Sa’di Ghazals

وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی – سعدی شیرازی

وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی – سعدی شیرازی

وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی ور به خلوت با دلارامت میسر می‌شود در سرایت خود گل افشانست سبزی گو مروی ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرمست تا کجا بودی که جانم تازه می‌گردد به بوی مطربان گویی در آوازند و مستان در سماع شاهدان در حالت و شوریدگان درهای و هوی ای رفیق آ... »

هر که بی او زندگانی می‌کند – سعدی شیرازی

هر که بی او زندگانی می‌کند – سعدی شیرازی

هر که بی او زندگانی می‌کند گر نمی‌میرد گرانی می‌کند من بر آن بودم که ندهم دل به عشق سروبالا دلستانی می‌کند مهربانی می‌نمایم بر قدش سنگ دل نامهربانی می‌کند برف پیری می‌نشیند بر سرم همچنان طبعم جوانی می‌کند ماجرای دل نمی‌گفتم به خلق آب چشمم ترجمانی می‌کند آهن افسرده می‌کوبد که جهد با قضای آسمانی می‌کن... »

ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهی – سعدی شیرازی

ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهی – سعدی شیرازی

ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهی دلم به غمزه ربودی دگر چه می‌خواهی اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی ز روزگار من آشفته‌تر چه می‌خواهی به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد جفا ز حد بگذشت ای پسر چه می‌خواهی ز دیده و سر من آن چه اختیار توست به دیده هر چه تو گویی به سر چه می‌خواهی شنیده‌ام که تو را التماس شعر ر... »

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست – سعدی شیرازی

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست – سعدی شیرازی

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست صبر بر جور رقیبت چه کنم ... »

ما در خلوت به روی خلق ببستیم – سعدی شیرازی

ما در خلوت به روی خلق ببستیم – سعدی شیرازی

ما در خلوت به روی خلق ببستیم از همه بازآمدیم و با تو نشستیم هر چه نه پیوند یار بود بریدیم وان چه نه پیمان دوست بود شکستیم مردم هشیار از این معامله دورند شاید اگر عیب ما کنند که مستیم مالک خود را همیشه غصه گدازد ملک پری پیکری شدیم و برستیم شاکر نعمت به هر طریق که بودیم داعی دولت به هر مقام که هستیم د... »

گر آن مراد شبی در کنار ما باشد – سعدی شیرازی

گر آن مراد شبی در کنار ما باشد – سعدی شیرازی

گر آن مراد شبی در کنار ما باشد زهی سعادت و دولت که یار ما باشد اگر هزار غمست از جهانیان بر دل همین بسست که او غمگسار ما باشد به کنج غاری عزلت گزینم از همه خلق گر آن لطیف جهان یار غار ما باشد از آن طرف نپذیرد کمال او نقصان وزین جهت شرف روزگار ما باشد جفای پرده درانم تفاوتی نکند اگر عنایت او پرده دار ... »

قیامت باشد آن قامت در آغوش – سعدی شیرازی

قیامت باشد آن قامت در آغوش – سعدی شیرازی

قیامت باشد آن قامت در آغوش شراب سلسبیل از چشمه نوش غلام کیست آن لعبت که ما را غلام خویش کرد و حلقه در گوش پری پیکر بتی کز سحر چشمش نیامد خواب در چشمان من دوش نه هر وقتم به یاد خاطر آید که خود هرگز نمی‌گردد فراموش حلالش باد اگر خونم بریزد که سر در پای او خوشتر که بر دوش نصیحتگوی ما عقلی ندارد بر او گ... »

شورش بلبلان سحر باشد – سعدی شیرازی

شورش بلبلان سحر باشد – سعدی شیرازی

شورش بلبلان سحر باشد خفته از صبح بی‌خبر باشد تیرباران عشق خوبان را دل شوریدگان سپر باشد عاشقان کشتگان معشوقند هر که زندست در خطر باشد همه عالم جمال طلعت اوست تا که را چشم این نظر باشد کس ندانم که دل بدو ندهد مگر آن کس که بی بصر باشد آدمی را که خارکی در پای نرود طرفه جانور باشد گو ترش روی باش و تلخ س... »

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی – سعدی شیرازی

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی – سعدی شیرازی

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم که به روی دوست ماند که برافکند نقابی سرم از خدای خواهد که به ... »

رفیق مهربان و یار همدم – سعدی شیرازی

رفیق مهربان و یار همدم – سعدی شیرازی

رفیق مهربان و یار همدم همه کس دوست می‌دارند و من هم نظر با نیکوان رسمیست معهود نه این بدعت من آوردم به عالم تو گر دعوی کنی پرهیزگاری مصدق دارمت والله اعلم و گر گویی که میل خاطرم نیست من این دعوی نمی‌دارم مسلم حدیث عشق اگر گویی گناهست گناه اول ز حوا بود و آدم گرفتار کمند ماه رویان نه از مدحش خبر باشد... »

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت – سعدی شیرازی

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت – سعدی شیرازی

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود سایه‌ای در دلم انداخت که صد جا بگرفت به دم سرد سحرگاهی من بازنشست هر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت الغیاث از من دل سوخته ای سنگین دل در... »

خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن – سعدی شیرازی

خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن – سعدی شیرازی

خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن نبایستی نمود این روی و دیگربار بنهفتن گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می‌دارد نه بی او می‌توان بودن نه با او می‌توان گفتن هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن ز دستم بر نمی‌خیزد که انصاف از تو بستانم روا داری گناه خویش وان گه بر... »

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت – سعدی شیرازی

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت – سعدی شیرازی

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت بلای غمزه نامهربان خون خوارت چه خون که در دل یاران مهربان انداخت ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم که روزگار حدیث تو در میان انداخت نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت تو دوستی کن و از د... »

تو را نادیدن ما غم نباشد – سعدی شیرازی

تو را نادیدن ما غم نباشد – سعدی شیرازی

تو را نادیدن ما غم نباشد که در خیلت به از ما کم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چون تو در عالم نباشد عجب گر در چمن برپای خیزی که سرو راست پیشت خم نباشد مبادا در جهان دلتنگ رویی که رویت بیند و خرم نباشد من اول روز دانستم که این عهد که با من می‌کنی محکم نباشد که دانستم که هرگز سازگاری پری را ... »

پای سرو بوستانی در گلست – سعدی شیرازی

پای سرو بوستانی در گلست – سعدی شیرازی

پای سرو بوستانی در گلست سرو ما را پای معنی در دلست هر که چشمش بر چنان روی اوفتاد طالعش میمون و فالش مقبلست نیکخواهانم نصیحت می‌کنند خشت بر دریا زدن بی‌حاصلست ای برادر ما به گرداب اندریم وان که شنعت می‌زند بر ساحلست شوق را بر صبر قوت غالبست عقل را با عشق دعوی باطلست نسبت عاشق به غفلت می‌کنند وان که م... »

برخیز که می‌رود زمستان – سعدی شیرازی

برخیز که می‌رود زمستان – سعدی شیرازی

برخیز که می‌رود زمستان بگشای در سرای بستان نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان وین پرده بگوی تا به یک بار زحمت ببرد ز پیش ایوان برخیز که باد صبح نوروز در باغچه می‌کند گل افشان خاموشی بلبلان مشتاق در موسم گل ندارد امکان آواز دهل نهان نماند در زیر گلیم و عشق پنهان بوی گل بامداد نوروز و آواز خ... »

ای نفس خرم باد صبا – سعدی شیرازی

ای نفس خرم باد صبا – سعدی شیرازی

ای نفس خرم باد صبا از بر یار آمده‌ای مرحبا قافله شب چه شنیدی ز صبح مرغ سلیمان چه خبر از سبا بر سر خشمست هنوز آن حریف یا سخنی می‌رود اندر رضا از در صلح آمده‌ای یا خلاف با قدم خوف روم یا رجا بار دگر گر به سر کوی دوست بگذری ای پیک نسیم صبا گو رمقی بیش نماند از ضعیف چند کند صورت بی‌جان بقا آن همه دلداری... »

ای به خلق از جهانیان ممتاز – سعدی شیرازی

ای به خلق از جهانیان ممتاز – سعدی شیرازی

ای به خلق از جهانیان ممتاز چشم خلقی به روی خوب تو باز لازمست آن که دارد این همه لطف که تحمل کنندش این همه ناز ای به عشق درخت بالایت مرغ جان رمیده در پرواز آن نه صاحب نظر بود که کند از چنین روی در به روی فراز بخورم گر ز دست توست نبید نکنم گر خلاف توست نماز گر بگریم چو شمع معذورم کس نگوید در آتشم مگدا... »

امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم – سعدی شیرازی

امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم – سعدی شیرازی

امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم خواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم خاک را زنده کند تربیت باد بهار سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم بوی پیراهن گم کرده خود می‌شنوم گر بگویم همه گویند ضلالیست قدیم عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم توبه گویندم از اندیشه معشوق بکن هرگز ... »

آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری – سعدی شیرازی

آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری – سعدی شیرازی

آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری یا کبر منعت می‌کند کز دوستان یاد آوری هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری ز ابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیان تا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری... »

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم – سعدی شیرازی

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم – سعدی شیرازی

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم چو التماس برآمد هلاک باکی نیست کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح بر آفتاب که امشب خوشست با قمرم ندانم این شب قدرست یا ستاره روز تویی برابر من یا خیال در نظرم خوشا هوای گلستان و خواب در بستان اگر نبودی تشویش بل... »

هزار سختی اگر بر من آید آسانست – سعدی شیرازی

هزار سختی اگر بر من آید آسانست – سعدی شیرازی

هزار سختی اگر بر من آید آسانست که دوستی و ارادت هزار چندانست سفر دراز نباشد به پای طالب دوست که خار دشت محبت گلست و ریحانست اگر تو جور کنی جور نیست تربیتست و گر تو داغ نهی داغ نیست درمانست نه آبروی که گر خون دل بخواهی ریخت مخالفت نکنم آن کنم که فرمانست ز عقل من عجب آید صواب گویان را که دل به دست تو ... »

نه خود اندر زمین نظیر تو نیست – سعدی شیرازی

نه خود اندر زمین نظیر تو نیست – سعدی شیرازی

نه خود اندر زمین نظیر تو نیست که قمر چون رخ منیر تو نیست ندهم دل به قد و قامت سرو که چو بالای دلپذیر تو نیست در همه شهر ای کمان ابرو کس ندانم که صید تیر تو نیست دل مردم دگر کسی نبرد که دلی نیست کان اسیر تو نیست گر بگیری نظیر من چه کنم گر مرا در جهان نظیر تو نیست ظاهر آنست کان دل چو حدید درخور صدر چو... »

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم – سعدی شیرازی

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم – سعدی شیرازی

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم به حق مهر و وفایی که میان من و توست که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم من غلام توام... »

مرا چو آرزوی روی آن نگار آید – سعدی شیرازی

مرا چو آرزوی روی آن نگار آید – سعدی شیرازی

مرا چو آرزوی روی آن نگار آید چو بلبلم هوس ناله‌های زار آید میان انجمن از لعل او چو آرم یاد مرا سرشک چو یاقوت در کنار آید ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد ز شکل سبزه مرا یاد خط یار آید گلی به دست من آید چو روی تو هیهات هزار سال دگر گر چنین بهار آید خسان خورند بر از باغ وصل او و مرا ز گلستان جمالش نصیب... »

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او – سعدی شیرازی

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او – سعدی شیرازی

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او روی خلاص نیست بجهد از کمند او مستوجب ملامتی ای دل که چند بار عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او آن بوستان میوه شیرین که دست جهد دشوار می‌رسد به درخت بلند او گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش لیکن وصول نیست به گرد سمند او سر در جهان نهادمی از دست او ولیک از شهر او چگونه رود شهربن... »

که برگذشت که بوی عبیر می‌آید – سعدی شیرازی

که برگذشت که بوی عبیر می‌آید – سعدی شیرازی

که برگذشت که بوی عبیر می‌آید که می‌رود که چنین دلپذیر می‌آید نشان یوسف گم کرده می‌دهد یعقوب مگر ز مصر به کنعان بشیر می‌آید ز دست رفتم و بی دیدگان نمی‌دانند که زخم‌های نظر بر بصیر می‌آید همی‌خرامد و عقلم به طبع می‌گوید نظر بدوز که آن بی‌نظیر می‌آید جمال کعبه چنان می‌دواندم به نشاط که خارهای مغیلان حر... »

عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم – سعدی شیرازی

عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم – سعدی شیرازی

عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم بوستان خانه عیشست و چمن کوی نشاط تا مهیا نبود عیش مهنا نرویم دیگران با همه کس دست در آغوش کنند ما که بر سفره خاصیم به یغما نرویم نتوان رفت مگر در نظر یار عزیز ور تحمل نکند زحمت ما تا نرویم گر به خواری ز در خویش براند ما را به امیدش بن... »

شادی به روزگار گدایان کوی دوست – سعدی شیرازی

شادی به روزگار گدایان کوی دوست – سعدی شیرازی

شادی به روزگار گدایان کوی دوست بر خاک ره نشسته به امید روی دوست گفتم به گوشه‌ای بنشینم ولی دلم ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست صبرم ز روی دوست میسر نمی‌شود دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست ناچار هر که دل به غم روی دوست داد کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست خاطر به باغ می‌رودم روز نوبهار تا با درخت گ... »

زهی سعادت من که‌م تو آمدی به سلام – سعدی شیرازی

زهی سعادت من که‌م تو آمدی به سلام – سعدی شیرازی

زهی سعادت من که‌م تو آمدی به سلام خوش آمدی و علیک السلام و الاکرام قیام خواستمت کرد عقل می‌گوید مکن که شرط ادب نیست پیش سرو قیام اگر کساد شکر بایدت دهن بگشای ورت خجالت سرو آرزو کند بخرام تو آفتاب منیری و دیگران انجم تو روح پاکی و ابنای روزگار اجسام اگر تو آدمیی اعتقاد من اینست که دیگران همه نقشند بر... »

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست – سعدی شیرازی

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست – سعدی شیرازی

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگان چون ملک محبوس در زندان چاه بابلست پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی باز می‌گویم که هر دعوی که کردم باطلست زهر نزدیک خردمند... »

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند – سعدی شیرازی

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند – سعدی شیرازی

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را که... »

خبر از عیش ندارد که ندارد یاری – سعدی شیرازی

خبر از عیش ندارد که ندارد یاری – سعدی شیرازی

خبر از عیش ندارد که ندارد یاری دل نخوانند که صیدش نکند دلداری جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم تو به از من بتر از من بکشی بسیاری غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببرد سوزنی باید کز پای برآرد خاری می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست نگذا... »

چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست – سعدی شیرازی

چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست – سعدی شیرازی

چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست طعم دهانت از شکر ناب خوشترست زنهار از آن تبسم شیرین که می‌کنی کز خنده شکوفه سیراب خوشترست شمعی به پیش روی تو گفتم که برکنم حاجت به شمع نیست که مهتاب خوشترست دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان امشب نظر به روی تو از خواب خوشترست در خوابگاه عاشق سر بر کنار دوست کیمخت خارپش... »

تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری – سعدی شیرازی

تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری – سعدی شیرازی

تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری که جمال سرو بستان و کمال ماه داری در کس نمی‌گشایم که به خاطرم درآید تو به اندرون جان آی که جایگاه داری ملکی مهی ندانم به چه کنیتت بخوانم به کدام جنس گویم که تو اشتباه داری بر کس نمی‌توانم به شکایت از تو رفتن که قبول و قوتت هست و جمال و جاه داری گل بوستان رویت چو شقا... »

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور – سعدی شیرازی

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور – سعدی شیرازی

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد بلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور حور فردا که چنین روی بهشتی بیند گرش انصاف بود معترف آید به قصور شب ما روز نباشد مگر آن گاه که تو از شبستان به درآیی چو صباح از دیجور زندگان را نه عجب گر به ت... »

بازت ندانم از سر پیمان ما که برد – سعدی شیرازی

بازت ندانم از سر پیمان ما که برد – سعدی شیرازی

بازت ندانم از سر پیمان ما که برد باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد چندین وفا که کرد چو من در هوای تو وان گه ز دست هجر تو چندین جفا که برد بگریست چشم ابر بر احوال زار من جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد سودا مپز که آتش غم در دل ت... »

ای کاب زندگانی من در دهان توست – سعدی شیرازی

ای کاب زندگانی من در دهان توست – سعدی شیرازی

ای کاب زندگانی من در دهان توست تیر هلاک ظاهر من در کمان توست گر برقعی فرونگذاری بدین جمال در شهر هر که کشته شود در ضمان توست تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب کاین مدح آفتاب نه تعظیم شأن توست گر یک نظر به گوشه چشم ارادتی با ما کنی و گر نکنی حکم از آن توست هر روز خلق را سر یاری و صاحبیست ما را همین سرست ... »

آن نه رویست که من وصف جمالش دانم – سعدی شیرازی

آن نه رویست که من وصف جمالش دانم – سعدی شیرازی

آن نه رویست که من وصف جمالش دانم این حدیث از دگری پرس که من حیرانم همه بینند نه این صنع که من می‌بینم همه خوانند نه این نقش که من می‌خوانم آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست عجب اینست که من واصل و سرگردانم سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم عشق من بر گل رخسار تو ا... »

اگر سروی به بالای تو باشد – سعدی شیرازی

اگر سروی به بالای تو باشد – سعدی شیرازی

اگر سروی به بالای تو باشد نه چون بشن دلارای تو باشد و گر خورشید در مجلس نشیند نپندارم که همتای تو باشد و گر دوران ز سر گیرند هیهات که مولودی به سیمای تو باشد که دارد در همه لشکر کمانی که چون ابروی زیبای تو باشد مبادا ور بود غارت در اسلام همه شیراز یغمای تو باشد برای خود نشاید در تو پیوست همی‌سازیم ت... »

یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی – سعدی شیرازی

یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی – سعدی شیرازی

یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود جز در این نوبت که دشمن دوست می‌پنداشتی خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنم گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی همچنانت ناخن ... »

هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد – سعدی شیرازی

هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد – سعدی شیرازی

هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد یا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد همچنان عاشق نباشد ور بود صادق نباشد هر که درمان می‌پذیرد یا نصیحت می‌نیوشد گر مطیع خدمتت را کفر فرمایی بگوید ور حریف مجلست را زهر فرمایی بنوشد شمع پیشت روشنایی نزد آتش می‌نماید گل به دستت خوبرویی پیش یوسف می‌فروشد سود بازرگان... »

نظر خدای بینان طلب هوا نباشد – سعدی شیرازی

نظر خدای بینان طلب هوا نباشد – سعدی شیرازی

نظر خدای بینان طلب هوا نباشد سفر نیازمندان قدم خطا نباشد همه وقت عارفان را نظرست و عامیان را نظری معاف دارند و دوم روا نباشد به نسیم صبح باید که نبات زنده باشی نه جماد مرده کان را خبر از صبا نباشد اگرت سعادتی هست که زنده دل بمیری به حیاتی اوفتادی که دگر فنا نباشد به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت ن... »

من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم – سعدی شیرازی

من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم – سعدی شیرازی

من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم ستم از کسیست بر من که ضرورتست بردن نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم نه اگر همی‌نشینم نظری کند به رحمت نه اگر همی‌گریزم دگری پناه دارم بسم از قبول عامی و صلاح نیک نامی چو... »

مپرس از من که هیچم یاد کردی – سعدی شیرازی

مپرس از من که هیچم یاد کردی – سعدی شیرازی

مپرس از من که هیچم یاد کردی که خود هیچم فرامش می‌نگردی چه نیکوروی و بدعهدی که شهری غمت خوردند و کس را غم نخوردی چرا ما با تو ای معشوق طناز به صلحیم و تو با ما در نبردی نصیحت می‌کنندم سردگویان که برگرد از غمش بی روی زردی نمی‌دانند کز بیمار عشقت حرارت بازننشیند به سردی ولیکن با رقیبان چاره‌ای نیست که ... »

گر کنم در سر وفات سری – سعدی شیرازی

گر کنم در سر وفات سری – سعدی شیرازی

گر کنم در سر وفات سری سهل باشد زیان مختصری ای که قصد هلاک من داری صبر کن تا ببینمت نظری نه حرامست در رخ تو نظر که حرامست چشم بر دگری دوست دارم که خاک پات شوم تا مگر بر سرم کنی گذری متحیر نه در جمال توام عقل دارم به قدر خود قدری حیرتم در صفات بی چونست کاین کمال آفرید در بشری ببری هوش و طاقت زن و مرد ... »

کس این کند که دل از یار خویش بردارد – سعدی شیرازی

کس این کند که دل از یار خویش بردارد – سعدی شیرازی

کس این کند که دل از یار خویش بردارد مگر کسی که دل از سنگ سختتر دارد که گفت من خبری دارم از حقیقت عشق دروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد اگر نظر به دو عالم کند حرامش باد که از صفای درون با یکی نظر دارد هلاک ما به بیابان عشق خواهد بود کجاست مرد که با ما سر سفر دارد گر از مقابله شیر آید از عقب شمشیر نه عاش... »

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن – سعدی شیرازی

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن – سعدی شیرازی

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن با شهد می‌رود ز دهانت به در سخن گر من نگویمت که تو شیرین عالمی تو خویشتن دلیل بیاری به هر سخن واجب بود که بر سخنت آفرین کنند لیکن مجال گفت نباشد تو در سخن در هیچ بوستان چو تو سروی نیامدست بادام چشم و پسته دهان و شکرسخن هرگز شنیده‌ای ز بن سرو بوی مشک یا گوش کرده‌ای ز دها... »

سرو بلند بین که چه رفتار می‌کند – سعدی شیرازی

سرو بلند بین که چه رفتار می‌کند – سعدی شیرازی

سرو بلند بین که چه رفتار می‌کند وان ماه محتشم که چه گفتار می‌کند آن چشم مست بین که به شوخی و دلبری قصد هلاک مردم هشیار می‌کند دیوانه می‌کند دل صاحب تمیز را هر گه که التفات پری وار می‌کند ما روی کرده از همه عالم به روی او وان سست عهد روی به دیوار می‌کند عاقل خبر ندارد از اندوه عاشقان خفتست او عیب مرد... »

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را – سعدی شیرازی

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را – سعدی شیرازی

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن گر وی به تیرم می‌زند استاده‌... »

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران – سعدی شیرازی

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران – سعدی شیرازی

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش چو سیل از سر گذشت آن را چه می‌ترسانی از باران گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند همان بهتر که در دو... »

خوشا و خرما وقت حبیبان – سعدی شیرازی

خوشا و خرما وقت حبیبان – سعدی شیرازی

خوشا و خرما وقت حبیبان به بوی صبح و بانگ عندلیبان خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست که ساکن گردد آشوب رقیبان دو تن در جامه‌ای چون پسته در پوست برآورده دو سر از یک گریبان سزای دشمنان این بس که بینند حبیبان روی در روی حبیبان نصیب از عمر دنیا نقد وقتست مباش ای هوشمند از بی نصیبان چو دانی کز تو چوپانی نیای... »

چون است حال بستان ای باد نوبهاری – سعدی شیرازی

چون است حال بستان ای باد نوبهاری – سعدی شیرازی

چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه آید باران نوبهاری عود است زیر دامن یا گل در آستینت یا مشک... »

جمعی که تو در میان ایشانی – سعدی شیرازی

جمعی که تو در میان ایشانی – سعدی شیرازی

جمعی که تو در میان ایشانی زان جمع به دربود پریشانی ای ذات شریف و شخص روحانی آرام دلی و مرهم جانی خرم تن آن که با تو پیوندد وان حلقه که در میان ایشانی من نیز به خدمتت کمر بندم باشد که غلام خویشتن خوانی بر خوان تو این شکر که می‌بینم بی فایده‌ای مگس که می‌رانی هر جا که تو بگذری بدین خوبی کس شک نکند که ... »

تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم – سعدی شیرازی

تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم – سعدی شیرازی

تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم پیرهن می‌بدرم دم به دم از غایت شوق که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی برکنم دیده که من دیده از او برنکنم خود گرفتم که نگویم که مرا واقعه‌ایست دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم در همه شهر فراهم ننشس... »

بنده وار آمدم به زنهارت – سعدی شیرازی

بنده وار آمدم به زنهارت – سعدی شیرازی

بنده وار آمدم به زنهارت که ندارم سلاح پیکارت متفق می‌شوم که دل ندهم معتقد می‌شوم دگربارت مشتری را بهای روی تو نیست من بدین مفلسی خریدارت غیرتم هست و اقتدارم نیست که بپوشم ز چشم اغیارت گر چه بی طاقتم چو مور ضعیف می‌کشم نفس و می‌کشم بارت نه چنان در کمند پیچیدی که مخلص شود گرفتارت من هم اول که دیدمت گف... »

این که تو داری قیامتست نه قامت – سعدی شیرازی

این که تو داری قیامتست نه قامت – سعدی شیرازی

این که تو داری قیامتست نه قامت وین نه تبسم که معجزست و کرامت هر که تماشای روی چون قمرت کرد سینه سپر کرد پیش تیر ملامت هر شب و روزی که بی تو می‌رود از عمر بر نفسی می‌رود هزار ندامت عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم باقی عمر ایستاده‌ام به غرامت سرو خرامان چو قد معتدلت نیست آن همه وصفش که می‌کنند به قامت... »

ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی – سعدی شیرازی

ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی – سعدی شیرازی

ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی روز روشن دست دادی در شب تاریک هجر گر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی گر مرا عشقت به سختی کشت سهلست این قدر کاش کاندک مایه نرمی در خطابت دیدمی در چکانیدی قلم بر نامه دلسوز من گر امید صلح باری در جوابت دیدمی راستی خواهی سر از من تافت... »

آن سرو که گویند به بالای تو ماند – سعدی شیرازی

آن سرو که گویند به بالای تو ماند – سعدی شیرازی

آن سرو که گویند به بالای تو ماند هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست با غمزه بگو تا دل مردم نستاند زنهار که چون می‌گذری بر سر مجروح وز وی خبرت نیست که چون می‌گذراند بخت آن نکند با من سرگشته که یک روز همخانه من باشی و همسایه نداند هر کو سر پیوند تو دارد به حقیقت دست از همه ... »

اگر به تحفه جانان هزار جان آری – سعدی شیرازی

اگر به تحفه جانان هزار جان آری – سعدی شیرازی

اگر به تحفه جانان هزار جان آری محقرست نشاید که بر زبان آری حدیث جان بر جانان همین مثل باشد که زر به کان بری و گل به بوستان آری هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشت که سایه‌ای به سر یار مهربان آری تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری ز حسن روی تو بر دین خلق می‌ترسم که بدعتی که ن... »