Sa’di Ghazals

وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی – سعدی شیرازی

وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی – سعدی شیرازی

وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی ور به خلوت با دلارامت میسر می‌شود در سرایت خود گل افشانست سبزی گو مروی ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرمست تا کجا بودی که جانم تازه می‌گردد به بوی مطربان گویی در آوازند و مستان در سماع شاهدان در حالت و شوریدگان درهای و هوی ای رفیق آنچ از بلای عشق بر من می‌رود گر به ترک من نمی‌گویی به ترک من بگوی ای که پای رفتنت کندست و راه وصل تند بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی گر ببینی گریه زارم ندانی فرق کرد کآب چشمست این که پیشت می‌رود یا آب جوی گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباش گوی مسکین را چه تاوانست چوگان را به گوی ای که گفتی دل بش... »

هر که بی او زندگانی می‌کند – سعدی شیرازی

هر که بی او زندگانی می‌کند – سعدی شیرازی

هر که بی او زندگانی می‌کند گر نمی‌میرد گرانی می‌کند من بر آن بودم که ندهم دل به عشق سروبالا دلستانی می‌کند مهربانی می‌نمایم بر قدش سنگ دل نامهربانی می‌کند برف پیری می‌نشیند بر سرم همچنان طبعم جوانی می‌کند ماجرای دل نمی‌گفتم به خلق آب چشمم ترجمانی می‌کند آهن افسرده می‌کوبد که جهد با قضای آسمانی می‌کند عقل را با عشق زور پنجه نیست احتمال از ناتوانی می‌کند چشم سعدی در امید روی یار چون دهانش درفشانی می‌کند هم بود شوری در این سر بی خلاف کاین همه شیرین زبانی می‌کند »

ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهی – سعدی شیرازی

ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهی – سعدی شیرازی

ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهی دلم به غمزه ربودی دگر چه می‌خواهی اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی ز روزگار من آشفته‌تر چه می‌خواهی به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد جفا ز حد بگذشت ای پسر چه می‌خواهی ز دیده و سر من آن چه اختیار توست به دیده هر چه تو گویی به سر چه می‌خواهی شنیده‌ام که تو را التماس شعر رهیست تو کان شهد و نباتی شکر چه می‌خواهی به عمری از رخ خوب تو برده‌ام نظری کنون غرامت آن یک نظر چه می‌خواهی دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را وی آن کند که تو گویی دگر چه می‌خواهی »

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست – سعدی شیرازی

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست – سعدی شیرازی

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم همه دانند که در صحبت گل خاری هست نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد آب هر طیب که در کلبه عطاری هست من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست من از این دلق مرقع به درآیم روزی تا همه خلق بدانند که... »

ما در خلوت به روی خلق ببستیم – سعدی شیرازی

ما در خلوت به روی خلق ببستیم – سعدی شیرازی

ما در خلوت به روی خلق ببستیم از همه بازآمدیم و با تو نشستیم هر چه نه پیوند یار بود بریدیم وان چه نه پیمان دوست بود شکستیم مردم هشیار از این معامله دورند شاید اگر عیب ما کنند که مستیم مالک خود را همیشه غصه گدازد ملک پری پیکری شدیم و برستیم شاکر نعمت به هر طریق که بودیم داعی دولت به هر مقام که هستیم در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم در همه عالم بلند و پیش تو پستیم ای بت صاحب دلان مشاهده بنمای تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم دیده نگه داشتیم تا نرود دل با همه عیاری از کمند نجستیم تا تو اجازت دهی که در قدمم ریز جان گرامی نهاده بر کف دستیم دوستی آنست سعدیا که بماند عهد وفا هم بر این قرار که بستیم »

گر آن مراد شبی در کنار ما باشد – سعدی شیرازی

گر آن مراد شبی در کنار ما باشد – سعدی شیرازی

گر آن مراد شبی در کنار ما باشد زهی سعادت و دولت که یار ما باشد اگر هزار غمست از جهانیان بر دل همین بسست که او غمگسار ما باشد به کنج غاری عزلت گزینم از همه خلق گر آن لطیف جهان یار غار ما باشد از آن طرف نپذیرد کمال او نقصان وزین جهت شرف روزگار ما باشد جفای پرده درانم تفاوتی نکند اگر عنایت او پرده دار ما باشد مراد خاطر ما مشکلست و مشکل نیست اگر مراد خداوندگار ما باشد به اختیار قضای زمان بباید ساخت که دایم آن نبود کاختیار ما باشد و گر به دست نگارین دوست کشته شویم میان عالمیان افتخار ما باشد به هیچ کار نیایم گرم تو نپسندی و گر قبول کنی کار کار ما باشد نگارخانه چینی که وصف می‌گویند نه ممکنست که مثل ... »

قیامت باشد آن قامت در آغوش – سعدی شیرازی

قیامت باشد آن قامت در آغوش – سعدی شیرازی

قیامت باشد آن قامت در آغوش شراب سلسبیل از چشمه نوش غلام کیست آن لعبت که ما را غلام خویش کرد و حلقه در گوش پری پیکر بتی کز سحر چشمش نیامد خواب در چشمان من دوش نه هر وقتم به یاد خاطر آید که خود هرگز نمی‌گردد فراموش حلالش باد اگر خونم بریزد که سر در پای او خوشتر که بر دوش نصیحتگوی ما عقلی ندارد بر او گو در صلاح خویشتن کوش دهل زیر گلیم از خلق پنهان نشاید کرد و آتش زیر سرپوش بیا ای دوست ور دشمن ببیند چه خواهد کرد گو می‌بین و می‌جوش تو از ما فارغ و ما با تو همراه ز ما فریاد می‌آید تو خاموش حدیث حسن خویش از دیگری پرس که سعدی در تو حیرانست و مدهوش »

شورش بلبلان سحر باشد – سعدی شیرازی

شورش بلبلان سحر باشد – سعدی شیرازی

شورش بلبلان سحر باشد خفته از صبح بی‌خبر باشد تیرباران عشق خوبان را دل شوریدگان سپر باشد عاشقان کشتگان معشوقند هر که زندست در خطر باشد همه عالم جمال طلعت اوست تا که را چشم این نظر باشد کس ندانم که دل بدو ندهد مگر آن کس که بی بصر باشد آدمی را که خارکی در پای نرود طرفه جانور باشد گو ترش روی باش و تلخ سخن زهر شیرین لبان شکر باشد عاقلان از بلا بپرهیزند مذهب عاشقان دگر باشد پای رفتن نماند سعدی را مرغ عاشق بریده پر باشد »

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی – سعدی شیرازی

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی – سعدی شیرازی

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم که به روی دوست ماند که برافکند نقابی سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی دل من نه مرد آنست که با غمش برآید مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن که هزار بار ... »

رفیق مهربان و یار همدم – سعدی شیرازی

رفیق مهربان و یار همدم – سعدی شیرازی

رفیق مهربان و یار همدم همه کس دوست می‌دارند و من هم نظر با نیکوان رسمیست معهود نه این بدعت من آوردم به عالم تو گر دعوی کنی پرهیزگاری مصدق دارمت والله اعلم و گر گویی که میل خاطرم نیست من این دعوی نمی‌دارم مسلم حدیث عشق اگر گویی گناهست گناه اول ز حوا بود و آدم گرفتار کمند ماه رویان نه از مدحش خبر باشد نه از ذم چو دست مهربان بر سینه ریش به گیتی در ندارم هیچ مرهم بگردان ساقیا جام لبالب بیاموز از فلک دور دمادم اگر دانی که دنیا غم نیرزد به روی دوستان خوش باش و خرم غنیمت دان اگر دانی که هر روز ز عمر مانده روزی می‌شود کم منه دل بر سرای عمر سعدی که بنیادش نه بنیادیست محکم برو شادی کن ای یار دل افروز چو... »

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت – سعدی شیرازی

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت – سعدی شیرازی

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت خال مشکین تو از بنده چرا در خط شد مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجود سایه‌ای در دلم انداخت که صد جا بگرفت به دم سرد سحرگاهی من بازنشست هر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت الغیاث از من دل سوخته ای سنگین دل در تو نگرفت که خون در دل خارا بگرفت دل شوریده ما عالم اندیشه ماست عالم از شوق تو در تاب که غوغا بگرفت بربود انده تو صبرم و نیکو بربود بگرفت انده تو جانم و زیبا بگرفت دل سعدی همه ز ایام بلا پرهیزد سر زلف تو ندانم به چه یارا بگرفت »

خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن – سعدی شیرازی

خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن – سعدی شیرازی

خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن نبایستی نمود این روی و دیگربار بنهفتن گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می‌دارد نه بی او می‌توان بودن نه با او می‌توان گفتن هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم لبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن ز دستم بر نمی‌خیزد که انصاف از تو بستانم روا داری گناه خویش وان گه بر من آشفتن که می‌گوید به بالای تو ماند سرو بستانی بیاور در چمن سروی که بتواند چنین رفتن چنانت دوست می‌دارم که وصلم دل نمی‌خواهد کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی محبت کار فرهادست و کوه بیستون سفتن نصیحت گفتن آسانست سرگردان عاشق را ولیکن با که می‌گویی که نتواند پ... »

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت – سعدی شیرازی

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت – سعدی شیرازی

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت بلای غمزه نامهربان خون خوارت چه خون که در دل یاران مهربان انداخت ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم که روزگار حدیث تو در میان انداخت نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت به چشم‌های تو کان چشم کز تو برگیرند دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت همین حکایت روزی به دوستان برسد که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت »

تو را نادیدن ما غم نباشد – سعدی شیرازی

تو را نادیدن ما غم نباشد – سعدی شیرازی

تو را نادیدن ما غم نباشد که در خیلت به از ما کم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی ولیکن چون تو در عالم نباشد عجب گر در چمن برپای خیزی که سرو راست پیشت خم نباشد مبادا در جهان دلتنگ رویی که رویت بیند و خرم نباشد من اول روز دانستم که این عهد که با من می‌کنی محکم نباشد که دانستم که هرگز سازگاری پری را با بنی آدم نباشد مکن یارا دلم مجروح مگذار که هیچم در جهان مرهم نباشد بیا تا جان شیرین در تو ریزم که بخل و دوستی با هم نباشد نخواهم بی تو یک دم زندگانی که طیب عیش بی همدم نباشد نظر گویند سعدی با که داری که غم با یار گفتن غم نباشد حدیث دوست با دشمن نگویم که هرگز مدعی محرم نباشد »

پای سرو بوستانی در گلست – سعدی شیرازی

پای سرو بوستانی در گلست – سعدی شیرازی

پای سرو بوستانی در گلست سرو ما را پای معنی در دلست هر که چشمش بر چنان روی اوفتاد طالعش میمون و فالش مقبلست نیکخواهانم نصیحت می‌کنند خشت بر دریا زدن بی‌حاصلست ای برادر ما به گرداب اندریم وان که شنعت می‌زند بر ساحلست شوق را بر صبر قوت غالبست عقل را با عشق دعوی باطلست نسبت عاشق به غفلت می‌کنند وان که معشوقی ندارد غافلست دیده باشی تشنه مستعجل به آب جان به جانان همچنان مستعجلست بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ در طریق عشق اول منزلست گر بمیرد طالبی دربند دوست سهل باشد زندگانی مشکلست عاشقی می‌گفت و خوش خوش می‌گریست جان بیاساید که جانان قاتلست سعدیا نزدیک رای عاشقان خلق مجنونند و مجنون عاقلست »

برخیز که می‌رود زمستان – سعدی شیرازی

برخیز که می‌رود زمستان – سعدی شیرازی

برخیز که می‌رود زمستان بگشای در سرای بستان نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان وین پرده بگوی تا به یک بار زحمت ببرد ز پیش ایوان برخیز که باد صبح نوروز در باغچه می‌کند گل افشان خاموشی بلبلان مشتاق در موسم گل ندارد امکان آواز دهل نهان نماند در زیر گلیم و عشق پنهان بوی گل بامداد نوروز و آواز خوش هزاردستان بس جامه فروختست و دستار بس خانه که سوختست و دکان ما را سر دوست بر کنارست آنک سر دشمنان و سندان چشمی که به دوست برکند دوست بر هم ننهد ز تیرباران سعدی چو به میوه می‌رسد دست سهلست جفای بوستانبان »

ای نفس خرم باد صبا – سعدی شیرازی

ای نفس خرم باد صبا – سعدی شیرازی

ای نفس خرم باد صبا از بر یار آمده‌ای مرحبا قافله شب چه شنیدی ز صبح مرغ سلیمان چه خبر از سبا بر سر خشمست هنوز آن حریف یا سخنی می‌رود اندر رضا از در صلح آمده‌ای یا خلاف با قدم خوف روم یا رجا بار دگر گر به سر کوی دوست بگذری ای پیک نسیم صبا گو رمقی بیش نماند از ضعیف چند کند صورت بی‌جان بقا آن همه دلداری و پیمان و عهد نیک نکردی که نکردی وفا لیکن اگر دور وصالی بود صلح فراموش کند ماجرا تا به گریبان نرسد دست مرگ دست ز دامن نکنیمت رها دوست نباشد به حقیقت که او دوست فراموش کند در بلا خستگی اندر طلبت راحتست درد کشیدن به امید دوا سر نتوانم که برآرم چو چنگ ور چو دفم پوست بدرد قفا هر سحر از عشق دمی می‌زنم ر... »

ای به خلق از جهانیان ممتاز – سعدی شیرازی

ای به خلق از جهانیان ممتاز – سعدی شیرازی

ای به خلق از جهانیان ممتاز چشم خلقی به روی خوب تو باز لازمست آن که دارد این همه لطف که تحمل کنندش این همه ناز ای به عشق درخت بالایت مرغ جان رمیده در پرواز آن نه صاحب نظر بود که کند از چنین روی در به روی فراز بخورم گر ز دست توست نبید نکنم گر خلاف توست نماز گر بگریم چو شمع معذورم کس نگوید در آتشم مگداز می‌نگفتم سخن در آتش عشق تا نگفت آب دیده غماز آب و آتش خلاف یک دگرند نشنیدیم عشق و صبر انباز هر که دیدار دوست می‌طلبد دوستی را حقیقتست و مجاز آرزومند کعبه را شرطست که تحمل کند نشیب و فراز سعدیا زنده عاشقی باشد که بمیرد بر آستان نیاز »

امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم – سعدی شیرازی

امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم – سعدی شیرازی

امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم خواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم خاک را زنده کند تربیت باد بهار سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم بوی پیراهن گم کرده خود می‌شنوم گر بگویم همه گویند ضلالیست قدیم عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم توبه گویندم از اندیشه معشوق بکن هرگز این توبه نباشد که گناهیست عظیم ای رفیقان سفر دست بدارید از ما که بخواهیم نشستن به در دوست مقیم ای برادر غم عشق آتش نمرود انگار بر من این شعله چنانست که بر ابراهیم مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزد گر تو بالای عظامش گذری وهی رمیم طمع وصل تو می‌دارم و اندیشه هجر دیگر از هر چه جهانم نه امیدست و نه بیم عج... »

آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری – سعدی شیرازی

آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری – سعدی شیرازی

آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری یا کبر منعت می‌کند کز دوستان یاد آوری هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری ز ابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیان تا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری بالای سرو بوستان رویی ندارد دلستان خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری تا نقش می‌بندد فلک کس را نبودست این نمک ماهی ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری تا دل به مهرت داده‌ام در بحر فکر افتاده‌ام چون در نماز استاده‌ام گویی به محراب اندری دیگر نمی‌دانم طریق از دست رفتم چون غریق آنک دهانت چون عقیق از بس که... »

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم – سعدی شیرازی

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم – سعدی شیرازی

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم چو التماس برآمد هلاک باکی نیست کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح بر آفتاب که امشب خوشست با قمرم ندانم این شب قدرست یا ستاره روز تویی برابر من یا خیال در نظرم خوشا هوای گلستان و خواب در بستان اگر نبودی تشویش بلبل سحرم بدین دو دیده که امشب تو را همی‌بینم دریغ باشد فردا که دیگری نگرم روان تشنه برآساید از وجود فرات مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه‌ترم چو می‌ندیدمت از شوق بی‌خبر بودم کنون که با تو نشستم ز ذوق بی‌خبرم سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم میان ما بجز این پیرهن نخواهد ب... »

هزار سختی اگر بر من آید آسانست – سعدی شیرازی

هزار سختی اگر بر من آید آسانست – سعدی شیرازی

هزار سختی اگر بر من آید آسانست که دوستی و ارادت هزار چندانست سفر دراز نباشد به پای طالب دوست که خار دشت محبت گلست و ریحانست اگر تو جور کنی جور نیست تربیتست و گر تو داغ نهی داغ نیست درمانست نه آبروی که گر خون دل بخواهی ریخت مخالفت نکنم آن کنم که فرمانست ز عقل من عجب آید صواب گویان را که دل به دست تو دادن خلاف در جانست من از کنار تو دور افتاده‌ام نه عجب گرم قرار نباشد که داغ هجرانست عجب در آن سر زلف معنبر مفتول که در کنار تو خسبد چرا پریشانست جماعتی که ندانند حظ روحانی تفاوتی که میان دواب و انسانست گمان برند که در باغ عشق سعدی را نظر به سیب زنخدان و نار پستانست مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر که جه... »

نه خود اندر زمین نظیر تو نیست – سعدی شیرازی

نه خود اندر زمین نظیر تو نیست – سعدی شیرازی

نه خود اندر زمین نظیر تو نیست که قمر چون رخ منیر تو نیست ندهم دل به قد و قامت سرو که چو بالای دلپذیر تو نیست در همه شهر ای کمان ابرو کس ندانم که صید تیر تو نیست دل مردم دگر کسی نبرد که دلی نیست کان اسیر تو نیست گر بگیری نظیر من چه کنم گر مرا در جهان نظیر تو نیست ظاهر آنست کان دل چو حدید درخور صدر چون حریر تو نیست همه عالم به عشقبازی رفت نام سعدی که در ضمیر تو نیست »

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم – سعدی شیرازی

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم – سعدی شیرازی

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم به حق مهر و وفایی که میان من و توست که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم من غلام توام از روی حقیقت لیکن با وجودت نتوان گفت که من خود هستم دایما عادت من گوشه نشستن بودی تا تو برخاسته‌ای از طلبت ننشستم تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل نروم باز گر این بار که رفتم جستم »

مرا چو آرزوی روی آن نگار آید – سعدی شیرازی

مرا چو آرزوی روی آن نگار آید – سعدی شیرازی

مرا چو آرزوی روی آن نگار آید چو بلبلم هوس ناله‌های زار آید میان انجمن از لعل او چو آرم یاد مرا سرشک چو یاقوت در کنار آید ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد ز شکل سبزه مرا یاد خط یار آید گلی به دست من آید چو روی تو هیهات هزار سال دگر گر چنین بهار آید خسان خورند بر از باغ وصل او و مرا ز گلستان جمالش نصیب خار آید طمع مدار وصالی که بی فراق بود هرآینه پس هر مستیی خمار آید مرا زمانه ز یاران به منزلی انداخت که راضیم به نسیمی کز آن دیار آید فراق یار به یک بار بیخ صبر بکند بهار وصل ندانم که کی به بار آید دلا اگر چه که تلخست بیخ صبر ولی چو بر امید وصالست خوشگوار آید پس از تحمل سختی امید وصل مراست که صبح از... »

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او – سعدی شیرازی

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او – سعدی شیرازی

گفتم به عقل پای برآرم ز بند او روی خلاص نیست بجهد از کمند او مستوجب ملامتی ای دل که چند بار عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او آن بوستان میوه شیرین که دست جهد دشوار می‌رسد به درخت بلند او گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش لیکن وصول نیست به گرد سمند او سر در جهان نهادمی از دست او ولیک از شهر او چگونه رود شهربند او چشمم بدوخت از همه عالم به اتفاق تا جز در او نظر نکند مستمند او گر خود به جای مروحه شمشیر می‌زند مسکین مگس کجا رود از پیش قند او نومید نیستم که هم او مرهمی نهد ور نه به هیچ به نشود دردمند او او خود مگر به لطف خداوندیی کند ور نه ز ما چه بندگی آید پسند او سعدی چو صبر از اوت میسر نمی‌شود اولیتر آن ... »

که برگذشت که بوی عبیر می‌آید – سعدی شیرازی

که برگذشت که بوی عبیر می‌آید – سعدی شیرازی

که برگذشت که بوی عبیر می‌آید که می‌رود که چنین دلپذیر می‌آید نشان یوسف گم کرده می‌دهد یعقوب مگر ز مصر به کنعان بشیر می‌آید ز دست رفتم و بی دیدگان نمی‌دانند که زخم‌های نظر بر بصیر می‌آید همی‌خرامد و عقلم به طبع می‌گوید نظر بدوز که آن بی‌نظیر می‌آید جمال کعبه چنان می‌دواندم به نشاط که خارهای مغیلان حریر می‌آید نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی رو که یاد خویشتنم در ضمیر می‌آید ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم و گر مقابله بینم که تیر می‌آید هزار جامه معنی که من براندازم به قامتی که تو داری قصیر می‌آید به کشتن آمده بود آن که مدعی پنداشت که رحمتی مگرش بر اسیر می‌آید رسید ناله سعدی به هر که در آفاق هم آت... »

عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم – سعدی شیرازی

عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم – سعدی شیرازی

عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم بوستان خانه عیشست و چمن کوی نشاط تا مهیا نبود عیش مهنا نرویم دیگران با همه کس دست در آغوش کنند ما که بر سفره خاصیم به یغما نرویم نتوان رفت مگر در نظر یار عزیز ور تحمل نکند زحمت ما تا نرویم گر به خواری ز در خویش براند ما را به امیدش بنشینیم و به درها نرویم گر به شمشیر احبا تن ما پاره کنند به تظلم به در خانه اعدا نرویم پای گو بر سر و بر دیده ما نه چو بساط که اگر نقش بساطت برود ما نرویم به درشتی و جفا روی مگردان از ما که به کشتن برویم از نظرت یا نرویم سعدیا شرط وفاداری لیلی آنست که اگر مجنون گویند به سودا نرویم »

شادی به روزگار گدایان کوی دوست – سعدی شیرازی

شادی به روزگار گدایان کوی دوست – سعدی شیرازی

شادی به روزگار گدایان کوی دوست بر خاک ره نشسته به امید روی دوست گفتم به گوشه‌ای بنشینم ولی دلم ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست صبرم ز روی دوست میسر نمی‌شود دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست ناچار هر که دل به غم روی دوست داد کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست خاطر به باغ می‌رودم روز نوبهار تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست سعدی چراغ می‌نکند در شب فراق ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست »

زهی سعادت من که‌م تو آمدی به سلام – سعدی شیرازی

زهی سعادت من که‌م تو آمدی به سلام – سعدی شیرازی

زهی سعادت من که‌م تو آمدی به سلام خوش آمدی و علیک السلام و الاکرام قیام خواستمت کرد عقل می‌گوید مکن که شرط ادب نیست پیش سرو قیام اگر کساد شکر بایدت دهن بگشای ورت خجالت سرو آرزو کند بخرام تو آفتاب منیری و دیگران انجم تو روح پاکی و ابنای روزگار اجسام اگر تو آدمیی اعتقاد من اینست که دیگران همه نقشند بر در حمام تنک مپوش که اندام‌های سیمینت درون جامه پدیدست چون گلاب از جام از اتفاق چه خوشتر بود میان دو دوست درون پیرهنی چون دو مغز یک بادام سماع اهل دل آواز ناله سعدیست چه جای زمزمه عندلیب و سجع حمام در این سماع همه ساقیان شاهدروی بر این شراب همه صوفیان دردآشام »

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست – سعدی شیرازی

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست – سعدی شیرازی

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگان چون ملک محبوس در زندان چاه بابلست پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی باز می‌گویم که هر دعوی که کردم باطلست زهر نزدیک خردمندان اگر چه قاتلست چون ز دست دوست می‌گیری شفای عاجلست من قدم بیرون نمی‌یارم نهاد از کوی دوست دوستان معذور داریدم که پایم در گلست باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان ترک جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقلست آن که می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافلست ساربان آهسته ران کآرام جان ... »

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند – سعدی شیرازی

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند – سعدی شیرازی

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را که مدتی ببریدند و بازپیوستند به در نمی‌رود از خانگه یکی هشیار که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست که سروهای چمن پیش قامتش پستند اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند مثال راکب دریاست حال کشته عشق به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند به سرو گفت... »

خبر از عیش ندارد که ندارد یاری – سعدی شیرازی

خبر از عیش ندارد که ندارد یاری – سعدی شیرازی

خبر از عیش ندارد که ندارد یاری دل نخوانند که صیدش نکند دلداری جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم تو به از من بتر از من بکشی بسیاری غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببرد سوزنی باید کز پای برآرد خاری می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست نگذاری که ز پیشت برود هشیاری می‌روی خرم و خندان و نگه می‌نکنی که نگه می‌کند از هر طرفت غمخواری خبرت هست که خلقی ز غمت بی‌خبرند حال افتاده نداند که نیفتد باری سرو آزاد به بالای تو می‌ماند راست لیکنش با تو میسر نشود رفتاری می‌نماید که سر عربده دارد چشمت مست خوابش نبرد تا نکند آزاری سعدیا دوست نبینی و به و... »

چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست – سعدی شیرازی

چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست – سعدی شیرازی

چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست طعم دهانت از شکر ناب خوشترست زنهار از آن تبسم شیرین که می‌کنی کز خنده شکوفه سیراب خوشترست شمعی به پیش روی تو گفتم که برکنم حاجت به شمع نیست که مهتاب خوشترست دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان امشب نظر به روی تو از خواب خوشترست در خوابگاه عاشق سر بر کنار دوست کیمخت خارپشت ز سنجاب خوشترست زان سوی بحر آتش اگر خوانیم به لطف رفتن به روی آتشم از آب خوشترست ز آب روان و سبزه و صحرا و لاله زار با من مگو که چشم در احباب خوشترست زهرم مده به دست رقیبان تندخوی از دست خود بده که ز جلاب خوشترست سعدی دگر به گوشه وحدت نمی‌رود خلوت خوشست و صحبت اصحاب خوشترست هر باب از این کتاب نگار... »

تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری – سعدی شیرازی

تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری – سعدی شیرازی

تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری که جمال سرو بستان و کمال ماه داری در کس نمی‌گشایم که به خاطرم درآید تو به اندرون جان آی که جایگاه داری ملکی مهی ندانم به چه کنیتت بخوانم به کدام جنس گویم که تو اشتباه داری بر کس نمی‌توانم به شکایت از تو رفتن که قبول و قوتت هست و جمال و جاه داری گل بوستان رویت چو شقایقست لیکن چه کنم به سرخ رویی که دلی سیاه داری چه خطای بنده دیدی که خلاف عهد کردی مگر آن که ما ضعیفیم و تو دستگاه داری نه کمال حسن باشد ترشی و روی شیرین همه بد مکن که مردم همه نیکخواه داری تو جفا کنی و صولت دگران دعای دولت چه کنند از این لطافت که تو پادشاه داری به یکی لطیفه گفتی ببرم هزار دل را نه چن... »

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور – سعدی شیرازی

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور – سعدی شیرازی

به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد بلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور حور فردا که چنین روی بهشتی بیند گرش انصاف بود معترف آید به قصور شب ما روز نباشد مگر آن گاه که تو از شبستان به درآیی چو صباح از دیجور زندگان را نه عجب گر به تو میلی باشد مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور آن بهایم نتوان گفت که جانی دارد که ندارد نظری با چو تو زیبامنظور سحر چشمان تو باطل نکند چشم آویز مست چندان که بکوشند نباشد مستور این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستت عسلی دوزد و زنار ببندد زنبور آن چه در غیبتت ای دوست به من می‌گذرد نتوانم که حکایت کنم الا ب... »

بازت ندانم از سر پیمان ما که برد – سعدی شیرازی

بازت ندانم از سر پیمان ما که برد – سعدی شیرازی

بازت ندانم از سر پیمان ما که برد باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد چندین وفا که کرد چو من در هوای تو وان گه ز دست هجر تو چندین جفا که برد بگریست چشم ابر بر احوال زار من جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد سودا مپز که آتش غم در دل تو نیست ما را غم تو برد به سودا تو را که برد توفیق عشق روی تو گنجیست تا که یافت باز اتفاق وصل تو گوییست تا که برد جز چشم تو که فتنه قتال عالمست صد شیخ و زاهد از سر راه خدا که برد سعدی نه مرد بازی شطرنج عشق توست دستی به کام دل ز سپهر دغا که برد »

ای کاب زندگانی من در دهان توست – سعدی شیرازی

ای کاب زندگانی من در دهان توست – سعدی شیرازی

ای کاب زندگانی من در دهان توست تیر هلاک ظاهر من در کمان توست گر برقعی فرونگذاری بدین جمال در شهر هر که کشته شود در ضمان توست تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب کاین مدح آفتاب نه تعظیم شأن توست گر یک نظر به گوشه چشم ارادتی با ما کنی و گر نکنی حکم از آن توست هر روز خلق را سر یاری و صاحبیست ما را همین سرست که بر آستان توست بسیار دیده‌ایم درختان میوه دار زین به ندیده‌ایم که در بوستان توست گر دست دوستان نرسد باغ را چه جرم منعی که می‌رود گنه از باغبان توست بسیار در دل آمد از اندیشه‌ها و رفت نقشی که آن نمی‌رود از دل نشان توست با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی ای دوست همچنان دل من مهربان توست سعدی به قدر خویش ... »

آن نه رویست که من وصف جمالش دانم – سعدی شیرازی

آن نه رویست که من وصف جمالش دانم – سعدی شیرازی

آن نه رویست که من وصف جمالش دانم این حدیث از دگری پرس که من حیرانم همه بینند نه این صنع که من می‌بینم همه خوانند نه این نقش که من می‌خوانم آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست عجب اینست که من واصل و سرگردانم سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست دیر سالست که من بلبل این بستانم به سرت کز سر پیمان محبت نروم گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم باش تا جان برود در طلب جانانم که به کاری به از این بازنیاید جانم هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیز صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم عجب از طبع هوسناک منت می‌آید من خود از مردم بی طبع عجب می‌مانم گفته... »

اگر سروی به بالای تو باشد – سعدی شیرازی

اگر سروی به بالای تو باشد – سعدی شیرازی

اگر سروی به بالای تو باشد نه چون بشن دلارای تو باشد و گر خورشید در مجلس نشیند نپندارم که همتای تو باشد و گر دوران ز سر گیرند هیهات که مولودی به سیمای تو باشد که دارد در همه لشکر کمانی که چون ابروی زیبای تو باشد مبادا ور بود غارت در اسلام همه شیراز یغمای تو باشد برای خود نشاید در تو پیوست همی‌سازیم تا رای تو باشد دو عالم را به یک بار از دل تنگ برون کردیم تا جای تو باشد یک امروزست ما را نقد ایام مرا کی صبر فردای تو باشد خوشست اندر سر دیوانه سودا به شرط آن که سودای تو باشد سر سعدی چو خواهد رفتن از دست همان بهتر که در پای تو باشد »

یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی – سعدی شیرازی

یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی – سعدی شیرازی

یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود جز در این نوبت که دشمن دوست می‌پنداشتی خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنم گر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی همچنانت ناخن رنگین گواهی می‌دهد بر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتی تا تو برگشتی نیامد هیچ خلق اندر نظر کز خیالت شحنه‌ای بر ناظرم بگماشتی هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست سر نهادن به در آن موضع که تیغ افراشتی هر دم از شاخ زبانم میوه‌ای تر می‌رسد بوستان‌ها رست از آن تخمم که در دل کاشتی سعدی از عقبی و دن... »

هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد – سعدی شیرازی

هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد – سعدی شیرازی

هر که شیرینی فروشد مشتری بر وی بجوشد یا مگس را پر ببندد یا عسل را سر بپوشد همچنان عاشق نباشد ور بود صادق نباشد هر که درمان می‌پذیرد یا نصیحت می‌نیوشد گر مطیع خدمتت را کفر فرمایی بگوید ور حریف مجلست را زهر فرمایی بنوشد شمع پیشت روشنایی نزد آتش می‌نماید گل به دستت خوبرویی پیش یوسف می‌فروشد سود بازرگان دریا بی‌خطر ممکن نگردد هر که مقصودش تو باشی تا نفس دارد بکوشد برگ چشمم می‌نخوشد در زمستان فراقت وین عجب کاندر زمستان برگ‌های تر بخوشد هر که معشوقی ندارد عمر ضایع می‌گذارد همچنان ناپخته باشد هر که بر آتش نجوشد تا غمی پنهان نباشد رقتی پیدا نگردد هم گلی دیدست سعدی تا چو بلبل می‌خروشد »

نظر خدای بینان طلب هوا نباشد – سعدی شیرازی

نظر خدای بینان طلب هوا نباشد – سعدی شیرازی

نظر خدای بینان طلب هوا نباشد سفر نیازمندان قدم خطا نباشد همه وقت عارفان را نظرست و عامیان را نظری معاف دارند و دوم روا نباشد به نسیم صبح باید که نبات زنده باشی نه جماد مرده کان را خبر از صبا نباشد اگرت سعادتی هست که زنده دل بمیری به حیاتی اوفتادی که دگر فنا نباشد به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت نه کسی نعوذبالله که در او صفا نباشد تو خود از کدام شهری که ز دوستان نپرسی مگر اندر آن ولایت که تویی وفا نباشد اگر اهل معرفت را چو نی استخوان بسنبی چو دفش به هیچ سختی خبر از قفا نباشد اگرم تو خون بریزی به قیامتت نگیرم که میان دوستان این همه ماجرا نباشد نه حریف مهربانست حریف سست پیمان که به روز تیربارا... »

من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم – سعدی شیرازی

من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم – سعدی شیرازی

من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم ستم از کسیست بر من که ضرورتست بردن نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم نه اگر همی‌نشینم نظری کند به رحمت نه اگر همی‌گریزم دگری پناه دارم بسم از قبول عامی و صلاح نیک نامی چو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارم تن من فدای جانت سر بنده وآستانت چه مرا به از گدایی چو تو پادشاه دارم چو تو را بدین شگرفی قدم صلاح باشد نه مروتست اگر من نظر تباه دارم چه شبست یا رب امشب که ستاره‌ای برآمد که دگر نه عشق خورشید و نه مهر ماه دارم مکنید دردمندان گله از شب جدایی که من این صباح روشن ز ش... »

مپرس از من که هیچم یاد کردی – سعدی شیرازی

مپرس از من که هیچم یاد کردی – سعدی شیرازی

مپرس از من که هیچم یاد کردی که خود هیچم فرامش می‌نگردی چه نیکوروی و بدعهدی که شهری غمت خوردند و کس را غم نخوردی چرا ما با تو ای معشوق طناز به صلحیم و تو با ما در نبردی نصیحت می‌کنندم سردگویان که برگرد از غمش بی روی زردی نمی‌دانند کز بیمار عشقت حرارت بازننشیند به سردی ولیکن با رقیبان چاره‌ای نیست که ایشان مثل خارند و تو وردی اگر با خوبرویان می‌نشینی بساط نیک نامی درنوردی دگر با من مگوی ای باد گلبوی که همچون بلبلم دیوانه کردی چرا دردت نچیند جان سعدی که هم دردی و هم درمان دردی »

گر کنم در سر وفات سری – سعدی شیرازی

گر کنم در سر وفات سری – سعدی شیرازی

گر کنم در سر وفات سری سهل باشد زیان مختصری ای که قصد هلاک من داری صبر کن تا ببینمت نظری نه حرامست در رخ تو نظر که حرامست چشم بر دگری دوست دارم که خاک پات شوم تا مگر بر سرم کنی گذری متحیر نه در جمال توام عقل دارم به قدر خود قدری حیرتم در صفات بی چونست کاین کمال آفرید در بشری ببری هوش و طاقت زن و مرد گر تردد کنی به بام و دری حق به دست رقیب ناهموار پیش خصم ایستاده چون سپری زان که آیینه‌ای بدین خوبی حیف باشد به دست بی بصری آه سعدی اثر کند در کوه نکند در تو سنگ دل اثری سنگ را سخت گفتمی همه عمر تا بدیدم ز سنگ سختتری »

کس این کند که دل از یار خویش بردارد – سعدی شیرازی

کس این کند که دل از یار خویش بردارد – سعدی شیرازی

کس این کند که دل از یار خویش بردارد مگر کسی که دل از سنگ سختتر دارد که گفت من خبری دارم از حقیقت عشق دروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد اگر نظر به دو عالم کند حرامش باد که از صفای درون با یکی نظر دارد هلاک ما به بیابان عشق خواهد بود کجاست مرد که با ما سر سفر دارد گر از مقابله شیر آید از عقب شمشیر نه عاشقست که اندیشه از خطر دارد و گر بهشت مصور کنند عارف را به غیر دوست نشاید که دیده بردارد از آن متاع که در پای دوستان ریزند مرا سریست ندانم که او چه سر دارد دریغ پای که بر خاک می‌نهد معشوق چرا نه بر سر و بر چشم ما گذر دارد عوام عیب کنندم که عاشقی همه عمر کدام عیب که سعدی خود این هنر دارد نظر به روی تو ... »

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن – سعدی شیرازی

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن – سعدی شیرازی

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن با شهد می‌رود ز دهانت به در سخن گر من نگویمت که تو شیرین عالمی تو خویشتن دلیل بیاری به هر سخن واجب بود که بر سخنت آفرین کنند لیکن مجال گفت نباشد تو در سخن در هیچ بوستان چو تو سروی نیامدست بادام چشم و پسته دهان و شکرسخن هرگز شنیده‌ای ز بن سرو بوی مشک یا گوش کرده‌ای ز دهان قمر سخن انصاف نیست پیش تو گفتن حدیث خویش من عهد می‌کنم که نگویم دگر سخن چشمان دلبرت به نظر سحر می‌کنند من خود چگونه گویمت اندر نظر سخن ای باد اگر مجال سخن گفتنت بود در گوش آن ملول بگوی این قدر سخن وصفی چنان که لایق حسنت نمی‌رود آشفته حال را نبود معتبر سخن در می‌چکد ز منطق سعدی به جای شعر گر سیم دا... »

سرو بلند بین که چه رفتار می‌کند – سعدی شیرازی

سرو بلند بین که چه رفتار می‌کند – سعدی شیرازی

سرو بلند بین که چه رفتار می‌کند وان ماه محتشم که چه گفتار می‌کند آن چشم مست بین که به شوخی و دلبری قصد هلاک مردم هشیار می‌کند دیوانه می‌کند دل صاحب تمیز را هر گه که التفات پری وار می‌کند ما روی کرده از همه عالم به روی او وان سست عهد روی به دیوار می‌کند عاقل خبر ندارد از اندوه عاشقان خفتست او عیب مردم بیدار می‌کند من طاقت شکیب ندارم ز روی خوب صوفی به عجز خویشتن اقرار می‌کند بیچاره از مطالعه روی نیکوان صد بار توبه کرد و دگربار می‌کند سعدی نگفتمت که خم زلف شاهدان دربند او مشو که گرفتار می‌کند »

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را – سعدی شیرازی

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را – سعدی شیرازی

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب را مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را امروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتم آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را گر بی‌وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگ دل ... »

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران – سعدی شیرازی

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران – سعدی شیرازی

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش چو سیل از سر گذشت آن را چه می‌ترسانی از باران گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران چه بویست این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری ندانم باغ فردوسست یا بازار عطاران تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد بگو خوابش نم... »

خوشا و خرما وقت حبیبان – سعدی شیرازی

خوشا و خرما وقت حبیبان – سعدی شیرازی

خوشا و خرما وقت حبیبان به بوی صبح و بانگ عندلیبان خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست که ساکن گردد آشوب رقیبان دو تن در جامه‌ای چون پسته در پوست برآورده دو سر از یک گریبان سزای دشمنان این بس که بینند حبیبان روی در روی حبیبان نصیب از عمر دنیا نقد وقتست مباش ای هوشمند از بی نصیبان چو دانی کز تو چوپانی نیاید رها کن گوسفندان را به ذئبان من این رندان و مستان دوست دارم خلاف پارسایان و خطیبان بهل تا در حق من هر چه خواهند بگویند آشنایان و غریبان لب شیرین لبان را خصلتی هست که غارت می‌کند هوش لبیبان نشستم با جوانمردان اوباش بشستم هر چه خواندم بر ادیبان که می‌داند دوای درد سعدی که رنجورند از این علت طبیبان »

چون است حال بستان ای باد نوبهاری – سعدی شیرازی

چون است حال بستان ای باد نوبهاری – سعدی شیرازی

چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه آید باران نوبهاری عود است زیر دامن یا گل در آستینت یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری عمری دگر ب... »

جمعی که تو در میان ایشانی – سعدی شیرازی

جمعی که تو در میان ایشانی – سعدی شیرازی

جمعی که تو در میان ایشانی زان جمع به دربود پریشانی ای ذات شریف و شخص روحانی آرام دلی و مرهم جانی خرم تن آن که با تو پیوندد وان حلقه که در میان ایشانی من نیز به خدمتت کمر بندم باشد که غلام خویشتن خوانی بر خوان تو این شکر که می‌بینم بی فایده‌ای مگس که می‌رانی هر جا که تو بگذری بدین خوبی کس شک نکند که سرو بستانی هرک این سر دست و ساعدت بیند گر دل ندهد به پنجه بستانی من جسم چنین ندیده‌ام هرگز چندان که قیاس می‌کنم جانی بر دیده من برو که مخدومی پروانه به خون بده که سلطانی من سر ز خط تو بر نمی‌گیرم ور چون قلمم به سر بگردانی این گرد که بر رخست می‌بینی وان درد که در دلست می‌دانی دودی که بیاید از دل سعدی... »

تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم – سعدی شیرازی

تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم – سعدی شیرازی

تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم پیرهن می‌بدرم دم به دم از غایت شوق که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی برکنم دیده که من دیده از او برنکنم خود گرفتم که نگویم که مرا واقعه‌ایست دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم در همه شهر فراهم ننشست انجمنی که نه من در غمش افسانه آن انجمنم برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت من نه آنم که توانم که از او برشکنم گر همین سوز رود با من مسکین در گور خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم گر به خون تشنه‌ای اینک من و سر باکی نیست که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند گر بگردم... »

بنده وار آمدم به زنهارت – سعدی شیرازی

بنده وار آمدم به زنهارت – سعدی شیرازی

بنده وار آمدم به زنهارت که ندارم سلاح پیکارت متفق می‌شوم که دل ندهم معتقد می‌شوم دگربارت مشتری را بهای روی تو نیست من بدین مفلسی خریدارت غیرتم هست و اقتدارم نیست که بپوشم ز چشم اغیارت گر چه بی طاقتم چو مور ضعیف می‌کشم نفس و می‌کشم بارت نه چنان در کمند پیچیدی که مخلص شود گرفتارت من هم اول که دیدمت گفتم حذر از چشم مست خون خوارت دیده شاید که بی تو برنکند تا نبیند فراق دیدارت تو ملولی و دوستان مشتاق تو گریزان و ما طلبکارت چشم سعدی به خواب بیند خواب که ببستی به چشم سحارت تو بدین هر دو چشم خواب آلود چه غم از چشم‌های بیدارت »

این که تو داری قیامتست نه قامت – سعدی شیرازی

این که تو داری قیامتست نه قامت – سعدی شیرازی

این که تو داری قیامتست نه قامت وین نه تبسم که معجزست و کرامت هر که تماشای روی چون قمرت کرد سینه سپر کرد پیش تیر ملامت هر شب و روزی که بی تو می‌رود از عمر بر نفسی می‌رود هزار ندامت عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم باقی عمر ایستاده‌ام به غرامت سرو خرامان چو قد معتدلت نیست آن همه وصفش که می‌کنند به قامت چشم مسافر که بر جمال تو افتاد عزم رحیلش بدل شود به اقامت اهل فریقین در تو خیره بمانند گر بروی در حسابگاه قیامت این همه سختی و نامرادی سعدی چون تو پسندی سعادتست و سلامت »

ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی – سعدی شیرازی

ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی – سعدی شیرازی

ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی روز روشن دست دادی در شب تاریک هجر گر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی گر مرا عشقت به سختی کشت سهلست این قدر کاش کاندک مایه نرمی در خطابت دیدمی در چکانیدی قلم بر نامه دلسوز من گر امید صلح باری در جوابت دیدمی راستی خواهی سر از من تافتن بودی صواب گر چو کژبینان به چشم ناصوابت دیدمی آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن در گلستان یا چو نیلوفر در آبت دیدمی ور چو خورشیدت نبینم کاشکی همچون هلال اندکی پیدا و دیگر در نقابت دیدمی از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیب کاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی سر نیارستی کشید از دست افغانم فلک گر ب... »

آن سرو که گویند به بالای تو ماند – سعدی شیرازی

آن سرو که گویند به بالای تو ماند – سعدی شیرازی

آن سرو که گویند به بالای تو ماند هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست با غمزه بگو تا دل مردم نستاند زنهار که چون می‌گذری بر سر مجروح وز وی خبرت نیست که چون می‌گذراند بخت آن نکند با من سرگشته که یک روز همخانه من باشی و همسایه نداند هر کو سر پیوند تو دارد به حقیقت دست از همه چیز و همه کس درگسلاند امروز چه دانی تو که در آتش و آبم چون خاک شوم باد به گوشت برساند آنان که ندانند پریشانی مشتاق گویند که نالیدن بلبل به چه ماند گل را همه کس دست گرفتند و نخوانند بلبل نتوانست که فریاد نخواند هر ساعتی این فتنه نوخاسته از جای برخیزد و خلقی متحیر بنشاند در حسرت آنم که سر و مال به یک ... »

اگر به تحفه جانان هزار جان آری – سعدی شیرازی

اگر به تحفه جانان هزار جان آری – سعدی شیرازی

اگر به تحفه جانان هزار جان آری محقرست نشاید که بر زبان آری حدیث جان بر جانان همین مثل باشد که زر به کان بری و گل به بوستان آری هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشت که سایه‌ای به سر یار مهربان آری تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری ز حسن روی تو بر دین خلق می‌ترسم که بدعتی که نبودست در جهان آری کس از کناری در روی تو نگه نکند که عاقبت نه به شوخیش در میان آری ز چشم مست تو واجب کند که هشیاران حذر کنند ولی تاختن نهان آری جواب تلخ چه داری بگوی و باک مدار که شهد محض بود چون تو بر دهان آری و گر به خنده درآیی چه جای مرهم ریش که ممکنست که در جسم مرده جان آری یکی لطیفه ز من بشنو ای... »