در ستایش سلطان سنجر

خاک را از باد بوی مهربانی آمدست در ده آن آتش که آب زندگانی آمدست نرگس مخمور بوی خوش ز طبعی خواستست …

در نعت رسول اکرم بخش سوم

ای گزیده مر ترا از خلق رب‌العالمین آفرین گوید همی بر جان پاکت آفرین از برای اینکه ماه و آفتابت چاکرند می …

در مدح علی بن حسن

گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمن خویشت را در خرابات جوانمردی فگن کان خراباتیست پر سلوی و من بی …

در هجای علی سه بوسش

پیش ازین گفتم سه بوسش را همی مردمست آن روسبی زن مردمست باز از آن فعل بدش گفتم که نه سگ دمست …

تقاضای گوشت و انگور

ای چو ماهی نشسته در خرگاه وز تو خرگاه چون سپهر از ماه دان که داریم عزم «روز آباد» منم و یک …

در مذمت عافیت جویی

در جهان دردی طلب کان عشق سوز جان بود پس به جان و دل بخر گر عاقلی ارزان بود چاره تا کی …

در وحدانیت ذات باری

ای ذات تو ناشده مصور اثبات تو کرده عقل باور اسم تو ز حد و رسم بیزار ذات تو ز جنس و …

و نیز

سخن را به خواب اندرون دوش گفتم که گر شدی معزی تو دایم همی زی فلک سرد بادی برآورد و گفتا دریغا …

در توحید بخش دوم

آراست جهاندار دگرباره جهان را چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد …

در مدح ابوبکربن محمد

ای کس به سزا وصف تو ناکرده بیانی حیران شده از ذات لطیف تو جهانی ذاتت نه مکان گیر ولیکن ز تصرف …

در مدح مسعود سعد سلمان

ای عمیدی که باز غزنین را سیرت و صورتت چو بستان کرد باز عکس جمال گلفامت حجرهٔ دیده را گلستان کرد باز …

در هجای معجزی

حاجت صد هزار … قوی شد ز … روا که مابونی حاجب من روا نگشت از تو گر چه از خواسته چو …

در احوال خود گوید

درین لافگاه ارچه پیروز روزم ز بد سیرتی سغبهٔ شر و شورم درین زیر چرخ از مزاج عناصر گهی دیوم و گه …

در رثاء

تابوت مرا باز کن ای خواجه زمانی وز صورت ما بین ز رخ دوست نشانی تا دیدهٔ چون نرگس ما بینی در …

در پاسخ قصیدهٔ عارف زرگر

تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا دست نتوانند زد در بارگاه مصطفا خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر …

در نکوهش اصحاب دعوا

ای جوان زیر چرخ پیر مباش یا ز دورانش در نفیر مباش یا برون شو ز چرخ چون مردان ورنه با ویل …

هم در هجای معجزی شاعر

معجز معجزی پدید آمد چون فرورید قوم او پسری بی‌نهادی پلید و پر هوسی بی‌زمانی دراز و بی‌خبری هم ازو بود و …

از زبان تیر خراس

ای لاف زنی که هر کجا هستی قصه ز روزن و سرای آری تا کی سوی من نه از ره غیرت از …

دریغا کو مسلمانی

مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی ازین آیین بی‌دینان پشیمانی پشیمانی مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی …

در آرزوی مرگ

کی باشد کین قفس بپردازم در باغ الاهی آشیان سازم با روی نهفتگان دل یک دم در پردهٔ غیب عشقها بازم کش …

در رثای زکی الدین بلخی

روح مجرد شد خواجه زکی گام چو در کوی طریقت نهاد خواست که مطلق شود از بند غیر دست به انصاف و …

در مدح بهرامشاه بخش پنجم

عقل را تدبیر باید عشق را تدبیر نیست عاشقان را عقل تر دامن گریبان‌گیر نیست عشق بر تدبیر خندد زان که در …

در مذمت دنیا

گنده پیریست تیره روی جهان خرد ما بدو نظر کردست به سپیدی رخانش غره مشو کان سیاهی سپید برکردست سنایی

در مدح امیر بار سلطان

باز جانها شکار خواهد کرد گر جمال آشکار خواهد کرد جای شکرست خلق راکان بت جان به شکل شکار خواهد کرد رایت …

در مدح علی بن محمد طبیب

ای گردن احرار به شکر تو گرانبار تحقیق ترا همره و توفیق ترا یار ای خواجهٔ فرزانه علی‌بن محمد وی نایب عیسا …

در نعت علی ع

ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسن ای به یک ضربت ربوده جان دشمن از بدن ای به تیغ تیز رستاخیز کرده …