ای سنایی کفر و دین در حکیم سنایی غزنوی

ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر کفر و ایمان گر به…

Read More..

ای همه خوبی در آغوش شما حکیم سنایی غزنوی

ای همه خوبی در آغوش شما قبلهٔ جانها بر و دوش شما ای تماشاگه عقل نور پاش در میان لعل خاموش شما وی امانت جای…

Read More..

بستهٔ یار قلندر مانده‌ام حکیم سنایی غزنوی

بستهٔ یار قلندر مانده‌ام زان دو چشمش مست و کافر مانده‌ام تا همه رویست یارم همچو گل من همه دیده چو عبهر مانده‌ام بر دم…

Read More..

ترا باری چو من گر یار حکیم سنایی غزنوی

ترا باری چو من گر یار باید ازین به مر مرا تیمار باید اگر بیمار باشد ور نباشد مر این دل را یکی دلدار باید…

Read More..

چون رخ به سراب آری ای مه حکیم سنایی غزنوی

چون رخ به سراب آری ای مه به شراب اندر اقبال گیا روید در عین سراب اندر ور رای شکار آری او شکر شکارت را…

Read More..

دگر بار ای مسلمانان حکیم سنایی غزنوی

دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم به درد دل شدم خرسند که جز او…

Read More..

روزی که رخ خوب تو در پیش حکیم سنایی غزنوی

روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم آن روز دل خلق و سر خویش ندارم چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین…

Read More..

صبحدمان مست برآمد ز کوی حکیم سنایی غزنوی

صبحدمان مست برآمد ز کوی زلف پژولیده و ناشسته روی ز آن رخ ناشستهٔ چون آفتاب صبح ز تشویر همی کند روی از پی نظارهٔ…

Read More..

گر خسته دل همی نپسندی حکیم سنایی غزنوی

گر خسته دل همی نپسندی بیار رو تیمار عاشقی ز رهی باز دار رو گر من گیاه سبزم و تو ابر نوبهار هل تا گیه…

Read More..

مرد بی حاصل نیابد یار با حکیم سنایی غزنوی

مرد بی حاصل نیابد یار با تحصیل را جان ابراهیم باید عشق اسماعیل را گر هزاران جان لبش را هدیه آرم گویدم نزد عیسا تحفه…

Read More..

هر زمان چنگ بر کنار مگیر حکیم سنایی غزنوی

هر زمان چنگ بر کنار مگیر دل مسکین من شمار مگیر یک زمان در کنار گیر مرا ور نگیری ز من کنار مگیر جز به…

Read More..

آنکس که ز عاشقی خبر دارد حکیم سنایی غزنوی

آنکس که ز عاشقی خبر دارد دایم سر نیش بر جگر دارد جان را به قضای عشق بسپارد تن پیش بلا و غم سپر دارد…

Read More..

ای دوست ره جفا رها کن حکیم سنایی غزنوی

ای دوست ره جفا رها کن تقصیر گذشته را قضا کن بر درگه وصل خویش ما را با حاجب بارت آشنا کن در صورت عشق…

Read More..

ای لعبت صافی صفات ای حکیم سنایی غزنوی

ای لعبت صافی صفات ای خوشتر از آب حیات هستی درین آخر زمان این منکران را معجزات هم دیده داری هم قدم هم نور داری…

Read More..

این رنگ نگر که زلفش حکیم سنایی غزنوی

این رنگ نگر که زلفش آمیخت وین فتنه نگر که چشمش انگیخت وین عشوه‌نگر که چشم او داد دل برد و به جانم اندر آمیخت…

Read More..

بیهوده چه شینید اگر مرد حکیم سنایی غزنوی

بیهوده چه شینید اگر مرد مصافید خیزید همی گرد در دوست طوافید از جانب خود هر دو جهان هیچ مجویید جز جانب معشوق اگر صوفی…

Read More..

جانا بجز از عشق تو دیگر حکیم سنایی غزنوی

جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست امروز منم عاشق بی مونس و بی‌یار فریاد همی…

Read More..

خنده گریند همی لاف زنان حکیم سنایی غزنوی

خنده گریند همی لاف زنان بر در تو گریه خندند همی سوختگان در بر تو دل آن روح گسسته که ندارد دل تو سر آن…

Read More..

دوست چنان باید کان منست حکیم سنایی غزنوی

دوست چنان باید کان منست عشق نهانی چه نهان منست عاشق و معشوق چو ما در جهان نیست دگر آنچه گمان منست جان جهان خواند…

Read More..

زهی مه رخ زهی زیبا حکیم سنایی غزنوی

زهی مه رخ زهی زیبا بنامیزد بنامیزد زهی خوشخو زهی والا بنامیزد بنامیزد غبار نعل اسب تو به دیده درکشد حورا زهی سیرت زهی آسا…

Read More..

عاشقی تا در دل ما راه حکیم سنایی غزنوی

عاشقی تا در دل ما راه کرد اغلب انفاس ما را آه کرد بود هر باری دلم عاشق به طوع برد و زیر پای عشق…

Read More..

گل به باغ آمده تقصیر حکیم سنایی غزنوی

گل به باغ آمده تقصیر چراست ساقیا جام می لعل کجاست به چنین وقت و چنین فصل عزیز کاهلی کردن و سستی نه رواست ای…

Read More..

معشوق به سامان شد تا باد حکیم سنایی غزنوی

معشوق به سامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد زان لب که همی زهر فشاندی به تکبر اکنون…

Read More..

هر کو به خرابات مرا راه حکیم سنایی غزنوی

هر کو به خرابات مرا راه نماید زنگ غم و تیمار ز جانم بزداید ره کو بگشاید در میخانه به من بر ایزد در فردوس…

Read More..

از عشق ندانم که کیم یا حکیم سنایی غزنوی

از عشق ندانم که کیم یا به که مانم شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم از بهر طلب کردن آن یار جفا جوی دل…

Read More..

ای باد به کوی او گذر کن حکیم سنایی غزنوی

ای باد به کوی او گذر کن معشوق مرا ز من خبر کن با دلبر من بگو که جانا در عاشق خود یکی نظر کن…

Read More..

ای راه ترا دلیل دردی حکیم سنایی غزنوی

ای راه ترا دلیل دردی فردی تو و آشنات فردی از دام تو دانه‌ای و مرغی در جام تو قطره‌ای و مردی بی روی تو…

Read More..

ای من غلام روی تو تا در حکیم سنایی غزنوی

ای من غلام روی تو تا در تنم باشد نفس درمان من در دست تست آخر مرا فریاد رس در داستان عشق تو پیدا نشان…

Read More..

باز ماندم در بلایی حکیم سنایی غزنوی

باز ماندم در بلایی الغیاث ای دوستان از هوای بی وفایی الغیاث ای دوستان باز آتش در زد اندر جانم و آبم ببرد باد دستی…

Read More..

تا رقم عاشقی در دلم آمد حکیم سنایی غزنوی

تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید عاشقی از جان من نبست آدم برید در صفت عاشقی لفظ و عبارت بسوخت حرف و بیان شد…

Read More..

تا ما به سر کوی تو آرام حکیم سنایی غزنوی

تا ما به سر کوی تو آرام گرفتیم اندر صف دلسوختگان نام گرفتیم در آتش تیمار تو تا سوخته گشتیم در کنج خرابات می خام…

Read More..

چه رسمست آن نهادن زلف بر حکیم سنایی غزنوی

چه رسمست آن نهادن زلف بر دوش نمودن روز را در زیر شب پوش گه از بادام کردن جعبهٔ نیش گه از یاقوت کردن چشمهٔ…

Read More..

دان و آگه باش اگر شرطی حکیم سنایی غزنوی

دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت بامدادان پگه دست منست و دامنت چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمین نه همین…

Read More..

ربی و ربک‌الله ای ماه تو حکیم سنایی غزنوی

ربی و ربک‌الله ای ماه تو چه ماهی کافزون شوی ولیکن هرگز چنو نکاهی مه نیستی که مهری زیرا که هست مه را گاه از…

Read More..

سرگران از چشم دلبر دوش حکیم سنایی غزنوی

سرگران از چشم دلبر دوش چون بر ما گذشت اشک خون کردم ز غم چون بر من از عمدا گذشت من ز غم رفتم ولی…

Read More..

فراق آمد کنون از وصل حکیم سنایی غزنوی

فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم جدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم به چشم ار نیستم گنج عقیق و…

Read More..

مارا مدار خوار که ما حکیم سنایی غزنوی

مارا مدار خوار که ما عاشقیم و زار بیمار و دلفگار و جدا مانده از نگار ما را مگوی سرو که ما رنج دیده‌ایم از…

Read More..

نگویی تا به گلبن بر چه حکیم سنایی غزنوی

نگویی تا به گلبن بر چه غلغل دارد آن قمری که چندان لحن می‌سازد همی نالد ز کم صبری به لحن اندر همی گوید که…

Read More..

یار اگر در کار من بیمار حکیم سنایی غزنوی

یار اگر در کار من بیمار ازین به داشتی کار این دلخسته را بسیار ازین به داشتی ور دل دیوانه رنگ من نبودی تند و…

Read More..

الا ای ساقی دلبر مدار از حکیم سنایی غزنوی

الا ای ساقی دلبر مدار از می تهی دستم که من دل را دگرباره به دام عشق بربستم مرا فصل بهار نو به روی آورد…

Read More..

ای جهان افروز دلبر ای بت حکیم سنایی غزنوی

ای جهان افروز دلبر ای بت خورشید فش فتنهٔ عشاق شهری شمسهٔ خوبان کش گاه آن آمد از وصل تو بستانیم داد زین جهان حیله‌ساز…

Read More..

ای سنایی دل بدادی در پی حکیم سنایی غزنوی

ای سنایی دل بدادی در پی دلدار باش دامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش دل به دست دلبر عیار دادن مر…

Read More..

ای یار بی تکلف ما را حکیم سنایی غزنوی

ای یار بی تکلف ما را نبید باید وین قفل رنج ما را امشب کلید باید جام و سماع و شاهد حاضر شدند باری وین…

Read More..

بس که من دل را به دام حکیم سنایی غزنوی

بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته‌ام وز نشاط عشق خوبان توبه‌ها بشکسته‌ام خسته او را که او از غمزه تیر انداخته‌ست…

Read More..

تو آفت عقل و جان و دینی حکیم سنایی غزنوی

تو آفت عقل و جان و دینی تو رشک پری و حور عینی تا چشم تو روی تو نبیند تو نیز چو خویشتن نبینی ای…

Read More..

چون سخن زان زلف و رخ حکیم سنایی غزنوی

چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین زان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این…

Read More..

دگر گردی روا باشد دلم حکیم سنایی غزنوی

دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشد جهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد ترا گر من بوم شاید وگر نه هم روا…

Read More..

ز دست مکر وز دستان جانان حکیم سنایی غزنوی

ز دست مکر وز دستان جانان نمیدانم سر و سامان جانان ز بس کاخ شوخ داند پای بازی شدم سرگشته و حیران جانان گشاد از…

Read More..

صنما آن خط مشکین که فراز حکیم سنایی غزنوی

صنما آن خط مشکین که فراز آوردی بر گل از غلیه گوی که طراز آوردی گرچه خوبست به گرد رخ تو زلف دراز خط بسی…

Read More..

گاه آن آمد بتا کاندر حکیم سنایی غزنوی

گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنی شور در میراث خواران بنی آدم زنی بارنامهٔ بی‌نیازی برگشایی تا به کی آتش اندر بار مایهٔ…

Read More..

مرا عشقت بنامیزد بدانسان حکیم سنایی غزنوی

مرا عشقت بنامیزد بدانسان پرورید ای جان که با یاد تو در دوزخ توانم آرمید ای جان نترسم زاتشین مفرش که با عشق تو ای…

Read More..

نیست بی دیدار تو در دل حکیم سنایی غزنوی

نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا نیست بی‌گفتار تو در دل توانایی مرا در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی کرد…

Read More..

ای از بنفشه ساخته بر گل حکیم سنایی غزنوی

ای از بنفشه ساخته بر گل مثالها در آفتاب کرده ز عنبر کلالها هاروت تو ز معجزه دارد لیلها ماروت تو ز شعبده دارد مثالها…

Read More..

ای دیدن تو حیات جانم حکیم سنایی غزنوی

ای دیدن تو حیات جانم نادیدنت آفت روانم دل سوخته‌ای به آتش عشق بفروز به نور وصل جانم بی‌عشق وصال تو نباشد جز نام ز…

Read More..

ای گشته ز تابش صفای تو حکیم سنایی غزنوی

ای گشته ز تابش صفای تو آیینهٔ روی ما قفای تو بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاکپای تو با…

Read More..

این که فرمودت که رو با حکیم سنایی غزنوی

این که فرمودت که رو با عاشقان بیداد کن دوستانرا رنجه دار و دشمنان را شاد کن حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که هست…

Read More..

بی تو یک روز بود نتوانم حکیم سنایی غزنوی

بی تو یک روز بود نتوانم بی تو یک شب غنود نتوانم یار جز تو گرفت نتوانم نام جز تو شنود نتوانم چون ترا در…

Read More..

جانا نخست ما را مرد مدام حکیم سنایی غزنوی

جانا نخست ما را مرد مدام گردان وانگه مدام در ده مست مدام گردان بر ما چو از لطافت مل را حلال کردی بر خصم…

Read More..

خویشتن داری کنید ای حکیم سنایی غزنوی

خویشتن داری کنید ای عاشقان با درد عشق گر چه ما باری نه‌ایم از عشقبازی مرد عشق ما همه دعوی کنیم از عشق و عشق…

Read More..

دوش رفتم به سر کوی به حکیم سنایی غزنوی

دوش رفتم به سر کوی به نظارهٔ دوست شب هزیمت شده دیدم ز دو رخسارهٔ دوست از پی کسب شرف پیش بناگوش و لبش ماه…

Read More..