Rumi Sonnets In Persian

بده آن باده به ما باده به ما اولیتر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بده آن باده به ما باده به ما اولیتر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بده آن باده به ما باده به ما اولیتر هر چه خواهی بکنی لیک وفا اولیتر سر مردان چه کند خوبتر از سجده تو مسجد عیسی ز جان سقف سما اولیتر یک فسون خوان صنما در دل مجنون بردم غنج‌های چو صبی را نه صبا اولیتر عقل را قبله کند آنک جمال تو ندید در کف کور ز قندیل عطا اولیتر تو عطا می ده و از چرخ ندا می‌آید که ز دریا و ز خورشید عطا اولیتر لطف‌ها کرده‌ای امروز دو تا کن آن را چونک در چنگ نیایی تو دوتا اولیتر چونک خورشید برآید بگریزد سرما هر کی سردست از او پشت و قفا اولیتر تا بدیدم چمنت ز آب و گیا ببریدم آن ستورست که در آب و گیا اولیتر سادگی را ببرد گر چه سخن نقش خوشست بر رخ آینه از نقش صفا اولیتر صورت کون تویی... »

بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌ای – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌ای – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌ای هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته‌ای یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنه‌ای وقت نازش تیزگامی وقت صلح آهسته‌ای کودکی لعلین قبایی خوش لقایی شکری سروقدی چشم شوخی چابکی برجسته‌ای بر کنار او ربابی در کف او زخمه‌ای می‌نوازد خوش نوایی دلکشی بنشسته‌ای هیچ کس دارد ز باغ حسن او یک میوه‌ای یا ز گلزار جمالش بهر بو گلدسته‌ای یوسفی کز قیمت او مفلس آمد شاه مصر هر طرف یعقوب وار از غمزه‌اش دلخسته‌ای مژدگانی جان شیرین می‌دهم او را حلال هر کی آرد یک نشان یا نکته‌ای سربسته‌ای »

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجب داد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست دل چو چنین خوان بدید پای به خون درنهاد دولت بشتافته‌ست چون نظرت تافته‌ست تا که بقا یافته‌ست عاشق کون و فساد مفخر تبریزیان شمس حق ای خوش نشان عالم ای شاه جان بی‌رخ خوبت مباد »

با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من بیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن از غایت پیوستگی بیگانه باشد کس بلی این مشکلات ار حل شود دشمن نماند در زمن بحری است از ما دور نی ظاهر نه و مستور نی هم دم زدن دستور نی هم کفر از او خامش شدن گفتن از او تشبیه شد خاموشیت تعطیل شد این درد بی‌درمان بود فرج لنا یا ذا المنن نقش جهان رنگ و بو هر دم مدد خواهد از او هم بی‌خبر هم لقمه جو چون طفل بگشاده دهن خفته‌ست و برجسته‌ست دل در جوش پیوسته‌ست دل چون دیگ سربسته‌ست دل در آتشش کرده وطن ای داده خاموشانه‌ای ما را تو از پیمانه‌ای هر لحظه نوافسانه‌ای در خامشی شد نعره زن در قهر او صد مرحمت در بخل او صد مکرمت در جهل او ... »

ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد سیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد آب حیوان ایمان خاک سیهی کفران بر آتش تو هر دو ماننده خس باشد جان را صفت ایمان شد وین جان به نفس جان شد دل غرقه عمان شد چه جای نفس باشد شب کفر و چراغ ایمان خورشید چو شد رخشان با کفر بگفت ایمان رفتیم که بس باشد ایمان فرسی دین را مر نفس چو فرزین را وان شاه نوآیین را چه جای فرس باشد ایمان گودت پیش آ وان کفر گود پس رو چون شمع تنت جان شد نی پیش و نی پس باشد شمس الحق تبریزی رانی تو چنان بالا تا جز من پابرجا خود دست مرس باشد »

ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری مانند سر بریان گشته که منم خندان من صوفی باصوفم من آمر معروفم چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان معذوری خود دیده در خویش ترنجیده عذر دگران خواهد از باب هنرمندان بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان آب حیوان یابی گر خاک شوی ره را وز باد و بروت آیی در نار تو دربندان بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان »

ای گزیده یار چونت یافتم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای گزیده یار چونت یافتم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای گزیده یار چونت یافتم ای دل و دلدار چونت یافتم می گریزی هر زمان از کار ما در میان کار چونت یافتم چند بارم وعده کردی و نشد ای صنم این بار چونت یافتم زحمت اغیار آخر چند چند هین که بی‌اغیار چونت یافتم ای دریده پرده‌های عاشقان پرده را بردار چونت یافتم ای ز رویت گلستان‌ها شرمسار در گل و گلزار چونت یافتم ای دل اندک نیست زخم چشم بد پس مگو بسیار چونت یافتم ای که در خوابت ندیده خسروان این عجب بیدار چونت یافتم شمس تبریزی که انوار از تو تافت اندر آن انوار چونت یافتم »

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ ای هفت گردون مست تو ما مهره‌ای در دست تو ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می‌جنبان جرس ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا بار دگر آغاز کن آن پرده‌ها را ساز کن بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور ستار شو ستار شو خو گیر از حل... »

ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان نانی ده و صد بستان‌هاده چه به درویشان بشنو تو ز پیغامبر فرمود که سیم و زر از صدقه نشد کمتر هاده چه به درویشان یک دانه اگر کاری صد سنبله برداری پس گوش چه می خاری‌هاده چه به درویشان کم کن تو فزایش بین بنواز و ستایش بین بگشا و گشایش بین هاده چه به درویشان صدقه تو به حق رفته و اندر شب آشفته او حارس و تو خفته‌هاده چه به درویشان هر لطف که بنمایی در سایه آن آیی بسیار بیاسایی‌هاده چه به درویشان حرمت کن و حرمت بین نعمت ده و نعمت بین رحمت کن و رحمت بین‌هاده چه به درویشان ای مکرم هر مسکین و ای راحم هر غمگین ای مالک یوم الدین‌هاده چه به درویشان آمد به تو آوازم واقف شدی ... »

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر در بسته به روی من یعنی که برو واپس بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تو من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم وان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت چون جعد براندازی ... »

ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه از سر تو برون کن هی سودای گدایانه در بزم چنان شاهی در نور چنان ماهی خط در دو جهان درکش چه جای یکی خانه در دولت سلطانی گر یاوه شود جانی یک جان چه محل دارد در خدمت جانانه گر جان بداندیشت گوید بد شه پیشت ده بر دهن او زن تا کم کند افسانه یک دانه به یک بستان بیع است بده بستان و آن گاه چو سرمستان می‌گو که زهی دانه شاهی نگری خندان چون ماه و دو صد چندان بی‌ناز خوشاوندان بی‌زحمت بیگانه شمس الحق تبریزی آن کو به تو بازآید آن باز بود عرشی بر عرش کند لانه »

ای خدا این وصل را هجران مکن – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای خدا این وصل را هجران مکن – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سرگردان مکن بر درختی کشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خویش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گر چه دزدان خصم روز روشنند آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن کعبه اقبال این حلقه است و بس کعبه اومید را ویران مکن این طناب خیمه را برهم مزن خیمه توست آخر ای سلطان مکن نیست در عالم ز هجران تلختر هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن »

ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی بر تو زیانی کی شود از تو عدم گر شیء شود معدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی یا مستحق مرحمت یابد مقام و مرتبت برخواند اندر مکتبت از لوح محفوظ آیتی ای رحمه للعالمین بخشی ز دریای یقین مر خاکیان را گوهری مر ماهیان را راحتی موجش گهی گوهر دهد لطفش گهی کشتی کشد چندین خلایق اندر او مر هر یکی را حالتی خود پیشتر اجزای او در سجده همچون شاکران وز بهر خدمت موج او گه گه نماید قامتی در پیش دریای نهان این هفت دریای جهان چون واهب اندر بخششی چون راهب اندر طاعتی دریای پرمرجان ما عمر دراز و جان ما پس عمر ما بی‌حد بود ما را نباشد غایتی ا... »

ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی در زلف چو چوگانت غلطیده بسی جان‌ها وز بهر چنان مشکی جان عنبر حیرانی از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی من یوسف دلخواهم چاه زنخت خواهم هم مؤمن این راهم هم کافر حیرانی هم باده آن مستم هم بسته آن شستم تا چست برون جستم از چنبر حیرانی ای عقل شده مهتر ای گشته دلت مرمر آخر تو یکی بنگر در دلبر حیرانی ور نه بستیزم من در کار تو خیزم من خون تو بریزم من از خنجر حیرانی از دولت مخدومی شمس الحق تبریزی هم فربه عشقم من هم لاغر حیرانی »

ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب یا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی یا همچو عشق جان فدا در لاابالی ماردی با عقل پرحرص شحیح خرده دان آمیختی ای آتش فرمانروا در آب مسکن ساختی وی نرگس عالی نظر با ارغوان آمیختی چندان در آتش درشدی کآتش در آتش درزدی چندان نشان جستی که تو با بی‌نشان آمیختی ای سر الله الصمد ای بازگشت نیک و بد پهلو تهی کردی ز خود با پهلوان آمیختی جان‌ها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کسی آیس شدند و خسته دل خود ناگهان آمیختی از جنس نبود حیرتی بی‌جنس نبود الفتی تو این نه‌ای و آن نه‌ای با این و آن آمیختی هر دو جهان مهم... »

اندک اندک راه زد سیم و زرش – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اندک اندک راه زد سیم و زرش – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اندک اندک راه زد سیم و زرش مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش عشق گردانید با او پوستین می‌گریزد خواجه از شور و شرش اندک اندک روی سرخش زرد شد اندک اندک خشک شد چشم ترش وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد راند عشق لاابالی از درش اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت چون بریده شد رگ بیخ آورش اندک اندک دیو شد لاحول گو سست شد در عاشقی بال و پرش اندک اندک گشت صوفی خرقه دوز رفت وجد و حالت خرقه درش عشق داد و دل بر این عالم نهاد در برش زین پس نیاید دلبرش زان همی‌جنباند سر او سست سست کآمد اندر پا و افتاد اکثرش بهر او پر می‌کنم من ساغری گر بنوشد برجهاند ساغرش دست‌ها زان سان برآرد کآسمان بشنود آواز الله اکبرش میر ما سیرست از این ... »

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه‌ای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت جمله بی‌قراریت از طلب قرار تست طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت جمله بی‌مرادیت از طلب مراد تست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت خ... »

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد چون دل نگشاید در آن را سببی باشد رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی وقت سحری آید یا نیم شبی باشد جانی که جدا گردد جویای خدا گردد او نادره‌ای باشد او بوالعجبی باشد آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیند صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد آن کس که چنین باشد با روح قرین باشد در ساعت جان دادن او را طربی باشد پایش چو به سنگ آید دریش به چنگ آید جانش چو به لب آید با قندلبی باشد چون تاج ملوکاتش در چشم نمی‌آید او بی‌پدر و مادر عالی نسبی باشد خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدا در جمع سبک روحان هم بولهبی باشد »

امروز مستان را نگر در مست ما آویخته – مولانا جلال الدین محمد بلخی

امروز مستان را نگر در مست ما آویخته – مولانا جلال الدین محمد بلخی

امروز مستان را نگر در مست ما آویخته افکنده عقل و عافیت و اندر بلا آویخته گفتم که ای مستان جان می‌خورده از دستان جان ای صد هزاران جان و دل اندر شما آویخته گفتند شکر الله را کو جلوه کرد این ماه را افتاده بودیم از بقا در قعر لا آویخته بگریختیم از جور او یک مدتی وز دور او چون دشمنان بودیم ما اندر جفا آویخته جام وفا برداشته کار و دکان بگذاشته و افسردگان بی‌مزه در کارها آویخته بنشسته عقل سرمه کش با هر کی با چشمی است خوش بنشسته زاغ دیده کش بر هر کجا آویخته زین خنب‌های تلخ و خوش گر چاشنی داری بچش ترک هوا خوشتر بود یا در هوا آویخته عمری دل من در غمش آواره شد می‌جستمش دیدم دل بیچاره را خوش در خدا آویخته... »

آمدم باز تا چنان گردم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آمدم باز تا چنان گردم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آمدم باز تا چنان گردم که چو خورشید جمله جان گردم سر خم رحیق بگشایم سرده بزم سرخوشان گردم عشرت اکنون علم به صحرا زد من چو فکرت چرا نهان گردم باغ خلد است جان من تا من قره العین باغبان گردم برنگردم به گرد خود چون قطب گرد قطبان چو آسمان گردم چون شبم روز گشت ای سلطان فارغ از بام و پاسبان گردم کان زرم نیم زر محدود که پی سنگ امتحان گردم تن زن از هی هی شبانانه پادشاهم چرا شبان گردم »

الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی تو خود از خانه آخر ز حال بنده می دانی به حق اشک گرم من به حق روی زرد من به پیوندی که با تستم ورای طور انسانی اگر عالم بود خندان مرا بی‌تو بود زندان بس است آخر بکن رحمی بر این محروم زندانی اگر با جمله خویشانم چو تو دوری پریشانم مبادا ای خدا کس را بدین غایت پریشانی بر آن پای گریزانت چه بربندم که نگریزی به جان بی‌وفا مانی چو یار ما گریزانی ور از نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی وگر چو آفتابی هم روی بر طارم چارم چو سایه در رکاب تو همی‌آیم به پنهانی »

اگر خورشید جاویدان نگشتی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اگر خورشید جاویدان نگشتی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اگر خورشید جاویدان نگشتی درخت و رخت بازرگان نگشتی دو دست کفشگر گر ساکنستی همیشه گربه در انبان نگشتی اگر نه عشوه‌های باد بودی سر شاخ گل خندان نگشتی چه گویم گر نبودی آن که دانی به هر دم این نگشتی آن نگشتی فلک چتر است و سلطان عقل کلی نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی اگر آواز سرهنگان نبودی نگشتی اختر و کیوان نگشتی کریمی گر ندادی ابر و باران یکی جرعه به گرد خوان نگشتی درونت گر نبودی کیمیاگر به هر دم خون و بلغم جان نگشتی نهان از عالم ار نی عالمستی دل تاریک تو میدان نگشتی نهان دار این سخن را ز آنک زرها اگر پنهان نبودی کان نگشتی »

افدی قمرا لاح علینا و تلالا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

افدی قمرا لاح علینا و تلالا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

افدی قمرا لاح علینا و تلالا ما احسنه رب تبارک و تعالی قد حل بروحی فتضاعفت حیاه و الیوم نای عنی عزا و جلالا ادعوه سرارا و انادیه جهارا ان ابدلنی الصبوه طیفا و خیالا لو قطعنی دهری لا زلت انادی کی تخترق الجب و یروین وصالا لا مل من العشق و لو مر قرون حاشاه ملالا بی‌حاشای ملالا العاشق حوت و هوی العشق کنجر هل مل اذا ما سکن الحوت زلالا »

از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده‌ست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده‌ست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده‌ست کز غیرت لطف آن جان در قلقی مانده‌ست بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر از خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده‌ست عمر ابدی تابان اندر ورق بستان نی خوف ز تحویلی نی جای دقی مانده‌ست نامش ورقی بوده ملک ابد اندر وی اسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده‌ست پیچیده ورق بر وی نوری ز خداوندی شمس الحق تبریزی روشن حدقی مانده‌ست »

ادر کاسی و دعنی عن فنونی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ادر کاسی و دعنی عن فنونی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ادر کاسی و دعنی عن فنونی جننت فلا تحدث من جنونی نه چون ماندست ما را، نی چگونه ندانم تو دلاراما که چونی رایت الناس للدنیا زبونا و ذقت العشق فالدنیا زبونی مترس از خصم و تو فارغ همی باش که عاشق هست آن بحر فزونی فما للخلق یا صاحی ظهوری و ما للخلق یا صاحی کنونی اگر عشقم درون آرام گیرد کجا بیندم این خلق برونی و مادام الهوی تغلی فؤادی فلا تطمع قراری اوسکونی ایا نفس ملامت گر، خمش کن که هم تو در ضلالت رهنمونی ضلال العشق یا صاحی حلالی خراب العشق یا صاحی حصونی زهی کشتی شاهانه که عشق است که رانندش درین دریایی خونی فتبریز و شمس‌الدین قصدی انادیهم، خدونی اوصلونی »

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری چه خوش است این صبوری چه کنم نمی‌گذاری سر این خدای داند که مرا چه می‌دواند تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری تو از او نمی‌گریزی تو بدو همی‌گریزی غلطی غلط از آنی که میان این غباری ز شه ار خبر نداری که همی‌کند شکارت بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی‌قراری چو به ترس هر کسی را طرفی همی‌دواند اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد همه را مخوف دیدی جز از این همه‌ست باری به هلاک می‌دواند به خلاص می‌دواند به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری بنمایمت سپردن د... »

این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده مخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی ز باد هم بدو زنده شده‌ست و هم بدو بی‌جان شده باد اندر امر یزدان چون نفس در امر تو ز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده بادها را مختلف از مروحه تقدیر دان از صبا معمور عالم با وبا ویران شده باد را یا رب نمودی مروحه پنهان مدار مروحه دیدن چراغ سینه پاکان شده هر که بیند او سبب باشد یقین صورت پرست و آنک بیند او مسبب نور معنی دان شده اهل صورت جان دهند از آرزوی شبه‌ای پیش اهل بحر معنی درها ارزان شده شد مقلد خاک مردان نقل‌ها ز ایشان کند و آن دگر خاموش کرده زیر زیر ایشان شده چشم بر ره داشت پوینده... »

تویی نقشی که جان‌ها برنتابد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تویی نقشی که جان‌ها برنتابد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تویی نقشی که جان‌ها برنتابد که قند تو دهان‌ها برنتابد جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهان‌ها برنتابد روان گشتند جان‌ها سوی عشقت که با عشقت روان‌ها برنتابد درون دل نهان نقشیست از تو که لطفش را نهان‌ها برنتابد چو خلوتگاه جان آیی خمش کن که آن خلوت زبان‌ها برنتابد بدو نیک ار ببینی نیک نبود از آن بگذر کز آن‌ها برنتابد بگو تو نام شمس الدین تبریز که نامش را نشان‌ها برنتابد »

تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده بدیده گریه ما را بدین بخندیده بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راست بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده ز درد و حسرت تو جان لاله‌ها سیه است گل از جمال رخ توست جامه بدریده ز خلق عالم جان‌های پاک بگزیدند و آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده بدانک عشق نبات و درخت او خشک است به گرد گرد درخت من است پیچیده چو خشک گشت درختم بسی بلندی یافت چو زرد گشت رخم شد چو زر بنازیده خزینه‌های جواهر که این دلم را بود قمارخانه درون جمله را ببازیده هزار ساغر هستی شکسته این دل من خمار نرگس مخمور تو نسازیده ز خام و پخته تهی گشت جان من باری مدد مدد تو چنین آتشی فروزیده مرا چو نی بنوازید شمس ت... »

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی هزار کوزه زرین به جای آن بدهم مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی بیا که روز عزیزست مجلسی برساز ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی هزار جان بفزودی اگر دلی بردی هزار مرهم دادی اگر تنی خستی چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی چرا نبوسم دستت که صاحب دستی دلا میی بستان کز خمارها برهی چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی برو دلا به سعادت به سوی عالم دل به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی خموش باش اگر چه که جمله سیمبران به آب زر بنویسن... »

تا به شب ای عارف شیرین نوا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا به شب ای عارف شیرین نوا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا به شب ای عارف شیرین نوا آن مایی آن مایی آن ما تا به شب امروز ما را عشرتست الصلا ای پاکبازان الصلا درخرام ای جان جان هر سماع مه لقایی مه لقایی مه لقا در میان شکران گل ریز کن مرحبا ای کان شکر مرحبا عمر را نبود وفا الا تو عمر باوفایی باوفایی باوفا بس غریبی بس غریبی بس غریب از کجایی از کجایی از کجا با که می‌باشی و همراز تو کیست با خدایی با خدایی با خدا ای گزیده نقش از نقاش خود کی جدایی کی جدایی کی جدا با همه بیگانه‌ای و با غمش آشنایی آشنایی آشنایی آشنا جزو جزو تو فکنده در فلک ربنا و ربنا و ربنا دل شکسته هین چرایی برشکن قلب‌ها و قلب‌ها و قلب‌ها آخر ای جان اول هر چیز را منتهایی منتهایی منتها یوسف... »

پرده دل می‌زند زهره هم از بامداد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

پرده دل می‌زند زهره هم از بامداد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

پرده دل می‌زند زهره هم از بامداد مژده که آن بوطرب داد طرب‌ها بداد بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد عشق همایون پیست خطبه به نام ویست از سر ما کم مباد سایه این کیقباد روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار وان دگرش زینهار او هو رب العباد ز اول روز این خمار کرد مرا بی‌قرار می‌کشدم ابروار عشق تو چون تندباد دست دل از رنج رست گر چه دلارام مست بست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد می‌کشدم موکشان من ترش و سرگران رو که مراد جهان می‌کشدم بی‌مراد عقل بر آن عقل ساز ناز همی‌کرد ناز شکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد پای به گل بوده‌ام زانک دودل بوده‌ام شکر که دودل نماند یک دله ... »

بیا کامروز گرد یار گردیم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا کامروز گرد یار گردیم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا کامروز گرد یار گردیم به سر گردیم و چون پرگار گردیم بیا کامروز گرد خود نگردیم به گرد خانه خمار گردیم مگو با ما که ما دیوانگانیم بر آتش‌های بی‌زنهار گردیم سبک گردیم چون باد بهاری حریف سبزه و گلزار گردیم چرا چون گوش جمله باد گیریم چرا چون موش در انبار گردیم در آن طبله شکر پر کرد عطار به گرد طبله عطار گردیم چو سرمه خدمت دیده گزینیم چو دیده جملگی دیدار گردیم »

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود گر تو سری قدم شوم ور ... »

به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه به دامان گل تازه درآویزیم مستانه چو باده بر سر باده خوریم از گلرخ ساده بیا تا چون گل و لاله درآمیزیم مستانه چو نرگس شوخ چشم آمد سمن را رشک و خشم آمد به نسرین گفت تا ما هم براستیزیم مستانه بت گلروی چون شکر چو غنچه بسته بود آن در چو در بگشاد وقت آمد که درریزیم مستانه که جان‌ها کز الست آمد بسی بی‌خویش و مست آمد از آن در آب و گل هر دم همی‌لغزیم مستانه دلا تو اندر این شادی ز سرو آموز آزادی که تا از جرم و از توبه بپرهیزیم مستانه صلاح دیده ره بین صلاح الدین صلاح الدین برای او ز خود شاید که بگریزیم مستانه »

به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن به خدا چرخ همان دید که من دیدستم ور نه دیدی ز چه بودیش به سر گردیدن گفتم ای نی تو چنین زار چرا می نالی گفت خوردم دم او شرط بود نالیدن گفتم ای ماه نو این جمله گداز تو ز چیست گفت کاهش دهدم فایده بالیدن فایده زفت شدن در کمی و کاستن است از پی خرج بود مکسبه‌ها ورزیدن پر پروانه پی درک تف شمع بود چونک آن یافت نخواهد پر و دریازیدن در فنا جلوه شود فایده هستی‌ها پس نباید ز بلا گریه و درچغزیدن پس خمش باش همی‌خور ز کمان‌هاش خدنگ چون هنر در کمیت خواهد افزاییدن »

به بخت و طالع ما ای افندی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به بخت و طالع ما ای افندی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

به بخت و طالع ما ای افندی سفر کردی از این جا ای افندی چراغم مرد و دودم رفت بالا دو چشمم ماند بالا ای افندی زمین تا آسمان دود سیاه‌ست سیه پوشید سودا ای افندی در این عالم مرا تنها تو بودی بماندم بی‌تو تنها ای افندی کجا بختی که اندر آتش تو ببیند حال ما را ای افندی همی‌گویم افندی ای افندی جوابم گوی و بازآ ای افندی چه بازآیم چه گویم من که رفتم ورای هفت دریا ای افندی چه حیران و چه دشمن کام گشتم تو رحمت کن خدایا ای افندی همی‌ترسم که تا آن رحمت آید نماند بنده برجا ای افندی تتیپایش افندی این چه کردی تتیپا ثا تتیپا ای افندی »

بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما زیرا نمی‌دانی شدن همرنگ ما همرنگ ما از حمله‌های جند او وز زخم‌های تند او سالم نماند یک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما اول شرابی درکشی سرمست گردی از خوشی بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما زین باده می‌خواهی برو اول تنک چون شیشه شو چون شیشه گشتی برشکن بر سنگ ما بر سنگ ما هر کان می احمر خورد بابرگ گردد برخورد از دل فراخی‌ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما بس جره‌ها در جو زند بس بربط شش تو زند بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما ماده است مریخ زمن این جا در این خنجر زدن با مقنعه کی تان شدن در جنگ ما در جنگ ما گر تیغ خواهی تو ز خور از بدر برسازی سپر گر قیصری اندرگذر از زنگ ما ا... »

برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز – مولانا جلال الدین محمد بلخی

برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز – مولانا جلال الدین محمد بلخی

برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز برو برو گل سرخی ولیک خارآمیز مقام داشت به جنت صفی حق آدم جدا فتاد ز جنت که بود مارآمیز میان چرخ و زمین بس هوای پرنورست ولیک تیره شود چون شود غبارآمیز چو دوست با عدو تو نشست از او بگریز که احتراق دهد آب گرم نارآمیز برون کشم ز خمیر تو خویش را چون موی که ذوق خمر تو را دیده‌ام خمارآمیز ولیک موی کشان آردم بر تو غمت که اژدهاست غمت با دم شرارآمیز هزار بار گریزم چو تیر و بازآیم بدان کمان و بدان غمزه شکارآمیز به گردنامه سحرم به خانه بازآرد خیال یار به اکراه اختیارآمیز غم تو بر سفرم زیر زیر می‌خندد که واقفست از این عشق زینهارآمیز به پیش سلطنت توبه‌ام چو مسخره ایست که عشق ر... »

برآ بر بام و اکنون ماه نو بین – مولانا جلال الدین محمد بلخی

برآ بر بام و اکنون ماه نو بین – مولانا جلال الدین محمد بلخی

برآ بر بام و اکنون ماه نو بین درآ در باغ و اکنون سیب می چین از آن سیبی که بشکافد در روم رود بوی خوشش تا چین و ماچین برآ بر خرمن سیب و بکش پا ز سیب لعل کن فرش و نهالین اگر سیبش لقب گویم وگر می وگر نرگس وگر گلزار و نسرین یکی چیز است در وی چیست کان نیست خدا پاینده دارش یا رب آمین بیا اکنون اگر افسانه خواهی درآ در پیش من چون شمع بنشین همی‌ترسم که بگریزی ز گوشه برآ بالا برون انداز نعلین به پهلویم نشین برچفس بر من رها کن ناز و آن خوهای پیشین بیامیز اندکی ای کان رحمت که تا گردد رخ زرد تو رنگین روا باشد وگر خود من نگویم همیشه عشوه و وعده دروغین از این پاکی تو لیکن عاشقان را پراکنده سخن‌ها هست آیین زهی... »

بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین چنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا پیاپی از سوی مطبخ رسول می‌آید که پخته‌اند ملایک بر آسمان حلوا به آبریز برد چونک خورد حلوا تن به سوی عرش برد چونک خورد جان حلوا به گرد دیگ دل ای جان چو کفچه گرد به سر که تا چو کفچه دهان پر کنی از آن حلوا دلی که از پی حلوا چو دیک سوخت سیاه کرم بود که ببخشد به تای نان حلوا خموش باش که گر حق نگویدش که بده چه جای نان ندهد هم به صد سنان حلوا »

باز فروریخت عشق از در و دیوار من – مولانا جلال الدین محمد بلخی

باز فروریخت عشق از در و دیوار من – مولانا جلال الدین محمد بلخی

باز فروریخت عشق از در و دیوار من باز ببرید بند اشتر کین دار من بار دگر شیر عشق پنجه خونین گشاد تشنه خون گشت باز این دل سگسار من باز سر ماه شد نوبت دیوانگی است آه که سودی نکرد دانش بسیار من بار دگر فتنه زاد جمره دیگر فتاد خواب مرا بست باز دلبر بیدار من صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد کار مرا یار برد تا چه شود کار من سلسله عاشقان با تو بگویم که چیست آنک مسلسل شود طره دلدار من خیز دگربار خیز خیز که شد رستخیز مایه صد رستخیز شور دگربار من گر ز خزان گلستان چون دل عاشق بسوخت نک رخ آن گلستان گلشن و گلزار من باغ جهان سوخته باغ دل افروخته سوخته اسرار باغ ساخته اسرار من نوبت عشرت رسید ای تن محبوس من خلعت... »

با یار بساز تا توانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با یار بساز تا توانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با یار بساز تا توانی تا بی‌کس و مبتلا نمانی بر آب حیات راه یابی گر سر موافقت بدانی با سایه یار رو یکی شو منمای ز خویشتن نشانی گر رطل گران دهند درکش ای جان بگذار این گرانی ای دل مپذیر بیش صورت می‌باش چو آب در روانی پذرفتن صورت از جمادی است مفسر اگر از رحیق جانی در مجلس دل درآ که آن جا عیش است و حریف آسمانی »

آینه جان شده چهره تابان تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آینه جان شده چهره تابان تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آینه جان شده چهره تابان تو هر دو یکی بوده‌ایم جان من و جان تو ماه تمام درست خانه دل آن توست عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو روح ز روز الست بود ز روی تو مست چند که از آب و گل بود پریشان تو گل چو به پستی نشست آب کنون روشن است رفت کنون از میان آن من و آن تو قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست تا به ابد چیره باد دولت خندان تو ای رخ تو همچو ماه ناله کنم گاه گاه ز آنک مرا شد حجاب عشق سخندان تو »

ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما ای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ما نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما ما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ما ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ما ما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ما ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ما ما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما سر درمکش منکر مشو تو برده‌ای دستار ما واپس جوابم داد او نی از توست این کار ما چون هرچ گویی وادهد همچون صدا کهسار ما من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما »

ای مطرب جان چو دف به دست آمد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای مطرب جان چو دف به دست آمد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای مطرب جان چو دف به دست آمد این پرده بزن که یار مست آمد چون چهره نمود آن بت زیبا ماه از سوی چرخ بت پرست آمد ذرات جهان به عشق آن خورشید رقصان ز عدم به سوی هست آمد غمگین ز چیی مگر تو را غولی از راه ببرد و همنشست آمد زان غول ببر بگیر سغراقی کان بر کف عشق از الست آمد این پرده بزن که مشتری از چرخ از بهر شکستگان به پست آمد در حلقه این شکستگان گردید کان دولت و بخت در شکست آمد این عشرت و عیش چون نماز آمد وین دردی درد آبدست آمد خامش کن و در خمش تماشا کن بلبل از گفت پای بست آمد »

ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی هر که اسیر سر بود دانک برون در بود خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی آن صنم لطیف تو گر چه که شد حریف تو دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی تا نکنی شناس او از دل خود قیاس او او دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست او آن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی مست درون سینه‌ها بر سر آبگینه‌ها نیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شر خیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی یا تبریز شمس ... »

ای صنم گلزاری چند مرا آزاری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای صنم گلزاری چند مرا آزاری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای صنم گلزاری چند مرا آزاری من چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری چند مرا بفریبی هر چه کنی می‌زیبی چند به دل آموزی مغلطه و طراری آن که از آن طراری باز بر او برشکنی افتد و سودش نکند در دغلی هشیاری ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مرا تار هم از لطف فنا زین فرح و زین زاری هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفین هر کی بخندد بود او در حجب ستاری من که ز دور آمده‌ام با شر و شور آمده‌ام بازبنگشاده‌ام این دان خبر سرباری بار که بگشاده شود از پی سرمایه بود مایه نداری تو ولی خایه خود می‌خاری بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدو مشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری »

ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان بیخودان و مستیان بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدام تا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شو سرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیست ور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملول تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان عقل منکر هیچ گونه از نشان‌ها نگذرد بی نشان رو بی‌نشان تا زخم ناید بر نشان یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی برد گلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباش دیده‌ای شو گرت روپوشی نماند گو ممان »

ای دلزار محنت و بلا داری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دلزار محنت و بلا داری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دلزار محنت و بلا داری بر خدا اعتمادها داری اینچنین حضرتی و تو نومید؟ مکن ای دل، اگر خدا داری رخت اندیشه می‌کشی هرجا بنگر آخر، جز او کرا داری؟ لطفهایی که کرد چندین گاه یاد آور اگر وفاداری چشم سر داد و چشم سر ایزد چشم جای دگر چرا داری؟! عمر ضایع مکن، که عمر گذشت زرگری کن، که کیمیا داری هر سحر مر ترا ندا آید سو ما آ، که داغ ما داری پیش ازین تن تو جان پاک بدی چند خود را ازان جدا داری؟! جان پاکی، میان خاک سیاه من نگویم، تو خود روا داری؟! خویشتن را تو از قبا بشناس که ازین آب و گل قبا داری می‌روی هر شب از قبا بیرون که جز این دست، دست و پا داری بس بود، این قدر بدان گفتم که درین کوچه آشنا داری »

ای در غم تو به سوز و یارب – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای در غم تو به سوز و یارب – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای در غم تو به سوز و یارب بگریسته آسمان همه شب گر چرخ بگرید و بخندد آن جذبه خاک باشد اغلب از بس که بریخت اشک بر خاک شد خاک ز اشک او مطیب از گریه آسمان درآمد صد باغ به خنده مذهب من بودم و چرخ دوش گریان او را و مرا یکی‌ست مذهب از گریه آسمان چه روید گل‌ها و بنفشه مرطب وز گریه عاشقان چه روید صد مهر درون آن شکرلب آن چشم به گریه می‌فشارد تا بفشارد نگار غبغب این گریه ابر و خنده خاک از بهر من و تو شد مرکب وین گریه ما و خنده ما از بهر نتیجه شد مرتب خاموش کن و نظاره می‌کن اندر طلب جهان و مطلب »

ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین ناله من گوش دار و درد حال من ببین از میان صد بلا من سوی تو بگریختم دست رحمت بر سرم نه یا بجنبان آستین یا روان کن آب رحمت آتش غم را بکش یا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین یا مراد من بده یا فارغم کن از مراد وعده فردا رها کن یا چنان کن یا چنین یا در انافتحنا برگشا تا بنگرم صد هزاران گلستان و صد هزاران یاسمین یا ز الم نشرح روان کن چارجو در سینه‌ام جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین ای سنایی رو مدد خواه از روان مصطفی مصطفی ما جاء الا رحمه للعالمین »

ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم این مرگ خود پیدا کند پاکی تو را کم خور تو غم ای جان من با جان تو جویای در در بحر خون تا در که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم من چون شوم کوته نظر در عشق آن بحر گهر کز ساحل دریای جان آید بشارت دم به دم من ترک فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلی کز عشق شه کم بیشی است وز عشق شه بیشی است کم بیخ دل از صفرای او می خورد زد زردی به رخ چون دیده عشقش بر رخم زد بر رخم آن شه رقم تلوین این رخسار بین در عشق بی‌تلوین شهی گاه از غمش چون زعفران گاه از خجالت چون بقم من فانی مطلق شدم تا ترجمان حق شدم گر مست و هشیارم ز من کس نشنود خود بیش و کم بازار مصر اندرشدم تا جانب مهتر شدم ... »

ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر وی آنک در ضمیری آنی و چیز دیگر اسرار آسمان را اندیشه و نهان را احوال این و آن را دانی و چیز دیگر تاریخ برگذشته بر انسی و فرشته خط‌های نانبشته خوانی و چیز دیگر از غیب حصه‌ها را بدهی به مستحقان وز سینه غصه‌ها را رانی و چیز دیگر »

آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی اه که چه می‌زیبدش بدخوی و سرکشی گاه چو مه می‌رود قاعده شب روی می‌کند از اختران شیوه لشکرکشی گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را سخت بگیری کمر خانه خود درکشی از طرب آن زمان جامه جان برکنی وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی هر شکری زین هوس عود کند خویش را تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی گوید کز نور من ظلمت و... »

اندر این جمع شررها ز کجاست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اندر این جمع شررها ز کجاست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اندر این جمع شررها ز کجاست دود سودای هنرها ز کجاست من سر رشته خود گم کردم کاین مخالف شده سرها ز کجاست گر نه دل‌های شما مختلفند در من از جنگ اثرها ز کجاست گر چو زنجیر به هم پیوستیم این فروبستن درها ز کجاست گر نه صد مرغ مخالف این جاست جنگ و برکندن پرها ز کجاست ساقیا باده به پیش آر که می خود بگوید که دگرها ز کجاست تو اگر جرعه نریزی بر خاک خاک را از تو خبرها ز کجاست »

آن کس که به بندگیت آید – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن کس که به بندگیت آید – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن کس که به بندگیت آید با او تو چنین کنی نشاید ای روی تو خوب و خوی تو خوش چون تو گهری فلک نزاید روی تو و خوی تو لطیفست سر دل تو لطیف باید آن شخص که مردنیست فردا امروز چرا جفا نماید چیزی که به خود نمی‌پسندد آن بر دگری چه آزماید از خشم مخای هیچ کس را تا خشم خدا تو را نخاید برخیز ز قصد خون خلقان تا بر سر تو فرونیاید آن گاه قضا ز تو بگردد کان وسوسه در دلت نیاید ای گفته که مردم این چه مردیست کابلیس تو را چنین بگاید »

آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم بر گرد حوالی گه آن خانه بگردیم ماییم و حوالی گه آن خانه دولت ما نعمت آن خانه فراموش نکردیم آن خانه مردی است و در او شیردلانند از خانه مردی بگریزیم چه مردیم آن جا همه مستی است و برون جمله خمار است آن جا همه لطفیم و دگر جا همه دردیم آن جا طرب انگیزتر از باده لعلیم وین جا بد و رخ زردتر از شیشه زردیم آن جای به گرمی همه خورشید تموزیم وین جای به سردی همه چون بهمن سردیم آن جا همه آمیخته چون شکر و شیریم وین جا همه آویخته در جنگ و نبردیم آن جا شه شطرنج بساط دو جهانیم وین جا همه سرگشته‌تر از مهره نردیم چرخی است کز آن چرخ چو یک برق بتابد بر چرخ برآییم و زمین را بنوردی... »

امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را – مولانا جلال الدین محمد بلخی

امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را – مولانا جلال الدین محمد بلخی

امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را می‌شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا »

آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر درده می پیغامبری تا خر نماند در خری خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده جز عاشقی آتش دلی کآید از او بوی جگر گر دست خواهی پا دهد ور پای خواهی سر نهد ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر تا در شراب آغشته‌ام بی‌شرم و بی‌دل گشته‌ام اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر خواهم یکی گوینده‌ای آب حیاتی زنده‌ای کآتش به خواب اندرزند وین... »