Sanai Quatrains

از روی تو و زلف تو روز حکیم سنایی غزنوی

از روی تو و زلف تو روز حکیم سنایی غزنوی

از روی تو و زلف تو روز آمد و شب ای روز و شب تو روز و شب کرده عجب تا عشق مرا روز و شبت هست سبب چون روز و شبت کنم شب و روز طلب حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

اکنون که سیاهی ای دل چون حکیم سنایی غزنوی

اکنون که سیاهی ای دل چون حکیم سنایی غزنوی

اکنون که سیاهی ای دل چون خورشید بیشت باید ز عشق من داد نوید کاندر چشمی تو از عزیزی جاوید چون دیدهٔ دیده‌ای سیه به که سفید حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای خورشیدی که نورت از حکیم سنایی غزنوی

ای خورشیدی که نورت از حکیم سنایی غزنوی

ای خورشیدی که نورت از روی امید گفتم که به صدر ما نماند جاوید ناگه به چه از باد اجل سرد شدی گر سرد نگردد این نگارین خورشید حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از فقر نشان نگر که در حکیم سنایی غزنوی

از فقر نشان نگر که در حکیم سنایی غزنوی

از فقر نشان نگر که در عود آمد بر تن هنرش سیاهی دود آمد بگداختنش نگر چه مقصود آمد بودش همه از برای نابود آمد حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آنکس که ز عابدی در ایام حکیم سنایی غزنوی

آنکس که ز عابدی در ایام حکیم سنایی غزنوی

آنکس که ز عابدی در ایام شراب نشنید کس از زبان او نام شراب از عشق چنان بماند در دام شراب کز محبره فرمود کنون جام شراب حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای دیدهٔ روشن سنایی ز حکیم سنایی غزنوی

ای دیدهٔ روشن سنایی ز حکیم سنایی غزنوی

ای دیدهٔ روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و دل مرا جدایی ز غمت حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

افلاک به تیر عشق بتوانم حکیم سنایی غزنوی

افلاک به تیر عشق بتوانم حکیم سنایی غزنوی

افلاک به تیر عشق بتوانم سفت و آفاق به باد هجر بتوانم رفت در عشق چنان شدم که بتوانم گفت کاندر یک چشم پشه بتوانم خفت حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

اول تو حدیث عشق کردی حکیم سنایی غزنوی

اول تو حدیث عشق کردی حکیم سنایی غزنوی

اول تو حدیث عشق کردی آغاز اندر خور خویش کار ما را می‌ساز ما کی گنجیم در سراپردهٔ راز لافیست به دست ما و منشور نیاز حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از دیده درم خرید روی تو حکیم سنایی غزنوی

از دیده درم خرید روی تو حکیم سنایی غزنوی

از دیده درم خرید روی تو شدیم وز گوش غلام های و هوی تو شدیم بی روی تو بر مثال روی تو شدیم بازیچهٔ کودکان کوی تو شدیم حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آن عنبر نیم تاب در هم حکیم سنایی غزنوی

آن عنبر نیم تاب در هم حکیم سنایی غزنوی

آن عنبر نیم تاب در هم نگرید آن نرگس پر خمار خرم نگرید روز من مستمند پر غم نگرید هان تا نرسد چشم بدی کم نگرید حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای چون شکن زلف تو پشتم حکیم سنایی غزنوی

ای چون شکن زلف تو پشتم حکیم سنایی غزنوی

ای چون شکن زلف تو پشتم خم خم وی چون اثر خلق تو صبرم کم کم در مهر و وفایت آزمودم دم دم با این همه تو بهی و آخر هم هم حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از گفتهٔ بد گوی تو چون حکیم سنایی غزنوی

از گفتهٔ بد گوی تو چون حکیم سنایی غزنوی

از گفتهٔ بد گوی تو چون هر عاقل در کوشش خصم تو چو هر بی‌حاصل خالی نکنم تا ننهندم در گل سودای تو از دماغ و مهر تو ز دل حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آنها که اسیر عشق حکیم سنایی غزنوی

آنها که اسیر عشق حکیم سنایی غزنوی

آنها که اسیر عشق دلدارانند از دست فلک همیشه خونبارانند هرگز نشود بخت بد از عشق جدا بدبختی و عاشقی مگر یارانند حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آب ارچه نمی‌رود به جویم حکیم سنایی غزنوی

آب ارچه نمی‌رود به جویم حکیم سنایی غزنوی

آب ارچه نمی‌رود به جویم با تو جز در ره مردمی نپویم با تو گویی که چه کرده‌ام نگویی با من آن چیست نکرده‌ای چگویم با تو حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آن بت که دل مرا فرا چنگ حکیم سنایی غزنوی

آن بت که دل مرا فرا چنگ حکیم سنایی غزنوی

آن بت که دل مرا فرا چنگ آورد شد مست و سوی رفتن آهنگ آورد گفتم: مستی، مرو، سر جنگ آورد چون گل بدرید جامه و رنگ آورد حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای بسته به تو مهر و وفا حکیم سنایی غزنوی

ای بسته به تو مهر و وفا حکیم سنایی غزنوی

ای بسته به تو مهر و وفا یک عالم مانده ز تو در خوف و رجا یک عالم وی دشمن و دوست مر ترا یک عالم خاری و گلی با من و با یک عالم حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از روی عتاب اگر چه گویی حکیم سنایی غزنوی

از روی عتاب اگر چه گویی حکیم سنایی غزنوی

از روی عتاب اگر چه گویی سردم در صف بلا گرچه دهی ناوردم روزی اگر از وفای تو برگردم در مذهب و راه عاشقی نامردم حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

اندر ره عشق دلبران صادق حکیم سنایی غزنوی

اندر ره عشق دلبران صادق حکیم سنایی غزنوی

اندر ره عشق دلبران صادق کو عذر است همه زاویه‌ها وامق کو یک شهر همه طبیب شد حاذق کو گیتی همه نطقست یکی ناطق کو حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای خواجه محمد ای محامد حکیم سنایی غزنوی

ای خواجه محمد ای محامد حکیم سنایی غزنوی

ای خواجه محمد ای محامد سیرت ای در خور تاج هر دو هم نام و سرت پیدا به شما دو تن سه اصل فطرت ز آن روی سخا از تو و علم از پدرت حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آسیمه سران بی‌نواییم حکیم سنایی غزنوی

آسیمه سران بی‌نواییم حکیم سنایی غزنوی

آسیمه سران بی‌نواییم هنوز با شهوتها و با هواییم هنوز زین هر دو پی هم بگراییم هنوز از دوست بدین سبب جداییم هنوز حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

اندر همه عمر من بسی وقت حکیم سنایی غزنوی

اندر همه عمر من بسی وقت حکیم سنایی غزنوی

اندر همه عمر من بسی وقت صبوح آمد بر من خیال آن راحت روح پرسید ز من که چون شدی تو مجروح گفتم ز وصال تو همین بود فتوح حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آراست بهار کوی و دروازهٔ حکیم سنایی غزنوی

آراست بهار کوی و دروازهٔ حکیم سنایی غزنوی

آراست بهار کوی و دروازهٔ خویش افگند به باغ و راغ آوازهٔ خویش بنمای بهار را رخ تازهٔ خویش تا بشناسد بهار اندازهٔ خویش حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آن باید آن که مرد عاشق حکیم سنایی غزنوی

آن باید آن که مرد عاشق حکیم سنایی غزنوی

آن باید آن که مرد عاشق آید تا عشق هنرهای خودش بنماید شاهنشه عشق روی اگر بنماید با او همه غوغای جهان برناید حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای بی سببی همیشه آزردهٔ حکیم سنایی غزنوی

ای بی سببی همیشه آزردهٔ حکیم سنایی غزنوی

ای بی سببی همیشه آزردهٔ من و آزردن تو ز طبع تو پردهٔ من بر چرخ زند بخت سراپردهٔ من گر عفو کنی گناه ناکردهٔ من حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از عشق تو ای سنگدل کافر حکیم سنایی غزنوی

از عشق تو ای سنگدل کافر حکیم سنایی غزنوی

از عشق تو ای سنگدل کافر کیش شد سوخته و کشته جهانی درویش در شهر چنین خو که تو آوردی پیش گور شهدا هزار خواهد شد بیش حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آنجا که سر تیغ ترا یافتن حکیم سنایی غزنوی

آنجا که سر تیغ ترا یافتن حکیم سنایی غزنوی

آنجا که سر تیغ ترا یافتن ست جان را سوی او به عشق بشتافتن ست زان تیغ اگر چه روی برتافتن ست یک جان دادن هزار جان یافتن‌ست حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای بی تو دلیل اشهب و حکیم سنایی غزنوی

ای بی تو دلیل اشهب و حکیم سنایی غزنوی

ای بی تو دلیل اشهب و ادهم تو اقبال فرو شد که برآمد دم تو دیوانه شدست عقل در ماتم تو جان چیست که خون نگرید اندر غم تو حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

افسرده شد از دم دهانم دم حکیم سنایی غزنوی

افسرده شد از دم دهانم دم حکیم سنایی غزنوی

افسرده شد از دم دهانم دم چشم بر ناخن من گیا دمید از نم چشم چشمم ز پی دیدن روی تو بود بی روی تو گر چشم نباشد کم چشم حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آنم که مرا نه دل نه جان حکیم سنایی غزنوی

آنم که مرا نه دل نه جان حکیم سنایی غزنوی

آنم که مرا نه دل نه جان و نه تنست بر من ز من از صفات هستی بدنست تا ظن نبری که هستی من ز منست آن سایه ز من نیست که از پیرهنست حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از آمدنم فزود رنج بدنم حکیم سنایی غزنوی

از آمدنم فزود رنج بدنم حکیم سنایی غزنوی

از آمدنم فزود رنج بدنم از بودن خود همیشه اندر محنم وز بیم شدن باغم و درد حزنم نه آمدن و نه بدن و نه شدنم حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آن به که کنم یاد تو ای حکیم سنایی غزنوی

آن به که کنم یاد تو ای حکیم سنایی غزنوی

آن به که کنم یاد تو ای حور نژاد و آن به که نیارم از جفاهای تو یاد گر چه به خیال تست بیهوده و باد بیهوده ترا به باد نتوانم داد حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آنها که درین حدیث حکیم سنایی غزنوی

آنها که درین حدیث حکیم سنایی غزنوی

آنها که درین حدیث آویخته‌اند بسیار ز دیده خون دل ریخته‌اند بس فتنه که هر شبی برانگیخته‌اند آنگاه به حیلت از تو بگریخته‌اند حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از روی تو دیده‌ها جمالی حکیم سنایی غزنوی

از روی تو دیده‌ها جمالی حکیم سنایی غزنوی

از روی تو دیده‌ها جمالی دارد وز خوی تو عقلها کمالی دارد در هر دل و جان غمت نهالی دارد خال تو بر آن روی تو حالی دارد حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

اندر عقب دکان قصاب گویست حکیم سنایی غزنوی

اندر عقب دکان قصاب گویست حکیم سنایی غزنوی

اندر عقب دکان قصاب گویست و آنجا ز سر غرقه به خونش گرویست از خون شدن دل که می‌اندیشد آنجا که هزار خون ناحق به جویست حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای چون هستی برده دل من حکیم سنایی غزنوی

ای چون هستی برده دل من حکیم سنایی غزنوی

ای چون هستی برده دل من به هوس چون نیستیم غم فراق تو نه بس گر چون هستی به دستت آرم زین پس پنهان کنمت چو نیستی از همه کس حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از بهر یکی بوس به دو ماه حکیم سنایی غزنوی

از بهر یکی بوس به دو ماه حکیم سنایی غزنوی

از بهر یکی بوس به دو ماه ای ماه داری سه چهار پنج ماهم گمراه ای شش جهت و هفت فلک را به تو راه از هشت بهشت آمده‌ای در نه ماه حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آنی که فدای تو روان حکیم سنایی غزنوی

آنی که فدای تو روان حکیم سنایی غزنوی

آنی که فدای تو روان می‌باید پیش رخ تو نثار جان می‌باید من هیچ ندانم که کرا مانی تو ای دوست چنانی که چنان می‌باید حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ار نیست دهان فزونت ار حکیم سنایی غزنوی

ار نیست دهان فزونت ار حکیم سنایی غزنوی

ار نیست دهان فزونت ار هست کمست گویی به مثل وجودش اندر عدم‌ست درد است و دواست هم شفا و الم‌ست گویی ملک الموت و مسیحا بهم‌ست حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آن روز که بیش با من او حکیم سنایی غزنوی

آن روز که بیش با من او حکیم سنایی غزنوی

آن روز که بیش با من او را کینست بیشش بر من کرامت تمکینست گویم به زبان نخواهمش گر دینست شوخیست که می کنم چه جای اینست حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای آصف این زمانه از خاطر حکیم سنایی غزنوی

ای آصف این زمانه از خاطر حکیم سنایی غزنوی

ای آصف این زمانه از خاطر پاک همچون ز سلیمان ز تو شد دیو هلاک ای همچو فرشته اندری عالم خاک آثار تو و شخص تو دور از ادراک حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از عشوهٔ چرخ در امانم ز حکیم سنایی غزنوی

از عشوهٔ چرخ در امانم ز حکیم سنایی غزنوی

از عشوهٔ چرخ در امانم ز تو من و آزاد ز بند این و آنم ز تو من هر چند ز غم جامه‌درانم ز تو من والله که نمانم ار بمانم ز تو من حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آن موی که سوز عاشقان حکیم سنایی غزنوی

آن موی که سوز عاشقان حکیم سنایی غزنوی

آن موی که سوز عاشقان می‌انگیخت کز یک شکنش هزار دلداده گریخت آخر اثر زمانه رنگی آمیخت تا در کفش از موی سیه پاک بریخت حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای دل منیوش از آن صنم حکیم سنایی غزنوی

ای دل منیوش از آن صنم حکیم سنایی غزنوی

ای دل منیوش از آن صنم دلداری بیهوده مفرسای تن اندر خواری کان ماه ستمگاره ز درد و غم تو فارغ‌تر از آنست که می‌پنداری حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

اصل همه شادی از دل شاد حکیم سنایی غزنوی

اصل همه شادی از دل شاد حکیم سنایی غزنوی

اصل همه شادی از دل شاد تو باد تا بنده بود همیشه بر یاد تو باد بیداد همی کنی و دادم ندهی داد همه کس فدای بیداد تو باد حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آنی که عدو چو برگ بیدست حکیم سنایی غزنوی

آنی که عدو چو برگ بیدست حکیم سنایی غزنوی

آنی که عدو چو برگ بیدست از تو در حسن زمانه را نویدست از تو مه را به ضیا هنوز امیدست از تو این رسم سیه‌گری سپیدست از تو حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آب از اثر عارض تو می حکیم سنایی غزنوی

آب از اثر عارض تو می حکیم سنایی غزنوی

آب از اثر عارض تو می گردد آتش زد و رخسار تو پر خوی گردد گر عاشق تو چو خاک لاشی گردد چون باد به گرد زلف تو کی گردد حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آن را شایی که باشم از حکیم سنایی غزنوی

آن را شایی که باشم از حکیم سنایی غزنوی

آن را شایی که باشم از عشق تو شاد و آن را شایم که از منت ناید یاد با این همه چشم زخم ای حورنژاد در راه تو بنده با خود و بی خود باد حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای جان عزیز تن بباید حکیم سنایی غزنوی

ای جان عزیز تن بباید حکیم سنایی غزنوی

ای جان عزیز تن بباید پرداخت گر با غم عشق و عاشقی خواهی ساخت اندر دل کن ز عشق خواری و نواخت با روی نکو چو عاشقی خواهی باخت حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از غایت بی‌تکلفی ما در حکیم سنایی غزنوی

از غایت بی‌تکلفی ما در حکیم سنایی غزنوی

از غایت بی‌تکلفی ما در هر کار دیوانه و مستمان همی خواند یار گفتیم تو خوش باش که ما ای دلدار دیوانهٔ عاقلیم و مست هشیار حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

اندر دریا نهنگ باید بودن حکیم سنایی غزنوی

اندر دریا نهنگ باید بودن حکیم سنایی غزنوی

اندر دریا نهنگ باید بودن واندر صحرا پلنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ورنه به هزار ننگ باید بودن حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای دیده ز هر طرف که حکیم سنایی غزنوی

ای دیده ز هر طرف که حکیم سنایی غزنوی

ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه‌ست که جز در تو نیاویزد خس هش دار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا همه آب دیده‌ها ریزد خس حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آزار ترا گرچه نهادم گردن حکیم سنایی غزنوی

آزار ترا گرچه نهادم گردن حکیم سنایی غزنوی

آزار ترا گرچه نهادم گردن غم خورد مرا غمم نخواهی خوردن از محتشمی نیست مرا آزردن تو محتشمی مرا چه باید کردن حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آنی که قرار با تو باشد حکیم سنایی غزنوی

آنی که قرار با تو باشد حکیم سنایی غزنوی

آنی که قرار با تو باشد ما را مجلس چو بهار با تو باشد ما را هر چند بسی به گرد سر برگردم آخر سر و کار با تو باشد ما را حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آتش در زن ز کبریا در حکیم سنایی غزنوی

آتش در زن ز کبریا در حکیم سنایی غزنوی

آتش در زن ز کبریا در کویت تا ره نبرد هیچ فضولی سویت آن روی نکو ز ما بپوش از مویت زیرا که به ما دریغ باشد رویت حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آن ذات که پروردهٔ اسرار حکیم سنایی غزنوی

آن ذات که پروردهٔ اسرار حکیم سنایی غزنوی

آن ذات که پروردهٔ اسرار بود از مرگ نیندیشد و هشیار بود تیمار همی خوری که در خاک شوم در خاک یکی شود که در نار بود حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای تن وطن بلای آن دلکش حکیم سنایی غزنوی

ای تن وطن بلای آن دلکش حکیم سنایی غزنوی

ای تن وطن بلای آن دلکش باش ای جان ز غمش همیشه در آتش باش ای دیده به زیر پای او مفرش باش ای دل نه همه وصال باشد خوش باش حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از ظلمت چون گرفته ما هم حکیم سنایی غزنوی

از ظلمت چون گرفته ما هم حکیم سنایی غزنوی

از ظلمت چون گرفته ما هم ز غمت چون آتش و خون شد اشک و آهم ز غمت از بس که شب و روز بکاهم ز غمت از زردی رخ چو برگ کاهم ز غمت حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

آنکس که به یاد او مرا حکیم سنایی غزنوی

آنکس که به یاد او مرا حکیم سنایی غزنوی

آنکس که به یاد او مرا کار نکوست با دشمن من همی زید در یک پوست گر دشمن بنده را همی دارد دوست بدبختی بنده‌ست نه بدعهدی اوست حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

ای دیدن تو راحت جانم حکیم سنایی غزنوی

ای دیدن تو راحت جانم حکیم سنایی غزنوی

ای دیدن تو راحت جانم جاوید شب ماه منی و روز روشن خورشید روزی که نباشدم به دیدارت امید آن روز سیاه باد و آن دیده سپید حضرت حکیم سنایی غزنوی رح

از یار وفا مجوی کاندر هر حکیم سنایی غزنوی

از یار وفا مجوی کاندر هر حکیم سنایی غزنوی

از یار وفا مجوی کاندر هر باغ بی هیچ نصیبه عشق میبازد زاغ تا با خودی از عشق منه بر دل داغ پروانه شو آنگاه تو دانی و چراغ حضرت حکیم سنایی غزنوی رح