دلی که شیفته یار دلربا باشد – سلمان ساوجی

دلی که شیفته یار دلربا باشد همیشه زار و پریشان و مبتلا باشد بلی عجب نبود گر بود پریشان حال گدا که در طلب وصل…

Read More..

خیال زلف تو چشمم به خواب می‌بیند – سلمان ساوجی

خیال زلف تو چشمم به خواب می‌بیند دلم ز شمع جمال تو تاب می‌بیند کسی که چشمه آب حیات لعل تو دید برون از آن…

Read More..

چشمم از پرتو خورشید رخت، گیرد آب – سلمان ساوجی

چشمم از پرتو خورشید رخت، گیرد آب رویت از آتش اندیشه دل یابد تاب چشم مست تو که بر هر طرفی، می‌افتد بر من افتاد،…

Read More..

تحریر شرح شوقت، طومار، بر نتابد – سلمان ساوجی

تحریر شرح شوقت، طومار، بر نتابد تقریر وصف حالم، گفتار، بر نتابد من بارها کشیدم، بار فراق، بر دل ترسم که دل ضعیف است، این…

Read More..

به آستین ملالم مران، که من به ارادت – سلمان ساوجی

به آستین ملالم مران، که من به ارادت نهاده‌ام سر طاعت، به آستان عبادت به کشتگان رهت، برگذر، به رسم زیارت به خستگان غمت، در…

Read More..

ای که روی تو، بهشت دل و جان است مرا! – سلمان ساوجی

ای که روی تو، بهشت دل و جان است مرا! ای که وصل تو مراد دل و جان است، مرا! چون مراد دل و جانم،…

Read More..

اگر حسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را – سلمان ساوجی

اگر حسن تو بگشاید، نقاب از چهره دعوی را به گل رضوان بر انداید، در فردوس اعلی را وگر سرور سر افرازت، زجنت، سایه بردارد…

Read More..

هر که از روی تواضع بنهد پیشانی – سلمان ساوجی

هر که از روی تواضع بنهد پیشانی پیش روی تو زهی روی و زهی پیشانی! همه خواهند تو را، تا تو کرا می‌خواهی؟ همه خوانند…

Read More..

می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی – سلمان ساوجی

می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی ما را به دام خویشتن گرفتار می‌کنی دین می‌خری به عشوه و دل می‌بری ز دست آری…

Read More..

ماییم به کوی یار دلجوی – سلمان ساوجی

ماییم به کوی یار دلجوی دیوانه زلف آن پری روی مار است بتی که تنگ خوی است ماییم و دلی گرفته آن خوی چون دردل…

Read More..

کار شد تنگ برین دل، خبر یار کنید – سلمان ساوجی

کار شد تنگ برین دل، خبر یار کنید دوستان! بهر خدا، چاره این کار کنید سیل عشق آمد و این بخت گران خواب مرا گر…

Read More..

سرو خواند، با تو خود را راست، اما راست نیست – سلمان ساوجی

سرو خواند، با تو خود را راست، اما راست نیست سرو را این حسن و زیبایی که قدت راست نیست راستی را سرو بس رعناست…

Read More..

دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دید – سلمان ساوجی

دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دید اشک به دندان گرفت دامن و در پی دوید دید میان دل و دیده که…

Read More..

خسته باد آن دل، که از تیر جفایش خسته نیست – سلمان ساوجی

خسته باد آن دل، که از تیر جفایش خسته نیست رسته باد از غم، دلی کز بند عشقش، رسته نیست گر دوایی نیست ما را،…

Read More..

جز باد همدمی نه که با او زنم دمی – سلمان ساوجی

جز باد همدمی نه که با او زنم دمی جز باده مونسی نه که از دل برد غمی جز دیده کو به خون رخ ما…

Read More..

پرده از رویش ای صبا بردار! – سلمان ساوجی

پرده از رویش ای صبا بردار! وین حجاب از میان ما بردار به تماشای جان، ز باغ رخش دامن زلف مشکسا بردار همرهانیم، در طریق…

Read More..

بدست باد گهگاهی سلامی می‌رسان یارا – سلمان ساوجی

بدست باد گهگاهی سلامی می‌رسان یارا که از لطف تو خود آخر سلامی می‌رسد ما را خنک باد سحرگاهی که در کوی تو گه گاهش…

Read More..

ای پسر نیستی ز هستی به – سلمان ساوجی

ای پسر نیستی ز هستی به بت پرستی ز خودپرستی به چون ز خود می‌رهاندت مستی هوشیارا ز هوش مستی به اجلم کند پای را…

Read More..

از بار فراق تو مرا، کار خراب است – سلمان ساوجی

از بار فراق تو مرا، کار خراب است دریاب، که کار من از این بار، خراب است پرسید، که حال بیمار تو چون است؟ چون…

Read More..

آب چشمم راز دل، یک یک، به مردم، باز گفت – سلمان ساوجی

آب چشمم راز دل، یک یک، به مردم، باز گفت عاشقی و مستی و دیوانگی، نتوان نهفت پرده عشاق را برداشت مطرب در سماع گو…

Read More..

نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را – سلمان ساوجی

نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را آفتابی و بخاکم، گذری نیست، تو را مردم از ناله زارم، همه با درد و ضرند…

Read More..

من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟ – سلمان ساوجی

من چه دانستم که هجر یار چندین در کشد؟ یا مرا یکبارگی وصلش قلم در سر کشد اشک را کش من به خون پروردم اندازم…

Read More..

لعل را بر آفتاب حسن گویا کرده‌ای – سلمان ساوجی

لعل را بر آفتاب حسن گویا کرده‌ای ز آفتاب حسن خود، یک ذره پیدا کرده‌ای قفل یاقوت از در درج دهن بگشوده‌ای گوهر پاکیزه خویش…

Read More..

عاشقان را از جمالش، روز بازار امشب است – سلمان ساوجی

عاشقان را از جمالش، روز بازار امشب است لیلة القدری که می‌گویند پندار امشب است حلقه‌ها، بین بسته، جانها، گرد رخسارش چو زلف قدسیان را…

Read More..

زلال جام خضر، دردی مدام من است – سلمان ساوجی

زلال جام خضر، دردی مدام من است مقیم دیر گوشه مغان، مقام من است دلم زباده دور الست، رنگی یافت هنوز بویی از آن باده،…

Read More..

روی تو آب چشمه خورشید می‌برد – سلمان ساوجی

روی تو آب چشمه خورشید می‌برد لعلت به خنده پرده یاقوت می‌درد گر بنگرد عروس جمالت در آینه خودبین شود هر آینه، آن به که…

Read More..

در خیل تو گشتیم، بسی از همه بابی – سلمان ساوجی

در خیل تو گشتیم، بسی از همه بابی کردیم سوال و نشنیدیم جوابی خوردیم بسی خون و ندیدیم کسی را جز دیده که ما را…

Read More..

حاشا که تا سلمان بود، ترک می و ساغر کند – سلمان ساوجی

حاشا که تا سلمان بود، ترک می و ساغر کند ور نیز گوید می‌کنم، هرگز کسی باور کند شیخش هوس دارد که او، کمتر کند…

Read More..

تو می‌روی و من خسته باز می‌مانم – سلمان ساوجی

تو می‌روی و من خسته باز می‌مانم چگونه بی تو بمانم، عجب همی مانم تو باد پای عزیمت، چو باد می‌رانی من آب دیده گلگون…

Read More..

بهار باغ و گل امروز، گوییا خوش نیست – سلمان ساوجی

بهار باغ و گل امروز، گوییا خوش نیست ندانم این ز بهارست، یا مرا خوش نیست دلا به عز قناعت بساز و عزت نفس که…

Read More..

با سر زلفش دلم، پیوند جانی می‌کند – سلمان ساوجی

با سر زلفش دلم، پیوند جانی می‌کند با خیالش خاطرم، عیشی نهانی می‌کند در هر آن مجلس که دارد چشم مستش قصد جان جان اگر…

Read More..

آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد – سلمان ساوجی

آن جان عزیز نیست که در کار ما نشد و آن تن درست نیست که بیمار ما نشد دل گوشمال یافت ز سودای زلف او…

Read More..

هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس – سلمان ساوجی

هست پیغامی مرا کو قاصدی مشکین نفس سست می‌جنبد صبا ای صبح کار توست و بس پیش خورشید مرا کاریست وانگه غیر صبح کیست کو…

Read More..

نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش – سلمان ساوجی

نعره زنان آمدم بر در میخانه دوش نعره مستان شنید، باده درآمد به جوش مدعیی جوش می، دید بپیچید سر زاری چنگش به گوش آمد…

Read More..

مست حسنی که ندارد خبر از آفاقش – سلمان ساوجی

مست حسنی که ندارد خبر از آفاقش چه خبر باشد از احوال دل عشاقش؟ گر چه یادم نکند، یار منش مشتاقم یاد باد آنکه جهانیست…

Read More..

گراز تن جان شود معزول، عشقت جای آن دارد – سلمان ساوجی

گراز تن جان شود معزول، عشقت جای آن دارد که در ملک دلم عشقت، همان حکم روان دارد مرا هم نیمه جانی بود و در…

Read More..

شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست – سلمان ساوجی

شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست عجب شبی، که در آن شب، امید فردا نیست تطاول سر زلف تو و شبان دراز چه…

Read More..

دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمی‌باشد – سلمان ساوجی

دلم را جز سر زلفت، دگر جایی نمی‌باشد خود این مشکل که زلفت را سر و پایی نمی‌باشد دلی ارم سیه بر رخ نهاده داغ…

Read More..

خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است – سلمان ساوجی

خوشا! دلی که گرفتار زلف دلبند است دلی است فارغ و آزاد، کو درین بند است به تیر غمزه، مرا صید کرد و می‌دانم که…

Read More..

چشمت به خواب چشم مرا خواب می‌برد – سلمان ساوجی

چشمت به خواب چشم مرا خواب می‌برد زلفت به تاب جان مرا تاب می‌برد من غرقه خجالت اشکم که پیش خلق چندان همی بود که…

Read More..

تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم – سلمان ساوجی

تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم ور به غیر از تو بود، هیچکسم هیچکسم هر کجا تیر جفای تو، من آنجا سپرم هر…

Read More..

بگو ای ماه تا ساقی ز می مجلس بیاراید – سلمان ساوجی

بگو ای ماه تا ساقی ز می مجلس بیاراید که خورشید جهان‌آرا به دولتخانه می‌آید به بستان رو به پیروزی دمی تا باد نوروزی به…

Read More..

ای که بر من می‌کشی خط و نمی‌خوانی مرا! – سلمان ساوجی

ای که بر من می‌کشی خط و نمی‌خوانی مرا! بر مثال نامه، بر خود چند پیچانی مرا؟ رانده‌اند ازل، بر ما بناکامی، قلم نیستم، کام…

Read More..

اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشد – سلمان ساوجی

اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشد زهی دیوانه عاقل، که در بندی چنان باشد به دست باد گفتم جان فرستم باز می‌گویم که…

Read More..

هر شب این اندیشه در بر غنچه را دل خون کند – سلمان ساوجی

هر شب این اندیشه در بر غنچه را دل خون کند کز دل آخر چون جمالت روی گل بیرون کند تا ببندد خواب نرگس تا…

Read More..

می‌کشم دردی که درمانیش، نیست – سلمان ساوجی

می‌کشم دردی که درمانیش، نیست می‌روم راهی که پایانیش نیست هر که در خم خانه عشق تو بار یافت برگ هیچ بستانیش نیست بندگان دارد…

Read More..

ماییم به پای تو در افکنده سر خویش – سلمان ساوجی

ماییم به پای تو در افکنده سر خویش وز غایت تقصیر سرانداخته در پیش انداخت مرا چشم کماندار تو چون تیر زان پس که برآورد…

Read More..

کار دنیا نیست چندان کار و باری، گو مباش – سلمان ساوجی

کار دنیا نیست چندان کار و باری، گو مباش اختیاری کو ندارد اختیاری، گو مباش کار و بار روز بازار جهان هیچ است، هیچ کار…

Read More..

سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت – سلمان ساوجی

سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت با او به هیچ حیله مرا دست، در نرفت پایم ز دست رفت و نیامد رهم،…

Read More..

دل به بوی وصل آن گل آب و گل را ساخت جا – سلمان ساوجی

دل به بوی وصل آن گل آب و گل را ساخت جا ورنه مقصود آن گلستی گل کجا و دل کجا از هوای دل گل…

Read More..

خام خم را ز لبت، رنگ اگر وام کنند – سلمان ساوجی

خام خم را ز لبت، رنگ اگر وام کنند زاهدان نیز در آن خم طمع خام کنند چون برد لعل تو از جام تنم جان…

Read More..

جانم رسید از غم به جان، گویی به جانان کی رسد؟ – سلمان ساوجی

جانم رسید از غم به جان، گویی به جانان کی رسد؟ وز حد گذشت وین سر گذشت، آخر به پایان کی رسد؟ حالم صبا گر…

Read More..

بی‌وفا می‌خواندم، آن بی‌وفا، پیداست کیست – سلمان ساوجی

بی‌وفا می‌خواندم، آن بی‌وفا، پیداست کیست من به مهرش می‌دهم جان، بی‌وفا پیداست کیست باز بی مهر و وفا، می‌خواندم اما به گل مهر نتوان…

Read More..

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی – سلمان ساوجی

بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی دور از تو می‌گذارم، عمری چنانکه دانی من آمدن به پیشت، دانی نمی‌توانم اما اگر تو آیی، دانم…

Read More..

ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم – سلمان ساوجی

ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم من چو موی توام آشفته، فرو نگذارم کرده‌ام نرم به فرمان تو گردن چون شمع چه کنم من…

Read More..

آخرت روزی ز سلمان یاد می‌بایست کرد – سلمان ساوجی

آخرت روزی ز سلمان یاد می‌بایست کرد خاطر غمگین او را شاد می‌بایست کرد عهدها کردی که آخر هیچ بنیادی نداشت روز اول کار بر…

Read More..

یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کرد – سلمان ساوجی

یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کرد هر وعده که آنم به جفا داد، وفا کرد مهر تو بر آیینه دل پرتوی انداخت…

Read More..

نوبهار و عشق و مستی، خاصه در عهد شباب – سلمان ساوجی

نوبهار و عشق و مستی، خاصه در عهد شباب می‌کند، بنیاد مستوری مستوران، خراب غنچه مستور صاحبدل، نمی‌بینی که چون بشنود، بوی بهار، از پیش…

Read More..

من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد – سلمان ساوجی

من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمی‌گنجد ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از…

Read More..

لطف جانبخش تو جانم ز عدم باز آورد – سلمان ساوجی

لطف جانبخش تو جانم ز عدم باز آورد دل آزرده ما را به کرم باز آورد خاک آن پیک مبارک دم صاحب قدمم که دلم…

Read More..