Rumi Sonnets In Persian

تویی نقشی که جان‌ها برنتابد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تویی نقشی که جان‌ها برنتابد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تویی نقشی که جان‌ها برنتابد که قند تو دهان‌ها برنتابد جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهان‌ها برنتابد روان گشتند جان‌ها سوی عشقت که با عشقت روان‌ها برنتابد درون دل نهان نقشیست از تو که لطفش را نهان‌ها برنتابد چو خلوتگاه جان آیی خمش کن که آن خلوت زبان‌ها برنتابد بدو نیک ار ببینی نیک نبود از آ... »

تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده بدیده گریه ما را بدین بخندیده بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راست بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده ز درد و حسرت تو جان لاله‌ها سیه است گل از جمال رخ توست جامه بدریده ز خلق عالم جان‌های پاک بگزیدند و آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده بدانک عشق نبات و درخت او خشک است ب... »

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی هزار کوزه زرین به جای آن بدهم مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی بیا که روز عزیزست مجلسی برساز ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق به خنده گفت بیا کز... »

تا به شب ای عارف شیرین نوا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا به شب ای عارف شیرین نوا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا به شب ای عارف شیرین نوا آن مایی آن مایی آن ما تا به شب امروز ما را عشرتست الصلا ای پاکبازان الصلا درخرام ای جان جان هر سماع مه لقایی مه لقایی مه لقا در میان شکران گل ریز کن مرحبا ای کان شکر مرحبا عمر را نبود وفا الا تو عمر باوفایی باوفایی باوفا بس غریبی بس غریبی بس غریب از کجایی از کجایی از کجا ب... »

پرده دل می‌زند زهره هم از بامداد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

پرده دل می‌زند زهره هم از بامداد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

پرده دل می‌زند زهره هم از بامداد مژده که آن بوطرب داد طرب‌ها بداد بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد عشق همایون پیست خطبه به نام ویست از سر ما کم مباد سایه این کیقباد روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار وان دگرش زینهار او هو رب العباد ز اول روز این خمار کرد مرا بی‌قر... »

بیا کامروز گرد یار گردیم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا کامروز گرد یار گردیم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا کامروز گرد یار گردیم به سر گردیم و چون پرگار گردیم بیا کامروز گرد خود نگردیم به گرد خانه خمار گردیم مگو با ما که ما دیوانگانیم بر آتش‌های بی‌زنهار گردیم سبک گردیم چون باد بهاری حریف سبزه و گلزار گردیم چرا چون گوش جمله باد گیریم چرا چون موش در انبار گردیم در آن طبله شکر پر کرد عطار به گرد طبله عط... »

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود جاه و جل... »

به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه به دامان گل تازه درآویزیم مستانه چو باده بر سر باده خوریم از گلرخ ساده بیا تا چون گل و لاله درآمیزیم مستانه چو نرگس شوخ چشم آمد سمن را رشک و خشم آمد به نسرین گفت تا ما هم براستیزیم مستانه بت گلروی چون شکر چو غنچه بسته بود آن در چو در بگشاد وقت آمد که درریزیم مستا... »

به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن به خدا چرخ همان دید که من دیدستم ور نه دیدی ز چه بودیش به سر گردیدن گفتم ای نی تو چنین زار چرا می نالی گفت خوردم دم او شرط بود نالیدن گفتم ای ماه نو این جمله گداز تو ز چیست گفت کاهش دهدم فایده بالیدن فایده زفت شدن در کمی و کاستن است از ... »

به بخت و طالع ما ای افندی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به بخت و طالع ما ای افندی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به بخت و طالع ما ای افندی سفر کردی از این جا ای افندی چراغم مرد و دودم رفت بالا دو چشمم ماند بالا ای افندی زمین تا آسمان دود سیاه‌ست سیه پوشید سودا ای افندی در این عالم مرا تنها تو بودی بماندم بی‌تو تنها ای افندی کجا بختی که اندر آتش تو ببیند حال ما را ای افندی همی‌گویم افندی ای افندی جوابم گوی و با... »

بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما زیرا نمی‌دانی شدن همرنگ ما همرنگ ما از حمله‌های جند او وز زخم‌های تند او سالم نماند یک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما اول شرابی درکشی سرمست گردی از خوشی بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما زین باده می‌خواهی برو اول تنک چون شیشه شو چون شیشه گشتی برشکن بر سنگ ما بر سنگ ما ... »

برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز – مولانا جلال الدین محمد بلخی

برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز – مولانا جلال الدین محمد بلخی

برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز برو برو گل سرخی ولیک خارآمیز مقام داشت به جنت صفی حق آدم جدا فتاد ز جنت که بود مارآمیز میان چرخ و زمین بس هوای پرنورست ولیک تیره شود چون شود غبارآمیز چو دوست با عدو تو نشست از او بگریز که احتراق دهد آب گرم نارآمیز برون کشم ز خمیر تو خویش را چون موی که ذوق خمر تو را دید... »

برآ بر بام و اکنون ماه نو بین – مولانا جلال الدین محمد بلخی

برآ بر بام و اکنون ماه نو بین – مولانا جلال الدین محمد بلخی

برآ بر بام و اکنون ماه نو بین درآ در باغ و اکنون سیب می چین از آن سیبی که بشکافد در روم رود بوی خوشش تا چین و ماچین برآ بر خرمن سیب و بکش پا ز سیب لعل کن فرش و نهالین اگر سیبش لقب گویم وگر می وگر نرگس وگر گلزار و نسرین یکی چیز است در وی چیست کان نیست خدا پاینده دارش یا رب آمین بیا اکنون اگر افسانه خ... »

بده آن باده به ما باده به ما اولیتر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بده آن باده به ما باده به ما اولیتر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بده آن باده به ما باده به ما اولیتر هر چه خواهی بکنی لیک وفا اولیتر سر مردان چه کند خوبتر از سجده تو مسجد عیسی ز جان سقف سما اولیتر یک فسون خوان صنما در دل مجنون بردم غنج‌های چو صبی را نه صبا اولیتر عقل را قبله کند آنک جمال تو ندید در کف کور ز قندیل عطا اولیتر تو عطا می ده و از چرخ ندا می‌آید که ز د... »

بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌ای – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌ای – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌ای هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته‌ای یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنه‌ای وقت نازش تیزگامی وقت صلح آهسته‌ای کودکی لعلین قبایی خوش لقایی شکری سروقدی چشم شوخی چابکی برجسته‌ای بر کنار او ربابی در کف او زخمه‌ای می‌نوازد خوش نوایی دلکشی بنشسته‌ای هیچ کس دارد ز باغ حسن او... »

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجب داد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست دل چ... »

با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من بیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن از غایت پیوستگی بیگانه باشد کس بلی این مشکلات ار حل شود دشمن نماند در زمن بحری است از ما دور نی ظاهر نه و مستور نی هم دم زدن دستور نی هم کفر از او خامش شدن گفتن از او تشبیه شد خاموشیت تعطیل شد این درد بی‌درمان بود فرج لنا یا ... »

ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد سیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد آب حیوان ایمان خاک سیهی کفران بر آتش تو هر دو ماننده خس باشد جان را صفت ایمان شد وین جان به نفس جان شد دل غرقه عمان شد چه جای نفس باشد شب کفر و چراغ ایمان خورشید چو شد رخشان با کفر بگفت ایمان رفتیم که بس باشد ایمان فرسی دین را مر نفس چ... »

ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری مانند سر بریان گشته که منم خندان من صوفی باصوفم من آمر معروفم چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان معذوری خود دیده در خویش ترنجیده عذر دگران خواهد از باب هنرمندان بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن... »

ای گزیده یار چونت یافتم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای گزیده یار چونت یافتم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای گزیده یار چونت یافتم ای دل و دلدار چونت یافتم می گریزی هر زمان از کار ما در میان کار چونت یافتم چند بارم وعده کردی و نشد ای صنم این بار چونت یافتم زحمت اغیار آخر چند چند هین که بی‌اغیار چونت یافتم ای دریده پرده‌های عاشقان پرده را بردار چونت یافتم ای ز رویت گلستان‌ها شرمسار در گل و گلزار چونت یافت... »

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ ای هفت گردون مست تو ما مهره‌ای در دست تو ای هست ما از هست تو در صد هزاران مر... »

ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان نانی ده و صد بستان‌هاده چه به درویشان بشنو تو ز پیغامبر فرمود که سیم و زر از صدقه نشد کمتر هاده چه به درویشان یک دانه اگر کاری صد سنبله برداری پس گوش چه می خاری‌هاده چه به درویشان کم کن تو فزایش بین بنواز و ستایش بین بگشا و گشایش بین هاده چه به درویشان صدقه تو به ... »

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر در بسته به روی من یعنی که برو واپس بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر من در تو نظر کرده تو چش... »

ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه از سر تو برون کن هی سودای گدایانه در بزم چنان شاهی در نور چنان ماهی خط در دو جهان درکش چه جای یکی خانه در دولت سلطانی گر یاوه شود جانی یک جان چه محل دارد در خدمت جانانه گر جان بداندیشت گوید بد شه پیشت ده بر دهن او زن تا کم کند افسانه یک دانه به یک بستان بیع است بده ب... »

ای خدا این وصل را هجران مکن – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای خدا این وصل را هجران مکن – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سرگردان مکن بر درختی کشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خویش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گر چه دزدان خصم روز روشنند آنچ... »

ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی بر تو زیانی کی شود از تو عدم گر شیء شود معدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی یا مستحق مرحمت یابد مقام و مرتبت برخواند اندر مکتبت از لوح محفوظ آیتی ای رحمه للعالمین بخشی ز دریای یقین مر خاکیان را گوهری مر ماهیان را راحتی موج... »

ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی در زلف چو چوگانت غلطیده بسی جان‌ها وز بهر چنان مشکی جان عنبر حیرانی از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی من یوسف دلخواهم چاه زنخت خواهم هم مؤمن این راهم هم کافر حیرانی هم باده آن مستم هم بسته آن شستم تا چست ب... »

ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب یا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی یا همچو عشق جان فدا در لاابالی ماردی با عقل پرحرص شحیح خرده دان آمیختی ای آتش فرمانروا در آب مسکن ساختی وی نرگس عالی نظر با ارغوان آمیختی چندان در آتش درشدی ... »

اندک اندک راه زد سیم و زرش – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اندک اندک راه زد سیم و زرش – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اندک اندک راه زد سیم و زرش مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش عشق گردانید با او پوستین می‌گریزد خواجه از شور و شرش اندک اندک روی سرخش زرد شد اندک اندک خشک شد چشم ترش وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد راند عشق لاابالی از درش اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت چون بریده شد رگ بیخ آورش اندک اندک دیو شد لاحول گو سست شد در... »

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه‌ای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت آن نفسی که باخودی همچو خ... »

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد چون دل نگشاید در آن را سببی باشد رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی وقت سحری آید یا نیم شبی باشد جانی که جدا گردد جویای خدا گردد او نادره‌ای باشد او بوالعجبی باشد آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیند صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد آن کس که چنین باشد با روح قرین باشد در... »

امروز مستان را نگر در مست ما آویخته – مولانا جلال الدین محمد بلخی

امروز مستان را نگر در مست ما آویخته – مولانا جلال الدین محمد بلخی

امروز مستان را نگر در مست ما آویخته افکنده عقل و عافیت و اندر بلا آویخته گفتم که ای مستان جان می‌خورده از دستان جان ای صد هزاران جان و دل اندر شما آویخته گفتند شکر الله را کو جلوه کرد این ماه را افتاده بودیم از بقا در قعر لا آویخته بگریختیم از جور او یک مدتی وز دور او چون دشمنان بودیم ما اندر جفا آو... »

آمدم باز تا چنان گردم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آمدم باز تا چنان گردم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آمدم باز تا چنان گردم که چو خورشید جمله جان گردم سر خم رحیق بگشایم سرده بزم سرخوشان گردم عشرت اکنون علم به صحرا زد من چو فکرت چرا نهان گردم باغ خلد است جان من تا من قره العین باغبان گردم برنگردم به گرد خود چون قطب گرد قطبان چو آسمان گردم چون شبم روز گشت ای سلطان فارغ از بام و پاسبان گردم کان زرم نیم... »

الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی تو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی به حق اشک گرم من به حق روی زرد من به پیوندی که با تستم ورای طور انسانی اگر عالم بود خندان مرا بی‌تو بود زندان بس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانم مبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی ... »

اگر خورشید جاویدان نگشتی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اگر خورشید جاویدان نگشتی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اگر خورشید جاویدان نگشتی درخت و رخت بازرگان نگشتی دو دست کفشگر گر ساکنستی همیشه گربه در انبان نگشتی اگر نه عشوه‌های باد بودی سر شاخ گل خندان نگشتی چه گویم گر نبودی آن که دانی به هر دم این نگشتی آن نگشتی فلک چتر است و سلطان عقل کلی نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی اگر آواز سرهنگان نبودی نگشتی اختر و کیوان ن... »

افدی قمرا لاح علینا و تلالا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

افدی قمرا لاح علینا و تلالا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

افدی قمرا لاح علینا و تلالا ما احسنه رب تبارک و تعالی قد حل بروحی فتضاعفت حیاه و الیوم نای عنی عزا و جلالا ادعوه سرارا و انادیه جهارا ان ابدلنی الصبوه طیفا و خیالا لو قطعنی دهری لا زلت انادی کی تخترق الجب و یروین وصالا لا مل من العشق و لو مر قرون حاشاه ملالا بی‌حاشای ملالا العاشق حوت و هوی العشق کنج... »

از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده‌ست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده‌ست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده‌ست کز غیرت لطف آن جان در قلقی مانده‌ست بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر از خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده‌ست عمر ابدی تابان اندر ورق بستان نی خوف ز تحویلی نی جای دقی مانده‌ست نامش ورقی بوده ملک ابد اندر وی اسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده‌ست پیچیده ورق بر وی نوری ز خد... »

ادر کاسی و دعنی عن فنونی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ادر کاسی و دعنی عن فنونی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ادر کاسی و دعنی عن فنونی جننت فلا تحدث من جنونی نه چون ماندست ما را، نی چگونه ندانم تو دلاراما که چونی رایت الناس للدنیا زبونا و ذقت العشق فالدنیا زبونی مترس از خصم و تو فارغ همی باش که عاشق هست آن بحر فزونی فما للخلق یا صاحی ظهوری و ما للخلق یا صاحی کنونی اگر عشقم درون آرام گیرد کجا بیندم این خلق ب... »

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری چه خوش است این صبوری چه کنم نمی‌گذاری سر این خدای داند که مرا چه می‌دواند تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری تو از او نمی‌گریزی تو بدو همی‌گریزی غلطی غلط از آنی که میان این غباری ز شه ا... »

این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده مخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی ز باد هم بدو زنده شده‌ست و هم بدو بی‌جان شده باد اندر امر یزدان چون نفس در امر تو ز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده بادها را مختلف از مروحه تقدیر دان از صبا معمور عالم با وبا ویران شده باد... »

تو هر روزی از آن پشته برآیی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو هر روزی از آن پشته برآیی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو هر روزی از آن پشته برآیی کنی مر تشنه جانان را سقایی تو هر صبحی جهان را نور بخشی که جان جان خورشید سمایی مباد آن روز کز تو بازماند دو دیده‌ای چراغ و روشنایی تو دریایی و می‌گویی جهان را درآ در من بیاموز آشنایی لب و لنج کفوری را دریدی بدان دریای امواج عطایی گشادی چشم و گوش خاکیان را همه حیران که چون... »

تو تا بنشسته‌ای بر دار فانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو تا بنشسته‌ای بر دار فانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو تا بنشسته‌ای بر دار فانی نشسته می‌روی و می نبینی نشسته می‌روی این نیز نیکو است اگر رویت در این گفتن سوی او است بسی گشتی در این گرداب گردان به سوی جوی رحمت رو بگردان بزن پایی بر این پابند عالم که تا دست از تبرک بر تو مالم تو را زلفی است به از مشک و عنبر تو ده کل را کلاهی ای برادر کله کم جو چو داری... »

تا نزند آفتاب خیمه نور جلال – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا نزند آفتاب خیمه نور جلال – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا نزند آفتاب خیمه نور جلال حلقه مرغان روز کی بزند پر و بال از نظر آفتاب گشت زمین لاله زار خانه نشستن کنون هست وبال وبال تیغ کشید آفتاب خون شفق را بریخت خون هزاران شفق طلعت او را حلال چشم گشا عاشقا بر فلک جان ببین صورت او چون قمر قامت من چون هلال عرضه کند هر دمی ساغر جام بقا شیشه شده من ز لطف ساغر ا... »

پیشتر آ ای صنم شنگ من – مولانا جلال الدین محمد بلخی

پیشتر آ ای صنم شنگ من – مولانا جلال الدین محمد بلخی

پیشتر آ ای صنم شنگ من ای صنم همدل و همرنگ من شیوه گری بین که دلم تنگ شد تا تو بگوییش که دلتنگ من جنگ کنم با دل خود چون عوان تا تو بگویی سره سرهنگ من چند بپرسی که رخت زرد چیست از غم تو ای بت گلرنگ من دوش به زهره همه شب می‌رسید زاری این قالب چون چنگ من جان مرا از تن من بازخر تا برهد جان من از ننگ من ا... »

بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهم با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم من تاج نمی‌خواهم من تخت نمی‌خواهم در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم آن یار نکوی من بگرفت گلوی من گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم در حلقه میقاتم ایمن ... »

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری به غیر خدمت ما که مشارق شادیست ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری هزار صورت جنبان به خواب می‌بینی چو خواب ... »

بوی مشکی در جهان افکنده‌ای – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بوی مشکی در جهان افکنده‌ای – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بوی مشکی در جهان افکنده‌ای مشک را در لامکان افکنده‌ای صد هزاران غلغله زین بوی مشک در زمین و آسمان افکنده‌ای از شعاع نور و نار خویشتن آتشی در عقل و جان افکنده‌ای از کمال لعل جان افزای خویش شورشی در بحر و کان افکنده‌ای تو نهادی قاعده عاشق کشی در دل عاشق کشان افکنده‌ای صد هزاران روح رومی روی را در میان... »

به صورت یار من چون خشمگین شد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به صورت یار من چون خشمگین شد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به صورت یار من چون خشمگین شد دلم گفت اه مگر با من به کین شد به صد وادی فرورفتم به سودا که چه چاره که چاره گر چنین شد به سوی آسمان رفتم چو دیوان از این درد آسمان من زمین شد مرا گفتند راه راست برگیر چه ره گیرم که یار راستین شد مرا هم راه و همراهست یارم که روی او مرا ایمان و دین شد به زیر گلبنش هر کس ک... »

به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به حق آن که در این دل بجز ولای تو نیست ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست مباد جانم بی‌غم اگر فدای تو نیست مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است خراب باد وجودم اگر برای تو نیست کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو است کدام شاه و امیری که او گدای تو نیست رضا مده که دلم کام دشمنان ... »

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید سماوات بگیرید بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا بر شاه چو... »

بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد منکر مباش بنگر اندر عصای موسی یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد یک گوهری چون بیضه جوشید و گشت دریا کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد الحق نهان سپاهی پوشیده ... »

برست جان و دلم از خودی و از هستی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

برست جان و دلم از خودی و از هستی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

برست جان و دلم از خودی و از هستی شدست خاص شهنشاه روح در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی درست گشت مرا آنچ می‌ندانستم چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا که مژده ده که ز ر... »

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش بجز از وصل تو خشنود نکرد آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر آ... »

بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین چنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا پیاپی از سوی مطبخ رسول می‌آید که پخته‌اند ملایک بر آسمان حلوا به آبریز برد چونک خورد حلوا تن به سوی عرش برد ... »

باز فروریخت عشق از در و دیوار من – مولانا جلال الدین محمد بلخی

باز فروریخت عشق از در و دیوار من – مولانا جلال الدین محمد بلخی

باز فروریخت عشق از در و دیوار من باز ببرید بند اشتر کین دار من بار دگر شیر عشق پنجه خونین گشاد تشنه خون گشت باز این دل سگسار من باز سر ماه شد نوبت دیوانگی است آه که سودی نکرد دانش بسیار من بار دگر فتنه زاد جمره دیگر فتاد خواب مرا بست باز دلبر بیدار من صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد کار مرا یار برد ... »

با یار بساز تا توانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با یار بساز تا توانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با یار بساز تا توانی تا بی‌کس و مبتلا نمانی بر آب حیات راه یابی گر سر موافقت بدانی با سایه یار رو یکی شو منمای ز خویشتن نشانی گر رطل گران دهند درکش ای جان بگذار این گرانی ای دل مپذیر بیش صورت می‌باش چو آب در روانی پذرفتن صورت از جمادی است مفسر اگر از رحیق جانی در مجلس دل درآ که آن جا عیش است و حریف ... »

آینه جان شده چهره تابان تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آینه جان شده چهره تابان تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آینه جان شده چهره تابان تو هر دو یکی بوده‌ایم جان من و جان تو ماه تمام درست خانه دل آن توست عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو روح ز روز الست بود ز روی تو مست چند که از آب و گل بود پریشان تو گل چو به پستی نشست آب کنون روشن است رفت کنون از میان آن من و آن تو قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست تا به ابد ... »

ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما ای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ما نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما ما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ما ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ما ما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ما ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ما ما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما من... »

ای مطرب جان چو دف به دست آمد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای مطرب جان چو دف به دست آمد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای مطرب جان چو دف به دست آمد این پرده بزن که یار مست آمد چون چهره نمود آن بت زیبا ماه از سوی چرخ بت پرست آمد ذرات جهان به عشق آن خورشید رقصان ز عدم به سوی هست آمد غمگین ز چیی مگر تو را غولی از راه ببرد و همنشست آمد زان غول ببر بگیر سغراقی کان بر کف عشق از الست آمد این پرده بزن که مشتری از چرخ از بهر... »

ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی هر که اسیر سر بود دانک برون در بود خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی آن صنم لطیف تو گر چه که شد حریف تو دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی تا نک... »