Saib Tabrizi Tak Bait Ha

بود تا در بزم یک هشیار، ساقی می‌نخورد – صائب تبریزی

بود تا در بزم یک هشیار، ساقی می‌نخورد – صائب تبریزی

بود تا در بزم یک هشیار، ساقی می‌نخورد باغبان آبی ننوشد تا گلستان تشنه است »

به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان – صائب تبریزی

به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان – صائب تبریزی

به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا »

به آب می‌برد و تشنه باز می‌آرد – صائب تبریزی

به آب می‌برد و تشنه باز می‌آرد – صائب تبریزی

به آب می‌برد و تشنه باز می‌آرد هزار تشنه جگر را چه زنخدانش »

بر مهلت زمانهٔ دون اعتماد نیست – صائب تبریزی

بر مهلت زمانهٔ دون اعتماد نیست – صائب تبریزی

بر مهلت زمانهٔ دون اعتماد نیست چون صبح در خوشی بسر آور دمی که هست »

باغ و بهار چشم و دل قانع من است – صائب تبریزی

باغ و بهار چشم و دل قانع من است – صائب تبریزی

باغ و بهار چشم و دل قانع من است صحرای ساده‌ای که نروید گیاه ازو »

ایمنی جستم ز ویرانی، ندانستم که چرخ – صائب تبریزی

ایمنی جستم ز ویرانی، ندانستم که چرخ – صائب تبریزی

ایمنی جستم ز ویرانی، ندانستم که چرخ گنج خواهد خواست جای باج ازین ملک خراب »

انصاف نیست آیهٔ رحمت شود عذاب – صائب تبریزی

انصاف نیست آیهٔ رحمت شود عذاب – صائب تبریزی

انصاف نیست آیهٔ رحمت شود عذاب چینی که حق زلف بود بر جبین مزن »

آسودگی کنج قفس کرد تلافی – صائب تبریزی

آسودگی کنج قفس کرد تلافی – صائب تبریزی

آسودگی کنج قفس کرد تلافی یک چند اگر زحمت پرواز کشیدیم »

از فروغ لاله آتش زیر پا دارد بهار – صائب تبریزی

از فروغ لاله آتش زیر پا دارد بهار – صائب تبریزی

از فروغ لاله آتش زیر پا دارد بهار چون گل رعنا، خزان را در قفا دارد بهار »

از در حق کن طلب شکسته‌دلان را – صائب تبریزی

از در حق کن طلب شکسته‌دلان را – صائب تبریزی

از در حق کن طلب شکسته‌دلان را شیشه چو بشکست پیش شیشه گر آید »

از باده توبه کردن مشکل بود، وگرنه – صائب تبریزی

از باده توبه کردن مشکل بود، وگرنه – صائب تبریزی

از باده توبه کردن مشکل بود، وگرنه سهل است دست شستن، از آب زندگانی »

یک بار سر برآر ز جیب قبای ناز – صائب تبریزی

یک بار سر برآر ز جیب قبای ناز – صائب تبریزی

یک بار سر برآر ز جیب قبای ناز دست مرا ببین به گریبان چه می‌کند »

همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشت – صائب تبریزی

همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشت – صائب تبریزی

همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشت کعبه را گم کرد هر کس بی خبر از دل گذشت »

هر چه از دل می‌خورم، از روزیم کم می‌کنند – صائب تبریزی

هر چه از دل می‌خورم، از روزیم کم می‌کنند – صائب تبریزی

هر چه از دل می‌خورم، از روزیم کم می‌کنند در حریم سینهٔ من دل نبودی کاشکی »

نیست پروای عدم دلزدهٔ هستی را – صائب تبریزی

نیست پروای عدم دلزدهٔ هستی را – صائب تبریزی

نیست پروای عدم دلزدهٔ هستی را از قفس مرغ به هر جا که رود بستان است »

نگردد چون کف افسوس هر برگ نهال من؟ – صائب تبریزی

نگردد چون کف افسوس هر برگ نهال من؟ – صائب تبریزی

نگردد چون کف افسوس هر برگ نهال من؟ که چون بادام آوردند در باغم نظربسته »

نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب – صائب تبریزی

نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب – صائب تبریزی

نخل صنوبرم که درین باغ دلفریب خوشوقت می‌شوند حریفان ز شیونم »

می‌دهم جان در بهای حسن تا در پرده است – صائب تبریزی

می‌دهم جان در بهای حسن تا در پرده است – صائب تبریزی

می‌دهم جان در بهای حسن تا در پرده است من گل این باغ را در غنچگی بو می‌کنم »

من به اوج لامکان بردم، وگرنه پیش ازین – صائب تبریزی

من به اوج لامکان بردم، وگرنه پیش ازین – صائب تبریزی

من به اوج لامکان بردم، وگرنه پیش ازین عشقبازی پله‌ای از دار بالاتر نداشت »

مست خیال را به وصال احتیاج نیست – صائب تبریزی

مست خیال را به وصال احتیاج نیست – صائب تبریزی

مست خیال را به وصال احتیاج نیست بوی گلم ز صحبت گل بی نیاز کرد »

مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد – صائب تبریزی

مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد – صائب تبریزی

مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت »

گل را به رو اگر نشناسیم عیب نیست – صائب تبریزی

گل را به رو اگر نشناسیم عیب نیست – صائب تبریزی

گل را به رو اگر نشناسیم عیب نیست ما چشم در حریم قفس باز کرده‌ایم »

گر چه چون سرو تماشاگه اهل نظرم – صائب تبریزی

گر چه چون سرو تماشاگه اهل نظرم – صائب تبریزی

گر چه چون سرو تماشاگه اهل نظرم از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا »

کم نشد در سربلندی فیض ما چون آفتاب – صائب تبریزی

کم نشد در سربلندی فیض ما چون آفتاب – صائب تبریزی

کم نشد در سربلندی فیض ما چون آفتاب سایهٔ ما بیش شد چندان که بالاتر شدیم »

قبلهٔ من! عکس در شرع حیا نامحرم است – صائب تبریزی

قبلهٔ من! عکس در شرع حیا نامحرم است – صائب تبریزی

قبلهٔ من! عکس در شرع حیا نامحرم است خلوت آیینه را هم جلوه‌گاه خود مکن »

غم مرا دگران بیش می‌خورند از من – صائب تبریزی

غم مرا دگران بیش می‌خورند از من – صائب تبریزی

غم مرا دگران بیش می‌خورند از من همیشه روزی من رزق دیگران باشد »

عمر با صد ساله الفت بیوفایی کرد و رفت – صائب تبریزی

عمر با صد ساله الفت بیوفایی کرد و رفت – صائب تبریزی

عمر با صد ساله الفت بیوفایی کرد و رفت از که دیگر در جهان چشم وفا دارد کسی؟ »

طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب – صائب تبریزی

طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب – صائب تبریزی

طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی »

شیرازهٔ بهار تماشا گسسته بود – صائب تبریزی

شیرازهٔ بهار تماشا گسسته بود – صائب تبریزی

شیرازهٔ بهار تماشا گسسته بود تا مرغ پر شکستهٔ ما فکر بال کرد »

شاید به جوی رفته کند آب بازگشت – صائب تبریزی

شاید به جوی رفته کند آب بازگشت – صائب تبریزی

شاید به جوی رفته کند آب بازگشت چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را »

سپندست کز جا جهد، جا نماید – صائب تبریزی

سپندست کز جا جهد، جا نماید – صائب تبریزی

سپندست کز جا جهد، جا نماید درین انجمن آشنایی که دارم »

زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی – صائب تبریزی

زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی – صائب تبریزی

زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی همیشه خرمن گل در کنار داشتمی »

ز دست راست ندانستمی اگر چپ را – صائب تبریزی

ز دست راست ندانستمی اگر چپ را – صائب تبریزی

ز دست راست ندانستمی اگر چپ را چه گنجها به یمین و یسار داشتمی »

روشندلان همیشه سفر در وطن کنند – صائب تبریزی

روشندلان همیشه سفر در وطن کنند – صائب تبریزی

روشندلان همیشه سفر در وطن کنند استاده است شمع و همان گرم رفتن است »

دیوانه‌ام ولیک بغیر از دو زلف یار – صائب تبریزی

دیوانه‌ام ولیک بغیر از دو زلف یار – صائب تبریزی

دیوانه‌ام ولیک بغیر از دو زلف یار دیگر به هیچ سلسله‌ای آشنا نیم »

دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد – صائب تبریزی

دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد – صائب تبریزی

دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد که بلبلان همه مستند و باغبان تنها »

دشمن خانگی از خصم برونی بترست – صائب تبریزی

دشمن خانگی از خصم برونی بترست – صائب تبریزی

دشمن خانگی از خصم برونی بترست بیشتر شکوهٔ یوسف ز برادر باشد »

دربهاران، پوست بر تن، پردهٔ بیگانگی است – صائب تبریزی

دربهاران، پوست بر تن، پردهٔ بیگانگی است – صائب تبریزی

دربهاران، پوست بر تن، پردهٔ بیگانگی است یا بسوازن، یا به می ده جبه و دستار را »

در رزمگه، برهنه چو شمشیر می‌رویم – صائب تبریزی

در رزمگه، برهنه چو شمشیر می‌رویم – صائب تبریزی

در رزمگه، برهنه چو شمشیر می‌رویم در دست دشمن است سلاح نبرد ما »

دامن شادی چو غم آسان نمی‌آید به دست – صائب تبریزی

دامن شادی چو غم آسان نمی‌آید به دست – صائب تبریزی

دامن شادی چو غم آسان نمی‌آید به دست پسته را خون می‌شود دل، تا لبی خندان کند »

خمیازهٔ نشاط است، روی گشادهٔ گل – صائب تبریزی

خمیازهٔ نشاط است، روی گشادهٔ گل – صائب تبریزی

خمیازهٔ نشاط است، روی گشادهٔ گل ورنه که از ته دل، در این جهان شکفته است ؟ »

حیف فرهاد که با آنهمه شیرین‌کاری – صائب تبریزی

حیف فرهاد که با آنهمه شیرین‌کاری – صائب تبریزی

حیف فرهاد که با آنهمه شیرین‌کاری شد به خواب عدم از تلخی افسانهٔ عشق »

چون گره شد به گلو لقمهٔ غم، باده طلب – صائب تبریزی

چون گره شد به گلو لقمهٔ غم، باده طلب – صائب تبریزی

چون گره شد به گلو لقمهٔ غم، باده طلب به حلالی خور اگر آب حرامی داری »

چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود – صائب تبریزی

چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود – صائب تبریزی

چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود مرا به خندهٔ شادی دهان گشاده شود »

چند در دایرهٔ مردم عاقل باشم – صائب تبریزی

چند در دایرهٔ مردم عاقل باشم – صائب تبریزی

چند در دایرهٔ مردم عاقل باشم تختهٔ مشق صد اندیشهٔ باطل باشم »

جز گوشهٔ قناعت ازین خاکدان مگیر – صائب تبریزی

جز گوشهٔ قناعت ازین خاکدان مگیر – صائب تبریزی

جز گوشهٔ قناعت ازین خاکدان مگیر غیر از کنار، هیچ ز اهل جهان مگیر »

تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است – صائب تبریزی

تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است – صائب تبریزی

تار و پود موج این دریا به هم پیوسته است می‌زند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند »

پرواز من به بال و پر توست، زینهار – صائب تبریزی

پرواز من به بال و پر توست، زینهار – صائب تبریزی

پرواز من به بال و پر توست، زینهار مشکن مرا که می‌شکنی بال خویش را »

به هشیاران فشان این دانهٔ تسبیح را زاهد – صائب تبریزی

به هشیاران فشان این دانهٔ تسبیح را زاهد – صائب تبریزی

به هشیاران فشان این دانهٔ تسبیح را زاهد که ابر از رشتهٔ باران به دام آورد مستان را »

به جان رساند مرا داغ دوستان دیدن – صائب تبریزی

به جان رساند مرا داغ دوستان دیدن – صائب تبریزی

به جان رساند مرا داغ دوستان دیدن چه دلخوشی خضر از عمر جاودان دارد؟ »

بعد عمری چون صدف گر قطرهٔ آبی خورم – صائب تبریزی

بعد عمری چون صدف گر قطرهٔ آبی خورم – صائب تبریزی

بعد عمری چون صدف گر قطرهٔ آبی خورم در گلوی تشنه‌ام چون سنگ می‌گردد گره »

بر روی هم هر آنچه گذاری وبال توست – صائب تبریزی

بر روی هم هر آنچه گذاری وبال توست – صائب تبریزی

بر روی هم هر آنچه گذاری وبال توست جز دست اختیار که بر هم نهاده‌ای »

با رفیقان موافق، بند و زندان گلشن است – صائب تبریزی

با رفیقان موافق، بند و زندان گلشن است – صائب تبریزی

با رفیقان موافق، بند و زندان گلشن است هر که شد دیوانه، چون زنجیر همپاییم ما »

ای غزال چین، چه پشت چشم نازک می‌کنی ؟ – صائب تبریزی

ای غزال چین، چه پشت چشم نازک می‌کنی ؟ – صائب تبریزی

ای غزال چین، چه پشت چشم نازک می‌کنی ؟ چشم ما آن چشمهای سرمه سا را دیده است »

آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده است – صائب تبریزی

آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده است – صائب تبریزی

آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده است خاطر ما را پریشانتر ز سنبل کرده است »

ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا – صائب تبریزی

ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا – صائب تبریزی

ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا که بی‌تلاش به چنگ آمده است شیشهٔ من »

از شوق آن بر و دوش، روزی بغل گشودم – صائب تبریزی

از شوق آن بر و دوش، روزی بغل گشودم – صائب تبریزی

از شوق آن بر و دوش، روزی بغل گشودم آغوش من چو محراب، دیگر به هم نیامد »

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان – صائب تبریزی

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان – صائب تبریزی

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم »

آب روان عمر ز استاده خوشترست – صائب تبریزی

آب روان عمر ز استاده خوشترست – صائب تبریزی

آب روان عمر ز استاده خوشترست آزرده از گذشتن این کاروان مباش »

یوسف به زر قلب فروشان دگرانند – صائب تبریزی

یوسف به زر قلب فروشان دگرانند – صائب تبریزی

یوسف به زر قلب فروشان دگرانند ما وقت خوش خود به دو عالم نفروشیم »