Sa’di Quatrains

می‌آیی و لطف و کرمت می‌بینم – سعدی شیرازی

می‌آیی و لطف و کرمت می‌بینم – سعدی شیرازی

می‌آیی و لطف و کرمت می‌بینم آسایش جان در قدمت می‌بینم وآن وقت که غایبی همت می‌بینم هر جا که نگه می‌کنمت می‌بینم

گر دست دهد دولت ایام وصال – سعدی شیرازی

گر دست دهد دولت ایام وصال – سعدی شیرازی

گر دست دهد دولت ایام وصال ور سر برود در سر سودای محال یک بوسه برین نیمه خالی دهمش از رویش و یک بوسه بران نیمهٔ خال

دانی که چرا بر دهنم راز آمد – سعدی شیرازی

دانی که چرا بر دهنم راز آمد – سعدی شیرازی

دانی که چرا بر دهنم راز آمد مرغ دلم از درون به پرواز آمد؟ از من نه عجب که هاون رویین‌تن از یار جفا دید و به آواز آمد

ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست – سعدی شیرازی

ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست – سعدی شیرازی

ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست ای مرغ سحر تو صبح برخاسته‌ای ما خود همه شب نخفته‌ایم از غم دوست

یا همچو همای بر من افکن پر خویش – سعدی شیرازی

یا همچو همای بر من افکن پر خویش – سعدی شیرازی

یا همچو همای بر من افکن پر خویش تا بندگیت کنم به جان و سر خویش گر لایق خدمتم ندانی بر خویش تا من سر خویش گیرم و کشور خویش

مردان نه بهشت و رنگ و بو می‌خواهند – سعدی شیرازی

مردان نه بهشت و رنگ و بو می‌خواهند – سعدی شیرازی

مردان نه بهشت و رنگ و بو می‌خواهند یا موی خوش و روی نکو می‌خواهند یاری دارند مثل و مانندش نیست در دنیی و آخرت هم او می‌خواهند

کس با تو عدو محاربت نتواند – سعدی شیرازی

کس با تو عدو محاربت نتواند – سعدی شیرازی

کس با تو عدو محاربت نتواند زیرا که گرفتار کمندت ماند نه دل دهدش که با تو شمشیر زند نه صبر کها ز تو روی برگرداند

چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد – سعدی شیرازی

چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد – سعدی شیرازی

چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد بیفایده سعی و گفت و گو نتوان کرد گفتم بروم صبر کنم یک چندی هم صبر برو که صبر ازو نتوان کرد

آن ماه که گفتی ملک رحمانست – سعدی شیرازی

آن ماه که گفتی ملک رحمانست – سعدی شیرازی

آن ماه که گفتی ملک رحمانست این بار اگرش نگه کنی شیطانست رویی که چو آتش به زمستان خوش بود امروز چو پوستین به تابستانست

هر وقت که بر من آن پسر می‌گذرد – سعدی شیرازی

هر وقت که بر من آن پسر می‌گذرد – سعدی شیرازی

هر وقت که بر من آن پسر می‌گذرد دانی که ز شوقم چه به سر می‌گذرد؟ گو هر سخن تلخ که خواهی فرمای آخر به دهان چون شکر می‌گذرد

گویند رها کنش که یاری بدخوست – سعدی شیرازی

گویند رها کنش که یاری بدخوست – سعدی شیرازی

گویند رها کنش که یاری بدخوست خوبیش نیرزد به درشتی که دروست بالله بگذارید میان من و دوست نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست

سرو از قدت اندازهٔ بالا بردست – سعدی شیرازی

سرو از قدت اندازهٔ بالا بردست – سعدی شیرازی

سرو از قدت اندازهٔ بالا بردست بحر از دهنت لؤلؤ لالا بردست هر جا که بنفشه‌ای ببینم گویم مویی ز سرت باد به صحرا بردست

ای مطرب ازان حریف پیغامی ده – سعدی شیرازی

ای مطرب ازان حریف پیغامی ده – سعدی شیرازی

ای مطرب ازان حریف پیغامی ده وین دلشده را به عشوه آرامی ده ای ساقی ازان دور وفا جامی ده ور رشک برد حسود، گو جامی ده

امشب نه بیاض روز برمی‌آید – سعدی شیرازی

امشب نه بیاض روز برمی‌آید – سعدی شیرازی

امشب نه بیاض روز برمی‌آید نه نالهٔ مرغان سحر می‌آید بیدار همه شب و نظر بر سر کوه تا صبح کی از سنگ به در می‌آید

نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز – سعدی شیرازی

نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز – سعدی شیرازی

نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز خواهی بکشم به هجر و خواهی بنواز ور بگریزم ز دست ای مایهٔ ناز هر جا که روم پیش تو می‌آیم باز

گر دست تو در خون روانم باشد – سعدی شیرازی

گر دست تو در خون روانم باشد – سعدی شیرازی

گر دست تو در خون روانم باشد مندیش که آن دم غم جانم باشد گویم چه گناه از من مسکین آمد کو خسته شد از من غم آنم باشد

خیزم قد و بالای چو حورش بینم – سعدی شیرازی

خیزم قد و بالای چو حورش بینم – سعدی شیرازی

خیزم قد و بالای چو حورش بینم وآن طلعت آفتاب نورش بینم گر ره ندهندم که به نزدیک شوم آخر نزنندم که ز دورش بینم

ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب – سعدی شیرازی

ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب – سعدی شیرازی

ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب مانند تو آدمی در آباد و خراب باشد که در آیینه توان دید و در آب

یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهان – سعدی شیرازی

یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهان – سعدی شیرازی

یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهان تا پیش قدت چنگ زند سرو روان تا کی برم از دست جفای تو قلان نی شرع محمدست نی یاسهٔ خان

مشنو که مرا از تو صبوری باشد – سعدی شیرازی

مشنو که مرا از تو صبوری باشد – سعدی شیرازی

مشنو که مرا از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد لیکن چه کنم گر نکنم صبر و شکیب؟ خرسندی عاشقان ضروری باشد

غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست – سعدی شیرازی

غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست – سعدی شیرازی

غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست وان را که غم تو کشت فاضلتر ازوست فردای قیامت این بدان کی ماند کان کشتهٔ دشمنست و آن کشتهٔ دوست؟

چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بو – سعدی شیرازی

چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بو – سعدی شیرازی

چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بو آخر دل آدمی نه سنگست و نه رو آن کس که نه راست طبع باشد نه نکو نه عاشق کس بود نه کس عاشق او

آن لطف که در شمایل اوست ببین – سعدی شیرازی

آن لطف که در شمایل اوست ببین – سعدی شیرازی

آن لطف که در شمایل اوست ببین وآن خندهٔ همچو پسته در پوست ببین نی‌نی تو به حسن روی او ره نبری در چشم من آی و صورت دوست ببین

هر سروقدی که بگذرد در نظرم – سعدی شیرازی

هر سروقدی که بگذرد در نظرم – سعدی شیرازی

هر سروقدی که بگذرد در نظرم در هیأت او خیره بماند بصرم چون چشم ندارم که جوان گردم باز آخر کم از آنکه در جوانان نگرم

گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم – سعدی شیرازی

گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم – سعدی شیرازی

گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم صوفی شوم و گوش به منکر نکنم دیدم که خلاف طبع موزون من است توبت کردم که توبه دیگر نکنم

روزی نظرش بر من درویش آمد – سعدی شیرازی

روزی نظرش بر من درویش آمد – سعدی شیرازی

روزی نظرش بر من درویش آمد دیدم که معلم بداندیش آمد نگذاشت که آفتاب بر من تابد آن سایه گران چو ابر در پیش آمد

ای مایهٔ درمان نفسی ننشینی – سعدی شیرازی

ای مایهٔ درمان نفسی ننشینی – سعدی شیرازی

ای مایهٔ درمان نفسی ننشینی تا صورت حال دردمندان بینی گر من به تو فرهاد صفت شیفته‌ام عیبم مکن ای جان که تو بس شیرینی

امشب که حضور یار جان افروزست – سعدی شیرازی

امشب که حضور یار جان افروزست – سعدی شیرازی

امشب که حضور یار جان افروزست بختم به خلاف دشمنان پیروزست گو شمع بمیر و مه فرو شو که مرا آن شب که تو در کنار باشی روزست

منعم که به عیش می‌رود روز و شبش – سعدی شیرازی

منعم که به عیش می‌رود روز و شبش – سعدی شیرازی

منعم که به عیش می‌رود روز و شبش نالیدن درویش نداند سببش بس آب که می‌رود به جیحون و فرات در بادیه تشنگان به جان در طلبش

گر تیر جفای دشمنان می‌آید – سعدی شیرازی

گر تیر جفای دشمنان می‌آید – سعدی شیرازی

گر تیر جفای دشمنان می‌آید دل تنگ مکن که دوست می‌فرماید بر یار ذلیل هر ملامت کاید چون یار عزیز می‌پسندد شاید

خیزم که نماند بیش ازین تدبیرم – سعدی شیرازی

خیزم که نماند بیش ازین تدبیرم – سعدی شیرازی

خیزم که نماند بیش ازین تدبیرم خصم ار همه شمشیر زند یا تیرم گر دست دهد که آستینش گیرم ورنه بروم بر آستانش میرم

ای پیش تو لعبتان چینی حبشی – سعدی شیرازی

ای پیش تو لعبتان چینی حبشی – سعدی شیرازی

ای پیش تو لعبتان چینی حبشی کس چون تو صنوبر نخرامد به کشی گر روی بگردانی و گر سر بکشی ما با تو خوشیم گر تو با ما نه خوشی

یا روی به کنج خلوت آور شب و روز – سعدی شیرازی

یا روی به کنج خلوت آور شب و روز – سعدی شیرازی

یا روی به کنج خلوت آور شب و روز یا آتش عشق بر کن و خانه بسوز مستوری و عاشقی به هم ناید راست گر پرده نخواهی که درد، دیده بدوز

من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم – سعدی شیرازی

من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم – سعدی شیرازی

من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم فرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم چشمم به دهان توست و گوشم به سخن وز عشق لبت فهم سخن می‌نکنم

عشاق به درگهت اسیرند بیا – سعدی شیرازی

عشاق به درگهت اسیرند بیا – سعدی شیرازی

عشاق به درگهت اسیرند بیا بدخویی تو بر تو نگیرند بیا هرجور و جفا که کرده‌ای معذوری زان پیش که عذرت نپذیرند بیا

تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد – سعدی شیرازی

تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد – سعدی شیرازی

تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد گر خام بود اطلس و دیبا گردد مندیش که هرکه یک نظر روی تو دید دیگر همه عمر از تو شکیبا گردد

آن کودک لشکری که لشکر شکند – سعدی شیرازی

آن کودک لشکری که لشکر شکند – سعدی شیرازی

آن کودک لشکری که لشکر شکند دایم دل ما چو قلب کافر شکند محبوب که تازیانه در سر شکند به زانکه ببیند و عنان برشکند

هر سرو که در بسیط عالم باشد – سعدی شیرازی

هر سرو که در بسیط عالم باشد – سعدی شیرازی

هر سرو که در بسیط عالم باشد شاید که به پیش قامتت خم باشد از سرو بلند هرگز این چشم مدار بالای دراز را خرد کم باشد

گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد – سعدی شیرازی

گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد – سعدی شیرازی

گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد گفتم که نمی‌نهی رخی بر رخ من گفتا برو ابلهی مکن پیل آمد

روزی گفتی شبی کنم دلشادت – سعدی شیرازی

روزی گفتی شبی کنم دلشادت – سعدی شیرازی

روزی گفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت وز گفتهٔ خود هیچ نیامد یادت؟

ای ماه شب‌افروز شبستان‌افروز – سعدی شیرازی

ای ماه شب‌افروز شبستان‌افروز – سعدی شیرازی

ای ماه شب‌افروز شبستان‌افروز خرم تن آنکه با تو باشد شب و روز تو خود به کمال خلقت آراسته‌ای پیرایه مکن، عرق مزن، عود مسوز

آن دوست که آرام دل ما باشد – سعدی شیرازی

آن دوست که آرام دل ما باشد – سعدی شیرازی

آن دوست که آرام دل ما باشد گویند که زشتست بهل تا باشد شاید که به چشم کس نه زیبا باشد تا یاری از آن من تنها باشد

مه را ز فلک به طرف بام آوردن – سعدی شیرازی

مه را ز فلک به طرف بام آوردن – سعدی شیرازی

مه را ز فلک به طرف بام آوردن وز روم، کلیسیا به شام آوردن در وقت سحر نماز شام آوردن بتوان، نتوان تو را به دام آوردن

گر دشمن من به دوستی بگزینی – سعدی شیرازی

گر دشمن من به دوستی بگزینی – سعدی شیرازی

گر دشمن من به دوستی بگزینی مسکین چه کند با تو بجز مسکینی صد جور بکن که همچنان مطبوعی صد تلخ بگو که همچنان شیرینی

خیزم بروم چو صبر نامحتملست – سعدی شیرازی

خیزم بروم چو صبر نامحتملست – سعدی شیرازی

خیزم بروم چو صبر نامحتملست جان در قدمش کنم که آرام دلست و اقرار کنم برابر دشمن و دوست کانکس که مرا بکشت از من بحلست

ای دست جفای تو چو زلف تو دراز – سعدی شیرازی

ای دست جفای تو چو زلف تو دراز – سعدی شیرازی

ای دست جفای تو چو زلف تو دراز وی بی‌سببی گرفته پای از من باز ای دست از آستین برون کرده به عهد وامروز کشیده پای در دامن باز

یک روز به اتفاق صحرا من و تو – سعدی شیرازی

یک روز به اتفاق صحرا من و تو – سعدی شیرازی

یک روز به اتفاق صحرا من و تو از شهر برون شویم تنها من و تو دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم؟ آنوقت که کس نباشد الا من و تو

ماها همه شیرینی و لطف و نمکی – سعدی شیرازی

ماها همه شیرینی و لطف و نمکی – سعدی شیرازی

ماها همه شیرینی و لطف و نمکی نه ماه زمین که آفتاب فلکی تو آدمیی و دیگران آدمیند؟ نی‌نی تو که خط سبز داری ملکی

صد بار بگفتم به غلامان درت – سعدی شیرازی

صد بار بگفتم به غلامان درت – سعدی شیرازی

صد بار بگفتم به غلامان درت تا آینه دیگر نگذارند برت ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت

تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز – سعدی شیرازی

تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز – سعدی شیرازی

تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز کوته نکنم ز دامنت دست نیاز هرچند که راهم به تو دورست و دراز در راه بمیرم و نگردم ز تو باز

آن شب که تو در کنار مایی روزست – سعدی شیرازی

آن شب که تو در کنار مایی روزست – سعدی شیرازی

آن شب که تو در کنار مایی روزست و آن روز که با تو می‌رود نوروزست دی رفت و به انتظار فردا منشین دریاب که حاصل حیات امروزست

هر گه که نظر بر گل رویت فکنم – سعدی شیرازی

هر گه که نظر بر گل رویت فکنم – سعدی شیرازی

هر گه که نظر بر گل رویت فکنم خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم ور بی‌تو میان ارغوان و سمنم بنشینم و چون بنفشه سر برنکنم

گویند مرا صوابرایان به هوش – سعدی شیرازی

گویند مرا صوابرایان به هوش – سعدی شیرازی

گویند مرا صوابرایان به هوش چون دست نمی‌رسد به خرسندی کوش صبر از متعذر چه کنم گر نکنم گر خواهم و گر نخواهم از نرمهٔ گوش

دل می‌رود و دیده نمی‌شاید دوخت – سعدی شیرازی

دل می‌رود و دیده نمی‌شاید دوخت – سعدی شیرازی

دل می‌رود و دیده نمی‌شاید دوخت چون زهد نباشد نتوان زرق فروخت پروانهٔ مستمند را شمع نسوخت آن سوخت که شمع را چنین می‌افروخت

با دوست به گرمابه درم خلوت بود – سعدی شیرازی

با دوست به گرمابه درم خلوت بود – سعدی شیرازی

با دوست به گرمابه درم خلوت بود وانروی گلینش گل حمام آلود گفتا دگر این روی کسی دارد دوست؟ گفتم به گل آفتاب نتوان اندود

از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر – سعدی شیرازی

از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر – سعدی شیرازی

از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر دلداری خلق هرچه بیش اولیتر ای دوست به دست دشمنانم مسپار گر می‌کشیم به دست خویش اولیتر

مندیش که سست عهد و بدپیمانم – سعدی شیرازی

مندیش که سست عهد و بدپیمانم – سعدی شیرازی

مندیش که سست عهد و بدپیمانم وز دوستیت فرار گیرد جانم هرچند که به خط جمال منسوخ شود من خط تو همچنان زنخ می‌خوانم

گر بیخبران و عیبگویان از پس – سعدی شیرازی

گر بیخبران و عیبگویان از پس – سعدی شیرازی

گر بیخبران و عیبگویان از پس منسوب کنندم به هوی و به هوس آخر نه گناهیست که من کردم و بس منظور ملیح دوست دارد همه‌کس

خورشید رخا من به کمند تو درم – سعدی شیرازی

خورشید رخا من به کمند تو درم – سعدی شیرازی

خورشید رخا من به کمند تو درم بارت بکشم به جان و جورت ببرم گر سیم و زرم خواهی و گر جان و سرم خود را بفروشم و مرادت بخرم

ای بی‌رخ تو چو لاله‌زارم دیده – سعدی شیرازی

ای بی‌رخ تو چو لاله‌زارم دیده – سعدی شیرازی

ای بی‌رخ تو چو لاله‌زارم دیده گرینده چو ابر نوبهارم دیده روزی بینی در آرزوی رخ تو چون اشک چکیده در کنارم دیده