Rumi Preferences

زین دودناک خانه گشادند – مولانا جلال الدین محمد بلخی

زین دودناک خانه گشادند – مولانا جلال الدین محمد بلخی

زین دودناک خانه گشادند روزنی شد دود و، اندر آمد خورشید روشنی آن خانه چیست؟ سینه و آن، دود چیست؟ فکر ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال یارب، فرست خفتهٔ ما را دهل زنی خفته هزار غم خورد از بهر هیچ چیز در خواب، گرگ بیند، یا خوف ره‌زنی در خواب جان ببیند صد تیغ و صد سنان بیدار شد، نبیند زان جمله سوزنی گویند مردگان که: « چه غمهای بیهده خوردیم و عمر رفت به وسواس هر فنی بهر یکی خیال گرفته عروسیی بهر یکی خیال بپوشیده جوشنی آن سور و تعزیت همه با دست این نفس نی رقص ماند ازان و نه زین نیز شیونی » ناخن همی زنند و ، رخ خود همی درند شد خواب و نیست بر رخشان زخم ناخنی کو آنک بو... »

ای ساقیان مشفق سودا فزود – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای ساقیان مشفق سودا فزود – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای ساقیان مشفق سودا فزود سودا این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا ای میر ساقیانم ای دستگیر جانم هنگام کار آمد مردانه باش مولا ای عقل و روح مستت آن چیست در دو دستت پیش‌آر و در میان نه، پنهان مدار جانا ای چرخ بی‌قرارت وی عقل در خمارت بگشا دمی کنارت صفرام کرد صفرا ای خواجهٔ فتوت دیباجهٔ نبوت وی خسرو مروت پنهان منوش حلوا خلوت ز ما گزیدی آیینهٔ خریدی تا جز تو کس نبیند آن چهره‌های زیبا در هر مقام و مسکن مهر تو ساخت روزن کز تو شوند روشن ای آفتاب سیما این را اگر ننوشی در مرحمت نکوشی ترجیع هدیه آرم باشد کزان بجوشی ای نور چشم و دلها چون چشم پیشوایی وی جان بیازموده کورا تو جانفزایی هرجا که روی آورد جان روی ... »

هم روت خوش هم خوت خوش هم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هم روت خوش هم خوت خوش هم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد ای ماه روی سروقد ای جان‌فزای دلگشا ای جان باغ و یاسمین ای شمع افلاک و زمین ای مستغاث العاشقین ای شهسوار هل اتی ای خوان لطف انداخته و با لئیمان ساخته طوطی و کبک و فاخته گفته ترا خطبهٔ ثنا ای دیدهٔ خوبان چین در روی تو نادیده چین دامن ز گولان در مچین مخراش رخسار رضا ای خسروان درویش تو سرها نهاده پیش تو جمله ثنا اندیش تو ای تو ثناها را سزا ای صبر بخش زاهدان اخلاص بخش عابدان وی گلستان عارفان در وقت بسط و التقا با عاشقانم جفت من امشب نخواهم خفت من خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا ... »

جهان اندر گشاده شد جهانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

جهان اندر گشاده شد جهانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

جهان اندر گشاده شد جهانی که وصف او نیاید در زبانی حیاتش را نباشد خوف مرگی بهارش را نگرداند خزانی در و دیوار او افسانه گویان کاوخ و سنگ او اشعار خوانی چو جغذ آنجا رود، طاوس گردد چو گرگ آنجا رود، گردد شبانی به رفتن چون بود، تبدیل حالی نه نقلی از مکانی تا مکانی بخارستان پا بر جای بنگر ز نقل حال گردد گلستانی ببین آن صخره پا بر جای مانده چه سیران کرد، تا شد لعل کانی بشوی از آب معنی دست صورت که طباخان بگسردند خوانی ملایک بین بزاییده ز دیوان نزاید اینچنینی، آنچنانی بسی دیدم درختی رسته از خاک کی دید از خاک رسته آسمانی؟! چو یخرج حی من میت عیان شد جماد مرده شد صاحب عیانی ز قطرهٔ آب دیدم که بزاید قبای ، ... »

هله درده می بگزیده که – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هله درده می بگزیده که – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هله درده می بگزیده که مهمان توم ز پریشانی زلف توپریشان توم تلخ و شیرین لب ما را ز حرم بیرون آر نقد ده نقد، که عباس حرمدان توم آنچ دادی و بدیدی که بدان زنده شدم مردهٔ جرعهٔ آن چشمهٔ حیوان توم باده بر باد دهد هردو جهان را چو غبار وآنگهان جلوه شود که مه تابان تو وانگهان جام چو جان آرد کین بر جان زن گر نیم جان تو آخر نه ز جانان توم؟ مرکبش دست بود زانک قدح شهبازست که صیادم من و سر فتنهٔ مرغان توم وانگه از دست بپرد سوی ایوان دماغ که گزین مشعله و رونق ایوان تو آب رو رفت مهان را پی نان و پی آب مژده‌ای مست که من آب تو و نان توم بحر بر کف که گرفتست؟ تو باری برگیر خوش همی خند که من گوهر دندان توم من سه پ... »

گر دلت گیرد و گر گردی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر دلت گیرد و گر گردی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر دلت گیرد و گر گردی مول زین سفر چاره نداری، ای فضول دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست هین روان باش و رها کن مول مول ورنه اینک می‌برندت کشکشان هر طرف پیکست و هر جانب رسول نیستی در خانه، فکرت تا کجاست فکرهای خل را بردست غول جادوی کردند چشم خلق را تا که بالا را ندانند از سفول جادوان را، جادوانی دیگرند می‌کنند اندر دل ایشان دخول خیره منگر، دیدها در اصل دار تا نباشی روز مردن بی‌اصول (نحن نزلنا) بخوان و شکر کن کافتابی کرد از بالا نزول آفتابی نی که سوزد روی را آفتابی نی که افتد در افول نعره کم زن زانک نزدیکست یار که ز نزدیکی گمان آید حلول حق اگر پنهان بود ظاهر شود معجزاتست و گواهان عدول لیک تو اشتاب کم... »

باز این دل سرمستم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

باز این دل سرمستم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

باز این دل سرمستم دیوانهٔ آن بندست دیوانه کسی باشد، کو بی‌دل و پیوندست سرمست کسی باشد، کو خود خبرش نبود عارف دل ما باشد، کوبی عدد و چندست در حلقهٔ آن سلطان، در حلقه نگینم من ای کوزه بمن بنگر، من وردم و شه قندست نه از خاکم و نه از بادم، نه از آتش و نه از آبم آن چیز شدم کلی، کو بر همه سوگندست من عیسی آن ماهم، کز چرخ گذر کردم من موسی سرمستم،کالله درین ژنده‌ست دیوانه و سرمستم، هم جام تن اشکستم من پند بنپذیرم، چه جای مرا پندست؟ من صوفی چرا باشم؟ چون رند خراباتم من جام چرا نوشم؟ با جام که خرسندست؟ من قطره چرا باشم؟ چون غرق در آن بحرم من مرده چرا باشم؟ چون جان ودلم زندست تن خفت درین گلخن جان رفت دران... »

هست کسی کو چو من اشکار – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هست کسی کو چو من اشکار – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هست کسی کو چو من اشکار نیست هست کسی کو تلف یار نیست؟ هست سری کو چو سرم مست نیست؟ هست دلی کو چو دلم زار نیست؟ مختلف آمد همه کار جهان لیک همه جز که یکی کار نیست غرقهٔ دل دان و طلب کار دل آنک گله کرد که دلدار نیست گرد جهان جستم اغیار من گشت یقینم که کس اغیار نیست مشتریان جمله یکی مشتریست جز که یکی رستهٔ بازار نیست ماهیت گلشن آنکس که دید کشف شد او را که یکی خار نیست خنب ز یخ بود و درو کردم آب شد همه آب و زخم آثار نیست جمله جهان لایتجزی بدست چنگ جهان را جز یک تار نیست وسوسهٔ این عدد و این خلاف جز که فریبنده و غرار نیست هست درین گفت تناقض ولیک از طرف دیده و دیدار نیست نقطه دل بی‌عدد و گردش است گفت ز... »

زهی دریا زهی بحر حیاتی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

زهی دریا زهی بحر حیاتی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

زهی دریا زهی بحر حیاتی زهی حسن و جمال و فر ذاتی ز تو جانم براتی خواست از رنج یکی شمعی فرستادش، براتی ز تندی عشق او آهن چو مومست زهی عشق حرون تند عاتی ولیکن سر عشقش شکرستان ز نخلستان ز جوهای فراتی شکر لب، مه رخان جام بر کف تو می‌گو هر کرا خواهی که: « هاتی » ز هر لعل لبی بوست رسیده تو درویشی و آن لعلش زکاتی در آن شطرنج اگر بردی تو، شاهی ولی کو بخت پنهان؟! چونک ماتی خداوند شمس دین دریای جان‌بخش تو شورستان درین دولت، مواتی زهی شاهی، لطیفی، بی‌نظیری که مجموعست ازو جان شتاتی اگر تبریز دارد حبهٔ زو چه نقصان گر شود از گنجها، تی هزاران زاهد زهد صلاحی ز تو خونش مباح و او مباحی زهی کعبه که تو جان‌بخش حاج... »

ماییم و بخت خندان، تا تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ماییم و بخت خندان، تا تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ماییم و بخت خندان، تا تو امیر مایی ای شیوهات شیرین، تو جان شیوهایی آن لب که بسته باشد، خندان کنیش در حین چشمی که درد دارد، او را چو توتیایی سوگند خورده باشد، تا من زیم، نخندم سوگند او بسوزد، چون چهره برگشایی هر مردهٔ که خواهی برگیر و امتحان کن پاره کند کفن را، گیرد قدح ربایی روزی که من بمیرم، بر گور من گذر کن تا رستخیز مطلق، از خیز من نمایی خود کی بمیرد آنکس که ساقیش توبودی؟! سرسبز آن زمینی، که تش کنی سقایی همراه باش ما را، گو باش صد بیابان تا بردریم آن ره، ما را چو دست و پایی گفتم به ماه و اختر: « تا کی روید بر سر؟! » از دوری رهست این، یا خود ز خیره‌رایی؟! » ای مه که تو همامی، گه زار و گه تما... »

بلبل سرمست برای خدا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بلبل سرمست برای خدا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بلبل سرمست برای خدا مجلس گل بین و به منبر برآ هین به غنیمت شمر این روز چند زانک ندارد گل رعنا وفا ای دم تو قوت عروسان باغ فصل بهارست بزن الصلا جان من و جان ترا پیش ازین سابقهٔ بود که گشت آشنا الفت امروز ازان سابقه‌ست گرچه فراموش شد آنها ترا سیر ببینیم رخ همدگر ناشده ما از رخ و از تن جدا تا بشناسیم دران حشر نو چونک چنین بوقلمونیم ما صورت یوسف به یکی جرم شد صورت گرگی بر اهل هوا از غرضی چون پنهان شد ز چشم صورت آن خسرو شیرین لقا پس چو مبدل شود آن صورتش چونش شناسی تو بدین چشمها یارب بنماش چنانک ویست از حق درخواست چنین مصطفا خیز به ترجیع بگو باقیش نیک نشانش کن و خطی بکش ای رخ تو حسرت ماه و پری پر بگ... »

آنچ دیدی تو ز درد دلم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آنچ دیدی تو ز درد دلم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیا ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا سود و سرمایهٔ من گر رود باکی نیست ای تو عمر من و سرمایهٔ هر سود بیا مونس جان و دلم بی‌رخ تو صبری بود آتشت صبر و قرارم همه بربود بیا غرض از هجر گرت شادی دشمن بودست دشمنم شاد شد و سخت بیاسود بیا گوهر هردو جهان! گرچه چنین سنگ دلی آب رحمت ز دل سنگ چو بگشود بیا نالهای دل و جان را جز تو محرم نیست ای دلم چون که و که را تو چو داود بیا شمس تبریز! مگو هجر قضای ازلست کانچ خواهی تو قضا نیز همان بود بیا شمس تبریز! که جان طال بقای تو زند ماه دراعهٔ خود چاک برای تو زند رحم عشق چو ویی را نبود هیچ رفو صبر کن هیچ مگو هیچ مگو هیچ مگو طلب خانه وی کن ک... »

حد و اندازه ندارد نالها – مولانا جلال الدین محمد بلخی

حد و اندازه ندارد نالها – مولانا جلال الدین محمد بلخی

حد و اندازه ندارد نالها و آه را چون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را راه هستی کس نبردی گرنه نور روی او روشن و پیدا نکردی همچو روز آن راه را چون مه ما را نباشد در دو عالم شبه و مثل خاک بر فرق مشبه باد مر اشباه را عشق او جاهم بس است در هر دو عالم پس دلم می‌بروبد از سرای وهم خود هم جاه را ماه اگر سجده نیارد پیش روی آن مهم رو سیاه هر دو عالم دان تو روی ماه را هیچ کس با صد بصیرت ذرهٔ نشناسدش گرچه پیش شه نشیند چون نیابد شاه را مر شقاوتهای دایم را درونم عاشقست چون بدان میلست آن جان پرورد اخ واه را بندگان بسیار آیند و روند بر درگهش لیک آستان درش لازم بود درگاه را آستانش چشم من شد جان من چون کاه گشت کهرب... »

مستیان در عربده، رفتند و – مولانا جلال الدین محمد بلخی

مستیان در عربده، رفتند و – مولانا جلال الدین محمد بلخی

مستیان در عربده، رفتند و رفتم گوشهٔ با دو یار رازدان و هم‌ره و هم توشهٔ اندران گوشه بدیدم آفتابی کز تفش جان و دل چون قازغان شد جوش اندر جوشهٔ پست و بالای نهاد من هوای او گرفت چون ملخ در کشت افتد بر سر هر خوشهٔ من خود از فتنه و بلا بگریختم در گوشها خود من از دیگ بلا برداشته سر پوشهٔ عشق شمس‌الدین خداوندم یکی غوغاییست گرچه ز اول ساکنک آمد چنان خاموشهٔ وصل همچون جبرئیل و هجر چون خناس شد وحی جبریل امین سوزندهٔ وسواس شد کی توان کردن نصیحت عاشق اوباش را؟! کی توان پوشیدن این عیش پدید وفاش را جام مستوری که خام عشق او اندر کشید در قلاشی می‌بسوزد عالم قلاش را هرکه بیند روی او، او گشت آلتون تاش او لیک شا... »

ای یار گرم دار، و دلارام – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای یار گرم دار، و دلارام – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای یار گرم دار، و دلارام گرم دار پیش‌آ، به دست خویش سر بندگان بخار خاک تویم و تشنهٔ آب و نبات تو در خاک خویش تخم سخا و وفا بکار تا بردمد ز سینه و پهنای این زمین آن سبزهای نادر و گلهای پرنگار وز هر چهی برآید از عکس روی تو سرمست یوسفی قمرین روی خوش عذار این قصه را رها کن تا نوبتی دگر پیغام نو رسید، پیش‌آ و گوش دار پیری سوی من، آمد شاخ گلی به دست گفتم که: « از کجاست » بگفتا: « از آن دیار » گفتم: « از آن بهار به دنیا نشانه نیست کاینجا یکی گلست و دوصد گونه زخم خار » گفتا: « نشانه هست، ولیکن تو خیرهٔ کانکس که بنگ خورد، دهد مغز او دوار ز اندیشه و خیال فرو روب سینه را سبزک بنه ز دست، و نظر کن به سبزه‌... »

امروز به قونیه، می‌خندد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

امروز به قونیه، می‌خندد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

امروز به قونیه، می‌خندد صد مه رو یعنی که ز لارنده، می‌آید شفتالو در پیش چنین خنده، جانست و جهان، بنده صد جان و جهان نو ، در می‌رسد از هر سو کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو نو بیش دهد لذت، ای جان و جهان، نوجو عالم پر ازین خوبان، ما را چه شدست ای جان؟! هر سوی یکی خسرو، خندان لب و شیرین خو بر چهرهٔ هر یک بت بنوشته که لاتکبت بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو برخیز که تا خیزیم، با دوست درآمیزیم لالا چه خبر دارد، از ما و ازان لولو؟! بهر گل رخسارش، کز باغ بقا روید چون فاخته می‌گوید هر بلبل جان: « کوکو » گر این شکرست ای جان، پس چه بود آن شکر ای جان مرا مستی، وی درد مرا دارو بازآمد و بازآمد، آن دلبر زیبا ... »

شاهنشه مایی تو و به – مولانا جلال الدین محمد بلخی

شاهنشه مایی تو و به – مولانا جلال الدین محمد بلخی

شاهنشه مایی تو و به گلبرگ مایی هرجا که گریزی، بر ما باز بیایی گر شخص تو اینجاست من از راه ضمیری می‌بینمت ای عشوه ده ما که کجایی آنجا که برستست درخت تو وطن‌ساز زیرا ز صولست ترا روح‌فزایی برپایهٔ تخت شه شاهان به سجود آی تا باز رهد جان تو از ننگ گدایی ویرانه به جغدان بگذار و سفری کن بازآ بکه قاف تجلی، که همایی اینها همه بگذشت بیا، ای شه خوبان کاستون حیاتی تو، و قندیل سرایی خوانی بنهادند و دری بازگشادند مستانه درآ زود، چه موقوف صلایی؟! گر جملهع جهان شمع و می و نوش بگیرد سودای دگر دارد مخمور خدایی اندر قفس ار دانه و آبست فراوان کو طنطنه و دبدبهٔ مرغ هوایی؟ این هم بگذشت، ای که ز تو هیچ گذر نیست سغرا... »

نامه رسید زان جهان بهر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

نامه رسید زان جهان بهر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

نامه رسید زان جهان بهر مراجعت برم عزم رجوع می‌کنم، رخت به چرخ می‌برم گفت که: « ارجعی » شنو، باز به شهر خویش رو گفتم: « تا بیامدم، دلشده و مسافرم آن چمن و شکرستان، هیچ نرفت از دلم من بدرونه واصلم، من به حظیره حاظرم چون به سباغ طیر تو اوج هوا مخوف شد بسته شدست راه من، زانک به تن کبوترم گفت: « ازین تو غم مخور، ایمن و شادمان بپر زانک رفیق امن شد جان کبوتر حرم هرکه برات حفظ ما دارد در زه قبا در بر و بحر اگر رود باشد راد و محترم نوح میان دشمنان بود هزار سال خوش عصمت ماش بد به کف غالب بود لاجرم چند هزار همچو او بندهٔ خاص پاک خو هردم می‌رسیدشان بار و خفیر از درم » گفت کلیم: « زاب من غم نخورم که من درم... »

ای قد و بالای تو حسرت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای قد و بالای تو حسرت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند خنده نمی‌آیدت، بهر دل من بخند ای ز تو عالم بجوش، لطف کن، ارزان فروش خندهٔ‌شیرین نوش راست بفرما، بچند؟ خنده زند آفتاب، گیرد عالم خضاب صدمه وصد آفتاب خنده ز تو می‌برند لاله و گلبرگها، عکس تو آمد، مها نیشکر از قند تو، پر شده بین بند بند طلعتت ای آفتاب، تیغ طرب برکشید گردن تلخی بزد، بیخ غم و غصه کند دور قمر درگذشت، زهرء زهرا رسید گشت جهان گلستان، خار ندارد گزند بزم ابد می‌نهد، شه جهت عاشقان نعل زرین می‌زند، بهر سم هر سمند این همه بگذشت نیز، پیشتر آ ای عزیز پیش لب نوش تو حلقه بگوش است قند پیشتر آ پیشتر، تا بدهم جان وسر تا شکفد همچو گل، روی زمین نژند ما و حریفان خوشیم،... »

هله، رفتیم و گرانی ز – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هله، رفتیم و گرانی ز – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم دوست یک جام پر از زهر چو آورد به پیش زهر چون از کف او بود، به شادی خوردیم گفت: « خوش باش که بخشیمت صدجان دگر ما کسی را به گزافه ز کجا آزردیم؟! » گفتم: « ابحان چو توی از تن ما جان خواهد گر درین داد، بپیچیم یقین نامردیم » ما نهالیم، بروییم، اگر در خاکیم شاه با ماست چه باکست اگر رخ زردیم؟! بدرون بر فلکیم و به بدن زیر زمین به صفت زنده شدیم ارچه به صورت مردیم چونک درمان جوان طالب دردست و سقم ما ز درمان بپریدیم و حریف دردیم جان چو آئینهٔ صافی است، برو تن گردیست حسن در ما ننماید چو به زیر گردیم این دو خانه‌ست دو منزل به یقین ملک ویست خد... »

زان بادهٔ صوفی بود از – مولانا جلال الدین محمد بلخی

زان بادهٔ صوفی بود از – مولانا جلال الدین محمد بلخی

زان بادهٔ صوفی بود از جام، مجرد کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد در حالت مستی چو دل و هوش نگنجید پس نیست عجیب گر قدح و جام نگنجد اول سبقت بود « الف هیچ ندارد » زان پیش رو افتاد و سپهدار و مؤید « حی » نیز اگر هیچ ندارد، چو الف نیز در صورت جیم آمد، و جیمست مقید میم از الف و هاست مرکب بنبشتن ترکیب بود علت بر هستی مفرد پس بزم رسول آمد بی‌ساغر و بی‌جام تا جمع به خود باشد هستی محمد بام فلک از استن و دیوار چو تنهاست هر بام درافتاده و آن بام مشبد بالاتر ازین چرخ کهن عالم لطفیست کارواح در آ، ناحیه مانند، مجدد عریان شدهٔ بر لب این جوی، پی غسل نی جوی نماید به نظر صرح ممرد آن دیو و پری ساخته از پی تغلیط تا شی... »

هر روز بگه ز در درآیی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر روز بگه ز در درآیی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر روز بگه ز در درآیی بر دست شراب آشنایی بر ما خوانی سلام سوزان یا رب، چه لطیف و خوش، بلایی! ما را ببری ز سر به عشوه دیوانه کنی، و های هایی ما را چه عدم، چه هست، چون تو در نیست، وجود می‌نمایی دی کرده هزار گونه توبه بگرفته طریق پارسایی چون بیند توبه روی خوبت داند که عدوی تو بهایی بگریزد توبه و دل او را فریادکنان، بیا، کجایی؟ گوید که: « رسید مرگ توبه از توبه دگر مجو کیایی توبه اگر اژدهای نر بود ای عشق، زمرد خدایی ترجیع نهم به گوش قوال تو گوش رباب را همی مال ای بسته ز توبه بیست ترکش بستان قدحی رحیق و درکش زیرا که فضای بی‌امانست آن زلف معنبر مشوش ای شاهد وقت، وقت شه رخ سودت نیکند رخ مکرمش بینی کرد... »

ای دریغا که شب آمد همه – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دریغا که شب آمد همه – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا خنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا همه خفتند و فتادند به یک‌سو چو جماد تو نخسپی هله ای شاه جهان مونس ما هین مخسپید که شب شاه جهان بزم نهاد می‌کشد تا به سحرگاه شما را که صلا بر جهنده شده هر خفته ز جذب کرمش چون گلستان ز صبا و بچه از ذوق صبا شب نخوردی به سحر اشکم او پر بودی مصطفی را و بگفتی که شدم ضیف رضا کرده آماس ز استادن شب پای رسول تا قبا چاک زدند از سهرش اهل قبا نی که مستقبل و ماضی گنهت مغفورست گفت کین جوشش عشق است نه از خوف و رجا باد روحست که این خاک بدن را برداشت خاک افتاد به شب چون شد ازو باد جدا با ازین خاک به شب نیز نمی‌دارد دست عشقها دارد با خاک من این... »

اگر سوزد درون تو چو عود – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اگر سوزد درون تو چو عود – مولانا جلال الدین محمد بلخی

اگر سوزد درون تو چو عود خام، ای ساقی بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی یکی ساعت بسوزانی، شوی از نار نورانی بگیری خلق ربانی، به رسم خوب اخلاقی چو آتش در درونت زد، دو دیدهٔ حس بردوزد رخت چون گل برافروزد ز آتشهای مشتاقی توی چون سوخت، هو باشد، چو غیرش سوخت او باشد به هر سویی ازو باشد دو صد خورشید اشراقی تو زاهد می‌زنی طعنی، که نزدیکم به حق یعنی بسی مکی که در معنی بود او دور و آفاقی ز صاف خمر بی‌دردی، ترا بو کو؟ اگر خوردی یکی درکش اگر مردی، شراب جان را واقی شدی ای جفت طاق او، شدی از می رواق او همی بوسی تو ساق او، چو خلخالی بر آن ساقی ببستی چشم از آب و گل، بدیدی حاصل حاصل از آن پخته شدی ای دل، که... »

شب مست یار بودم و در های – مولانا جلال الدین محمد بلخی

شب مست یار بودم و در های – مولانا جلال الدین محمد بلخی

شب مست یار بودم و در های های او حیران آن جمال خوش و شیوهای او گه دست می‌زدم که زهی وقت روزگار گه مست می‌فتادم بر خاک پای او هفت آسمان ز عشق معلق زنان او فربه شده ز جام خوش جانفزای او در هوشها فتاده نهایات بیهشی در گوشها فتاده صریر صلای او هر بره گوش شیر گرفته ز عدل او هر ذره گشاده دهان در ثنای او هرجا وفاست حاصل، و هرجا که بوالوفاست بگداخته زخجلت و شرم وفای او چشمت ضعیف می‌شود از فرص آفتاب صد همچو آفتاب ضعیف از لقای او چندان بود ضعیف که یک روز چشم را سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او آن نقدهای قلب که بنهادهٔ به پیش چون ژیوه می‌طپند پی کیمیای او هر سوت می‌کشند خیالات آن و این والله کشنده نیست بجز... »

ماه رمضان آمد ای یار قمر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ماه رمضان آمد ای یار قمر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما بربند سر سفره بگشای ره بالا ای یاوهٔ هر جایی وقتست که بازآیی بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین که شهد ترا گوید: « خاک توم ای مولا » مرغت ز خور و هیضه مانده‌ست در این بیضه بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر خوش با شکم خالی می‌نالد چون سرنا خالی شو و خالی به لب بر لب نابی نه چون نی زدمش پر شو وانگاه شکر می‌خا بادی که زند بر نی قندست درو مضمر وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی کو سفرهٔ نان‌افزا کو دلبر جان افزا از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم کز قاف صیام ای جان عصفور ... »

با شیر رو به شانگی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با شیر رو به شانگی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با شیر رو به شانگی آوردمان دیوانگی افزودمان بیگانگی با هر بت یکدانگی از بادهٔ شبهای تو و ز مستی لبهای تو وز لطف غبغبهای تو آخر کجا فرزانگی؟! ای رستم دستان نر باشی مخنثتر ز غر با این لب همچون شکر گر ماندت مردانگی آه از نغولیهای تو، آه از ملولیهای تو آه از فضولیهای تو، یکسان شو از صد شانگی با لعل همچون شکرش، وز تابش سیمین برش صد سنگ بادا بر سرش گر در کند دو دانگی جان را ز تو بیچارگی، بیچارگی یکبارگی ویرانی و آوارگی، صد خانه و صد خانگی ای صاف همچون جام جم، پیشت تمامیهاست کم چون چنگ گشتم من به خم، اندر غم خوش بانگی مخدوم شمس‌الدین شهم، هم آفتاب و هم مهم بر خاک او سر می‌نهم، هم سر بود زان متهم ای ف... »

ای بانگ و صلای آن جهانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای بانگ و صلای آن جهانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای بانگ و صلای آن جهانی ای آمده تا مرا بخوانی ما منتظر دم تو بودیم شادآ، که رسول لامکانی هین، قصهٔ آن بهار برگو چون طوطی آن شکرستانی افسرده شدیم و زرد گشتیم از زمزمهٔ دم خزانی ما را برهان ز مکر این پیر ما را برسان بدان جوانی زهر آمد آن شکر، که او داد سردی و فسردگی نشانی پا زهر بیار و چارهٔ کن کز دست شدیم ما، تو دانی زین زهر گیاهمان برون بر هم موسی عهد و هم شبانی پیش تو امانت شعیبم ما را بچران به مهربانی تا ساحل بحر و روضه ما را در پیش کنی و خوش برانی تا فربه و با نشاط گردیم از سنبل و سوسن معانی پنهان گشتند این رسولان از ننگ و تکبر ملولان ای چشم و چراغ هردو دیده ما را بقروی جان کشیده ما را ز قر... »

عجب سروی، عجب ماهی، عجب – مولانا جلال الدین محمد بلخی

عجب سروی، عجب ماهی، عجب – مولانا جلال الدین محمد بلخی

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟ عجب حلوای قندی تو، امیر بی‌گزندی تو عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی ز بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفران خدا مانی زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و توسلطانی به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد چنان گردد که از عشق... »

هرگز ندانستم که مه آید – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هرگز ندانستم که مه آید – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمین آتش زند خوبی و در جملهٔ خوبان چنین کی ره برد اندیشها، کان شیر نر زان بیشها بیرون جهد، عشاق را غرفه کند در خون چنین؟ گفتم به دل: « بار دگر رفتی درین خون جگر » گفتا: « خمش باری بیا یکبار روی او ببین » از روی گویم یا ز خو، از طره گویم یا ز مو از چشم مستش دم زنم، یا عارض او ، یا جبین حاصل، گرفتار ویم، مست و خراب آن میم شب تا سحر یارب زنان، کالمستغاث، ای مسلمین اندر خور روی صنم، کو لوح تا نقشی کنم؟! تا آتشی اندر فتد، در دودمان آب و طین از درد هجرانش زمین، رو کرده اندر آسمان وان آسمان گوید که: « من صد چون توم اندر حنین » آید جواب این هردو را، از جانب پنهان سرا ... »

بیا، که باز جانها را – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا، که باز جانها را – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا، که باز جانها را شهنشه باز می‌خواند بیا، که گله را چوپان بسوی دشت می‌راند بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه که باغ وبیشه می‌خندد، که برگ تازه افشاند بیایید ای درختانی که دیتان حلها بستد بهار عدل بازآمد، کزو انصاف بستاند صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت بیا، کین شکل و این صورت به لطف یار می‌ماند دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی پی این بود، می‌دانی، که عالم را بخنداند قماشه سوی بستان بر، که گل خندید و نیلوفر بود کانجا بود دلبر، سعادت ر... »

ای خواب به روز همدمانم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای خواب به روز همدمانم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای خواب به روز همدمانم تا بی‌کس و ممتحن نمانم چونک دیک بر آتشم نشاندی در دیک چه می‌پزی، چه دانم یک لحظه که من سری بخارم ای عشق نمی‌دهی امانم از خشم دو گوش حلم بستی تا نشنوی آهوه وفغانم ما را به جهان حواله کم کن ای جان چو که من نه زین جهانم بگشای رهم که تا سبکتر جان را به جهان جان رسانم یاری فرما، قلاوزی کن تا رخت بکوی تو کشانم ای آنک تو جان این نقوشی ترجیع کن گرین بنوشی تیزآب توی، و چرخ ماییم سرگشته چو سنگ آسیاییم تو خورشیدی و ما چو ذره از کوه برآی تا برآییم از بهر سکنجبین عسل ده ما خود همه سرکه می‌فزاییم گه خیرهٔ تو، که تو کجایی گه خیرهٔ خود که ما کجاییم گه خیرهٔ بسط خویش و ایثار یا قبض که مه... »

تو برو، که من ازینجا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو برو، که من ازینجا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو برو، که من ازینجا بنمی‌روم به جایی کی رود ز پیش یاری، قمری، قمر لقایی؟! تو برو، که دست و پایی بزنی به جهد و کسبی که مرا ز دست عشقش بنماند دست و پایی که به عقل خودشناسی، تو بهای هر متاعی که مرا نماند عقلی ز مهی، گران‌بهایی بر خلق عشق و سودا گنهی کبیره آمد که برو ملامت آمد ز خلایق و جفایی ز برای چون تو ماهی، سزد اینچنین گناهی که صوابکار باشد خرد از چنین خطایی نه به اختیار باشد غم عشق خوب‌رویان کی رود به اختیاری سوی درد بی‌دوایی؟! چو بدید چشم عالم، فر و نور صورت تو گرود که هست حق را جز ازین سرا سرایی هله بگذر ای برادر، ز حجاب چرخ اخضر چو تو فارغی ز گندم، چه کنی در آسیابی؟! ز بلای گندم آمد پدر ... »

مستی و عاشقی و جوانی و – مولانا جلال الدین محمد بلخی

مستی و عاشقی و جوانی و – مولانا جلال الدین محمد بلخی

مستی و عاشقی و جوانی و یار ما نوروز و نوبهار و حمل می‌زند صلا هرگز ندیده چشم جهان این چنین بهار می‌روید از زمین و ز کهسار کیمیا پهلوی هر درخت یکی حور نیکبخت دزدیده می‌نماید اگر محرمی لقا اشکوفه می‌خورد ز می روح طاس طاس بنگر بسوی او که صلا می‌زند ترا می خوردنش ندیدی اشکوفه‌اش ببین شاباش ای شکوفه و ای باده مرحبا سوسن به غنچه گوید: «برجه چه خفتهٔ شمعست و شاهدست و شرابست و فتنها » ریحان و لالها بگرفته پیالها از کیست این عطا ز کی باشد جز از خدا جز حق همه گدا و حزینند و رو ترش عباس دبس در سر و بیرون چو اغنیا کد کردن از گدا نبود شرط عاقلی یک جرعه می‌بدیش بدی مست همچو ما سنبل به گوش گل پنهان شکر کرد و... »

پیکان آسمان که به اسرار – مولانا جلال الدین محمد بلخی

پیکان آسمان که به اسرار – مولانا جلال الدین محمد بلخی

پیکان آسمان که به اسرار ما درند ما را کشان کشان به سماوات می‌برند روحانیان ز عرش رسیدند، بنگرید کز فر آفتاب سعادت، چه با فرند! ما سایه‌وار در پی ایشان روان شویم تا سایها ز چشمهٔ خورشید برخورند زیرا که آفتاب پرستند، سایها چون او مسافر آمد، اینها مسافرند از عقل اولست در اندیشه عقلها تدبیر عقل اوست که اینها مدبرند اول بکاشت دانه و آخر درخت شد نی، چشم باز کن، که نه اول نه آخرند خورشید شمس دین که نه شرقی نه غربی است پس سیر سایهاش در افلاک دیگرند مردان سفر کنند در آفاق، همچو دل نی بستهٔ منازل و پالان و استرند از آفتاب، آب و گل ما چو دل شدست اجزای ما چو دل ز بر چرخ می‌پرند خود چرخ چیست تا دل ما آن طر... »

ای جان مرا از غم و – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای جان مرا از غم و – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای جان مرا از غم و اندیشه خریده جان را بستم در گل و گلزار کشیده دیده که جهان از نظرش دور فتاده‌ست نادیده بیاورده دگرباره، بدیده جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال تا دررسد اندر هوس خویش جریده جولاهه کی باشد که دهی سطنت او را؟! پا در چه اندیشه و سودا بتنیده آن کس که ز باغت خرد انگور، فشارد شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها باشند درختان تو از میوه خمیده جان را زند آ، باغ صلاهای تعالوا جان در تن پرخون پر از ریم، خزیده چون گنج برآزین حدث ای جان و جهان گیر در گوش کن این پند من، ای گوشه گزیده پیسه رسنست این شب و این روز، حذر کن کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده این گردن ما زی... »

فتاد این دل به عشق – مولانا جلال الدین محمد بلخی

فتاد این دل به عشق – مولانا جلال الدین محمد بلخی

فتاد این دل به عشق پادشاهی دو عالم را ز لطف او پناهی اگر لطفش نماید رخ به آتش ز آتشها برون روید گیاهی چو بردابرد حسنش دید جانم برفت آن های و هویم، ماند آهی اگر حسنش بتابد بر سر خاک ز هر خاکی برآید قرص ماهی قیامتهای آن چشم سیاهش بپوشانید جانم را سیاهی ز تلخ هجر او، شکر چو زهری ز خون خونین شده هر خاک راهی زمین تا آسمان آتش گرفتی اگر نی مژده دادی گاه‌گاهی دو صد یوسف نماید از خیالش که هریک را ذقن‌بر، طرفه چاهی بهر چاهی ازان چهها درافتم چو یوسف ز آن چه افتم من به چاهی ایا مخدوم شمس‌الدین تبریز ازین جانهای پرآتش مپرهیز چو چنگ عشق او بر ساخت سازی به گوش جان عاشق گفت رازی بزد در بیشهٔ جان، عشقش آتش بس... »

هله خیزید که تا خویش ز – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هله خیزید که تا خویش ز – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیم نفسی در نظر خود نمکان شور کنیم هله خیزید که تا مست و خوشی دست زنیم وین خیال غم و غم را همه در گور کنیم وهم رنجور همی دارد ره جویان را ما خود او را به یکی عربده رنجور کنیم غوره انگور شد اکنون همه انگور خوریم وانچ ماند همه را بادهٔ انگور کنیم وحی زنبور عسل کرد جهان را شیرین سورهٔ فتح رسیدست به ما، سور کنیم ره نمایان که به فن راه‌زنان فرح‌اند راه ایشان بزنیم و همه را عور کنیم جان سرمازدگان را تف خورشید دهیم کار سلطان جهان‌بخش به دستور کنیم کشت این شاهد ما را به فریب و به دغل صد چو او را پس ازین خسته و مهجور کنیم تاکنون شحنهٔ بد او دزدی او بنماییم میر بودست، ورا... »

رها کن ناز، تا تنها – مولانا جلال الدین محمد بلخی

رها کن ناز، تا تنها – مولانا جلال الدین محمد بلخی

رها کن ناز، تا تنها نمانی مکن استیزه، تا عذرا نمانی مکن گرگی، مرنجان همرهان را که تا چون گرگ در صحرا نمانی دو چشم خویشتن در غیب دردوز که تا آنجا روی، اینجا نمانی منه لب بر لب هر بوسه جویی که تا ز آن دلبر زیبا نمانی ز دام عشوه پر خود نگه‌دار که تا از اوج و از بالا نمانی مشو مولای هی ناشسته رویی که تا از عشق، مولانا نمانی مکن رخ همچو زر از غصهٔ سیم که تا زین سیم، ز آن سیما نمانی چو تو ملک ابد جویی به همت ازین نان و ازین شربا نمانی رها کن عربده، خو کن حلیمی که تا از بزم شاه ما نمانی همی کش سرمهٔ تعظیم در چشم پیاپی، تا که نابینا نمانی چو ذره باش پویان سوی خورشید که تا چون خاک، زیر پا نمانی چو استا... »

ای آنک ما را از زمین بر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آنک ما را از زمین بر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آنک ما را از زمین بر چرخ اخضر می‌کشی زوتر بکش، زوتر بکش، ای جان که خوش برمی‌کشی امروز خوش برخاستم، با شور و با غوغاستم امروز و بالاترم، کامروز خوشتر می‌کشی امروز مر هر تشنه را، در حوض و جو می‌افکنی ذاالنون و ابراهیم را در آب و آذر می‌کشی امروز خلقی سوخته، در تو نظرها دوخته تا خود کرا پیش از همه امروز دربر می‌کشی ای اصل اصل دلبری، امروز چیز دیگری از دل چه خوش دل می‌بری، وز سر چه خوش سر می‌کشی ای آسمان، خوش خرگهی، وی خاک، زیبا درگهی ای روز، گوهر می‌دهی، وی شب، تو عنبر می‌کشی ای صبحدم، خوش می‌دمی، وی باد، نیکو همدمی وی مهر، اختر می‌کشی، وی ماه، لشکر می‌کشی ای گل، به بستان می‌روی، وی غنچه پنهان... »

گر مه و گز زهره و گر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر مه و گز زهره و گر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر مه و گز زهره و گر فرقدی از همه سعدان فلک اسعدی نیستی از چرخ و ازین آسمان سخت لطیفی، ز کجا آمدی؟ چونک به صورت تو ممثل شوی ماه رخ و دلبر و زیبا قدی از تو پدید آمده سودای عشق وز تو بود خوبی و زیبا خدی گم شدهٔ هر دل و اندیشهٔ هرچه شود یاوه توش واجدی خاتم هر ملک و ممالک توی تاج سر هر شه و هر سیدی نوبت خود بر سر گردون زدند چونک دمی خویش بر ایشان زدی هر بدیی کو به تو آورد رو خوب شود، رسته شود از بدی ای نظرت معدن هر کیمیا ای خود تو مشعلهٔ هر خودی در خور عامست چنین شرحها کو صفت و معرفت ایزدی؟ گر برسد برق ازان آسمان گیرد خورشید و فلک کاسدی گرد نیایند وجود و عدم عاشقی و شرم، دو ضدند هم چون تلف عشق موب... »

هله نوش کن شرابی، شده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هله نوش کن شرابی، شده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هله نوش کن شرابی، شده آتشی به تیزی سوی من بیا و بستان بدو دست، تا نریزی قدح و می گزیده، ز کف خدا رسیده چو خوری، چنان بیفتی که به حشر بر نخیزی و اگر کشی تو گردن، ز می و شراب خوردن دهمت به قهر خوردن، تو ز من کجا گریزی؟! بربود جام مهرش، چو تو صد هزار سرکش بستان قدح، نظر کن، که تو با کی می‌ستیزی شه خوش‌عذار را بین، که گرفت باده بخشی سر زلف یار را بین، که گرفت مشک بیزی چو ز خود برفت ساقی، بدهد قدح گزافی چو ز خود برفت مطرب، بزند ره حجازی ز می خدای یابی تف و آتش جوانی هنر و وفا نیابی ز حرارت غریزی بستان قدح، نظر کن به صفا و گوهر او نه ز شیره است این می به خدا، و نی مویزی بدرون صبر آمد فرج، و ره گشایش... »

بیار آن می که ما را تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیار آن می که ما را تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول که جان را می‌کند فارغ ز هر ماضی و مستقبل بپوشد از نقش رویم، به شادی حلهٔ اطلس بجوشد مهر در جانم مثال شیر در مرجل روان کن کشتی جان را، دران دریای پر گوهر که چون ساکن بود کشتی، ز علتها شود مختل روان شو تا که جان گوید: روانت شاد باد و خوش میان آب حیوانی که باشد خضر را منهل چه ساغرها که پیونده به جان محنت آگنده اگر نفریبدش ساقی به ساغرهای مستعجل توی عمر جوان من، توی معمار جان من که بی‌تدبیر تو جانها بود ویران و مستأصل خیالستان اندیشه مدد از روح تو دارد چنان کز دور افلاکست این اشکال در اسفل فلکهاییست روحانی، بجز افلاک کیوانی کز آنجا نزلها گردد، در ابراج فلک... »

ای درد دهنده‌ام دوا ده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای درد دهنده‌ام دوا ده – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای درد دهنده‌ام دوا ده تاریک مکن جهان، ضیا ده درد تو دواست و دل ضریرست آن چشم ضریر را صفا ده نومید همی شود بهر غم نومید شونده را رجا ده هر دیده که بهر تو بگرید کحلش کش و نور مصطفی ده شکرش ده، وانگهیش نعمت صبرش ده، وانگهش بلا ده گر جان ز جهان وفا ندارد از رحمت خویششان وفا ده خوی تو خوش است، هم خوشی بخش کار تو عطاست، هم عطا ده آن نی که دم تو خورد روزی بازش ز دم خوشت نواده این قفل تو کردهٔ برین دل بفرست کلید و دلگشا ده کس طاقت خشم تو ندارد این خشم ببر عوض رضا ده غم منکر بس نکیر آمد زومان بستان به آشنا ده رحم آر برین فغان و تشنیع ورنه کنمش قرین ترجیع چون باخبری ز هر فغانی زین حالت آتشین، امانی مهم... »