Rumi Persian Quatrains

ای آنکه گرفته‌ای به دستان دستان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آنکه گرفته‌ای به دستان دستان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آنکه گرفته‌ای به دستان دستان دامان وصال از کف مستان مستان صیدی که ز دام دل‌پرستان رست آن من کافرم ار میان هستان هست آن »

ای از تو مرا گوش پرودیده بهی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای از تو مرا گوش پرودیده بهی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای از تو مرا گوش پرودیده بهی خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی تو مردم دیده‌ای نه آویزهٔ گوش از گوش بدیده آ که در دیده نهی »

آنکو طمع وفا برد بر شکران – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آنکو طمع وفا برد بر شکران – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آنکو طمع وفا برد بر شکران بر خویش بزد عیب و نزد بر شکران ور شکران نهاد انگشت به عیب در هجر بسی دست گزد بر شکران »

انجیرفروش را چه بهتر جانا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

انجیرفروش را چه بهتر جانا – مولانا جلال الدین محمد بلخی

انجیرفروش را چه بهتر جانا ز انجیرفروشی ای برادر جانا سرمست زئیم و مست میریم ای جان هم مست دوان دوان به محشر جانا »

آن کس که بر آتش جهانم بنهاد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن کس که بر آتش جهانم بنهاد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن کس که بر آتش جهانم بنهاد صد گونه زبانه بر زبانم بنهاد چون شش جهتم شعلهٔ آتش بگرفت آه کردم و دست بر دهانم بنهاد »

آن راحت جان گرد دلم میگردد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن راحت جان گرد دلم میگردد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن راحت جان گرد دلم میگردد گرد دل و جان خجلم میگردد زین گل چو درخت سر برآرم خندان کاب حیوان گرد گلم میگردد »

آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت گفتم به تو جفت و از همه عالم تاق »

امروز من از تشنه دهانی و خمار – مولانا جلال الدین محمد بلخی

امروز من از تشنه دهانی و خمار – مولانا جلال الدین محمد بلخی

امروز من از تشنه دهانی و خمار نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار می‌آیم و می‌روم چو انگور افشار آخر قدح شیره به عصار بسیار »

آسوده کسی که در کم و بیشی نیست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آسوده کسی که در کم و بیشی نیست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

آسوده کسی که در کم و بیشی نیست در بند توانگری و درویشی نیست فارغ ز غم جهان و از خلق جهان با خویشتنش بدرهٔ خویشی نیست »

از شادی تو پر است شهر و وادی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

از شادی تو پر است شهر و وادی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

از شادی تو پر است شهر و وادی از روی زمین و آسمان را شادی کس را گله‌ای نیست ز تو جز غم را کز غم همه را بداده‌ای آزادی »

از تاب تو نی یار و عدو میماند – مولانا جلال الدین محمد بلخی

از تاب تو نی یار و عدو میماند – مولانا جلال الدین محمد بلخی

از تاب تو نی یار و عدو میماند در بزم تو نی رطل سبو میماند جانا گیرم که خونم آشامیدی آخر به لب شهد تو بو میماند »

بیگانه مگیرید مرا زین کویم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیگانه مگیرید مرا زین کویم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیگانه مگیرید مرا زین کویم در کوی شما خانهٔ خود می‌جویم دشمن نیم ارچند که دشمن رویم اصلم ترکست اگرچه هندی گویم »

یک جرعه ز جام تو تمامست تمام – مولانا جلال الدین محمد بلخی

یک جرعه ز جام تو تمامست تمام – مولانا جلال الدین محمد بلخی

یک جرعه ز جام تو تمامست تمام جز عشق تو در دلم کدامست کدام در عشق تو خون دل حلالست حلال آسودگی و عشق حرامست حرام »

هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد گر من میرم مرا مگوئید که مرد کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد »

هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت وز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت »

هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی وانگه مه را قرین شاهی کردی آخر ز فراق هر دو آهی کردی زان آه بسوی خویش راهی کردی »

ناگه بزدم دست بسوی جیبش – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ناگه بزدم دست بسوی جیبش – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ناگه بزدم دست بسوی جیبش سرمست شدم ز لذت آسیبش دستم نرسید سوی جیبش اما المنة الله که بر دم سیبش »

من مهر تو بر تارک افلاک نهم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

من مهر تو بر تارک افلاک نهم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

من مهر تو بر تارک افلاک نهم دست ستمت بر دل غمناک نهم هر جا که تو بر روی زمین پای نهی پنهان بروم دیده بر آن خاک نهم »

من تجربه کردم صنم خوش‌خو را – مولانا جلال الدین محمد بلخی

من تجربه کردم صنم خوش‌خو را – مولانا جلال الدین محمد بلخی

من تجربه کردم صنم خوش‌خو را سیلاب سیه تیره نکرد آنجو را یک روز گره نبست او ابرو را دارم بیمرگ و زندگانی او را »

مستم ز خمار عبهر جادویت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

مستم ز خمار عبهر جادویت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

مستم ز خمار عبهر جادویت دفعم چو دهی چو آمدم در کویت من سیر نمی‌شوم ز لب تر کردن آن به که مرا درافکنی درجویت »

مائیم که دوست خویش دشمن داریم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

مائیم که دوست خویش دشمن داریم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

مائیم که دوست خویش دشمن داریم اما دشمن هر عاشق و هر بیداریم با قاصد دشمنان خود یاریم ما دامن خود همیشه در خون داریم »

ما بسته بدیم بند دیگر آمد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ما بسته بدیم بند دیگر آمد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ما بسته بدیم بند دیگر آمد بیدل شده و نژند دیگر آمد در حلقهٔ زلف او گرفتار بدیم در گردن ما کمند دیگر آمد »

گه در طلب وصل مشوش باشیم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گه در طلب وصل مشوش باشیم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گه در طلب وصل مشوش باشیم گاه از تعب هجر در آتش باشیم چون از من و تو این من و تو پاک شود آنگه من و تو بی من و تو خوش باشیم »

گفتم روزی که من به جانم با تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گفتم روزی که من به جانم با تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هرچه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم با تو »

گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر نقل و کباب و بادهٔ ناب خوری میدان که به خواب در، همی آب خوری چون برخیزی ز خواب باشی تشنه سودت ندهد آب که در خواب خوری »

گر دل دهم و از سر جان برخیزم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر دل دهم و از سر جان برخیزم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر دل دهم و از سر جان برخیزم جان بازم و از هر دو جهان برخیزم من بنده به خوی تو نمیدانم زیست مقصود تو چیست تا از آن برخیزم »

گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت – مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت از من خبرت که بینوا خواهی رفت ور درگذری از این ببینی بعیان کز بهر چه آمدی کجا خواهی رفت »

کاچی سازی که روز برفست و وحل – مولانا جلال الدین محمد بلخی

کاچی سازی که روز برفست و وحل – مولانا جلال الدین محمد بلخی

کاچی سازی که روز برفست و وحل دانی که ز بهر چیست این رسم و عمل یعنی که به صورت او نم و تر، میریست این در معنی نبات و کاچیست و عسل »

عقل و دل من چه عیشها میداند – مولانا جلال الدین محمد بلخی

عقل و دل من چه عیشها میداند – مولانا جلال الدین محمد بلخی

عقل و دل من چه عیشها میداند گر یار دمی پیش خودم بنشاند صد جای نشیب آسیا میدانم کز بی‌آبی کار فرو میماند »

عاینت حمامة تحاکی حالی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

عاینت حمامة تحاکی حالی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

عاینت حمامة تحاکی حالی تبکی و تصیح فوق غصن عالی او ناله همی‌کرد و منش می‌گفتم می‌نال بر این پرده که خوش می‌نالی »

شوری دارم که برنتابد گردون – مولانا جلال الدین محمد بلخی

شوری دارم که برنتابد گردون – مولانا جلال الدین محمد بلخی

شوری دارم که برنتابد گردون شوریکه به خواب درنبیند مجنون این کمینه ایست از سینهٔ دوست تا سینهٔ پاک دوست چون باشد چون »

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد – مولانا جلال الدین محمد بلخی

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد ساقی کرم مست و خرابش ببرد می‌آید آب دیده می‌ناید خواب ترسد که اگر بیاید آبش ببرد »

زین پیش اگر دم از جنون میزده‌ام – مولانا جلال الدین محمد بلخی

زین پیش اگر دم از جنون میزده‌ام – مولانا جلال الدین محمد بلخی

زین پیش اگر دم از جنون میزده‌ام وانگه قدم از چرا و چون میزده‌ام عمری بزدم این در و چون بگشادند دیدم ز درون در برون میزده‌ام »

روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند – مولانا جلال الدین محمد بلخی

روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند – مولانا جلال الدین محمد بلخی

روزیکه مرا عشق تو دیوانه کند دیوانگی کنم که دیو آن نکند حکم مژه تو آن کند با دل من کز نوک قلم خواجهٔ دیوان نکند »

ذات تو ز عیبها جدا دانستم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ذات تو ز عیبها جدا دانستم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ذات تو ز عیبها جدا دانستم موصوف به مغز کبریا دانستم من دل چکنم چونکه به تحقیق و یقین خود را چو شناختم ترا دانستم »

دوری ز برادر منافق بهتر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

دوری ز برادر منافق بهتر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

دوری ز برادر منافق بهتر پرهیز ز یار ناموافق بهتر خاک قدم یار موافق حقا از خون برادر منافق بهتر »

دل در هوس تو چون ربابست رباب – مولانا جلال الدین محمد بلخی

دل در هوس تو چون ربابست رباب – مولانا جلال الدین محمد بلخی

دل در هوس تو چون ربابست رباب هر پاره ز سوز تو کبابست کباب دلدار ز درد ما اگر خاموش است در خاموشی دو صد جوابست جواب »

در می‌طلبی ز چشمه در بر ناید – مولانا جلال الدین محمد بلخی

در می‌طلبی ز چشمه در بر ناید – مولانا جلال الدین محمد بلخی

در می‌طلبی ز چشمه در بر ناید جوینده در به قعر دریا باید این گوهر قیمتی کسی را شاید کز آب حیات تشنه بیرون آید »

در عشق که جز می بقا خوردن نیست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

در عشق که جز می بقا خوردن نیست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

در عشق که جز می بقا خوردن نیست جز جان دادن دلیل جانبردن نیست گفتم که ترا شناسم آنگه میرم گفتا که شناسای مرا مردن نیست »

در حضرت توحید پس و پیش مدان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

در حضرت توحید پس و پیش مدان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

در حضرت توحید پس و پیش مدان از خویش مدان خالی و از خویش مدان تو کج نظری هرچه درآری به نظر هیچ است همه ز آتشی بیش مدان »

در اصل یکی بد است جان من و تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

در اصل یکی بد است جان من و تو – مولانا جلال الدین محمد بلخی

در اصل یکی بد است جان من و تو پیدای من و تو و نهان من و تو خامی باشد که گویی آن من و تو برخاست من و تو از میان من و تو »

خواهی که ترا کشف شود هستی دوست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

خواهی که ترا کشف شود هستی دوست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

خواهی که ترا کشف شود هستی دوست بر رو به درون مغز و برخیز ز پوست ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست او غرقهٔ خود هردو جهان غرقه در اوست »

چون گشت طلسم جسم آدم چالاک – مولانا جلال الدین محمد بلخی

چون گشت طلسم جسم آدم چالاک – مولانا جلال الدین محمد بلخی

چون گشت طلسم جسم آدم چالاک با خاک درآمیخته شد گوهر پاک آن جسم طلسم را چو بشکست افلاک پاکی بر پاک رفت و خاکی در خاک »

چون از رخ یار دور گشتم به بهار – مولانا جلال الدین محمد بلخی

چون از رخ یار دور گشتم به بهار – مولانا جلال الدین محمد بلخی

چون از رخ یار دور گشتم به بهار با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار از باغ بجای سبزه گو خار بروی وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار »

جانم بر آن قوم که جانند ایشان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

جانم بر آن قوم که جانند ایشان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

جانم بر آن قوم که جانند ایشان چون گل بجز از لطف ندانند ایشان هرکس کسکی دارد و کس خالی نیست هر یک چو قراضه‌ایم و کانند ایشان »

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی نی دانش آن نیست بدین آسانی در دست و تن تو کاله پنهان کرده است ای شحنه چراش زو نمی‌رنجانی »

تا سر نشود یقین که سرکش نشود – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا سر نشود یقین که سرکش نشود – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا سر نشود یقین که سرکش نشود وان دلبر برگزیده سرکش نشود آن چشمه آبست چه آن آب حیات آب حیوان نگردد آتش نشود »

تا با تو بوم نخسبم از یاریها – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا با تو بوم نخسبم از یاریها – مولانا جلال الدین محمد بلخی

تا با تو بوم نخسبم از یاریها تا بی‌تو بوم نخسبم از زاریها سبحان‌الله که هردو شب بیدارم توفرق نگر میان بیداریها »

بیرون ز دو کون من مرادی دارم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیرون ز دو کون من مرادی دارم – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیرون ز دو کون من مرادی دارم بی‌شادیها روان شادی دارم بگشای بخنده آن لبان خود را زیرا ز گشاد آن گشادی دارم »

بعضی به صفات حیدر کرارند – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بعضی به صفات حیدر کرارند – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بعضی به صفات حیدر کرارند بعضی دیگر ز زخم تو بیمارند عشقت گوید درست خواهم در راه گوئی تو که نی شکستگان بسیارند »

بر جزوم نشان معشوق منست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بر جزوم نشان معشوق منست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

بر جزوم نشان معشوق منست هر پارهٔ من زبان معشوق منست چون چنگ منم در بر او تکیه زده این ناله‌ام از بنان معشوق منست »

با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست بی‌هیچ زیان ناله و فریاد تو چیست گفتا که ز شکری بریدند مرا بی‌ناله و فریاد نمیدانم زیست »

با بی‌خبران اگر نشستی بردی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با بی‌خبران اگر نشستی بردی – مولانا جلال الدین محمد بلخی

با بی‌خبران اگر نشستی بردی با هشیاران اگر نشستی مردی رو صومعه ساز همچو زر در کوره از کوره اگر برون شدی افسردی »

این جو که تراست هر کسی جویان نیست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

این جو که تراست هر کسی جویان نیست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

این جو که تراست هر کسی جویان نیست هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست رستم باید که کار نامردان نیست »

ای میر ملیحان و مهان شیی الله – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای میر ملیحان و مهان شیی الله – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای میر ملیحان و مهان شیی الله وی راحت و آرامش جان شیی الله ای آنکه بهر صبح به پیش رخ تو میگوید خورشید جهان شیی الله »

ای عالم دل از تو شده قابل جان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای عالم دل از تو شده قابل جان – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای عالم دل از تو شده قابل جان حل کرده صفات ذات تو مشکل جان عقل و دل و فهم از تو شده حاصل جان جان جانی و عقل جان و دل جان »

ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر ای همدم روح قدس از دم بگذر گفتی که ز غم گریختم شاد شدم شادی روان خود از این هم بگذر »

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری باری میکن به مفلسی اقراری اینک در او دست به دریوزه برآر درویش ز دریوزه ندارد عاری »

ای داده مرا به خواب در بیداری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای داده مرا به خواب در بیداری – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای داده مرا به خواب در بیداری آسان شده در دلم همه دشواری از ظلمت جهل و کفر رستم باری چون دانستم که عالم‌الاسراری »

ای تن تو نمیری که چنان جان با تست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای تن تو نمیری که چنان جان با تست – مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای تن تو نمیری که چنان جان با تست ای کفر طرب‌فزا، که ایمان با تست هرچند که از زن صفتان خسته شدی مردی به صفت همت مردان با تست »