Saadi

مخمس بیگم سیده مخفی بدخشی رح بر غزل حضرت شیخ سعدی رح

مخمس بیگم سیده مخفی بدخشی رح بر غزل حضرت شیخ سعدی رح

گفتم که نگار من جفا جوست همصحبت جاهلان بد خوست این شیوه ز دلبران نه نیکوست ناگاه در آمد از درم دوست لب خنده کنان چو غنچه در پوست چون خندۀ جان فزاش دیدم حرف از لب شکرش شنیدم از باغ مراد گل بچیدم پیش قدمش بسر دویدم در پای فتادمش که ای دوست ای شوخ ستم شعار پر فن گه گه نظری بجانب من آن عهد قدیم خویش مشکن چشمش بکرشمه گفت با من این نرگس مست من چو آهوست می رفت بباغ آن نگارین با خال سیاه و زلف مشکین لب خنده کنان و دل پر از کین گفتم که همه نکوست لیکن این است که بی وفاست و بد خوست مخفی تو بجو رضای سعدی بگذر به ادب برای سعدی میباش به التجای سعدی بشنو نفسی دعای سعدی گرچه همه عالمت دعا گوست بکوشش فهیم هنرو... »

گر خود ز عبادت استخواني در پوست سعدی

گر خود ز عبادت استخواني در پوست سعدی

»

گر در همه شهر يک سر نيشترست سعدی

گر در همه شهر يک سر نيشترست سعدی

»

تدبير صواب از دل خوش بايد جست سعدی

تدبير صواب از دل خوش بايد جست سعدی

»

آن کس که خطاي خويش بيند که رواست سعدی

آن کس که خطاي خويش بيند که رواست سعدی

»

آن کيست که دل نهاد و فارغ بنشست سعدی

آن کيست که دل نهاد و فارغ بنشست سعدی

»