Sanai Ghazals

انصاف بده که نیک یاری حکیم سنایی غزنوی

انصاف بده که نیک یاری حکیم سنایی غزنوی

انصاف بده که نیک یاری زو هیچ مگو که خوش نگاری در رود زدن شکر سماعی در گوی زدن شکر سواری مه جبهت و آفتاب رویی زهره دل و مشتری عذاری بنوشت زمانه گویی آنجا در جانت کتاب بردباری بنگاشت خدای گویی اینجا در دیده‌ت نقش حقگزاری از لعل تو هست عاقلان را یک نوش و هزار گونه خاری در جزع تو هست عاشقان را یک غمزه و صد هزار خاری جز غمزهٔ تو که دید هرگز یک ناوک و صد جهان حصاری جز خندهٔ تو که داشت در دهر یک شکر و نه فلک شکاری در رزم تو هیچ دل نپوشد بر تن زره ستیزه‌کاری در بزم تو هیچ شه ندارد بر سر کله بزرگواری ای شوخ سیه‌گری که از تو کم دید کسی سپیدکاری از ابجد برتری ازیراک نی یک نه دو نه سه نه چهاری سرمازدگان آ... »

ای دل ار مولای عشقی یاد حکیم سنایی غزنوی

ای دل ار مولای عشقی یاد حکیم سنایی غزنوی

ای دل ار مولای عشقی یاد سلطانی مکن در ره آزادگان بسیار ویرانی مکن همره موسی و هارون باش در میدان عشق فرش فرعونی مساز و فعل هامانی مکن بی‌جمال خوب لاف یوسف مصری مزن بی‌فراق و درد یاد پیر کنعانی مکن در خراباتی که این گوید که فاسق شو بشو وندران مجلس که آن گوید مسلمانی مکن پیشه یاجوج هوا سد سکندروار باش ور جنان جویی غلو اندر جهانبانی مکن آن اشاراتی که از عشقش خبر یابی مکن وان عباراتی که از یادش جدا مانی مکن چون ز مار و مرغ و دیو و دد بمانی باک نیست چون ز نعم‌العبد وامانی سلیمانی مکن پارسی نیکو ندانی حک آزادی بجو پیش استاد لغت دعوی زبان‌دانی مکن چون مسلم زمزم و خانی ترا شد زان سپس قصهٔ دریا رها کن ... »

ای کرده دلم سوختهٔ درد حکیم سنایی غزنوی

ای کرده دلم سوختهٔ درد حکیم سنایی غزنوی

ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی معذوری اگر یاد همی نایدت از ما زیرا که نداری خبر از درد جدایی در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمد بر آرزوی آنکه تو روزی به من آیی من بی‌تو همی هیچ ندانم که کجایم ای از بر من دور ندانم که کجایی گیرم نشوی ساخته بر من ز تکبر تا که من دلسوخته را رنج نمایی ایزد چو بدادست به خوبی همه دادت نیکو نبود گر تو به بیداد گرایی بیداد مکن کز تو پسندیده نباشد زیرا که تو بس خوبی چون شعر سنایی »

این چه جمالست و ناز کز حکیم سنایی غزنوی

این چه جمالست و ناز کز حکیم سنایی غزنوی

این چه جمالست و ناز کز تو در ایام تست وین چه کمالست باز کز شرف نام تست جان همه جانها کوثر و تسنیم تست نقل همه نقلها پسته و بادام تست سرمهٔ چشم سپهر تربت درگاه تست حلقهٔ گوش سروش صدمهٔ پیغام تست تکیه گه جان و دل گه رخ و گه زلف تست بوسه گه چشم و لب گه در و گه بام تست تقویت عاقلان لطف به تقدیر تست تربیت عاشقان ناز به اندام تست تا تو به شوخی گری پخته شود کار خام کانکه درین روزگار سوخته بر خام تست لهو و هوس را همی عشق شمردند خلق عشق نه آنست چیست آنکه به هنگام تست گام برون نه یکی کز پی بوسیدنش مردمک دیده‌ها منتظر گام تست طبع سناییت را توسنی اندر سرست رایض او تا تویی توسن او رام تست »

بی تو ای آرام جانم حکیم سنایی غزنوی

بی تو ای آرام جانم حکیم سنایی غزنوی

بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم چون تو پیش من نباشی شادمانی چون کنم هر زمان گویند دل در مهر دیگر یار بند پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم داشتی در بر مرا اکنون همان بر در زدی چون ز من سیر آمدی رفتم گرانی چون کنم گر بخوانی ور برانی بر منت فرمان رواست گر بخوانی بنده باشم ور برانی چون کنم هر شبی گویم که خون خود بریزم در فراق باز گویم این جهان و آن جهانی چون کنم بودم اندر وصل تو صاحبقران روزگار چون فراق آمد کنون صاحبقرانی چون کنم هست آب زندگانی در لب شیرین تو بی لب شیرین تو من زندگانی چون کنم ساختم با عاشقان تا سوختم در عاشقی پس کنون بی روی خوبت کامرانی چون کنم هم قضای آسمانی از تو در هجرم فکن... »

تا نقش خیال دوست با ماست حکیم سنایی غزنوی

تا نقش خیال دوست با ماست حکیم سنایی غزنوی

تا نقش خیال دوست با ماست ما را همه عمر خود تماشاست آنجا که جمال دلبر آمد والله که میان خانه صحراست وانجا که مراد دل برآمد یک خار به از هزار خرماست گر چه نفس هوا ز مشکست ورچه سلب زمین ز دیباست هر چند شکوفه بر درختان چون دو لب دوست پر ثریاست هر چند میان کوه لاله چون دیده میان روی حوراست چون دولت عاشقی در آمد اینها همه از میانه برخاست هرگز نشود به وصل مغرور هر دیده که در فراق بیناست اکنون که ز باغ زاغ کم شد بلبل ز گل آشیانه آراست بر هر سر شاخ عندلیبی‌ست زین شکر که زاغ کم شد و کاست فریاد همی کند که باری امروز زمانه نوبت ماست »

چون در معشوق کوبی حلقه حکیم سنایی غزنوی

چون در معشوق کوبی حلقه حکیم سنایی غزنوی

چون در معشوق کوبی حلقه عاشق‌وار زن چون در بتخانه جویی چنگ در زنار زن مستی و دیوانگی و عاشقی را جمع کن هر سه را بر دار کن وز کوی معنی دار زن گوهر بیضات باید خدمت دریا گزین ور عقیق و لعل خواهی تکیه بر کهسار زن شاهراه شرع را بر آسمان علم جوی مرکب گفتار پی کن چنگ در کردار زن چهرهٔ عذرات باید بر در وامق نشین عشق بوذروار گیر و گام سلمان‌وار زن گر شکر بی‌زهر خواهی خار بی خرما مباش صدق بوبکریت باید خیمه اندر غار زن مار فقر و خار جهلت گر زره یکسو نهد سر بکوب آنمار را و آتش اندر خار زن ای سنایی چند گویی مدحت روی نکو بس کن اکنون دست اندر رحمت جبار زن »

در مهر ماه زهدم و دینم حکیم سنایی غزنوی

در مهر ماه زهدم و دینم حکیم سنایی غزنوی

در مهر ماه زهدم و دینم خراب شد ایمان و کفر من همه رود و شراب شد زهدم منافقی شد و دینم مشعبدی تحقیقها نمایش و آبم سراب شد ایمان و کفر چون می و آب زلال بود می آب گشت و آب می صرف ناب شد دوش از پیاله‌ای که ثریاش بنده بود صافی می درو چو سهیل و شراب شد »

روی تو ای دلفروز گر نه حکیم سنایی غزنوی

روی تو ای دلفروز گر نه حکیم سنایی غزنوی

روی تو ای دلفروز گر نه چو ماهست زلف سیه زو چرا بدر دو تا هست روی چو ماه تو گر چه مایهٔ نور است موی سیاه تو گر چه اصل گناهست شاه بتانی و عاشقانت سپاهند ماه زمینی و آسمانت کلاهست رسم چنانست که ماه راه نماید چونکه ز ماه تو خلق گمشده راهست موی سپیدم ز اشک سرخ چو خونست روی امیدم ز رنج عشق سیاهست حال تو ای ماه روی چیست که باری دور ز روی تو حال بنده تباهست »

صبح پیروزی برآمد زود بر حکیم سنایی غزنوی

صبح پیروزی برآمد زود بر حکیم سنایی غزنوی

صبح پیروزی برآمد زود بر خیز ای پسر خفتگان از خواب ناپاکی برانگیز ای پسر مجلس ما از جمال خود برافروز ای غلام می ز جام خسروانی در قدح ریز ای پسر یک زمان با ما به خلوت می بخور خرم بزی یک زمان با ما به کام دل برآمیز ای پسر عاشقان را از کنار و بوسه دادن چاره نیست دل بنه بر بوسه دادن هیچ مستیز ای پسر گر ز بهر بوسه دادن در تو آویزد کسی روز محشر همچو خصمان در من آویز ای پسر گر توانی کرد با ما زندگی زینسان درآی ور نه زود از پیش ما برخیز و بگریز ای پسر »

کار تو پیوسته آزارست حکیم سنایی غزنوی

کار تو پیوسته آزارست حکیم سنایی غزنوی

کار تو پیوسته آزارست گویی نیست هست زین سبب کار دلم زارست گویی نیست هست خصم تو بازار من بشکست و با خصم ای صنم مر ترا پیوسته بازارست گویی نیست هست تا به خروارست شکر لعل نوشین ترا در دلم عشقت به خروارست گویی نیست هست طرهٔ طرار تو دل دزدد از مردم همی شد یقین کان طره طرارست گویی نیست هست ماهرویا تا تو کردی رایت صحبت نگون رایت صبرم نگونسارست گویی نیست هست بوسه‌ای را زان لب چون لعل نوشینت به جان چاکر مسکین خریدارست گویی نیست هست نرگس خونخوار تو پیوسته خون ریزد همی نرگست بس شوخ و خونخوارست گویی نیست هست »

مرا عشق نگارینم چو آتش حکیم سنایی غزنوی

مرا عشق نگارینم چو آتش حکیم سنایی غزنوی

مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بندد به مژگان در همی دانم مرا عقد درر بندد بیاید هر شبی هجران به بالینم فرو کوبد بدان آید همی هر شب که چشمم بر سهر بندد به یارم گفت وی را من که خواب من نبد ای جان یقین دانم که گر گویم به رغم من تبر بندد سحرگه صعب‌تر باشد مرا هجران آن دلبر که جادو بندهای سخت در وقت سحر بندد همی دانم من ای دلبر که هستم من غریب ایدر ببینی محملم فردا شتربان بر شتر بندد »

هر دل که قرین غم نباشد حکیم سنایی غزنوی

هر دل که قرین غم نباشد حکیم سنایی غزنوی

هر دل که قرین غم نباشد از عشق بر او رقم نباشد من عشق تو اختیار کردم شاید که مرا درم نباشد زیرا که درم هم از جهانست جانان و جهان بهم نباشد با دیدن رویت ای نگارین گویی که غمست غم نباشد تا در دل من نشسته باشی هرگز دل من دژم نباشد پیوسته در آن بود سنایی تا جز به تو متهم نباشد »

از دوست به هر جوری بیزار حکیم سنایی غزنوی

از دوست به هر جوری بیزار حکیم سنایی غزنوی

از دوست به هر جوری بیزار نباید شد از یار به هر زخمی افگار نباید شد ور جان و دل و دین را افگار نخواهی کرد با عشق خوش شوخی در کار نباید شد گر زان که چو عیاران از عهده برون نایی دلدادهٔ آن چابک عیار نباید شد هر گه که به ترک جان آسان نتوانی گفت پس عاشق آن دلبر خونخوار نباید شد چون سوختن دل را تن در نتوان دادن از لاف به رعنایی در نار نباید شد خواهی که بیاسایی مانند سنایی تو هرگز ز می عشقش هشیار نباید شد خواهی که خبر یابی از خود ز نگار خود الا ز وجود خود بیزار نباید شد »

اندر دل من عشق تو نور حکیم سنایی غزنوی

اندر دل من عشق تو نور حکیم سنایی غزنوی

اندر دل من عشق تو نور یقینست بر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگینست در طبع من و همت من تا به قیامت مهر تو چو جنانست و وفای تو چو دینست تو بازپسین یار منی و غم عشقت جان تو که همراه دم بازپسینست گویی ببر از صحبت نا اهل بر من از جان به برم گر همه مقصود تو اینست آن را غرض صحبت دیدار تو باشد او را چه غم تاش و چه پروای تکینست امید وصال تو مرا عمر بیفزود خود وصل چه چیزست که امید چنینست گفتم که ترا بنده نباشد چو سنایی نوک مژه بر هم زد یعنی که همینست »

ای دل اندر نیستی چون دم حکیم سنایی غزنوی

ای دل اندر نیستی چون دم حکیم سنایی غزنوی

ای دل اندر نیستی چون دم زنی خمار باش شو بری از نام و ننگ و از خودی بیزار باش دین و دنیا جمله اندر باز و خود مفلس نشین در صف ناراستان خود جمله مفلس وار باش تا کی از ناموس و رزق و زهد و تسبیح و نماز بندهٔ جام شراب و خادم خمار باش می پرستی پیشه‌گیر اندر خرابات و قمار کمزن و قلاش و مست و رند و دردی خوار باش چون همی دانی که باشد شخص هستی خصم خویش پس به تیغ نیستی با خلق در پیکار باش طالب عشق و می و عیش و طرب باش و بجوی چون به کف آمد ترا این روز و شب در کار باش با سرود و رود و جام باده و جانان بساز وز میان جان غلام و چاکر هر چار باش از سر کوی حقیقت بر مگرد و راه عشق با غرامت همنشین و با ملامت یار باش »

ای ماه ماهان چند ازین ای حکیم سنایی غزنوی

ای ماه ماهان چند ازین ای حکیم سنایی غزنوی

ای ماه ماهان چند ازین ای شاه شاهان چند ازین پندت سزای بند گشت آخر نگیری پند ازین گشتی تو سلطان از کشی تا کی بود این سرکشی عادت مکن عاشقی کشی توبه بکن یکچند ازین با روی خوب و خوی بد از تو کسی کی برخورد این خوی بد در تو رسد بگریز ای دلبند ازین تا کی کنی کبر آوری چون عاقبت را بنگری ترسم پشیمانی خوری ای یار بد پیوند ازین اول که نامت برده‌ام صد ضربه از غم خورده‌ام زان صد یکی نشمرده‌ام آخر شوی خرسند ازین ای هوش و جان بی‌هشان جان و دل عاشق کشان از جان ما چد هی نشان روزی اگر پرسند ازین از جور تست اندر دعا دست سنایی بر هوا از وی وفا از تو جفا آخر نگویی چند ازین »

باز بر عاشق فروش آن سوسن حکیم سنایی غزنوی

باز بر عاشق فروش آن سوسن حکیم سنایی غزنوی

باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را باز بر خورشید پوش آن جوشن شمشاد را باز چون شاگرد مومن در پس تخته نشان آن نکو دیدار شوخ کافر استاد را ناز چون یاقوت گردان خاصگان عشق را در میان بحر حیرت لولو فریاد را خویشتن بینان ز حسنت لافگاهی ساختند هین ببند از غمزه درها کوی عشق آباد را هر چه بیدادست بر ما ریز کاندر کوی داد ما به جان پذرفته‌ایم از زلف تو بیداد را گیرم از راه وفا و بندگی یک سو شویم چون کنیم ای جان بگو این عشق مادرزاد را زین توانگر پیشگان چیزی نیفزاید ترا کز هوس بردند بر سقف فلک بنیاد را قدر تو درویش داند ز آنکه او بیند مقیم همچو کرکس در هوا هفتاد در هفتاد را خوش کن از یک بوسهٔ شیرین‌تر از آب ح... »

تا به بستانم نشاندی بر حکیم سنایی غزنوی

تا به بستانم نشاندی بر حکیم سنایی غزنوی

تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط برگشاد از قهر و لطف لشکر قهرت کمین تا به دلها درنگون شد رایت انس و نشاط من ز بهر دوستی را جان و دل کردم سبیل تا بوم کارم جهاد و تا زیم شغلم رباط اختلاط عشق تو با جان من باشد همی تا بود خون مرا با خاک روزی اختلاط در سرای دوستی آن به که فرشی افگنم خشت او باشد ز جان و خون او باشد ملاط تا اگر باری نباشم بر بساط دوستان خاک باشم زیر پای چاکران اندر سماط احتیاط و حزم کردم در بلا و درد عشق تیغ تقدیر آمد و شد پاک حزم و احتیاط ره ندانم جز به لطفت گر کنی لطفی سزاست ره نداند جو به پستان طفل خرد اندر قماط هر که بگذارد صراط آید به درگاه ب... »

جانا دل دشمنان حزین کن حکیم سنایی غزنوی

جانا دل دشمنان حزین کن حکیم سنایی غزنوی

جانا دل دشمنان حزین کن با خود شبکی مرا قرین کن تیغ عشرت ز باده برکش اسب شادی به زیر زین کن من خاتم کرده‌ام دو بازو خود را به میان این نگین کن تا جان من از رخت نسوزد رخ زیر دو زلف خود دفین کن تا عیش عدو چو زهر گردد با ما سخنان چو انگبین کن بی باده مباش و بی رهی هیچ کوری همه دشمنان چنین کن »

خه خه ای جان علیک حکیم سنایی غزنوی

خه خه ای جان علیک حکیم سنایی غزنوی

خه خه ای جان علیک عین‌الله ای گلستان علیک عین‌الله اندرا اندرا که خوش کردی مجلس جان علیک عین‌الله برفشان برفشان دل و جان را در و مرجان علیک عین‌الله هیچ جایی نیافت از پی انس چون تو مهمان علیک عین‌الله مرده دل بوده‌ایم در بندت از همه جان علیک عین‌الله پیش خز تا کنیم بر لب تو بوسه باران علیک عین‌الله جان ما کن ز لحن داوودی چون سلیمان علیک عین‌الله باش تا ما کنیم بر سر تو شکر افشان علیک عین‌الله پیش کاست همی برد سجده بت کاسان علیک عین‌الله خاک پایت ز عشق بوسه دهد جان خاقان علیک عین‌الله آنچه گویند صوفیانش «آن» تویی آن «آن» علیک عین‌الله در غلامیت بر سنایی نیست هیچ تاوان علیک عین‌الله »

دلم بردی و جان بر کار حکیم سنایی غزنوی

دلم بردی و جان بر کار حکیم سنایی غزنوی

دلم بردی و جان بر کار داری تو خود جای دگر بازار داری نباشد عاشقت هرگز چو من کس اگر چه عاشق بسیار داری ز رنج غیرتت بیمار باشم چو تو با دیگران دیدار داری عزیزت خوانم ای جان جهانم از آنست کین چنینم خوار داری کسی کو عاشق روی تو باشد سزد او را نزار و زار داری دو چشمم هر شبی تا بامدادان ز هجر خویشتن بیدار داری شدم مهجور و رنجور تو زیراک تو خوی عالم غدار داری ترا دارم عزیز ای ماه چون گل چرا بی‌قیمتم چون خار داری نگر تا کی مرا از داغ هجران لبی خشک و دلی پر نار داری تو خود تنها جهان را می بسوزی چرا بر خود بلا را یار داری بکن رحمی بدین عاشق اگر هیچ امید رحمت جبار داری سنایی را چنان باید کزین پس ز وصل خو... »

زهی پیمان شکن دلبر حکیم سنایی غزنوی

زهی پیمان شکن دلبر حکیم سنایی غزنوی

زهی پیمان شکن دلبر نکوپیمان به سر بردی مرا بستی و رخت دل سوی یار دگر بردی کشیدی در میان کار خلقی را به طراری پس آنگه از میان خود را به چالاکی بدر بردی دلی کز من به صد جان و به صد دستان نبردندی به چشم مست عالمسوز حیلت گر بدر بردی همین بد با سنایی عهد و پیمان تو ای دلبر نکو بگذاشتی الحق نکو پیمان به سر بردی »

عاشق نشوی اگر توانی حکیم سنایی غزنوی

عاشق نشوی اگر توانی حکیم سنایی غزنوی

عاشق نشوی اگر توانی تا در غم عاشقی نمانی این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانی هرگز نبری تو نام عاشق تا دفتر عشق برنخوانی آب رخ عاشقان نریزی تا آب ز چشم خود نرانی معشوقه وفای کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانی اینست رضای او که اکنون بر روی زمین یکی نمانی بسیار جفا کشیدی آخر او را به مراد او رسانی اینست نصیحت سنایی عاشق نشوی اگر توانی اینست سخن که گفته آمد گر نیست درست برمخوانی »

گفتم از عشقش مگر بگریختم حکیم سنایی غزنوی

گفتم از عشقش مگر بگریختم حکیم سنایی غزنوی

گفتم از عشقش مگر بگریختم خود به دام آمد کنون آویختم گفتم از دل شور بنشانم مگر شور ننشاندم که شور انگیختم بند من در عشق آن بت سخت بود سخت‌تر شد بند تا بگسیختم عاشقان بر سر اگر ریزند خاک من به جای خاک آتش ریختم بر بناگوش سیاه مشک رنگ از عمش کافور حسرت بیختم عاجزم با چشم رنگ آمیز او گر چه از صد گونه رنگ آمیختم »

من ترا ام حلقه در گوش ای حکیم سنایی غزنوی

من ترا ام حلقه در گوش ای حکیم سنایی غزنوی

من ترا ام حلقه در گوش ای پسر پیش خود میدار و مفروش ای پسر جام می بستان ز ساقی ای صنم بوسه‌ای ده زان لب نوش ای پسر چنگ بستان و قلندروار زن تا به جان باز آورم هوش ای پسر آنچه هجران تو با ما کرد دی با خیالت گفته‌ام دوش ای پسر »

هر که او معشوق دارد گو حکیم سنایی غزنوی

هر که او معشوق دارد گو حکیم سنایی غزنوی

هر که او معشوق دارد گو چو من عیار دار خوش لب و شیرین زبان خوش عیش و خوش گفتار دار یار معنی دار باید خاصه اندر دوستی تا توانی دوستی با یار معنی دار دار از عزیزی گر نخواهی تا به خواری اوفتی روی نیکو را عزیز و مال و نعمت خوار دار ماه ترکستان بسی از ماه گردون خوبتر مه ز ترکستان گزین و ز ماه گردون دون عار دار زلف عنبر بار گیر و جام مالامال کش دوستی با جام و با زلفین عنبر بار دار ور همی خواهی که گردد کار تو همچون نگار چون سنایی خویشتن در عشق او بر کار دار »

الا ای لعبت ساقی ز می پر حکیم سنایی غزنوی

الا ای لعبت ساقی ز می پر حکیم سنایی غزنوی

الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی منه بر خط گردون سر ز عمر خویش بر خور که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی چرا باشی چو غمناکی مدار از مفلسی باکی که ناگاهان شوی خاکی ندیده از جهان کامی مترس از کار نابوده مخور اندوه بیهوده دل از غم دار آسوده به کام خود بزن گامی ترا دهرست بدخواهی نشسته در کمین‌گاهی ز غداری به هر راهی بگس... »

ای به بر کرده بی وفایی حکیم سنایی غزنوی

ای به بر کرده بی وفایی حکیم سنایی غزنوی

ای به بر کرده بی وفایی را منقطع کرده آشنایی را بر ما امشبی قناعت کن بنما خلق انبیایی را ای رخت بستده ز ماه و ز مهر خوبی و لطف و روشنایی را زود در گردنم فگن دلقی برکش این رومی و بهایی را چنگی و بربطی به گاه نشاط جمله یاری دهند نایی را با چنان روی و با چنان زلفین منهزم کرده‌ای ختایی را آتشی نزد ماست خیز و بیار آبی و خاکی و هوایی را بار ندهند نزد ما به صبوح هیچ بیگانهٔ مرایی را چون بود یار زشت پر معنی چکنم جور هر کجایی را چو شدی مست جای خواب بساز وز میان بانگ زن سنایی را »

ای سنایی خیز و بشکن زود حکیم سنایی غزنوی

ای سنایی خیز و بشکن زود حکیم سنایی غزنوی

ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان درد می درده برای درد این محنت زده درد صافی درده ای ساقی درین مجلس همی تا زمانی می خوریم آسوده دل در میکده محتسب را گو ترا با مست کوی ما چکار می چه خواهی ای جوان زین عاشقان دل زده می‌ندانی کادم از کتم عدم سوی وجود از برای مهربازان خرابات آمده تا ترا روشن شود در کافری در ثمین بت پرستی پیشه گیر اندر میان بتکده »

ای هوایی یار یک ره تو حکیم سنایی غزنوی

ای هوایی یار یک ره تو حکیم سنایی غزنوی

ای هوایی یار یک ره تو هوای یار زن آتشی بفروز و اندر خرمن اغیار زن طبل از هستی خویش اندر جهان تاکی زنی بر در هستی یکی از نیستی مسمار زن با می تلخ مغانه دامن افلاس گیر آز را بر روی آن قرای دعوی‌دار زن زاهدان ار تکیه بر زهد و صیام خود کنند تو چو مردان تکیه بر خمر و در خمار زن دور شو از صحبت خود بر در صورت پرست بوسه بر خاک کف پای ز خود بیزار زن چون خوری می با حریف محرم پر درد خور چون زنی کم با ندیم زیرک هشیار زن گر برون هفت چرخ و چار طبع‌ست این سخن بارگاهش هم برون از هفت و هشت و چار زن تا تو اندر بند طبع و دهر و چرخ و کوکبی کی بود جایز که گویی دم قلندوار زن قیل و قال و دانش و تیمار پندار رهند خاک ... »

باز در دام بلای تو حکیم سنایی غزنوی

باز در دام بلای تو حکیم سنایی غزنوی

باز در دام بلای تو فتادیم ای پسر بر سر کویت خروشان ایستادیم ای پسر زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهان بر امید دانه در دام او افتادیم ای پسر گاه با چشم و دل پر آتش و آب ای نگار گاه با فرق و دو لب بر خاک و بادیم ای پسر تا دل ما شد اسیر عقرب زلفین تو همچو عقرب دستها بر سر نهادیم ای پسر از هوس بر حلقهٔ زلفین تو بستیم دل تا ز غم بر رخ ز دیده خون گشادیم ای پسر »

تا گل لعل روی بنمودست حکیم سنایی غزنوی

تا گل لعل روی بنمودست حکیم سنایی غزنوی

تا گل لعل روی بنمودست بلبل از خرمی نیاسودست دیرگاهست تا چو من بلبل عاشق بوستان و گل بودست روز و شب گر بنغنوم چه عجب پیش معشوق کس بنغنودست من غلام زبان آن بلبل کو گل لعل روش بستودست ساقیا وقت گل چو گل می ده وقت گل تو به کس نفرمودست »

چشم روشن بادمان کز خود حکیم سنایی غزنوی

چشم روشن بادمان کز خود حکیم سنایی غزنوی

چشم روشن بادمان کز خود رهایی یافتیم در مغاک خاک تیره روشنایی یافتیم گر چه ما دور از طمع بودیم یک چندی کنون از قناعت پایگاه پادشایی یافتیم ما ازین باطل خوران آشنا بیگانه‌وار پشت بر کردیم و با حق آشنایی یافتیم هرگز از بار حسد خسته نگردد پشت ما کز «قل الله ثم ذرهم» مومیایی یافتیم اول اندر نشهٔ اولا گرفتار آمدیم آخر اندر نشهٔ اخرا رهایی یافتیم خاکپای کمزنان شد توتیای چشم ما کار سرمان بود و آخر کار پایی یافتیم سر فرو بردیم تا بر سروران سرور شدیم چاکری کردیم تا کار کیایی یافتیم پارسایان هر زمان ناپارسا خوانندمان ما از آن بر پارسایان پارسایی یافتیم گر همی خواهی که باشی پادشا و پارسا شو گدایی کن که ما... »

دارم سر خاک پایت ای دوست حکیم سنایی غزنوی

دارم سر خاک پایت ای دوست حکیم سنایی غزنوی

دارم سر خاک پایت ای دوست آیم به در سرایت ای دوست آنها که به حسن سرفرازند نازند به خاکپایت ای دوست چون رای تو هست کشتن من راضی شده‌ام برایت ای دوست خون نیز ترا مباح کردم دیگر چکنم به جایت ای دوست دانی نتوان کشید ازین بیش بار ستم جفایت ای دوست »

رازی ز ازل در دل عشاق حکیم سنایی غزنوی

رازی ز ازل در دل عشاق حکیم سنایی غزنوی

رازی ز ازل در دل عشاق نهانست زان راز خبر یافت کسی را که عیانست او را ز پس پردهٔ اغیار دوم نیست زان مثل ندارد که شهنشاه جهانست گویند ازین میدان آن را که درآمد کی خواجه دل و روح و روانت ز روانست گر ماه هلال آید در نعت کسوفست ور تیر وصال آید بر بسته کمانست کاین کوی دو صد بار هزار از سر معنی گشتست کز ایشان تف انگشت نشانست آنکس که ردایی ز ریا بر کتف افگند آن نیست ردا آن به صف دان طلسانست گر چند نگونست درین پرده دل ما میدان به حقیقت که ز اقبال ستانست قاف از خبر هیبت این خوف به تحقیق چون سین سلامت ز پی خواجه روانست گویی که مگر سینهٔ پر آتش دارد یا دیدهٔ او بر صفت بحر عمانست این چیست چنین باید اندر ره... »

ساقیا مستان خواب آلوده حکیم سنایی غزنوی

ساقیا مستان خواب آلوده حکیم سنایی غزنوی

ساقیا مستان خواب آلوده را بیدار کن از فروغ باده رنگ رویشان گلنار کن لاابالی پیشه‌گیر و عاشقی بر طاق نه عشق را در کار گیر و عقل را بیکار کن گر ز چرخ چنبری از غم همی خواهی نجات دور باده پیش گیر و قصد زلف یار کن پنج حس و چار طبع از پنج باده برفروز وز دو گیتی دل به یکبار از خوشی بیزار کن دانشت بسیار باشد چونکه اندک می خوری دانشی کو غم فزاید از میش بردار کن ور ز راه پنج حس خواهی که یار آید ترا پنج باده نوش کن هر پنج در مسمار کن دوستار عشق گشتی دشمن جانان مشو چاکری می چون گرفتی بندگی خمار کن ور به عمر اندر به نادانی نشسته بوده‌ای از زبان عاجزی یکدم یک استغفار کن »

غریبیم چون حسنت ای خوش حکیم سنایی غزنوی

غریبیم چون حسنت ای خوش حکیم سنایی غزنوی

غریبیم چون حسنت ای خوش پسر یکی از سر لطف بر ما نگر سفر داد ما را چو تو تحفه‌ای زهی ما بر تو غلام سفر نظرمان مباد از خدای ار به تو جز از روی پاکیست ما را نظر دل تنگ ما معدن عشق تست که هم خردی و هم عزیزی چو زر هنوز از نهالت نرسته‌ست گل هنوز از درختت نپختست بر ببندد به عشق تو حورا میان گشاید ز رشگ تو جوزا کمر نباشد کم از ناف آهو به بوی کرا عشق زلف تو سوزد جگر نگارا ز دشنام چون شکرت که دارد ز گلبرگ سوری گذر عجب نیست گر ما قوی دل شدیم که این خاصیت هست در نیشکر بینداز چندان که خواهی تو تیر که ما ساختیم از دل و جان سپر تو بر ما به نادانی و کودکی چو متواریان کرده‌ای رهگذر بدین اتفاقی که ما را فتاد مکن... »

لشکر شب رفت و صبح اندر حکیم سنایی غزنوی

لشکر شب رفت و صبح اندر حکیم سنایی غزنوی

لشکر شب رفت و صبح اندر رسید خیز و مهرویا فراز آور نبید چشم مست پر خمارت باز کن کز نشاطت صبرم از دل بر پرید مطرب سرمست را آواز ده چون ز میخانه عصیر اندر رسید پر مکن جام ای صنم امشب چو دوش کت همه جامه چکانه بر چکید نیست گویی آن حکایت راستی خون دل بر گرد چشم ما دوید کیست کز عشقت نه بر خاک اوفتاد کیست کز هجرت نه جامه بر درید چون خطت طغرای شاهنشاه یافت از فنا خط گردد عالم بر کشید از سنایی زارتر در عشق کیست یا چو تو دلبر به زیبایی که دید »

نخواهم من طریق و راه حکیم سنایی غزنوی

نخواهم من طریق و راه حکیم سنایی غزنوی

نخواهم من طریق و راه طامات مرا می باید و مسکن خرابات گهی با می گسارم انده خویش گهی با جام باشم در مناجات گهی شطرنج بازم با حریفان گهی راوی شوم با شعر و ابیات گهی شه رخ شوم با عیش و راحت گهی از رنج گردم باز شهمات نخواهم جز می و میخانه و جام نه محنت باشد آنجا و نه آفات همیشه تا بوم در خمر و در قمر بیابم راحتی اندر مقامات چو طالب باشم اندر راه معشوق طلب کردن بود راه عبادات طریق عشق آن باشد که هرگز نیابد عاشق از معشوق حاجات چنین دانم طریق عاشقی را که نپذیرد به راه عشق طامات ز چیزی چون توان دادن نشانی که پیدا نیست اندر وی اشارات »

احسنت و زه ای نگار زیبا حکیم سنایی غزنوی

احسنت و زه ای نگار زیبا حکیم سنایی غزنوی

احسنت و زه ای نگار زیبا آراسته آمدی بر ما امروز به جای تو کسم نیست کز تو به خودم نماند پروا بگشای کمر پیاله بستان آراسته کن تو مجلس ما تا کی کمر و کلاه و موزه تا کی سفر و نشاط صحرا امروز زمانه خوش گذاریم بدرود کنیم دی و فردا من طاقت هجر تو ندارم با تو چکنم به جز مدارا »

انعم‌الله صباح ای پسرا حکیم سنایی غزنوی

انعم‌الله صباح ای پسرا حکیم سنایی غزنوی

انعم‌الله صباح ای پسرا وقت صبح آمده راح ای پسرا با می و ماه و خرابات بهار خام خامست صلاح ای پسرا با تو در صدر نشستیم هلا در ده آواز مباح ای پسرا خام ما خام تو و پختهٔ تست تو ز می دار صراح ای پسرا عاقبت خانه به زلف تو گذاشت صورت فخر و فلاح ای پسرا چشم بیمار تو ما را ببرید ز صحیح و ز صحاح ای پسرا از پی عارض چون صبح ترا به نکورویی و راح ای پسرا همه تسبیح سنایی این است کانعم الله صباح ای پسرا »

ای دریغا گر رسیدی دی به حکیم سنایی غزنوی

ای دریغا گر رسیدی دی به حکیم سنایی غزنوی

ای دریغا گر رسیدی دی به من پیغام تو دوش زاری کردمی در آرزوی نام تو از عتاب خود کنون پرم به بر گر بهر تو پر بریده به بود تا مانم اندر دام تو می نبود آنرخ نصیب چشم اکنون آمدم تا صدف گردد مگر گوش من از پیغام تو نیست اندر تو چو یوم‌الحشر لهو و ظلم و لغو همچو یوم‌الحشر بی‌انجام باد ایام تو »

ای کم شده وفای تو این حکیم سنایی غزنوی

ای کم شده وفای تو این حکیم سنایی غزنوی

ای کم شده وفای تو این نیز بگذرد و ا فزون شده جفای تو این نیز بگذرد زین بیش نیک بود به من بنده رای تو گر بد شدست رای تو این نیز بگذرد گر هست بی گناه دل زار مستمند در محنت و بلای تو این نیز بگذرد وصل تو کی بود نظر دلگشای تو گر نیست دلگشای تو این نیز بگذرد گر دوری از هوای من و هست روز و شب جای دگر هوای تو این نیز بگذرد بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو اکنون نیم سزای تو این نیز بگذرد گر سر گشتی تو از من و خواهی که نگذرم گرد در سرای تو این نیز بگذرد »

ای مهر تو بر سینهٔ من حکیم سنایی غزنوی

ای مهر تو بر سینهٔ من حکیم سنایی غزنوی

ای مهر تو بر سینهٔ من مهر نهاده ای عشق تو از دیدهٔ من آب گشاده بسته کمر بندگی تو همه احرار از سر کله خواجگی و کبر نهاده دستان دو دست تو به عیوق رسیده آوازهٔ آواز تو در شهر فتاده ابدال شکسته همه در راه تو توبه زهاد گرفته همه بر یاد تو باده مسپر ره بیداد و ز غم کن دلم آزاد ای داد تو ایزد ز ملاحت همه داده پیوسته سنایی ز پی دیدن رویت هم گوش بدر کرده و هم دیده نهاده »

بی صحبت تو جهان نخواهم حکیم سنایی غزنوی

بی صحبت تو جهان نخواهم حکیم سنایی غزنوی

بی صحبت تو جهان نخواهم بی خشنودیت جان نخواهم گر جان و روان من بخواهی یک دم زدنت امان نخواهم جان را بدهم به خدمت تو من خدمت رایگان نخواهم رضوان و بهشت و حور و عین را بی روی تو جاودان نخواهم بر من تو نشان خویش کردی حقا که جز این نشان نخواهم بیگانه بود میان ما جان بیگانه درین میان نخواهم من عشق تو کردم آشکارا عشق چو تویی نهان نخواهم هر گه که مرا تو یار باشی من یاری این و آن نخواهم تو سودی و دیگران زیانند تا سود بود زیان نخواهم اکنون که مرا عیان یقین شد زین پس بجز از عیان نخواهم »

تخم بد کردن نباید کاشتن حکیم سنایی غزنوی

تخم بد کردن نباید کاشتن حکیم سنایی غزنوی

تخم بد کردن نباید کاشتن پشت بر عاشق نباید داشتن ای صنم ار تو بخواهی بنده را زین سپس دانی نکوتر داشتن چند ازین آیات نخوت خواندن چند ازین رایات عجب افراشتن نقش چین باید ز سینه محو کرد صورت مهر و وفا بنگاشتن چند ازین شاخ وفاها سوختن چند ازین تخم جفاها کاشتن خوب نبود بر چو من بیچاره‌ای لشکر جور و جفا بگماشتن زشت باشد با چو من درمانده‌ای شرط و رسم مردمی نگذاشتن در صف رندان و قلاشان خویش کمترین کس بایدم پنداشتن »

چون تو نمودی جمال عشق حکیم سنایی غزنوی

چون تو نمودی جمال عشق حکیم سنایی غزنوی

چون تو نمودی جمال عشق بتان شد هوس رو که ازین دلبران کار تو داری و بس با رخ تو کیست عقل جز که یکی بلفضول با لب تو کیست جان جز که یکی بلهوس کفر معطل نمود زلفت و دین حکیم نان موذن ببرد رویت و آب عسس با رخ و با زلف تو در سر بازار عشق فتنه به میدان درست عافیت اندر حرس روی تو از دل ببرد منزلت و قدر ناز موی تو از جان ببرد توش و توان و هوس جزع تو بر هم گسست بر همه مردان زره لعل تو در هم شکست بر همه مرغان قفس در بر تو با سماع بی خطران چون نجیب بر در تو با خروش بی خبران چون جرس دایهٔ تو حسن نست میبردت چپ و راست سایهٔ تو عشق ماست میدودت پیش و پس هستی دریای حسن از پی او همچنان نعل پی تست در تاج سر تست خس ... »

در دل آن را که روشنایی حکیم سنایی غزنوی

در دل آن را که روشنایی حکیم سنایی غزنوی

در دل آن را که روشنایی نیست در خراباتش آشنایی نیست در خرابات خود به هیچ سبیل موضع مردم مرایی نیست پسرا خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست جرعه‌ای می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست می خور و علم قیل و قال مگوی وای تو کاین سخن ملایی نیست چند گویی تو چون و چند چرا زین معانی ترا رهایی نیست در مقام وجود و منزل کشف چونی و چندی و چرایی نیست تو یکی گرد دل برآری و ببین در دل تو غم دوتایی نیست تو خود از خویش کی رسی به خدای که ترا خود ز خود جدایی نیست چون به جایی رسی که جز تو شوی بعد از آن حال جز خدایی نیست تو مخوانم سنایی ای غافل کاین سخنها به خودنمایی نیست »

روی او ماهست اگر بر ماه حکیم سنایی غزنوی

روی او ماهست اگر بر ماه حکیم سنایی غزنوی

روی او ماهست اگر بر ماه مشک افشان بود قد او سروست اگر بر سرو لالستان بود گر روا باشد که لالستان بود بالای سرو بر مه روشن روا باشد که مشک افشان بود دل چو گوی و پشت چون چوگان بود عشاق را تا زنخدانش چو گوی و زلف چون چوگان بود گر ز دو هاروت او دلها نژند آید همی درد دلها را ز دو یاقوت او درمان بود من به جان مرجان و لولو را خریداری کنم گر چو دندان و لب او لولو و مرجان بود راز او در عشق او پنهان نماند تا مرا روی زرد و آه سرد و دیدهٔ گریان بود زان که غمازان من هستند هر سه پیش خلق هر کجا غماز باشد راز کی پنهان بود بر کنار خویش رضوان پرورد او را به ناز حور باشد هر که او پروردهٔ رضوان بود هر زمان گویم به... »

سبب عاشقان نه نیکوییست حکیم سنایی غزنوی

سبب عاشقان نه نیکوییست حکیم سنایی غزنوی

سبب عاشقان نه نیکوییست آفت دلبران نه مه روییست عشق ذات و صفات شرکت نیست بت پرستیدن از سیه روییست عشق هم عاشقست و هم معشوق عشق دو رویه نیست یکروییست مایهٔ عشق بی‌نصیبی دان هر که گوید جز این سمر گوییست قطع کردم سخن تمام نگفت راحت عاشقان ز کم گوییست »

گر بگویی عاشقی با ما هم حکیم سنایی غزنوی

گر بگویی عاشقی با ما هم حکیم سنایی غزنوی

گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانه‌ای با همه کس آشنا با ما چرا بیگانه‌ای ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینه‌ایم تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانه‌ای شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو پس ترا پروای جان از چیست گر پروانه‌ای جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنک همچو فرزین کجروی در راه نافرزانه‌ای عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بود گر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانه‌ای زان ز وصل ما نداری یکدم آسایش که تو روز و شب سودای خود رانی دمی مارا نه‌ای یارت ای بت صدر دارد زان عزیزست و تو زان در لگد کوب همه خلقی که در استانه‌ای هر کجا صحراست گرم و روشنست از آفتاب تو از آن در سایه ماندستی که اندر خانه‌... »

ماهی که ز رخسارش فتنه‌ست حکیم سنایی غزنوی

ماهی که ز رخسارش فتنه‌ست حکیم سنایی غزنوی

ماهی که ز رخسارش فتنه‌ست به چین اندر وز طرهٔ طرارش رخنه‌ست بدین اندر افسون لب عیسی دارد به دهان اندر برهان کف موسی دارد به جبین اندر کز نوک سلیمانی بر طرف کمر دارد وز ننگ سلیمان را دارد به نگین اندر از طلعت و رخسارش خورشید چو مظلومان افتد ز فلک هر دم پیشش به زمین اندر خرم بود آن روزی کز بهر طرب دارم زلفش به یسار اندر ساغر به یمین اندر »

هر زمان از عشقت ای دلبر حکیم سنایی غزنوی

هر زمان از عشقت ای دلبر حکیم سنایی غزنوی

هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شود قطره‌ها گردد ز راه دیدگان بیرون شود گر ز بی صبری بگویم راز دل با سنگ و روی روی را تن آب گردد سنگ را دل خون شود ز آتش و درد فراقت این نباشد بس عجب گر دل من چون جحیم و دیده چون جیحون شود بار اندوهان من گردون کجا داند کشید خاصه چون فریادم از بیداد بر گردون شود در غم هجران و تیمار جدایی جان من گاه چون ذوالکفل گردد گاه چون ذوالنون شود در دل از مهرت نهالی کشته‌ام کز آب چشم هر زمانی برگ و شاخ و بیخ او افزون شود تا تو در حسن و ملاحت همچنان لیلی شدی عاشق مسکینت ای دلبر همی مجنون شود خاک درگاه تو ای دلبر اگر گیرد هوا توتیای حور و چتر شاه سقلاطون شود ای شده ماه تمام ... »

از عشق روی دوست حدیثی به حکیم سنایی غزنوی

از عشق روی دوست حدیثی به حکیم سنایی غزنوی

از عشق روی دوست حدیثی به دست ماست صیدیست بس شگرف نه در خورد شست ماست میدان مهر او نه به کام سمند ماست درع وفای او نه به بالای پست ماست دیریست تا به یادش می نوش می‌کنم کس را نگفت او که فلان مرد مست ماست با پاسبان کویش در خاک می‌رویم هر چند فرق فرقد جای نشست ماست چون مات برد ماست همه کس حریف ماست وانجا که نیستیست همه عین هست ماست »

ای بس قدح درد که کردست حکیم سنایی غزنوی

ای بس قدح درد که کردست حکیم سنایی غزنوی

ای بس قدح درد که کردست دلم نوش دور از لب و دندان شما بی خبران دوش گه بوسه همی داد بر آن درد لب و چشم گه رقص همی کرد بر آن حال دل و هوش گه عقل همی گفت که ای طبع تو کم نال گه صبر همی گفت که ای آه تو مخروش درد آمده پاداش که هین ای سر و تن داد عشق آمده با نیش که هان ای دل و جان نوش دردی که به افسانه شنیدم همه از خلق از علم به عین آمد وز گوش به آغوش در حجرهٔ چشم آمد خورشید خیالش خورشید که دیدست سیه کرده بناگوش در حسرت آن دیدهٔ چون دیدهٔ آهو این دیده نه در خواب و نه بیدار چو خرگوش حیرت سوی چشم آمده کای چشم تو منگر غیرت سوی گوش آمده کی گوش تو منیوش با چشم سرم گفته تراییم تو منگر در گوش دلم خوانده ترا... »

ای زبدهٔ راز آسمانی حکیم سنایی غزنوی

ای زبدهٔ راز آسمانی حکیم سنایی غزنوی

ای زبدهٔ راز آسمانی وی حلهٔ عقل پر معانی ای در دو جهان ز تو رسیده آوازهٔ کوس «لن ترانی» ای یوسف عصر همچو یوسف افتاده به دست کاروانی لعل تو به غمزه کفر و دین را پرداخته مخزن امانی لعل تو به بوسه عقل و جان را برساخته عقل جاودانی با آفت زلف تو که بیند یک لحظه زعمر شادمانی با آتش عشق تو که یابد یک قطره ز آب زندگانی موسی چکند که بی‌جمالت نکشد غم غربت شبانی فرعون که بود که با کمالت کوبد در ملک جاودانی «آن» گویم «آن» چو صوفیانت نی نی که تو پادشاه آنی جان خوانم جان چو عاشقانت نی نی که تو کدخدای جانی از جملهٔ عاشقان تو نیست یکتن چو سنایی و تو دانی زیبد که سبک نداری او را گر گه گهکی کند گرانی »

ای من غلام عشق که روزی حکیم سنایی غزنوی

ای من غلام عشق که روزی حکیم سنایی غزنوی

ای من غلام عشق که روزی هزار بار ر من نهد ز عشق بتی صد هزار بار این عشق جوهریست بدانجا که روی داد بر عقل زیرکان بزند راه اختیار جز عشق و اختیار به میدان نام و ننگ نامرد را ز مرد که کردست آشکار جز درد عشق غمزهٔ معشوق را که کرد بر جان عاشقان بتر از زخم ذوالفقار این درد عشق راست که در پای نیکوان هر ساعت ار بخواهد جانها کند نثار در عشق نیست زحمت تمییز بهر آنک در باغ عشق دوست به نرخ گلست خار »

باز این چه عیاری را شب حکیم سنایی غزنوی

باز این چه عیاری را شب حکیم سنایی غزنوی

باز این چه عیاری را شب پوش نهادستی آشوب دل ما را بر جوش نهادستی باز آن چه شگرفی را بر شعلهٔ کافوری صد کژدم مشکین را بر جوش نهادستی در حجرهٔ مهجوران چون کلبهٔ زنبوران هم نیش کشیدستی هم نوش نهادستی در غارت بی باران چون عادت عیاران هم چشم گشادستی هم گوش نهادستی ای روز دو عالم را پوشیده کلاه تو نامش به چه معنی را شبپوش نهادستی از جزع تو اقلیمی در شور و تو از شوخی لعل شکرافشان را خاموش نهادستی از کشی و چالاکی پیران طریقت را صد غاشیه از عشقت بر دوش نهادستی سحرا گه تو کردستی تا نام سنایی را با آنهمه هوشیاری بی هوش نهادستی »

تا جایزی همی نشناسی ز حکیم سنایی غزنوی

تا جایزی همی نشناسی ز حکیم سنایی غزنوی

تا جایزی همی نشناسی ز لایجوز اندر طریق عشق مسلم نه‌ای هنوز عاشق نباشد آنکه مر او را خبر بود از سردی زمستان و ز گرمی تموز در کوی عشق راست نیابی چو تیر و زه تا پشت چون کمان نکنی روی همچو توز چون در میان عشق چو شین اندر آمدی چون عین و قاف باش همه ساله پشت قوز گر مرد این رهی قدم از جان کن و در آی ور عاجزی برو تو و دین و ره عجوز »