Sanai Odes

در پاسخ پرسش سلطان سنجر دربارهٔ مذهب

در پاسخ پرسش سلطان سنجر دربارهٔ مذهب

کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن جان نگین مهر مهر شاخ بی‌بر داشتن از پی سنگین دل نامهربانی روز و شب بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن چون نگردی گرد معشوقی که روز وصل او بر تو زیبد شمع مجلس مهر انور داشتن هر که چون کرکس به مرداری فرود آورد سر کی تواند همچو طوطی طمع شکر داشتن رایت همت ز ساق عرش بربای...

در ستایش سلطان سنجر

در ستایش سلطان سنجر

خاک را از باد بوی مهربانی آمدست در ده آن آتش که آب زندگانی آمدست نرگس مخمور بوی خوش ز طبعی خواستست بنده و آزاد سرمست جوانی آمدست باغ مهمان دوست برگ میزبانی ساختست مرغ اندک زاد در بسیار دانی آمدست باد غمازست و عطاری کند هر صبحدم آن تواناییش بین کز ناتوانی آمدست آتش لاله چرا افروخت آب چشم ابر کبرا از ...

در مدح بهرامشاه بخش شانزدهم

در مدح بهرامشاه بخش شانزدهم

در میان کفر و دین بی اتفاق آن و این گفتگویست از من و تو مرحبا بالقائلین هر کجا عشق من و حسن تو آید بی‌گمان در نه پیوندد خرد با کاف کفر و دال و دین حسن خوبان بزم شد کی بود بی های و هوی عشق مردان رزم باشد کی بود بی هان وهین هیچ وقت ایمن نبودند از زبان ناکسان عاشقان پرنیاز و دلبران نازنین چه نکوتر زان ...

در مدح خواجه عمید ابراهیم بی علی بن ابراهیم مستوفی

در مدح خواجه عمید ابراهیم بی علی بن ابراهیم مستوفی

شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری آنچنان کز دل عقل شدم جمله بری خوشدلی شوخی چون شاخک نرگس در باغ از در آنکه شب و روز درو در نگری گرمی و تری در طبع هلاک شکرست او همه گریم و تری و چو تنگ شکری گرمی و تری در طبع فزاید مستی او همه چون شکر و می همه گرمی و تری بی لب و پر گهر و چشم کشش می‌خواهم که بوم چون صدف و...

در نعت رسول اکرم بخش سوم

در نعت رسول اکرم بخش سوم

ای گزیده مر ترا از خلق رب‌العالمین آفرین گوید همی بر جان پاکت آفرین از برای اینکه ماه و آفتابت چاکرند می طواف آرد شب و روز آسمان گرد زمین خال تو بس با کمال و فضل تو بس با جمال روی تو نور مبین و رای تو حبل‌المتین نقش نعل مرکب تو قبلهٔ روحانیان خاکپای چاکرانت توتیای حور عین مرگ با مهر تو باشد خوشتر از...

از راه پر مخافت عشق گوید

از راه پر مخافت عشق گوید

سوز شوق ملکی بر دلت آسان نشود تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود هیچ دریا نبرد زورق پندار ترا تا دو چشمت ز جگر مایهٔ طوفان نشود در تماشای ره عشق نیابی تو درست تا ز نهمت چمنت کوه و بیابان نشود ای سنایی نزنی چنگ تو در پردهٔ قرب تا به شمشیر بلا جان تو قربان نشود سخت پی سست بود در طلب کوی وصال هر کرا مف...

آن شاعر این شعر را در پاسخ حکیم سنایی فرستاد

آن شاعر این شعر را در پاسخ حکیم سنایی فرستاد

باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زند شورها بینی که اندر حبة الماوا زند از علای خلق او عالم چو علیین شود پس خطابش قرب «سبحان الذی اسری» زند کیست کو پهلو زند با آنکه دولتخانه را از بزرگی سر به «اوادنی» و «ما اوحی» زند در حجاب کبر یا چون باریا جولان کند تکیه کی بر مسند «لا خوف» و «لا بشری» زند در مصاف عاش...

در تهنیت صلح خواجه امام منصور و سیف الحق شیخ الاسلام

در تهنیت صلح خواجه امام منصور و سیف الحق شیخ الاسلام

از خلافست اینهمه شر در نهاد بوالبشر وز خلافست آدمی در چنگ جنگ و شور و شر جز خلاف آخر کرا این دست باشد کورد عصر عالم را به پای و عمر را به سر جز خلاف آخر که داند برگسست اندر جهان چرخ را بند قبای و کوه را طرف کمر گر نبودی تیغ عزرائیل را اصل از خلاف زخم او بر هیچ جانداری نگشتی کارگر با خلاف ار یار بودی...

در ستایش قاضی ابوالبرکات‌بن مبارک فتحی

در ستایش قاضی ابوالبرکات‌بن مبارک فتحی

به آب ماند یار مرا صفات و صفاش که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش ز بوی و خوبی جعد و دو زلف مشکینش ز رنگ و گردن و گوش و دو عارض زیباش نگار خانهٔ چین است و ناف آهوی چین درون چین دو زلف و برون چین قباش بسی نماند مر آن سرو و ماه را که شود چو ابر پردهٔ خورشید سایهٔ بالاش عجب مدار گر از خویش بوسه برباید که...

در مدح تاج‌الدین ابوالفتح اصفهانی

در مدح تاج‌الدین ابوالفتح اصفهانی

ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری هر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری آفتاب معنی از سایت بر آید در جهان زان که از هر معنیی چون آفتاب خاوری زهره مزهر بر تو سازد کز عطارد حاصلی مر ترا از راستی تو مشتری شد مشتری بینمت منظوم و موزون و مقفا زان ترا دستیار خویش دارد زهره در خنیاگری همچو مشک و گل سمر گ...

در مدح علی بن حسن

در مدح علی بن حسن

گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمن خویشت را در خرابات جوانمردی فگن کان خراباتیست پر سلوی و من بی قیاس تا سلو یابی ز سلوی منتی یابی ز من جوی می‌بینی روان در باغهای دلبران عاشقان بینی چمان با جام می اندر چمن های های و هوی و هوی عاشقان و دلبران هر یکی در امتحان دلفریبی ممتحن تا شراب عاشقان نوشی ز دست ن...

در هجای علی سه بوسش

در هجای علی سه بوسش

پیش ازین گفتم سه بوسش را همی مردمست آن روسبی زن مردمست باز از آن فعل بدش گفتم که نه سگ دمست آن روسبی زن سگ دمست گوید از سختی ور امیر سرخس پر خمست آن روسبی زن پر خمست باز گویم نی که پر خم زن بود کژدمست آن روسبی زن کژدمست کفته بادا سرش زیر پای گاو گندمست آن روسبی زن گندمست سنایی

تقاضای گوشت و انگور

تقاضای گوشت و انگور

ای چو ماهی نشسته در خرگاه وز تو خرگاه چون سپهر از ماه دان که داریم عزم «روز آباد» منم و یک خر و دو سه همراه از تومان آرزوست بره و شیر تره و کوک و میوهٔ روباه زان که دارند هم ز اقبالت همرهان نان و چارپایان کاه سنایی

در جواب هجای یکی از معاندان

در جواب هجای یکی از معاندان

سرخ گویی همیشه غر باشد شبه از لعل پاکتر باشد این چنین ژاژ نزد هر عاقل سخنی سخت مختصر باشد لعل مصنوع آفتاب بود شیشه مصنوع شیشه‌گر باشد سرخ اگر نیست پس بر هر عقل سخن مرتضا دگر باشد چون به یک جای رسته سرخ و سیاه سرخ پیوسته بر زبر باشد من چه گویم که خود به هر مکتب کودکان را ازین خبر باشد چون که سرخ‌ست ا...

در مدح امین الملة قاضی عبدالودودبن عبدالصمد

در مدح امین الملة قاضی عبدالودودبن عبدالصمد

ای چو نعمان‌بن ثابت در شریعت مقتدا وی بحجت پیشوای شرع و دین مصطفا از تو روشن راه حجت همچو گردون از نجوم از تو شادان اهل سنت همچو بیمار از شفا کس ندیده میل در حکمت چو در گردون فساد کس ندیده جور در صدرت چو در جنت وبا بدر دین از نور آثار تو می‌گردد منیر شاخ حرص از ابر احسان تو می‌یابد نما هر که شاگرد ت...

در مدح خواجه عمید ثقةالملک، طاهر

در مدح خواجه عمید ثقةالملک، طاهر

دی دل ما فگار خواهد کرد وز ستم سوگوار خواهد کرد سده بهر نوید فصل بهار باز عهد استوار خواهد کرد پیش چونین نوید گر که ترا به امید بهار خواهد کرد برفشان آن گهر که کافر ازو در سقر زینهار خواهد کرد اژدهایی که اهل بدعت را روز محشر شکار خواهد کرد آنکه می فخر کرد ازو ابلیس جم از آن فخر عار خواهد کرد مو و زر...

در مذمت عافیت جویی

در مذمت عافیت جویی

در جهان دردی طلب کان عشق سوز جان بود پس به جان و دل بخر گر عاقلی ارزان بود چاره تا کی جویی از درمان و درد دل همی رو به ترک جان بگو دردت همه درمان بود تا کی اندر انجمن دعوی ز هجر و وصل یار نیست شو در راه تا هم وصل و هم هجران بود گر همی حق پرسی از من عاشقی کار تو نیست زان که می‌بینم که میلت با هوا یکس...

در وحدانیت ذات باری

در وحدانیت ذات باری

ای ذات تو ناشده مصور اثبات تو کرده عقل باور اسم تو ز حد و رسم بیزار ذات تو ز جنس و نوع برتر محمول نه‌ای چنانکه اعراض موضوع نه‌ای چنانکه جوهر فعلت نه به قصد آمر خیر قولت نه به لفظ ناهی شر حکم تو به رقص قرص خورشید انگیخته سایه‌های جانور صنع تو به دور دور گردون آمیخته رنگهای دلبر ببریده در آشیان تقدیس ...

در باره علی بن محمد طبیب غزنوی

در باره علی بن محمد طبیب غزنوی

ای حل شده از علم تو صد گونه مسائل وی به شده از دست تو صد علت هایل ای خواجهٔ فرزانه علی بن محمد وی نایب عیسی به دو صد گونه دلایل عقل از تو چنان تیز که سودا ز تخیل جان از تو چنان زنده که اعضا به مفاصل فرزانهٔ خلقت شده از کین تو شیدا دیوانهٔ اصلی شده از مهر تو عاقل شخصی که بدو شمت خلق تو رسیدست از خلق ...

در ستایش علی‌بن حسن بحری

در ستایش علی‌بن حسن بحری

الا یا خیمهٔ گردان به گرد بیستون مسکن گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردان که گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن چو خورشید ملک هنجار و برجیس وزیر آسا چو بهرام سپهسالار و چون ناهید بربط زن چو کیوان قوی تاثیر دهقان طبع بر گردون چو تیر و ماه دیوان ساز پیک...

در مدح بهرامشاه بخش ششم

در مدح بهرامشاه بخش ششم

روزی که جان من ز فراقش بلا کشد آنروز عرش غاشیهٔ کبریا کشد ما را یکیست وصل و فراقش چو هر دو زوست این غم نه کار ماست که این غم کیا کشد نامرد باشد آنکه وفا نشمرد ازو گر زو دمی ز راه مرادش جفا کشد آن جان بود شریف که دم دم ز دست دوست هر لحظه جام جام زلال بقا کشد هر دل که از قبول غمش روی در کشد اقبال آسما...

در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی

در مدح سرهنگ محمدبن فرج نو آبادی

خجسته باد بهاری بهار ارسنجان بر آن ظریف سخی و جواد و راد و جوان سپهر قدری کز بخت و دولت فلکی مسخر وی گشتند جمله سرهنگان یگانه‌ای که به پیش خدایگان زمین نمود مردمی اندر دیار هندستان به شخص گردان داد او سباع را دعوت به جان اعداء کرد او حسام را مهمان ز بخت شه نه بست این گشادن قنوج بدین شجاعت شامات بشکن...

در نعت رسول اکرم بخش دوم

در نعت رسول اکرم بخش دوم

مرحبا ای رایت تحقیق رایت را حشم رای تو باشد حشم توفیق به فرزاد علم گر نبودی بود تو موجود کلی را وجود حق به جان تو نکردی یاد در قرآن قسم گر نخواندی «رحمةللعالمین» یزدان ترا در همه عالم که دانستی صمد را از صنم چون «لعمرک» گفت اینجا جای دیگر «والضحی» گشتمان روشن که تو بوالقاسمی نه بوالحکم تا نسیم روی و...

و نیز

و نیز

سخن را به خواب اندرون دوش گفتم که گر شدی معزی تو دایم همی زی فلک سرد بادی برآورد و گفتا دریغا معزی دریغا معزی سنایی

این توحید به حضرت غزنین گفته شد

این توحید به حضرت غزنین گفته شد

ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها وز حجت بی‌چونی در صنع تو برهانها در ذات لطیف تو حیران شده فکرتها بر علم قدیم تو پیدا شده پنهانها در بحر کمال تو ناقص شده کاملها در عین قبول تو، کامل شده نقصانها در سینهٔ هر معنی بفروخته آتشها بر دیدهٔ هر دعوی بر دوخته پیکانها بر ساحت آب از کف پرداخته مفرشها بر روی ...

در توحید بخش دوم

در توحید بخش دوم

آراست جهاندار دگرباره جهان را چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد خورشید بپیمود مسیر دوران را ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را کاید حسد از تازگیش تازه جوان را هر روز جهان خوشتر از آنست چو هر شب رضوان بگشاید همه درهای جنان را گویی که هوا غالیه آمیخت بخروار پر کرد از آ...

در مدح ابوبکربن محمد

در مدح ابوبکربن محمد

ای کس به سزا وصف تو ناکرده بیانی حیران شده از ذات لطیف تو جهانی ذاتت نه مکان گیر ولیکن ز تصرف خالی نه ز آیات تو یک لحظه مکانی بردیده نهان ذات تو از کشف ولیکن پوشیده نه بر علم قدیم تو نهانی از شوق تو در دیدهٔ جویان تو ناری در عدل تو در سینهٔ اعدات دخانی جان و تن و دل باخته بر نطع ارادت ناکرده برین با...

در مدح بهرامشاه بخش یازدهم

در مدح بهرامشاه بخش یازدهم

ای خنده زنان بوس تو بر تنگ شکر بر وی طنز کنان نوش تو بر رنگ گهر بر جان تو که باشد ز در خندهٔ او باش کز خنده شیرینت بخندد به شکر بر بر مردمک دیدهٔ عشاق زنی گام هر گه که ملک وار خرامی به گذر بر نظارگیان رخ زیبای تو بر راه افتاده چو زلف سیهت یک به دگر بر تو بوسه همی باری از آن لعل شکر بار در بوسه چدن د...

در مدح مسعود سعد سلمان

در مدح مسعود سعد سلمان

ای عمیدی که باز غزنین را سیرت و صورتت چو بستان کرد باز عکس جمال گلفامت حجرهٔ دیده را گلستان کرد باز نطق زبان در بارت صدف عقل را در افشان کرد خاطر دوربین روشن تو عیب را پیش عقل عنوان کرد خاطر دور یاب کندورت عفو را بارگیر عصیان کرد آنچه در طبع خلق خلق تو کرد بر چمن ابرهای نیسان کرد و آنچه در گوش شاه ش...

در هجای معجزی

در هجای معجزی

حاجت صد هزار … قوی شد ز … روا که مابونی حاجب من روا نگشت از تو گر چه از خواسته چو قارونی پس چو به بنگرم بر تو و من من کم از … و تو کم از .ونی سنایی

در احوال خود گوید

در احوال خود گوید

درین لافگاه ارچه پیروز روزم ز بد سیرتی سغبهٔ شر و شورم درین زیر چرخ از مزاج عناصر گهی دیوم و گه ددم گه ستورم ز خبث و ز بی آگهی با عزیزان درون خار پشتم ز بیرون سمورم ز بهر دو طامات و ژاژ و مزخرف همه ساله با خلق در شر و شورم فریب جگرهای چون آتشم من مگر ز آب شیرین نیم ز آب شورم همی سام را هیز خوانم پس ...

در رثاء

در رثاء

تابوت مرا باز کن ای خواجه زمانی وز صورت ما بین ز رخ دوست نشانی تا دیدهٔ چون نرگس ما بینی در خاک از خون دل ما شده چون لاله ستانی تا دو لب پر گوهر ما بینی در خاک در گور چو پر خاک یکی غالیه دانی تا قامت چون تیر مرا بینی در گل چفته شده و خشک چو بی‌توز کمانی ما کشتهٔ چشم بد چرخیم وگرنه اینجا چه کند خفته ...

در مدح بهرامشاه بخش  اول

در مدح بهرامشاه بخش اول

خواجه سلام علیک کو لب چون نوش او پستهٔ دربار او لعل گهر پوش او کی به اشارت ز دور چشم ببیند لبش زان که نداند همی شکل لبش هوش او چشم کجا بیندش از ره صورت از آنک هست نهان جای عقل در لب خاموش او جای فرشتست و دیو چشم قوی خشم او حجلهٔ عقلست و جان گوش سخن کوش او گشت پر از ابرویم چشم جهانی از آنک خرمن مهرست...

در مدح خواجه مسعود علی‌بن ابراهیم

در مدح خواجه مسعود علی‌بن ابراهیم

عربی‌وار دلم برد یکی ماه عرب آب صفوت پسری چه زنخی شکر لب کله بر گلبن او راست چو بر لاله سواد مژه بر نرگس او راست چو بر خار رطب ناصیت راست چو بر تختهٔ کافورین مشک یا فراز طبق سیم یکی خوشه عنب یا بود منکسف از عقده یکی پاره ز شمس یا شود متصل روز یکی گوشه ز شب ابر و جبهت او راست چو شمس اندر قوس کله و طل...

در مرثیهٔ تاج‌الدین ابوبکر

در مرثیهٔ تاج‌الدین ابوبکر

ای برده عقل ما اجل ناگهان تو وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو ای شاخ نو شکفته ناگه ز چشم بد تابوت شوم روی شده بوستان تو محروم گشته از گهر عقل جان تو معزول مانده از سخن خوش زبان تو جان تو پاسبان بقای تو بوده باز با دزد عمر گشته قرین پاسبان تو هنگام مرگ بهر جوانی و نازکیت خون می‌گریست بر تو همی جانستان...

موعظه در اجتناب از غرور و کبر و حرص

موعظه در اجتناب از غرور و کبر و حرص

ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار ای خداخوانان قال الاعتذار الاعتذار پیش از آن کاین جان عذر آور فرو میرد ز نطق پیش از آن کاین چشم عبرت بین فرو ماند ز کار پند گیرید ای سیاهیتان گرفته جای پند عذر آرید ای سپیدیتان دمیده بر عذار ای ضعیفان از سپیدی مویتان شد همچو شیر وی ظریفان از سیاهی رویتان شد همچو قار...

در پاسخ قصیدهٔ عارف زرگر

در پاسخ قصیدهٔ عارف زرگر

تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا دست نتوانند زد در بارگاه مصطفا خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر حق خون روان گشتست از حلق حسین در کربلا از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا خاک را با غم سرشت اول قضا اندر قدر غم کند ناچار خاکی را بنسبت اقتضا اهل معنی می‌گدازند از پی ...

در ستایش یکی از بزرگان

در ستایش یکی از بزرگان

ای به آرام تو زمین را سنگ وی به اقبال تو زمان را ننگ ای به نزد کفایت تو کفایت باد پیمای و کژ چو نای و چو چنگ ای دو عالم گرفته اندر دست به کمال و صیانت و فرهنگ با مجال سخات هفت اقلیم تنگ میدان بسان هفتو رنگ پر و بال ا زتو یافته رادی فروهنگ ا زتو یافته فرهنگ از بزرگیست در دماغ تو کبر وز کریمیست در نها...

در مدح بهرامشاه بخش نزدهم

در مدح بهرامشاه بخش نزدهم

جویندهٔ جان آمده ای عقل زهی کو دلخواه جهان آمده‌ای قوم خهی کو آمد سبب عشق در اصحاب دلی کو آمده که بیجاده در آفاق کهی کو این نعمت جان را که به ناگاه در آمد ای سرد مزاجان ز دل و جان شرهی کو این نطع پر از اسب و پیاده و رخ و پیلست بر نطع شما آخر فرزین و شهی کو چون نیست قبولی به سوی درد شما را در ماتم بی...

در مدح سیف الحق محمد منصور

در مدح سیف الحق محمد منصور

ای رفیقان دوش ما را در سرایی سور بود رفتم آنجا گر چه راهی صعب و شب دیجور بود دیدم اندر راه زی درگاه آن شاه بتان هر چه اندر کل عالم عاشقی مستور بود از چراغ و شمع کس را یاد نامد زان سبب کز جمال خوب رویان نور اندر نور بود کس نثاری کرد نتوانست اندر خورد او زان که اشک عاشقانش لولو منثور بود بوی خوش نمد ب...

در نکوهش اصحاب دعوا

در نکوهش اصحاب دعوا

ای جوان زیر چرخ پیر مباش یا ز دورانش در نفیر مباش یا برون شو ز چرخ چون مردان ورنه با ویل و وای و ویر مباش اثر دوزخ ار نمی‌خواهی ساکن گنبد اثیر مباش گر سعیدیت آرزوست به عدن در سراپردهٔ سعیر مباش تو ورای چهار و پنج و ششی در کف هفت و هشت اسیر مباش در سرا ضرب عقل و نفس و فلک ناقدی باش و جز بصیر مباش در ...

هم در هجای معجزی شاعر

هم در هجای معجزی شاعر

معجز معجزی پدید آمد چون فرورید قوم او پسری بی‌نهادی پلید و پر هوسی بی‌زمانی دراز و بی‌خبری هم ازو بود و از کفایت او که بهر کار دارد او هنری سنایی

از زبان تیر خراس

از زبان تیر خراس

ای لاف زنی که هر کجا هستی قصه ز روزن و سرای آری تا کی سوی من نه از ره غیرت از بهر نظاره روی و رای آری پندی بشنو که تا چو مخدومم مختار شوی گر آن بجای آری شو راستیی چو من به دست آور تا چرخ چو من به زیر پای آری برهٔ بریان هر جا که بود چاکر تست طبق حلوا داماد و تو او را خسری خوردنیهای جهان گر به شکم جمع...

در جواب شعر فضل بن یحیی و عذرخواهی از رفتن و منع صاعد از آمدن

در جواب شعر فضل بن یحیی و عذرخواهی از رفتن و منع صاعد از آمدن

فضل یحیاست بر ضعیف و قوی فضل یحیای صاعد هروی پادشاه قضات و خواجهٔ شرع که چو صدرست و دیگران چو روی از صعود حیات و فضل دلش نیست جز صورت صراط سوی پیش ادراک خاطر علویش محو شد نحو بوعلی نسوی شعر و خطش ز نور و از ظلمت قلب شیعی و قالب اموی شعر و خطش بدیدم و گفتم تن یزیدی چراست جان علوی گر نبودی بیان او که ...

در مدح ابو عمر عثمان مختاری شاعر غزنوی

در مدح ابو عمر عثمان مختاری شاعر غزنوی

نشود پیش دو خورشید و دو مه تاری تیر گر برد ذره‌ای از خاطر مختاری تیر آنکه در چشم خردمندی و در گوش یقین پیش اندازهٔ صدقش به کمان آید تیر آنکه پیش قلم همچو سنانش گه زخم از پی فایده چون نیزه میان بندد تیر گر به زر وصف کند برگ رزانر پس از آن برگ زرین شود از دولت او در مه تیر ای جوانی که ز معنی نوت در هر...

در مدح بهرامشاه پسر مسعود شاه

در مدح بهرامشاه پسر مسعود شاه

آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه هان ای هلال خوبان «ربی و ربک الله» زین بوالعجب هلالی گر هیچ بدر گردد نی آسمان گذارد نی آفتاب و نی مه در روی او بخندید از بهر حال کو خود بر آفتاب خندد وقت وداع هر مه ماهی که رهنمایست از دور رهروان را چون روی او ببیند از شرم گم کند ره پیچ و شکنج زلفش دلهای عاشقان را هم فضل...

در مدح ناصح الملک کمال‌الدین شیخ الحرمین خطیب نوآبادی

در مدح ناصح الملک کمال‌الدین شیخ الحرمین خطیب نوآبادی

ای خدایی که رهیت افسر دو جهان نشود تا بر حسب تو فرش قدمش جان نشود چنگ در دامن مهر تو چگونه زند آنک مر ورا خدمت تو قید گریبان نشود سخت پی سست بود در طلب کوی تو آنک مرد را بادیه بر یاد تو بستان نشود هر که در جست لقایت نبود راست چو تیر خواب در دیدهٔ او جز سر پیکان نشود هر که جولانگه او حضرت پاکیزهٔ تست...

دریغا کو مسلمانی

دریغا کو مسلمانی

مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی ازین آیین بی‌دینان پشیمانی پشیمانی مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی فرو شد آفتاب دین برآمد روز بی‌دینان کجا شد درد بودردا و آن اسلام سلمانی جهان یکسر همه پر دیو و پر غولند و امت را که یارد کرد جز اسلام و جز سنت نگهبانی بمیرید از...

در آرزوی مرگ

در آرزوی مرگ

کی باشد کین قفس بپردازم در باغ الاهی آشیان سازم با روی نهفتگان دل یک دم در پردهٔ غیب عشقها بازم کش در چمن رسول بخرامم خوش در حرم خدای بگرازم این چار غریب ناموافق را خشنود به سوی خانه‌ها تازم این حلهٔ نیمکار آدم را در کارگه کمال بطرازم وین دیو سرای استخوانی را در پیش سگان دوزخ اندازم این بام و سرای ب...

در رثای زکی الدین بلخی

در رثای زکی الدین بلخی

روح مجرد شد خواجه زکی گام چو در کوی طریقت نهاد خواست که مطلق شود از بند غیر دست به انصاف و سخا بر گشاد دادهٔ هر هفت فلک بذل کرد زادهٔ هر چار گهرباز داد سنایی

در مدح بهرامشاه بخش پنجم

در مدح بهرامشاه بخش پنجم

عقل را تدبیر باید عشق را تدبیر نیست عاشقان را عقل تر دامن گریبان‌گیر نیست عشق بر تدبیر خندد زان که در صحرای عقل هر چه تدبیرست جز بازیچهٔ تقدیر نیست عشق عیارست و بر تزویر تقدیرش چکار عقل با حفظ‌ست کو را کار جز تدبیر نیست علم خورد و خواب در بازار عقلست و حواس در جهان عاشقی هم خواب و هم تعبیر نیست تیر ...

در مدح در رثای امیر معزی

در مدح در رثای امیر معزی

شد باز گهر طبع گهرزای معزی شد یار فلک عقل فلکسای معزی گر زهره به چرخ دویم آید عجبی نیست در ماتم طبع طرب افزای معزی کز حسرت درهای یتیمش چو یتیمان بنشست عطارد به معزای معزی سنایی

در مذمت دنیا

در مذمت دنیا

گنده پیریست تیره روی جهان خرد ما بدو نظر کردست به سپیدی رخانش غره مشو کان سیاهی سپید برکردست سنایی

موعظه در تهیهٔ توشهٔ آخرت

موعظه در تهیهٔ توشهٔ آخرت

ای دل غافل مباش خفته درین مرحله طبل قیامت زدند خیز که شد غافله روز جوانی گذشت موی سیه شد سپید پیک اجل در رسید ساخته کن راحله آنکه ترا زاد مرد و آنکه ز تو زاد رفت نیست ازین جز خیال نیست از آن جز خله خیزو درین گورها در نگر و پند گیر ریخته بین زیر خاک ساعد و ساق و کله آنکه سر زلف داشت سلسله بر گرد رو س...

در بیان عزت و جلال ذات اقدس الهی

در بیان عزت و جلال ذات اقدس الهی

مقدسی که قدیمست از صفات کمال منزهی که جلیل ست بر نعوت جلال به ذات لم یزلی هست واحد اندر مجد بعز وحدت پیدا از او سنا و کمال صفات قدس کمالش بری ز علت کون نمای بحر لقایش بداده فیض وصال به هستی جبروتی نیاید اندر وهم به عزت ملکوتی بری ز شکل و مثال جلال و عز قدیمش نبوده مدرک خلق نه عقل یابد بروی سبیل مثل ...

در شکایت از دگرگونی حال روزگار

در شکایت از دگرگونی حال روزگار

بس کنید آخر محال ای جملگی اصحاب مال در مکان آتش زنید ای طایفهٔ ارباب حال زینهار و زینهار از گرم رفتن دم زنید زین یجوز و لایجوز و خرقه و حال و محال خرقه‌پوشان گشته‌اند از بهر زرق و مخرقه دین فروشان گشته‌اند ار آرزوی جاه و مال ای نظام‌الدین و فخر ملت ای شیخ الشیوخ چند ازین حال و محال و چند ازین هجر و ...

در مدح امیر بار سلطان

در مدح امیر بار سلطان

باز جانها شکار خواهد کرد گر جمال آشکار خواهد کرد جای شکرست خلق راکان بت جان به شکل شکار خواهد کرد رایت و رویت منور او ماه را در حصار خواهد کرد بوی آن زلفکان مشکینش مشک را قدر خوار خواهد کرد در خزان از بهار رخسارش کشوری را بهار خواهد کرد غمزهٔ نغز و طرهٔ خوش او هیچ دانی چکار خواهد کرد؟ دوریان را به د...

در مدح علی بن محمد طبیب

در مدح علی بن محمد طبیب

ای گردن احرار به شکر تو گرانبار تحقیق ترا همره و توفیق ترا یار ای خواجهٔ فرزانه علی‌بن محمد وی نایب عیسا به دو صد گونه نمودار چندان که ترا جود و معالی‌ست به دنیا نه نقطه سکون دارد و نه دایره رفتار ذهن تو و سنگ تو به مقدار حقیقت بر سخت همه فایدهٔ روح به معیار مر جاه تو و علم ترا از سر معنی آباء و سطق...

در نعت علی ع

در نعت علی ع

ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسن ای به یک ضربت ربوده جان دشمن از بدن ای به تیغ تیز رستاخیز کرده روز جنگ وی به نوک نیزه کرده شمع فرعونان لگن از برای دین حق آباد کرده شرق و غرب کردی از نوک سنانت عالمی را پر سنن تیغ «الا الله» زدی بر فرق «لا» گویان دین هر که «لا» می‌گفت وی را می‌زدی بر جان و تن تا...

این شعر را حکیم سنایی در پاسخ یکی از شعرا گفته

این شعر را حکیم سنایی در پاسخ یکی از شعرا گفته

چون همی از باغ بوی زلف یار ما زند هر که متواریست اکنون خیمه بر صحرا زند دلبرا اکنون هر کجا رنگیست رخت آنجا برد عاشق اکنون هر کجا بوییست آه آنجا زند بینوایان را کنون دست صبا بر شاخ گل حجله از دینار بندد کله از دیبا زند هودج متواریان را نقشبند نوبهار قبه از بیجاده سازد پایه از مینا زند بر سر دو راه جا...