Safar Nazari Faiz

تک بیت هایی صفر نظری فایض

تک بیت هایی صفر نظری فایض

تک بیت هایی صفر نظری فایض کسی به رغبتِ خود اختیار دنیا را بکف نیارد و هم نی کسی بکف آرد *** بیمِ آدم مرگِ ناهنگامِ فصل زندگی ست ورنه رنگِ پرشکوۀ گل خزان هرگز نشد *** ما سینه پاره ایم ز هجرانِ دوستان چون از دیار رحمتِ ایشان جدا شدیم *** اسرار دل به کس تو مگو، چونکه اعتبار در بینِ خلقِ عالمِ این روزگار نیست *** ما غریبان را تمامِ آرزو نانِ جو است کَی به دسترخوانِ شاهان دست اندازی کنیم *** از غبار ما فلک رویت حجاب آویز شد تا نبیند عیبِ رخسار تو چشمِ شرمِ ما *** از محبت داد و فریادم زدن بیهوده است چون وفا را سوختند و نامِ او خاکستر است *** گلشنِ فصلِ بهار هرگز نمی پاید ابد عاقبت سرمایه اش مشتِ خزا... »

دیوار

دیوار

دیوار دیوار حتا کمکم از ایستادگیاش سخت دلتنگ است از بسکه بر دوشش شعار و عکسهای چال و نیرنگ است ها بلهوسهای سیاسی، تیکهداران زبان و قوم معلوم شد، افسانههای شُوم تان تمثیل فرهنگ است دریای خون حتا اگر جاریشود، فرقی ندارد که- عشقِ شما احرازِ کرسیها و تاج و کاخ و اورنگ است پاي رسیدن تا فراسوي امید الان بعید از ما چون احتمالِ هر قدم با نردبانِ راهِ فرسنگ است بیزارهای زندگی از روشنی، از نور دلگیراند از شهرِ تان آسودهتر کنج سیاه ” چاه ارژنگ ” است بعد از وضوها تان به دریا تخم ماهی کَنده شد اما موجود گندآشام دیگر زنده در مُرداب خرچنگ است صفر نظری فایض »

زورآوری

زورآوری

زورآوری چرا از نردبانِ باورِ خود بر نمیگردی؟ به پا* ات رفتهای بالا، که هرگز سر* نمیگردی تو در آوارهگی چون تودههاي ابرِ سرگردان زمین تا آسمان آسایشِ بستر نمیگردی مریض هستی، مریضِ التهابِ کینهجوییهات که دردت میشود بدتر، ولی بهتر نمیگردی تنت خشکیدهتر از دامنِ صحرایِ بیحاصل که آمو در تو جاری هم شود، هی تر نمیگردی غرورت در رکابِ باد های تندِ یک ساحل خیالت در هوا پر میزند، شهپر نمیگردی تنِ سختِ بلوطی ات بجز آتش چه کار آید؟ کلفتاندام غولآسا، خم و چنبر نمیگردی تو آن دهسیره بودی، هستی و دهسیره خواهی ماند به مثقالی از این یابُوگری کمتر نمیگردی همانجا باش،…اما گندیدهگی ات را ببر آنجا اگر…R... »

عاشقانه

عاشقانه

عاشقانه عمری به الجزایر مویت نمیرسم با ماهتابِ جلوهی رویت نمیرسم من قطره از تراکم ِ این رودِ اضطراب هرگز به آبشارِ گلویت نمیرسم جامانده ام میانِ دو سنگی، که آسیاب میچرخد و دوباره به سویت نمیرسم گل کرده ای، بهارِ تنت عطر میدهد تا کهکشانِ جادهی بویت نمیرسم تو میروی به پشتِ سپیدارِ بختِ خود حتی که در مراسمِ طُویت نمیرسم شاید تو با فرشتهی عشقت رسیده ای؟ من مانده ام که ذره به شُویت نمیرسم صفر نظری فایض »

عجب

عجب

عجب دامنِ شرم به تُنبان گره خورده، عجب هر زبان، ریشه به دندان گره خورده، عجب نفرت از قحطي این دور ترین فاصله ها جاده با روحِ بیابان گره خورده، عجب چهره در زشتي صد پرده، سیهنامهی شب حُسن آیینه به سندان گره خورده، عجب اشکِ ما وسعتِ مقدار به رُودابهی غم چشمِ دریاچه به تُوفان گره خورده، عجب تا به انسان شدنم فاصلهها مانده، ولی پا به صد ولچکِ زندان گره خورده، عجب شعرِ من تا به لبِ ساحلِ آمو نرسید راهِ این قصه به پایان گره خورده، عجب صفر نظری فایض »

افسانه

افسانه

افسانه یک شهر در غوغای گیسوي تو افسانه از گردش چشمان آهوي تو دیوانه دلدادهگانِ صورتِ زیباپری اینجا در حلقهی محرابِ ابروي تو پروانه کُشتارگاه چشمِ عام و حلق صد منصور در لایه های زلف جادوي تو زولانه عاشق برای ماهتابِ تختِ هندوکش از یک بیابان تا فراسوي تو بیخانه صد دل به یک چشمک زدن آباد کردی و – همسایهی دیوارِ پهلوي تو ویرانه صفر نظری فایض »

بهار رویایی

بهار رویایی

بهار رویایی امسال یک بهارِ پر از گل بیاورید بوی خوش از نزاکت سنبل بیاورید خواهید اگر که خندهی تان جاودان شود لبخندِ نو به مردم کابل بیاورید تا از دماغ خستهی ما غم شود برون عطر از حریم ِخرمنِ کاکل بیاورید از سینه عشق، از نیِ آواز خود سرود هنگامه در ترانهی بلبل بیاورید یک دشت واژه گلبزنید در تنِ بهار صد خوشه رنگ و بوی تسلسُل بیاورید کاخِ بلندِ دهکدهی ” همدلی ” شده نوروزِ مان به اوج تجمل بیاروید باغ محبتِ دلِ تان پرشگوفه باد یک سینه جایگاه تحمل بیاورید من از حضور سبز شما دل نمیکَنَم دریا شوید و موج توصل بیاورید صفر نظری فایض »

بی اعتمادی

بی اعتمادی

بی اعتمادی ترسم از باریکراهی تنگي اندیشه ها هرطرف کوهپارهها فرش مسیر شیشه ها ترسم از روز مبادا، از تبر، از خشم تیغ از برقصاندن به خاک اندام ناجو، تیشه ها ترسم از جویی که با خونم زمین را آب داد از گیاه هرزه روییدن به فرق ریشه ها ترسم از این ساختمان های بلند قبلهبوس از مهندس، خشتو از معمار جدیدپیشه ها ترسم از کابوس بیپایان ارواح سکوت از تراکم، خشم و از دوزخ-فراتر بیشه ها ترس من از وحشت جنگل نبود بلکه از ” باریکراهی تنگي اندیشه ها ” صفر نظری فایض »

میراث تفنگ

میراث تفنگ

میراث تفنگ هر نسلکه گهوارهی میراثِ تفنگ است در فطرتِ او سابقهی عادتِ جنگ است وحشت که فراگیر بر اقلیمِ خرد شد جغرافیهی مغز کمینگاه پلنگ است گندیدهترین لاشِ سگ از سفرهی مُرداب بلعیدنِ این ذائقه آدابِ نهنگ است آیینه توافق که ندارد به دو رویی راهِ سفرِ عاقبتش شانهی سنگ است قلبیکه به پهنای خودش ره نکند باز یک بغضِ وَرَمکردهای در سینهی تنگ است تاریخِ رقمخورده ی ما ” لاف خیالی ” چیزیکه به ظاهر همه افسانهی رنگ است من چشمِ قلم را نتوان کُور کنم، تا ” پیشینهی تاریخِ تو ” شرمآور و ننگ است صفر نظری فایض »

غروب

غروب

غروب از دستِ بیشهزار تنفر بجای ماند جنگل برای رنج و تکدر بجای ماند یک کهکشان رفاقتِ آدم غروب کرد ابر سیاه نقابِ تمسخر بجای ماند در انزواي خانهی احساسِ بی طلوع انگیزهی خیال و تصور بجای ماند از نعشِ بوگرفتهی سگهای کوچهگرد جز خرمگس روالِ تکثر بجای ماند میشرمم از غرور اهالی این وطن آیینه در غبار تکبر بجای ماند گُوزی زدیم و بعد به زانو نشسته ایم رسواترین روایتِ آن ” تُر ” بجای ماند صفر نظری فایض »

در رثای صفر نظری فایض

در رثای صفر نظری فایض

در رثای صفر نظری فایض ای دوست ای رفیقی که بودی به دل قرین پیمانِ ما نبود، روی بی خبر چنین ما را قرار و بود به دیدارِ هم رسیم نا دیده، دیده کور نمودی دلم غمین از شعر ناب و طبع تو سر شار می شدم ای فائض عزیز، تو کمیاب و بهترین بغض گلوی مولوی، حافظ و خیام در واژه های نغز تو بودست جا گزین دُر دری، گنج سخن در کلام تو حقا چوطمع شهدکند کام دل شرین اخبار مرگ تو کجا دل کند قبول؟ بر گوش آسمان کند ناله ام طنین تنویر در دیار غریبی به حیرت است درد تو را کشد و یا درد سر زمین اصغر تنویر »

هرچه از افتاده‌گی گفتم

هرچه از افتاده‌گی گفتم

هرچه از افتاده‌گی گفتم هرچه از افتاده‌گی گفتم، به پا برخیز، نی از زبان کتره‌گویی، از دغل پرهیز، نی هرچه گفتم از طلوع، از آفتاب، از روشنی جز ضیاع وقت من شد، شمه دست‌آویز، نی گفته بودم خودسری را دور کن از باورت گردن شیطان خود در حلق دار آویز، نی کاروان آوردم از گُل در بهارستان شعر رنگ و بو در دامنت انداخته‌ام، پاییز نی از شقاوت های تاریخ، از خط نمرود، تا- خشمِ فرعون و بساط آتش چنگیز، نی گفتم از شب‌باوران و کنج زندان قفس پر بزن، از عزلت و این انزوا بگریز، نی بار دیگر خوشه در تکرار فرض گفتن است لطفاً از افتاده‌گی، کم‌کم به پا برخیز، نی صفر نظری “فایض »

نرسیدن

نرسیدن

نرسیدن آخر قدم قطره به دریا نرسیدن از مهلتِ امروز به فردا نرسیدن از بطن به گهواره سفر کردن و آخر یک عمر به پس‌کُوچه‌ی دنیا نرسیدن فلسفه‌ی “آن‌جا” همه ابهام، ز ابهام هرگز به فلاسفه‌ی “این‌جا” نرسیدن صد قفلِ ارسطو که به اندیشه‌ گشایی! با کله‌خری تا گپ دانا نرسیدن در تلخي مُرداب فرو رفتن ما بِه این زشتي آیینه به زیبا نرسیدن جامانده ترین مرگ سکوت است، بجنبید! از فاصله‌ی نقطه به بالا نرسیدن فرسنگ شده سینه‌ی هر آدمِ امروز یک دشت به منزلگه‌ی دل‌ها نرسیدن شهنامه بگوش ِبتِ کر هرچه بخوانی چون خاصیتِ سنگ به معنا نرسیدن ((صفر نظری فایض)) »