Saib Tabrizi Guzida Ghazaliat

می‌کنم دل خرج، تا سیمین بری پیدا کنم – صائب تبریزی

می‌کنم دل خرج، تا سیمین بری پیدا کنم – صائب تبریزی

می‌کنم دل خرج، تا سیمین بری پیدا کنم می‌دهم جان، تا ز جان شیرین‌تری پیدا کنم هیچ کم از شیخ صنعان نیست درد دین من به که ننشینم ز پا تا کافری پیدا کنم تا ز قتل من نپردازد به قتل دیگری هر نفس چون شمع می‌خواهم سری پیدا کنم رشتهٔ عمرم ز پیچ و تاب می‌گردد گره تا ز کار درهم عالم، سری پیدا کنم از بصیرت نیست... »

ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم – صائب تبریزی

ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم – صائب تبریزی

ما اختیار خویش به صهبا گذاشتیم سر بر خط پیاله چو مینا گذاشتیم آمد چو موج، دامن ساحل به دست ما تا اختیار خویش به دریا گذاشتیم از جبههٔ گشاده گرانی رود ز دل چون کوه سر به دامن صحرا گذاشتیم چون سیل، گرد کلفت ما هر قدم فزود تا پای در خرابهٔ دنیا گذاشتیم از دست رفت دل به نظر باز کردنی این طفل را عبث به ت... »

زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من – صائب تبریزی

زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من – صائب تبریزی

زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من شود سپهر زمین‌گیر از آرمیدن من هزار مرحله را چون جرس دل شبها توان برید به آواز دل تپیدن من مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال نمی‌رسد چو به کس فیضی از رسیدن من فغان که زیر فلک نیست آنقدر میدان که داد وحشت خاطر دهد رمیدن من هزار فتنهٔ خوابیده چون شراب کهن نهفته است در آغو... »

خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم – صائب تبریزی

خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم – صائب تبریزی

خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم ما مرکب ازین رخنه جهاندیم و گذشتیم چون ابر بهار آنچه ازین بحر گرفتیم در جیب صدف پاک فشاندیم و گذشتیم چون سایهٔ مرغان هوا در سفر خاک آزار به موری نرساندیم و گذشتیم گر قسمت ما باده، و گر خون جگر بود ما نوبت خود را گذراندیم و گذشتیم کردیم عنانداری دل تا دم آخر گلگون هوس ... »

به دامن می‌دود اشکم، گریبان می‌درد هوشم – صائب تبریزی

به دامن می‌دود اشکم، گریبان می‌درد هوشم – صائب تبریزی

به دامن می‌دود اشکم، گریبان می‌درد هوشم نمی‌دانم چه می‌گوید نسیم صبح در گوشم به اندک روزگاری بادبان کشتی می شد ز لطف ساقیان، سجادهٔ تزویر بر دوشم ازان روزی که بر بالای او آغوش وا کردم دگر نامد به هم چون قبله از خمیازه آغوشم به کار دیگران کن ساقی این جام صبوحی را که تا فردای محشر من خراب صحبت دوشم ز ... »

یک بار بی خبر به شبستان من درآ – صائب تبریزی

یک بار بی خبر به شبستان من درآ – صائب تبریزی

یک بار بی خبر به شبستان من درآ چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ از دوریت چو شام غریبان گرفته‌ایم از در گشاده‌روی چو صبح وطن درآ مانند شمع، جامهٔ فانوس شرم را بیرون در گذار و به این انجمن درآ دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است بند قبا گشوده به آغوش من درآ آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست ای سنگدل به ص... »

ماه مصرم، در حجاب چاه کنعان مانده‌ام – صائب تبریزی

ماه مصرم، در حجاب چاه کنعان مانده‌ام – صائب تبریزی

ماه مصرم، در حجاب چاه کنعان مانده‌ام شمع خورشیدم، نهان در زیر دامان مانده‌ام از عزیزان هیچ‌کس خوابی برای من ندید گر چه عمری شد که چون یوسف به زندان مانده‌ام هیچ‌کس از بی‌سرانجامی نمی‌خواند مرا نامهٔ در رخنهٔ دیوار نسیان مانده‌ام نیستم نومید از تشریف سبز نوبهار گرچه چون نخل خزان، از برگ عریان مانده‌ا... »

طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند – صائب تبریزی

طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند – صائب تبریزی

طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند صیقل شکست و آینه‌ام در غبار ماند چون ریشهٔ درخت که ماند به جای خویش شد زندگی و طول امل برقرار ماند خواهد گرفت دامن گل را به خون ما این آشیانه‌ای که ز ما یادگار ماند ناخن نزد کسی به دل سر به مهر ما این غنچه ناشکفته برین شاخسار ماند دست من از رعونت آزادگی چو سرو با صد ... »

دلم ز پاس نفس تار می‌شود، چه کنم – صائب تبریزی

دلم ز پاس نفس تار می‌شود، چه کنم – صائب تبریزی

دلم ز پاس نفس تار می‌شود، چه کنم وگر نفس کشم افگار می‌شود، چه کنم اگر ز دل نکشم یک دم آه آتشبار جهان به دیدهٔ من تار می‌شود، چه کنم چو ابر، منع من از گریه دور از انصاف است دلم ز گریه سبکبار می‌شود، چه کنم ز حرف حق لب ازان بسته‌ام، که چون منصور حدیث راست مرا دار می‌شود، چه کنم نخوانده بوی گل آید اگر ... »

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی – صائب تبریزی

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی – صائب تبریزی

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی آه افسوس است سرو جویبار زندگی اعتمادی نیست بر شیرازهٔ موج سراب دل منه بر جلوهٔ ناپایدار زندگی یک دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی بادهٔ یک ساغرند و پشت و روی یک ورق چون گل رعنا خزان و نوبهار زندگی چون حباب پوچ، از پاس نفس غافل مشو کز ن... »

ای دفتر حسن ترا، فهرست خط و خالها – صائب تبریزی

ای دفتر حسن ترا، فهرست خط و خالها – صائب تبریزی

ای دفتر حسن ترا، فهرست خط و خالها تفصیلها پنهان شده، در پردهٔ اجمالها پیشانی عفو ترا، پرچین نسازد جرم ما آیینه کی برهم خورد، از زشتی تمثالها؟ با عقل گشتم همسفر، یک کوچه راه از بیکسی شد ریشه ریشه دامنم، از خار استدلالها هر شب کواکب کم کنند، از روزی ما پاره‌ای هر روز گردد تنگتر، سوراخ این غربالها حیرا... »

نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا – صائب تبریزی

نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا – صائب تبریزی

نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا سرمهٔ خاموشی من از سواد شهرهاست چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا باده نتواند برون بردن مرا از فکر یار دست دایم چون سبو در زیر سر باشد مرا در محیط رحمت حق، چون حباب شوخ‌چشم بادبان کشتی از دامان تر باشد مرا منزل آسایش من محو در خود ... »

ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم – صائب تبریزی

ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم – صائب تبریزی

ما دستخوش سبحه و زنار نگشتیم در حلقهٔ تقلید گرفتار نگشتیم خود را به سراپردهٔ خورشید رساندیم چون شبنم گل، بار به گلزار نگشتیم در دامن خود پای فشردیم چو مرکز گرد سر هر نقطه چو پرگار نگشتیم چون خشت نهادیم به پای خم می سر بر دوش کسی همچو سبو بار نگشتیم ما را به زر قلب خریدند ز اخوان بر قافله از قیمت کم،... »

سودا به کوه و دشت صلا می‌دهد مرا – صائب تبریزی

سودا به کوه و دشت صلا می‌دهد مرا – صائب تبریزی

سودا به کوه و دشت صلا می‌دهد مرا هر لاله‌ای پیاله جدا می‌دهد مرا باغ و بهار من نفس آرمیده است بیماری نسیم، شفا می‌دهد مرا سیرست چشم شبنم من، ورنه شاخ گل آغوش باز کرده صلا می‌دهد مرا آن سبزه‌ام که سنگدلی‌های روزگار در زیر سنگ نشو و نما می‌دهد مرا در گوش قدردانی من حلقهٔ زرست هر کس که گوشمال بجا می‌ده... »

در نمود نقشها بی‌اختیار افتاده‌ام – صائب تبریزی

در نمود نقشها بی‌اختیار افتاده‌ام – صائب تبریزی

در نمود نقشها بی‌اختیار افتاده‌ام مهرهٔ مومم به دست روزگار افتاده‌ام بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت در بهشتم تا ز اوج اعتبار افتاده‌ام خواری و بی‌قدری گوهر گناه جوهری است نیست جرم من اگر در رهگذار افتاده‌ام ز انقلاب چرخ می‌لرزم به آب روی خویش جام لبریزم به دست رعشه‌دار افتاده‌ام هر که بر دارد م... »

پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش – صائب تبریزی

پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش – صائب تبریزی

پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش مردان به دیگری نگذارند کار خویش چون شیشهٔ شکسته و تاک بریده‌ام عاجز به دست گریهٔ بی‌اختیار خویش از وقت تنگ، چون گل رعنا درین چمن یک کاسه کرده‌ایم خزان و بهار خویش انجم به آفتاب شب تیره را رساند دارم امیدها به دل داغدار خویش سنگ تمام در کف اطفال هم نماند آخر جنون ن... »

از سر خردهٔ جان سخت دلیرانه گذشت – صائب تبریزی

از سر خردهٔ جان سخت دلیرانه گذشت – صائب تبریزی

از سر خردهٔ جان سخت دلیرانه گذشت آفرین باد به پروانه که مردانه گذشت در شبستان جهان، عمر گرانمایهٔ ما هر چه در خواب نشد صرف، به افسانه گذشت منه انگشت به حرف من مجنون زنهار که قلم، بسته لب از نامهٔ دیوانه گذشت دل آزاد من و گرد تعلق، هیهات بارها سیل تهیدست ازین خانه گذشت عقل از آب و گل تقلید نیامد بیرو... »

می‌کند یادش دل بیتاب و از خود می‌رود – صائب تبریزی

می‌کند یادش دل بیتاب و از خود می‌رود – صائب تبریزی

می‌کند یادش دل بیتاب و از خود می‌رود می‌برد نام شراب ناب و از خود می‌رود هر که چون شبنم درین گلزار چشمی باز کرد می‌شود از آتش گل آب و از خود می‌رود از محیط آفرینش هر که سر زد چون حباب می‌زند یک دور چون گرداب و از خود می‌رود پای در گل ماندگان را قوت رفتار نیست یاد دریا می‌کند سیلاب و از خود می‌رود زا... »

گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا – صائب تبریزی

گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا – صائب تبریزی

گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا ویران اگر نمی‌کنی آباد کن مرا حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو از وعدهٔ دروغ، دلی شاد کن مرا پیوسته است سلسلهٔ خاکیان به هم بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا شاید به گرد قافلهٔ بیخودان رسم ای پیر دیر، همتی امداد کن مرا گشته است خون مرده جهان ز آرمیدگی دیوانهٔ قلمرو ایج... »

ز گل فزود مرا خارخار خندهٔ تو – صائب تبریزی

ز گل فزود مرا خارخار خندهٔ تو – صائب تبریزی

ز گل فزود مرا خارخار خندهٔ تو که نیست خندهٔ گل در شمار خندهٔ تو مرا ز سیر گلستان نصیب خمیازه است که نشکند قدح گل، خمار خندهٔ تو شده است گل عبث از برگ سر بسر ناخن گرهگشایی دلهاست کار خندهٔ تو گشود لب به شکر خنده غنچهٔ تصویر نشد که گل کند از لب، بهار خندهٔ تو در آی از درم ای صبح آرزومندان که سوخت شمع ... »

خار در پیراهن فرزانه می‌ریزیم ما – صائب تبریزی

خار در پیراهن فرزانه می‌ریزیم ما – صائب تبریزی

خار در پیراهن فرزانه می‌ریزیم ما گل به دامن بر سر دیوانه می‌ریزیم ما قطره گوهر می‌شود در دامن بحر کرم آبروی خویش در میخانه می‌ریزیم ما در خطرگاه جهان فکر اقامت می‌کنیم در گذار سیل، رنگ خانه می‌ریزیم ما در دل ما شکوهٔ خونین نمی‌گردد گره هر چه در شیشه است، در پیمانه می‌ریزیم ما انتظار قتل، نامردی است ... »

به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم – صائب تبریزی

به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم – صائب تبریزی

به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم ره گریز نبسته است هیچ کس بر من اسیر بند گران وفای خویشتنم چرا ز غیر شکایت کنم، که همچو حباب همیشه خانه خراب هوای خویشتنم سفینه در عرق شرم من توان انداخت ز بس که منفعل از کرده‌های خویشتنم ز دستگیری مردم بریده‌ام پیوند امیدوار به دست دعای خوی... »

یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما – صائب تبریزی

یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما – صائب تبریزی

یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما در دل دوزخ بهشت جاودان داریم ما در چنین راهی که مردان توشه از دل کرده‌اند ساده لوحی بین که فکر آب و نان داریم ما منزل ما همرکاب ماست هر جا می‌رویم در سفرها طالع ریگ روان داریم ما چیست خاک تیره تا باشد تماشاگاه ما؟ سیرها در خویشتن چون آسمان داریم ما قسمت ما چون کمان ... »

مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است – صائب تبریزی

مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است – صائب تبریزی

مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است چون صدف زین گوهر شهوار آغوشم تهی است از دل بیدار و اشک آتشین و آه گرم دستگاه زندگی چون شمع خاموشم تهی است خجلتی دارم که خواهد پرده‌پوش من شدن گر چه از سجادهٔ تقوی بر و دوشم تهی است سرگذشت روزگار خوشدلی از من مپرس صفحهٔ خاطر ازین خواب فراموشم تهی است گفتگوی پوچ ناص... »

طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟ – صائب تبریزی

طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟ – صائب تبریزی

طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟ آرام نیست کشتی طوفان رسیده را بی حسن نیست خلوت آیینه‌مشربان معشوق در کنار بود پاک دیده را یاد بهشت، حلقهٔ بیرون در بود در تنگنای گوشهٔ دل آرمیده را ما را مبر به باغ که از سیر لاله‌زار یک داغ صد هزار شود داغدیده را با قد خم ز عمر اقامت طمع مدار در آتش است نعل، کمان کشید... »

دنبال دل کمند نگاه کسی مباد – صائب تبریزی

دنبال دل کمند نگاه کسی مباد – صائب تبریزی

دنبال دل کمند نگاه کسی مباد این برق در کمین گیاه کسی مباد از انتظار، دیدهٔ یعقوب شد سفید هیچ آفریده چشم به راه کسی مباد از توبهٔ شکسته، زمین گیر خجلتم این شیشهٔ شکسته به راه کسی مباد یا رب که هیچ دیده ز پرواز بی محل منت‌پذیر از پر کاه کسی مباد لرزد دلم ز قامت خم همچو برگ بید دیوار پی‌گسسته پناه کسی ... »

چارهٔ دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد – صائب تبریزی

چارهٔ دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد – صائب تبریزی

چارهٔ دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد خضر این ویرانه را تعمیر نتوانست کرد در کنار خاک، عمر ما به خون خوردن گذشت مادر بی‌مهر خون را شیر نتوانست کرد راز ما از پردهٔ دل عاقبت بیرون فتاد غنچه بوی خویش را تسخیر نتوانست کرد محو شد هر کس که دید آن چشم خواب آلود را هیچ کس این خواب را تعبیر نتوانست کرد در نگیرد ... »

ای جهانی محو رویت، محو سیمای که‌ای؟ – صائب تبریزی

ای جهانی محو رویت، محو سیمای که‌ای؟ – صائب تبریزی

ای جهانی محو رویت، محو سیمای که‌ای؟ ای تماشاگاه عالم، در تماشای که‌ای؟ عالمی را روی دل در قبلهٔ ابروی توست تو چنین حیران ابروی دلارای که‌ای؟ شمع و گل چون بلبل و پروانه شیدای تواند ای بهار زندگی آخر تو شیدای که‌ای؟ چون دل عاشق نداری یک نفس یک‌جا قرار سر به صحرا دادهٔ زلف چلیپای که‌ای؟ چشم می پوشی ز گ... »

نیستم غمگین که خالی چون کدویم می‌کنند – صائب تبریزی

نیستم غمگین که خالی چون کدویم می‌کنند – صائب تبریزی

نیستم غمگین که خالی چون کدویم می‌کنند کز می گلرنگ، صاحب آبرویم می‌کنند گرچه می‌سازم جهانی را ز صهبا تر دماغ هر کجا سنگی است در کار سبویم می‌کنند گر چه بی‌قدرم، ولی از دیده چون غایب شوم همچو ماه عید مردم جستجویم می‌کنند می‌کننداز من توقع صد دعای مستجاب مشت آبی گر کرم بهر وضویم می‌کنند کار سوزن می‌کند... »

ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده‌ایم – صائب تبریزی

ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده‌ایم – صائب تبریزی

ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده‌ایم عکس خورشیدیم در آب روان افتاده‌ایم ناامید از جذبهٔ خورشید تابان نیستیم گر چه چون پرتو به خاک از آسمان افتاده‌ایم رفته است از دست ما بیرون عنان اختیار در رکاب باد چون برگ خزان افتاده‌ایم نه سرانجام اقامت، نه امید بازگشت مرغ بی‌بال و پریم از آشیان افتاده‌ایم بر نمی... »

سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی – صائب تبریزی

سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی – صائب تبریزی

سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی دو سه جامی بکش، از شرم برآ ای ساقی از می و نقل به یک بوسه قناعت کردیم رحم کن بر جگر تشنهٔ ما ای ساقی پنبه را وقت سحر از سر مینا بردار تابرآید می خورشید لقا ای ساقی بوسه دادی به لب جام و به دستم دادی عمر باد و مزهٔ عمر ترا ای ساقی! دهنم از لب شیرین تو شد تنگ شکر چون بگو... »

در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع – صائب تبریزی

در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع – صائب تبریزی

در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع دیدنم نادیدنی، مدنگاهم آه بود در شبستان جهان تا چشم بگشودم چو شمع سوختم تا گرم شد هنگامهٔ دلها ز من بر جهان بخشودم و بر خود نبخشودم چو شمع سوختم صد بار و از بی‌اعتباریها نگشت قطرهٔ آبی به چشم روزن از دودم چو شمع پاس صحبت داشتن آس... »

پیرانه‌سر همای سعادت به من رسید – صائب تبریزی

پیرانه‌سر همای سعادت به من رسید – صائب تبریزی

پیرانه‌سر همای سعادت به من رسید وقت زوال، سایهٔ دولت به من رسید پیمانه‌ام ز رعشهٔ پیری به خاک ریخت بعد از هزار دور که نوبت به من رسید بی‌آسیا ز دانه چه لذت برد کسی؟ دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید شد مهربان سپهر به من آخر حیات در وقت صبح، خواب فراغت به من رسید صافی که بود قسمت یاران رفته شد درد ... »

از زمین اوج گرفته است غباری که مراست – صائب تبریزی

از زمین اوج گرفته است غباری که مراست – صائب تبریزی

از زمین اوج گرفته است غباری که مراست ایمن از سیلی موج است کناری که مراست چشم پوشیده‌ام از هر چه درین عالم هست چه کند سیل حوادث به حصاری که مراست؟ کار زنگار کند با دل چون آینه‌ام گر چه هست از دگران، نقش و نگاری که مراست جان غربت زده را زود به پابوس وطن می‌رساند نفس برق سواری که مراست نیست از خاک گران... »

موج شراب و موجهٔ آب بقا یکی است – صائب تبریزی

موج شراب و موجهٔ آب بقا یکی است – صائب تبریزی

موج شراب و موجهٔ آب بقا یکی است هر چند پرده‌هاست مخالف، نوا یکی است خواهی به کعبه رو کن و خواهی به سومنات از اختلاف راه چه غم، رهنما یکی است این ما و من نتیجهٔ بیگانگی بود صد دل به یکدگر چو شود آشنا، یکی است در چشم پاک بین نبود رسم امتیاز در آفتاب، سایهٔ شاه و گدا یکی است بی ساقی و شراب، غم از دل نم... »

گر درد طلب رهبر این قافله بودی – صائب تبریزی

گر درد طلب رهبر این قافله بودی – صائب تبریزی

گر درد طلب رهبر این قافله بودی کی پای ترا پردهٔ خواب آبله بودی؟ زود این ره خوابیده به انجام رسیدی گر نالهٔ شبگیر درین مرحله بودی دل چاک نمی‌گشت ز فریاد جرس را بیداری اگر در همهٔ قافله بودی از خون جگر کام کسی تلخ نگشتی گر در خور این باده مرا حوصله بودی شیرازهٔ جمعیتش ازهم نگسستی با بلبل ما غنچه اگر ی... »

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم – صائب تبریزی

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم – صائب تبریزی

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم همه از مار و من از مهرهٔ این مار میترسم ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم از جان شکار لاغرم از تیغ لنگردار میترسم خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد من از همواری این خلق ناهموار میترسم ز بس نامردمی از چشم نرم دوستان دیدم اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار میترسم ز تیر راست ر... »

حضور دل نبود با عبادتی که مراست – صائب تبریزی

حضور دل نبود با عبادتی که مراست – صائب تبریزی

حضور دل نبود با عبادتی که مراست تمام سجدهٔ سهوست طاعتی که مراست نفس چگونه برآید ز سینه‌ام بی آه؟ ز عمر رفته به غفلت ندامتی که مراست ز داغ گمشده فرزند جانگدازترست ز فوت وقت به دل داغ حسرتی که مراست اگر به قدر سفر فکر توشه باید کرد نفس چگونه کند راست، فرصتی که مراست؟ ز گرد لشکر بیگانه مملکت را نیست ز ... »

بده می که بر قلب گردون زنیم! – صائب تبریزی

بده می که بر قلب گردون زنیم! – صائب تبریزی

بده می که بر قلب گردون زنیم! ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم سرانجام چون خشت بالین بود به خم تکیه همچون فلاطون زنیم برآییم از کوچه بند رسوم دم در بیابان چو مجنون زنیم برآریم از بحر سر چون حباب ازین تنگنا خیمه بیرون زنیم به این قد خم گشته، چوگان صفت سرپای بر گوی گردون زنیم عرق رنگ نگذاشت بر روی ما به قل... »

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی – صائب تبریزی

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی – صائب تبریزی

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی تبخال زد از آه جگر سوز لب صبح وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد یک بار تو بیدرد گریبان ندریدی چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستی ز افسردگی از شاخ به شاخی نپریدی یک صبحدم از دیده سرشکی نفشاندی از برگ گل خویش گلابی نکشیدی... »

ما هوش خود با بادهٔ گلرنگ داده‌ایم – صائب تبریزی

ما هوش خود با بادهٔ گلرنگ داده‌ایم – صائب تبریزی

ما هوش خود با بادهٔ گلرنگ داده‌ایم گردن چو شیشه بر خط ساغر نهاده‌ایم بر روی دست باد مرادست سیر ما چون موج تا عنان به کف بحر داده‌ایم یک عمر همچو غنچه درین بوستانسرا خون خورده‌ایم تا گره دل گشاده‌ایم از زندگی است یک دو نفس در بساط ما چون صبح ما ز روز ازل پیر زاده‌ایم بر هیچ خاطری ننشسته است گرد ما اف... »

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس – صائب تبریزی

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس – صائب تبریزی

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس صد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس با تشنگی بساز که در ساغر سپهر غیر از دل گداخته، آبی ندید کس طی شد جهان و اهل دلی از جهان نخاست دریا به ته رسید و سحابی ندید کس این ماتم دگر، که درین دشت آتشین دل آب گشت و چشم پر آبی ندید کس حرفی است این که خضر به آب بقا رسید زین چرخ دل ... »

دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم – صائب تبریزی

دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم – صائب تبریزی

دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم به خاطر آنچه می‌گردید، شد یکجا فراموشم نمی‌گردد ز خاطر محو، چون مصرع بلند افتد شدم خاک و نشد آن قامت رعنا فراموشم چه فارغبال می‌گشتم درین عالم، اگر می‌شد غم امروز چون اندیشهٔ فردا فراموشم ز چشم آن کس که دور افتاد، گردد از فراموشان من از خواری، به پیش چشم، از دلها... »

جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟ – صائب تبریزی

جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟ – صائب تبریزی

جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟ سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک کند؟ ما که هر گام درین راه دو منزل کردیم دست ازان زلف بدارید که ما بیکاران عمر خود در سر یک عقدهٔ مشکل کردیم باغبان بر رخ ما گو در بستان مگشا ما تماشای گل از روزنهٔ دل کردیم آسمان بود و زمین، پلهٔ شادی ب... »

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا – صائب تبریزی

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا – صائب تبریزی

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟ هیچ کار از سعی ما ... »

نه گل، نه لاله درین خارزار می‌ماند – صائب تبریزی

نه گل، نه لاله درین خارزار می‌ماند – صائب تبریزی

نه گل، نه لاله درین خارزار می‌ماند دویدنی به نسیم بهار می‌ماند مل خنده بود گریهٔ پشیمانی گلاب تلخ ز گل یادگار می‌ماند مگر شهید به این تیغ کوه شد فرهاد؟ که لاله‌اش به چراغ مزار می‌ماند مه تمام، هلال و هلال شد مه بدر به یک قرار که در روزگار می‌ماند؟ چنین که تنگ گرفته است بر صدف دریا چه آب در گهر شاهوا... »

ما درد را به ذوق می ناب می‌کشیم – صائب تبریزی

ما درد را به ذوق می ناب می‌کشیم – صائب تبریزی

ما درد را به ذوق می ناب می‌کشیم از آه سر منت مهتاب می‌کشیم از حیف و میل، پلهٔ میزان ما تهی است از سنگ، ناز گوهر سیراب می‌کشیم پاکی است شرط صحبت پاکیزه گوهران پیش از پیاله دست و دهن آب می‌کشیم! بر خاک تشنه جرعه فشانی عبادت است ما باده را به گوشهٔ محراب می‌کشیم ترسانده است دولت بیدار، چشم ما از بخت خف... »

سیراب در محیط شدم ز آبروی خویش – صائب تبریزی

سیراب در محیط شدم ز آبروی خویش – صائب تبریزی

سیراب در محیط شدم ز آبروی خویش در پای خم ز دست ندادم سبوی خویش در حفظ آبرو ز گهر باش سخت‌تر کاین آب رفته باز نیاید به جوی خویش خاک مراد خلق شود آستانه‌اش هر کس که بگذرد ز سر آرزوی خویش از نوبهار عمر وفایی نیافتم چون گل مگر گلاب کنم رنگ و بوی خویش از مهلت زمانهٔ دون در کشاکشم ترسم مرا سپهر برآرد به خ... »

در کدامین چمن ای سرو به بار آمده‌ای؟ – صائب تبریزی

در کدامین چمن ای سرو به بار آمده‌ای؟ – صائب تبریزی

در کدامین چمن ای سرو به بار آمده‌ای؟ که رباینده‌تر از خواب بهار آمده‌ای با گل روی عرقناک، که چشمش مرساد! خانه‌پردازتر از سیل بهار آمده‌ای چشم بد دور، که چون جام و صراحی ز ازل در خور بوس و سزاوار کنار آمده‌ای آنقدر باش که اشکی بدود بر مژگان گر به دلجویی دلهای فگار آمده‌ای بارها کاسهٔ خورشید پر از خون... »

بیخود ز نوای دل دیوانهٔ خویشم – صائب تبریزی

بیخود ز نوای دل دیوانهٔ خویشم – صائب تبریزی

بیخود ز نوای دل دیوانهٔ خویشم ساقی و می و مطرب و میخانهٔ خویشم زان روز که گردیده‌ام از خانه بدوشان هر جا که روم معتکف خانهٔ خویشم بی‌داغ تو عضوی به تنم نیست چو طاوس از بال و پر خویش، پریخانهٔ خویشم یک ذره دلم سختم از اسلام نشد نرم در کعبه همان ساکن بتخانهٔ خویشم دیوار من از خضر کند وحشت سیلاب ویران ... »

از جوانی داغها بر سینهٔ ما مانده است – صائب تبریزی

از جوانی داغها بر سینهٔ ما مانده است – صائب تبریزی

از جوانی داغها بر سینهٔ ما مانده است نقش پایی چند ازان طاوس بر جا مانده است در بساط من ز عنقای سبک پرواز عمر خواب سنگینی چو کوه قاف بر جا مانده است چون نسایم دست برهم، کز شمار نقد عمر زنگ افسوسی به دست بادپیما مانده است می‌کند از هر سر مویم سفیدی راه مرگ پایم از خواب گران در سنگ خارا مانده است نیست ... »

موج دریا را نباشد اختیار خویشتن – صائب تبریزی

موج دریا را نباشد اختیار خویشتن – صائب تبریزی

موج دریا را نباشد اختیار خویشتن دست بردار از عنان گیر و دار خویشتن زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشت مرکب نی بار باشد بر سوار خویشتن خار دیوار گلستانم که از بی‌حاصلی می‌کشم خجلت ز اوج اعتبار خویشتن خلوتی چون خانهٔ آیینه‌داری پیش دست بهره‌ای بردار از بوس و کنار خویشتن می‌توانی آتش شوق مرا خاموش کرد... »

گر چه از وعدهٔ احسان فلک پیر شدیم – صائب تبریزی

گر چه از وعدهٔ احسان فلک پیر شدیم – صائب تبریزی

گر چه از وعدهٔ احسان فلک پیر شدیم نعمتی بود که از هستی خود سیر شدیم نیست زین سبز چمن کلفت ما امروزی غنچه بودیم درین باغ، که دلگیر شدیم گر چه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی اینقدر بود که تسلیم به تقدیر شدیم دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را شد جهان پیر، همان روز که ما پیر شدیم تن ندادیم به آغوش زلیخای هوس ر... »

ز خار زار تعلق کشیده دامان باش – صائب تبریزی

ز خار زار تعلق کشیده دامان باش – صائب تبریزی

ز خار زار تعلق کشیده دامان باش به هر چه می‌کشدت دل، ازان گریزان باش قد نهال خم از بار منت ثمرست ثمر قبول مکن، سرو این گلستان باش درین دو هفته که چون گل درین گلستانی گشاده‌روی‌تر از راز می‌پرستان باش تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش کدام جامه به از پرده‌پوشی خلق است... »

حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی – صائب تبریزی

حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی – صائب تبریزی

حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی مرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی به یک رطل گران بردار بار هستی از دوشم من افتاده را مگذار زیر بار ای ساقی به راهی می‌رود هر تاری از زلف حواس من مرا شیرازه کن از موج می زنهار ای ساقی چرا از غیرت مذهب بود کم غیرت مشرب؟ مرا در حلقهٔ اهل ریا مگذار ای ساقی چراغ طور... »

بار غم از دلم می گلرنگ برنداشت – صائب تبریزی

بار غم از دلم می گلرنگ برنداشت – صائب تبریزی

بار غم از دلم می گلرنگ برنداشت این سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت از شور عشق، سلسله‌جنبان عالمم مرغی مرا ندید که آهنگ برنداشت شد کهربا به خون جگر لعل آبدار از می خزان چهرهٔ ما رنگ برنداشت یارب شود چو دست سبو، خشک زیر سر! دستی که در شکستن من سنگ برنداشت چون برگ لاله گرچه به خون غوطه‌ها زدیم بخت سیه ز ... »

یارب آشفتگی زلف به دستارش ده – صائب تبریزی

یارب آشفتگی زلف به دستارش ده – صائب تبریزی

یارب آشفتگی زلف به دستارش ده چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد دلی از سنگ خدایا به پرستارش ده چاک چون صبح کن از عشق گریبانش را سر چو خورشید به هر کوچه و بازارش ده از تهیدستی حیرت زدگان بی‌خبرست دستش از کار ببر، راه به گلزارش ده سرمهٔ خواب ازان چشم سیه مست بشو شمع بالی... »

ما نقل باده را ز لب جام کرده‌ایم – صائب تبریزی

ما نقل باده را ز لب جام کرده‌ایم – صائب تبریزی

ما نقل باده را ز لب جام کرده‌ایم عادت به تلخکامی از ایام کرده‌ایم دانسته‌ایم بوسه زیاد از دهان ماست صلح از دهان یار به پیغام کرده‌ایم از ما متاب روی، که از آه نیم شب بسیار صبح آینه را شام کرده‌ایم سازند ازان سیاه رخ ما، که چون عقیق هموار خویش را ز پی نام کرده‌ایم ما همچو آدم از طمع خام دست خویش در خ... »

صبح شد برخیز مطرب گوشمال ساز ده – صائب تبریزی

صبح شد برخیز مطرب گوشمال ساز ده – صائب تبریزی

صبح شد برخیز مطرب گوشمال ساز ده عیشهای شب پریشان گشته را آواز ده هیچ ساز از دلنوازی نیست سیرآهنگتر چنگ را بگذار، قانون محبت ساز ده جام را لبریزتر از دیدهٔ عشاق کن از صف دریاکشان آنگه مرا آواز ده کوری بی‌منت از چشم به منت خوشترست گر توانی بوی پیراهن به یوسف باز ده شبنم از روشندلی آیینهٔ خورشید شد ای ... »

دل ز هر نقش گشته ساده مرا – صائب تبریزی

دل ز هر نقش گشته ساده مرا – صائب تبریزی

دل ز هر نقش گشته ساده مرا دو جهان از نظر فتاده مرا تا چو مجنون شدم بیابانگرد می‌گزد همچو مار، جاده مرا صبر در مهد خاک چون طفلان دست بر روی هم نهاده مرا چون گهر قانعم به قطرهٔ خویش نیست اندیشهٔ زیاده مرا صد گره در دلم فتد چو صدف یک گره گر شود گشاده مرا تختهٔ مشق نقشها کرده است همچو آیینه، لوح ساده مر... »