی غزنوی

از ظلمت چون گرفته ما هم ز غمت چون آتش و خون شد اشک و آهم ز غمت از بس که شب و روز بکاهم…

Read More..

آنکس که به یاد او مرا حکیم سنایی غزنوی

آنکس که به یاد او مرا کار نکوست با دشمن من همی زید در یک پوست گر دشمن بنده را همی دارد دوست بدبختی بنده‌ست…

Read More..

ای دیدن تو راحت جانم حکیم سنایی غزنوی

ای دیدن تو راحت جانم جاوید شب ماه منی و روز روشن خورشید روزی که نباشدم به دیدارت امید آن روز سیاه باد و آن…

Read More..

از یار وفا مجوی کاندر هر حکیم سنایی غزنوی

از یار وفا مجوی کاندر هر باغ بی هیچ نصیبه عشق میبازد زاغ تا با خودی از عشق منه بر دل داغ پروانه شو آنگاه…

Read More..