Saib Tabrizi Ghazals

نه آسمان سبوکش میخانهٔ – صائب تبریزی

نه آسمان سبوکش میخانهٔ – صائب تبریزی

نه آسمان سبوکش میخانهٔ تواند در حلقهٔ تصرف پیمانهٔ تواند چندان که چشم کار کند در سواد خاک مردم خراب نرگس مستانهٔ تواند گردنکشان شیشه و افتادگان جام در زیر دست ساقی میخانهٔ تواند آن خسروان که روز بزرگی کنند خرج چون شب شود، گدای در خانهٔ تواند ما خود چه ذره‌ایم، که خورشید طلعتان با روی آتشین همه پروان... »

از یار ز ناسازی اغیار – صائب تبریزی

از یار ز ناسازی اغیار – صائب تبریزی

از یار ز ناسازی اغیار گذشتیم از کثرت خار از گل بی خار گذشتیم این باده زیاد از دهن ساغر ما بود مخمور ز لعل لب دلدار گذشتیم جایی که سخن سبز نگردد، نتوان گفت چون طوطی ازان آینه رخسار گذشتیم خاری نشد آزرده به زیر قدم ما چون سایهٔ ابر از سر گلزار گذشتیم از خرقهٔ تزویر نچیدیم دکانی مردانه ازین پردهٔ پندار... »

تابه فکر خود فتادم، – صائب تبریزی

تابه فکر خود فتادم، – صائب تبریزی

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت داغ‌های ناامیدی یادگار از خود گذاشت خردهٔ عمرم که چون نقد شرار از دست رفت تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست ... »

ما از امیدها همه یکجا – صائب تبریزی

ما از امیدها همه یکجا – صائب تبریزی

ما از امیدها همه یکجا گذشته‌ایم از آخرت بریده ز دنیا گذشته‌ایم از ما مجو تردد خاطر که عمرهاست کز آرزوی وسوسه فرما گذشته‌ایم گشته است در میانه روی عمر ما تمام ما از پل صراط همین جا گذشته‌ایم عزم درست کار پر و بال می‌کند با کشتی شکسته ز دریا گذشته‌ایم از نقش پای ما سخنی چند چون قلم مانده است یادگار به... »

ما رخت خود به گوشهٔ عزلت – صائب تبریزی

ما رخت خود به گوشهٔ عزلت – صائب تبریزی

ما رخت خود به گوشهٔ عزلت کشیده‌ایم دست از پیاله، پای ز صحبت کشیده‌ایم مشکل به تازیانهٔ محشر روان شود پایی که ما به دامن عزلت کشیده‌ایم گردیده است سیلی صرصر به شمع ما دامان هر که را به شفاعت کشیده‌ایم صبح وطن به شیر مگر آورد برون زهری که ما ز تلخی غربت کشیده‌ایم گردیده است آب دل ما ز تشنگی تا قطره‌ای... »

هر ذره ازو در سر، سودای – صائب تبریزی

هر ذره ازو در سر، سودای – صائب تبریزی

هر ذره ازو در سر، سودای دگر دارد هر قطره ازو در دل، دریای دگر دارد در حلقهٔ زلف او، دل راست عجب شوری در سلسله دیوانه، غوغای دگر دارد در سینهٔ خم هر چند، بی جوش نمی‌باشد در کاسهٔ سرها می غوغای دگر دارد نبض دل بیتابان، زین دست نمی‌جنبد این موج سبک جولان، دریای دگر دارد در دایرهٔ امکان، این نشاه نمی‌با... »

با حلقهٔ ارادت ساغر به – صائب تبریزی

با حلقهٔ ارادت ساغر به – صائب تبریزی

با حلقهٔ ارادت ساغر به گوش کن یا عاقلانه ترک در میفروش کن چون می درین دو هفته که محبوس این خمی سرجوش زندگانی خود صرف جوش کن بسیار نازک است سخنهای عاشقان بگذار گوش را و سرانجام هوش کن چون صبح، در پیالهٔ زرین آفتاب خونابه‌ای که می‌دهد ایام، نوش کن از روی تلخ توست چنین مرگ ناگوار این زهر را به جبههٔ وا... »

جویای تو با کعبهٔ گل کار – صائب تبریزی

جویای تو با کعبهٔ گل کار – صائب تبریزی

جویای تو با کعبهٔ گل کار ندارد آیینهٔ ما روی به دیوار ندارد در حلقهٔ این زهدفروشان نتوان یافت یک سبحه که شیرازهٔ زنّار ندارد هر لحظه به رنگ دگر از پرده بر آیی دل بردن ما این همه در کار ندارد از دیدن رویت دل آیینه فرو ریخت هر شیشه دلی طاقت دیدار ندارد در هر شکن زلف گره‌گیر تو دامیست این سلسله یک حلقه... »

خوش آن که از دو جهان – صائب تبریزی

خوش آن که از دو جهان – صائب تبریزی

خوش آن که از دو جهان گوشهٔ غمی دارد همیشه سر به گریبان ماتمی دارد تو مرد صحبت دل نیستی، چه می‌دانی که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد هزار جان مقدس فدای تیغ تو باد که در گشایش دلها عجب دمی دارد! لب پیاله نمی‌آید از نشاط به هم زمین میکده خوش خاک بی‌غمی دارد! تو محو عالم فکر خودی، نمی‌دانی که فکر صائب م... »

مکتوب من به خدمت جانان – صائب تبریزی

مکتوب من به خدمت جانان – صائب تبریزی

مکتوب من به خدمت جانان که می‌برد؟ برگ خزان رسیده به بستان که می‌برد؟ دیوانه‌ای به تازگی از بند جسته است این مژده را به حلقهٔ طفلان که می‌برد؟ اشک من و توقع گلگونهٔ اثر؟ طفل یتیم را به گلستان که می‌برد؟ جز من که باغ خویشتن از خانه کرده‌ام در نوبهار سر به گریبان که می‌برد؟ هر مشکلی که هست، گرفتم گشود ... »

یارب از عرفان مرا – صائب تبریزی

یارب از عرفان مرا – صائب تبریزی

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده هر سر موی حواس من به راهی می‌رود این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز خانهٔ تن را چراغی از دل بیدار ده نشاهٔ پا در رکاب می ندارد اعتبار مستی دنباله‌داری همچو چشم یار ده برنمی‌آید به حفظ جام، دست رع... »

به دامن می‌دود اشکم، – صائب تبریزی

به دامن می‌دود اشکم، – صائب تبریزی

به دامن می‌دود اشکم، گریبان می‌درد هوشم نمی‌دانم چه می‌گوید نسیم صبح در گوشم به اندک روزگاری بادبان کشتی می شد ز لطف ساقیان، سجادهٔ تزویر بر دوشم ازان روزی که بر بالای او آغوش وا کردم دگر نامد به هم چون قبله از خمیازه آغوشم به کار دیگران کن ساقی این جام صبوحی را که تا فردای محشر من خراب صحبت دوشم ز ... »

خواری از اغیار بهر یار – صائب تبریزی

خواری از اغیار بهر یار – صائب تبریزی

خواری از اغیار بهر یار می‌باید کشید ناز خورشید از در و دیوار می‌باید کشید عالم آب از نسیمی می‌خورد بر یکدگر در سر مستی نفس هشیار می‌باید کشید شیشهٔ ناموس را بر طاق می‌باید گذاشت بعد ازان پیمانهٔ سرشار می‌باید کشید تا درین باغی، به شکر این که داری برگ و بار برگ می‌باید فشاند و بار می‌باید کشید آب از ... »

سیه مست جنونم، وادی و – صائب تبریزی

سیه مست جنونم، وادی و – صائب تبریزی

سیه مست جنونم، وادی و منزل نمی‌دانم کنار دشت را از دامن محمل نمی‌دانم شکار لاغرم، مشاطگی از من نمی‌آید نگارین کردن سرپنجهٔ قاتل نمی‌دانم سپندی را به تعلیم دل من نامزد گردان که آداب نشست و خاست در محفل نمی‌دانم! بغیر از عقدهٔ دل کز گشادش عاجزم عاجز دگر هر عقده کید پیش من، مشکل نمی‌دانم من آن سیل سبکس... »

من نمی‌آیم به هوش از – صائب تبریزی

من نمی‌آیم به هوش از – صائب تبریزی

من نمی‌آیم به هوش از پند، بیهوشم گذار بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار گفتگوی توبه می‌ریزد نمک در ساغرم پنبه بردار از سر مینا و در گوشم گذار از خمار می گرانی می‌کند سر بر تنم تا سبک گردم، سبوی باده بر دوشم گذار کرده‌ام قالب تهی از اشتیاقت، عمرهاست قامت چون شمع در محراب آغوشم گذار گر به هشیاری حج... »

ازباد دستی خود، ما – صائب تبریزی

ازباد دستی خود، ما – صائب تبریزی

ازباد دستی خود، ما میکشان خرابیم در کاسه سرنگونی، همچشم با حبابیم با محتسب به جنگیم، از زاهدان به تنگیم با شیشه‌ایم یکدل، یکرنگ با شرابیم آن‌جاکه میکشانند، چون ابر تر زبانیم آن‌جاکه زاهدانند، لب خشک چون سرابیم در گوش عشقبازان، چون مژدهٔ وصالیم در چشم می‌پرستان، چون قطرهٔ شرابیم با خاص و عام یکرنگ، ا... »

بی قدر ساخت خود را، نخوت – صائب تبریزی

بی قدر ساخت خود را، نخوت – صائب تبریزی

بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را بر ما و خود ستم کرد، هر کس ستود ما را چون موجهٔ سرابیم، در شوره‌زار عالم کز بود بهره‌ای نیست، غیر از نمود ما را آیینه‌های روشن، گوش و زبان نخواهند از راه چشم باشد، گفت و شنود ما را خواهد کمان هدف را، پیوسته پای بر جا زان در نیارد از پا، چرخ کبود ما را چون خامهٔ سب... »

عرق‌فشانی آن گلعذار را – صائب تبریزی

عرق‌فشانی آن گلعذار را – صائب تبریزی

عرق‌فشانی آن گلعذار را دریاب ستاره‌ریزی صبح بهار را دریاب درون خانه خزان و بهار یکرنگ است ز خویش خیمه برون زن، بهار را دریاب ز گاهوارهٔ تسلیم کن سفینهٔ خویش میان بحر حضور کنار را دریاب ز فیض صبح مشو غافل ای سیاه درون صفای این نفس بی غبار را دریاب عقیق در دهن تشنه کار آب کند به وعده‌ای جگر داغدار را ... »

ما ز غفلت رهزنان را – صائب تبریزی

ما ز غفلت رهزنان را – صائب تبریزی

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم بیقراری بس که ما ر... »

هر چه دیدیم درین باغ، – صائب تبریزی

هر چه دیدیم درین باغ، – صائب تبریزی

هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن چون رسیدیم به مضمون، نشنیدن به بود زان ثمرها که گزیدیم درین باغستان پشت دست و لب افسوس گزیدن به بود دامن هر که کشیدیم درین خارستان بجز از دامن شبها، نکشیدن به بود هر متاعی که خریدیم به اوقات عزیز بود ... »

اگر به بندگی ارشاد – صائب تبریزی

اگر به بندگی ارشاد – صائب تبریزی

اگر به بندگی ارشاد می‌کنیم ترا اشاره‌ای است که آزاد می‌کنیم ترا تو با شکستگی پا قدم به راه گذار که ما به جاذبه امداد می‌کنیم ترا درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار خراب می‌شوی، آباد می‌کنیم ترا ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار که از طلسم غم آزاد می‌کنیم ترا فرامشی ز فراموشی تو می‌خیزد اگر تو یاد کنی،... »

توبه از می به چه تدبیر – صائب تبریزی

توبه از می به چه تدبیر – صائب تبریزی

توبه از می به چه تدبیر توانم کردن؟ من عاجز چه به تقدیر توانم کردن؟ رخنه در ملک وجودم ز قفس بیشترست به کفی خاک چه تعمیر توانم کردن؟ چون نباید به نظر حسن لطیفی که تراست خواب نادیده چه تعبیر توانم کردن؟ غمزه بدمست و نگه خونی و مژگان خونریز چون تماشای رخت سیر توانم کردن؟ دیده‌ای را که نمی‌شد ز تماشای تو... »

فلک به آبلهٔ خار دیده – صائب تبریزی

فلک به آبلهٔ خار دیده – صائب تبریزی

فلک به آبلهٔ خار دیده می‌ماند زمین به دامن در خون کشیده می‌ماند طراوت از ثمر آسمانیان رفته است ترنج ماه به نار کفیده می‌ماند شکفته چون شوم از بوستان، که لاله و گل به سینه‌های جراحت رسیده می‌ماند زمین ساکن و خورشید آتشین جولان به دست و زانوی ماتم‌رسیده می‌ماند کمند حادثه را چین نارسایی نیست رمیدنی به... »

مرگ سبکروان طلب، آرمیدن – صائب تبریزی

مرگ سبکروان طلب، آرمیدن – صائب تبریزی

مرگ سبکروان طلب، آرمیدن است چون نبض، زندگانی ما در تپیدن است در شاهراه عشق ز افتادگی مترس کز پا فتادن تو به منزل رسیدن است از قاصدان شنیدن پیغام دوستان گل را به دست دیگری از باغ چیدن است نومیدیی که مژدهٔ امید می‌دهد از روی ناز نامهٔ عاشق دریدن است چون شیر مادرست مهیا اگرچه رزق این جهد و کوشش تو به ج... »

آبها آیینهٔ سرو خرامان – صائب تبریزی

آبها آیینهٔ سرو خرامان – صائب تبریزی

آبها آیینهٔ سرو خرامان تواند بادها مشاطهٔ زلف پریشان تواند رعدها آوازهٔ احسان عالمگیر تو ابرها چتر پریزاد سلیمان تواند سروها از طوق قمری سر بسر گردیده چشم دست بر دل محو شمشاد خرامان تواند شب‌نشینان عاشق افسانه‌های زلف تو صبح خیزان واله چاک گریبان تواند سبزپوشان فلک، چون سرو، با این سرکشی سبزهٔ خوابی... »

به ساغر نقل کرد از خم، – صائب تبریزی

به ساغر نقل کرد از خم، – صائب تبریزی

به ساغر نقل کرد از خم، شراب آهسته آهسته برآمد از پس کوه آفتاب آهسته آهسته فریب روی آتشناک او خوردم، ندانستم که خواهد خورد خونم چون کباب آهسته آهسته ز بس در پردهٔ افسانه با او حال خود گفتم گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش دل بی‌عشق، می‌گردد خراب آهسته آ... »

دایم ز خود سفر چو شرر – صائب تبریزی

دایم ز خود سفر چو شرر – صائب تبریزی

دایم ز خود سفر چو شرر می‌کنیم ما نقد حیات صرف سفر می‌کنیم ما سالی دو عید مردم هشیار می‌کنند در هر پیاله عید دگر می‌کنیم ما در پاکی گهر ز صدف دست برده‌ایم آبی که می‌خوریم گهر می‌کنیم ما چون گردباد، نیش دو صد خار می‌خوریم گر جامه از غبار به بر می‌کنیم ما وا می‌کنیم غنچهٔ دل را به زور آه خون در دل نسیم... »

طی شد زمان پیری و دل – صائب تبریزی

طی شد زمان پیری و دل – صائب تبریزی

طی شد زمان پیری و دل داغدار ماند صیقل شکست و آینه‌ام در غبار ماند چون ریشهٔ درخت که ماند به جای خویش شد زندگی و طول امل برقرار ماند خواهد گرفت دامن گل را به خون ما این آشیانه‌ای که ز ما یادگار ماند ناخن نزد کسی به دل سر به مهر ما این غنچه ناشکفته برین شاخسار ماند دست من از رعونت آزادگی چو سرو با صد ... »

نه پشت پای بر اندیشه – صائب تبریزی

نه پشت پای بر اندیشه – صائب تبریزی

نه پشت پای بر اندیشه می‌توانم زد نه این درخت غم از ریشه می‌توانم زد به خصم گل زدن از دست من نمی‌آید وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه برون چو رنگ ازین شیشه می‌توانم زد اگر ز طعنهٔ عاجز کشی نیندیشم به قلب چرخ جفاپیشه می‌توانم زد ازان ز خنده نیاید لبم به هم چون جام که بو... »

از فسون عالم اسباب خوابم – صائب تبریزی

از فسون عالم اسباب خوابم – صائب تبریزی

از فسون عالم اسباب خوابم می‌برد پیش پای یک جهان سیلاب خوابم می‌برد سبزهٔ خوابیده را بیدار سازد آب و من چون شوم مست از شراب ناب خوابم می‌برد از سرم تا نگذرد می، کم نگردد رعشه‌ام همچو ماهی در میان آب خوابم می‌برد در مقام فیض، غفلت زور می‌آرد به من بیشتر در گوشهٔ محراب خوابم می‌برد نیست غیر از گوشهٔ عز... »

ترک سر کردم، ز جیب آسمان – صائب تبریزی

ترک سر کردم، ز جیب آسمان – صائب تبریزی

ترک سر کردم، ز جیب آسمان سر بر زدم بی گره چون رشته گشتم، غوطه در گوهر زدم صبح محشر عاجز از ترتیب اوراق من است بس که خود را در سراغ او به یکدیگر زدم شد دلم از خانهٔ بی روزن گردون سیاه همچو آه از رخنهٔ دل عاقبت بر در زدم آن سیه رویم که صد آیینه را کردم سیاه وز غلط بینی در آیینهٔ دیگر زدم چون کف دریا پ... »

شهری عشقم، چو مجنون در – صائب تبریزی

شهری عشقم، چو مجنون در – صائب تبریزی

شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم اخگر دل‌زنده‌ام، محتاج دامان نیستم شبنم خود را به همت می‌برم بر آسمان در کمین جذبهٔ خورشید تابان نیستم دور کردن منزل نزدیک را از عقل نیست چون سکندر درتلاش آب حیوان نیستم بوی یوسف می‌کشم از چشم چون دستار خویش چشم بر راه صبا چون پیر کنعان نیستم گر چه خار رهگذارم، هم... »

ما گرانی از دل صحرای – صائب تبریزی

ما گرانی از دل صحرای – صائب تبریزی

ما گرانی از دل صحرای امکان می‌بریم یوسف بی‌قیمت خود را ز کنعان می‌بریم همچو گل یک چند خندیدیم در گلشن، بس است مدتی هم غنچه سان سر در گریبان می‌بریم ریشهٔ ما نیست در مغز زمین چون گردباد رخت هستی از بساط خاک آسان می‌بریم گر چه چندین خرمن گل را به یکدیگر زدیم دامن و دست تهی زین باغ و بستان می‌بریم نیست... »

نه چون بید از تهیدستی – صائب تبریزی

نه چون بید از تهیدستی – صائب تبریزی

نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می‌لرزم که بر بی‌حاصلی می‌لرزم و بسیار می‌لرزم ز بیخوابی مرا چون چشم انجم نیست پروایی ز بیم چشم بد بر دیدهٔ بیدار می‌لرزم به مستی می‌توان بر خود گوارا کرد هستی را درین میخانه بر هر کس که شد هشیار می‌لرزم به چشم ناشاسان گوهرم سیماب می‌آید ز بس بر خویشتن از سردی بازار ... »

ای شمع طور از آتش حسنت – صائب تبریزی

ای شمع طور از آتش حسنت – صائب تبریزی

ای شمع طور از آتش حسنت زبانه‌ای عالم به دور زلف تو زنجیر خانه‌ای شد سبز و خوشه کرد و به خرمن کشید رخت زین بیشتر چگونه کند سعی، دانه‌ای؟ از هر ستاره، چشم بدی در کمین ماست با صد هزار تیر چه سازد نشانه‌ای؟ چون باد صبح، رزق من از بوی گل بود مرغ قفس نیم که بسازم به دانه‌ای ناف مرا به نغمهٔ عشرت بریده‌اند... »

چشم امید به مژگان‌تر خود – صائب تبریزی

چشم امید به مژگان‌تر خود – صائب تبریزی

چشم امید به مژگان‌تر خود داریم روی خود تازه به آب گهر خود داریم به گل ابر بهاران نبود دهقان را این امیدی که به دامان‌تر خود داریم چیست فردوس که در دیدهٔ ما جلوه کند؟ ما گمانها به غرور نظر خود داریم! گوشهٔ دامن خالی است، که چشمش مرساد! آنچه از توشهٔ ره بر کمر خود داریم خشک گردید و نشد طفلی ازو شیرین ... »

زمین به لرزه درآید ز دل – صائب تبریزی

زمین به لرزه درآید ز دل – صائب تبریزی

زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من شود سپهر زمین‌گیر از آرمیدن من هزار مرحله را چون جرس دل شبها توان برید به آواز دل تپیدن من مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال نمی‌رسد چو به کس فیضی از رسیدن من فغان که زیر فلک نیست آنقدر میدان که داد وحشت خاطر دهد رمیدن من هزار فتنهٔ خوابیده چون شراب کهن نهفته است در آغو... »

ما گل به دست خود ز نهالی – صائب تبریزی

ما گل به دست خود ز نهالی – صائب تبریزی

ما گل به دست خود ز نهالی نچیده‌ایم در دست دیگران گلی از دور دیده‌ایم چون لاله، صاف و درد سپهر دو رنگ را در یک پیاله کرده و بر سر کشیده‌ایم نو کیسهٔ مصیبت ایام نیستیم چون صبحدم هزار گریبان دریده‌ایم روی از غبار حادثه درهم نمی‌کشیم ما ناف دل به حلقهٔ ماتم بریده‌ایم دل نیست عقده‌ای که گشاید به زور فکر ... »

از جلوهٔ تو برگ ز پیوند – صائب تبریزی

از جلوهٔ تو برگ ز پیوند – صائب تبریزی

از جلوهٔ تو برگ ز پیوند بگسلد نشو و نما ز نخل برومند بگسلد طفل از نظارهٔ تو ز مادر شود جدا مادر ز دیدن تو ز فرزند بگسلد دامن کشان ز هر در باغی که بگذری از ریشه سرو رشتهٔ پیوند بگسلد چون نی نوازشی به لب خویش کن مرا زان پیشتر که بند من از بند بگسلد این رشتهٔ حیات که آخر گسستنی است تا کی گره به هم زنم ... »

بهار گشت، ز خود عارفانه – صائب تبریزی

بهار گشت، ز خود عارفانه – صائب تبریزی

بهار گشت، ز خود عارفانه بیرون آی اگر ز خود نتوانی، ز خانه بیرون آی بود رفیق سبکروح تازیانهٔ شوق نگشته است صبا تا روانه بیرون آی اگر به کاهلی طبع برنمی‌آیی ز خود به زور شراب شبانه بیرون آی براق جاذبهٔ نوبهار آماده است همین تو سعی کن از آستانه بیرون آی ز سنگ لاله برآمد، ز خاک سبزه دمید چه می‌شود، تو ه... »

در نمود نقشها بی‌اختیار – صائب تبریزی

در نمود نقشها بی‌اختیار – صائب تبریزی

در نمود نقشها بی‌اختیار افتاده‌ام مهرهٔ مومم به دست روزگار افتاده‌ام بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت در بهشتم تا ز اوج اعتبار افتاده‌ام خواری و بی‌قدری گوهر گناه جوهری است نیست جرم من اگر در رهگذار افتاده‌ام ز انقلاب چرخ می‌لرزم به آب روی خویش جام لبریزم به دست رعشه‌دار افتاده‌ام هر که بر دارد م... »

ز خال عنبرین افزون ز زلف – صائب تبریزی

ز خال عنبرین افزون ز زلف – صائب تبریزی

ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم همه از مار و من از مهرهٔ این مار میترسم ز خواب غفلت صیاد ایمن نیستم از جان شکار لاغرم از تیغ لنگردار میترسم خطر در آب زیر کاه بیش از بحر میباشد من از همواری این خلق ناهموار میترسم ز بس نامردمی از چشم نرم دوستان دیدم اگر بر گل گذارم پا ز زخم خار میترسم ز تیر راست ر... »

نداد عشق گریبان به دست – صائب تبریزی

نداد عشق گریبان به دست – صائب تبریزی

نداد عشق گریبان به دست کس ما را گرفت این می پرزور، چون عسس ما را به گرد خاطر ما آرزو نمی‌گردید لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را خراب حالی ما لشکری نمی‌خواهد بس است آمدن و رفتن نفس ما را تمام روز ازان همچو شمع خاموشیم که خرج آه سحر می‌شود نفس ما را غریب گشت چنان فکرهای ما صائب که نیست چشم به تحسین ... »

از سر کوی تو گر عزم سفر – صائب تبریزی

از سر کوی تو گر عزم سفر – صائب تبریزی

از سر کوی تو گر عزم سفر می‌داشتم می‌زدم بر بخت خود پایی که برمی‌داشتم داشتم در عهد طفلی جانب دیوانگان می‌زدم بر سینه هر سنگی که برمی‌داشتم زندگی را بیخودی بر من گوارا کرده است می‌شدم دیوانه گر از خود خبر می‌داشتم دل چو خون گردید، بی‌حاصل بود تدبیرها کاش پیش از خون شدن دل از تو برمی‌داشتم می‌ربودندم ... »

تا از خودی خود نبریدند – صائب تبریزی

تا از خودی خود نبریدند – صائب تبریزی

تا از خودی خود نبریدند عزیزان چون نی به مقامی نرسیدند عزیزان چون عمر سبکسیر ازین عالم پرشور رفتند و به دنبال ندیدند عزیزان دادند به معشوق حقیقی دل و جان را یوسف به زر قلب خریدند عزیزان دیدند که در روی زمین نیست پناهی در کنج دل خویش خزیدند عزیزان خارست نصیب تو ز گلزار، وگرنه از خار چه گلهاکه نچیدند ع... »

ز خار زار تعلق کشیده – صائب تبریزی

ز خار زار تعلق کشیده – صائب تبریزی

ز خار زار تعلق کشیده دامان باش به هر چه می‌کشدت دل، ازان گریزان باش قد نهال خم از بار منت ثمرست ثمر قبول مکن، سرو این گلستان باش درین دو هفته که چون گل درین گلستانی گشاده‌روی‌تر از راز می‌پرستان باش تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست چو چشم آینه در خوب و زشت حیران باش کدام جامه به از پرده‌پوشی خلق است... »

ما کنج دل به روضهٔ رضوان – صائب تبریزی

ما کنج دل به روضهٔ رضوان – صائب تبریزی

ما کنج دل به روضهٔ رضوان نمی‌دهیم این گوشه را به ملک سلیمان نمی‌دهیم خاک مراد ماست دل خاکسار ما تصدیع آستان بزرگان نمی‌دهیم بی‌آبرو، حیات ابد زهر قاتل است ما آبرو به چشمهٔ حیوان نمی‌دهیم از مفسلی، کفایت ما چون ده خراب این بس، که باج و خرج به سلطان نمی‌دهیم یوسف به سیم قلب فروشی نه کار ماست از دست، ن... »

هر که در زنجیر آن مشکین – صائب تبریزی

هر که در زنجیر آن مشکین – صائب تبریزی

هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند عقده‌ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند، ماند پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق هر که را چون سرو این‌جا پای در گل ماند، ماند ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند، ماند می‌برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را زین دلیل آسمانی هر ک... »

باد بهار مرهم دلهای خسته – صائب تبریزی

باد بهار مرهم دلهای خسته – صائب تبریزی

باد بهار مرهم دلهای خسته است گل مومیایی پر و بال شکسته است شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می‌کند از بهر داغ لاله که در خون نشسته است وقت است اگر ز پوست بر آیند غنچه‌ها شیر شکوفه زهر هوا را شکسته است زنجیریی است ابر که فریاد می‌کند دیوانه‌ای است برق که از بند جسته است پایی که کوهسار به دامن شکسته بود از ج... »

چون صراحی رخت در میخانه – صائب تبریزی

چون صراحی رخت در میخانه – صائب تبریزی

چون صراحی رخت در میخانه می‌باید کشید این که گردن می‌کشی، پیمانه می‌باید کشید کم نه‌ای از لاله، صاف و درد این میخانه را با لب خندان به یک پیمانه می‌باید کشید پیش ازان کز سیل گردد دست و پای سعی خشک رخت خود بیرون ازین ویرانه می‌باید کشید حرص هیهات است بگشاید کمر در زندگی تا نفس چون مورداری، دانه می‌بای... »

خار در پیراهن فرزانه – صائب تبریزی

خار در پیراهن فرزانه – صائب تبریزی

خار در پیراهن فرزانه می‌ریزیم ما گل به دامن بر سر دیوانه می‌ریزیم ما قطره گوهر می‌شود در دامن بحر کرم آبروی خویش در میخانه می‌ریزیم ما در خطرگاه جهان فکر اقامت می‌کنیم در گذار سیل، رنگ خانه می‌ریزیم ما در دل ما شکوهٔ خونین نمی‌گردد گره هر چه در شیشه است، در پیمانه می‌ریزیم ما انتظار قتل، نامردی است ... »

مبند دل به حیاتی که – صائب تبریزی

مبند دل به حیاتی که – صائب تبریزی

مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست که زندگانی ده روزه زندگانی نیست به چشم هر که سیه شد جهان ز رنج خمار شراب تلخ کم از آب زندگانی نیست ز شرم موی سفیدست هوشیاری من وگرنه نشاهٔ مستی کم از جوانی نیست جدا بود شکر و شیر، همچو روغن و آب درین زمانه که آثار مهربانی نیست ز صبح صادق پیری چه فیض خواهم برد؟ مرا که... »

از جنون این عالم بیگانه – صائب تبریزی

از جنون این عالم بیگانه – صائب تبریزی

از جنون این عالم بیگانه را گم کرده‌ام آسمان سیرم، زمین خانه را گم کرده‌ام نه من از خود، نه کسی از حال من دارد خبر دل مرا و من دل دیوانه را گم کرده‌ام چون سلیمانم که از کف داده‌ام تاج و نگین تا ز مستی شیشه و پیمانه را گم کرده‌ام از من بی‌عاقبت، آغاز هستی را مپرس کز گرانخوابی سر افسانه را گم کرده‌ام ط... »

به شکر این که داری دست – صائب تبریزی

به شکر این که داری دست – صائب تبریزی

به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی مرا از دست غم بستان به یک پیمانه ای ساقی مصفا کن ز عقل و هوش ارواح مقدس را چمن را پاک کن از سبزهٔ بیگانه ای ساقی خمار می پریشان دارد اوراق حواسم را مرا شیرازه کن چون گل به یک پیمانه ای ساقی اگر چه آب و خاک من عمارت بر نمی دارد ز درد باده کن تعمیر این ویرانه ا... »

دل را به زلف پرچین، – صائب تبریزی

دل را به زلف پرچین، – صائب تبریزی

دل را به زلف پرچین، تسخیر می‌توان کرد این شیر را به مویی، زنجیر می‌توان کرد هر چند صد بیابان وحشی‌تر از غزالیم ما را به گوشهٔ چشم، تسخیر می‌توان کرد از بحر تشنه چشمان، لب خشک باز گردند آیینه را ز دیدار، کی سیر می‌توان کرد؟ ما را خراب‌حالی، از رعشهٔ خمارست از درد باده ما را، تعمیر می‌توان کرد در چشم ... »

موج شراب و موجهٔ آب بقا – صائب تبریزی

موج شراب و موجهٔ آب بقا – صائب تبریزی

موج شراب و موجهٔ آب بقا یکی است هر چند پرده‌هاست مخالف، نوا یکی است خواهی به کعبه رو کن و خواهی به سومنات از اختلاف راه چه غم، رهنما یکی است این ما و من نتیجهٔ بیگانگی بود صد دل به یکدگر چو شود آشنا، یکی است در چشم پاک بین نبود رسم امتیاز در آفتاب، سایهٔ شاه و گدا یکی است بی ساقی و شراب، غم از دل نم... »

آب خضر و می شبانه یکی – صائب تبریزی

آب خضر و می شبانه یکی – صائب تبریزی

آب خضر و می شبانه یکی است مستی و عمر جاودانه یکی است بر دل ماست چشم، خوبان را صد کماندار را نشانه یکی است پیش آن چشمهای خواب آلود نالهٔ عاشق و فسانه یکی است پلهٔ دین و کفر چون میزان دو نماید، ولی زبانه یکی است گر هزارست بلبل این باغ همه را نغمه و ترانه یکی است خنده در چشم آب گرداند ماتم و سور این زم... »

تا چند گرد کعبه بگردم به – صائب تبریزی

تا چند گرد کعبه بگردم به – صائب تبریزی

تا چند گرد کعبه بگردم به بوی دل؟ تا کی به سینه سنگ زنم ز آرزوی دل؟ افتد ز طوف کعبه و بتخانه در بدر سرگشته‌ای که راه نیابد به کوی دل ساحل ز جوش سینهٔ دریاست بی خبر با زاهدان خشک مکن گفتگوی دل در هر شکست، فتح دگر هست عشق را پر می‌شود ز سنگ ملامت سبوی دل طفل بهانه‌جو جگر دایه می‌خورد بیچاره آن کسی که ش... »

عاشق سلسلهٔ زلف گرهگیرم – صائب تبریزی

عاشق سلسلهٔ زلف گرهگیرم – صائب تبریزی

عاشق سلسلهٔ زلف گرهگیرم من روزگاری است که دیوانهٔ زنجیرم من نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاه محو یک نقش چو آیینهٔ تصویرم من مرغ بی‌پر به چه امید قفس را شکند؟ ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من نشود دیدهٔ من باز چو بادام به سنگ بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من هست با مردم دیوانه سر و کار مرا دل همان طفل مز... »

ما نقش دلپذیر ورق‌های – صائب تبریزی

ما نقش دلپذیر ورق‌های – صائب تبریزی

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک بی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟ با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم پوشیده نیست خردهٔ راز فلک ز ما چون صبح ما دوبار درین نشاه زاده‌ایم چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما اوراق هس... »