Raziq Faani

استقبال شعرا از غزل حضرت قتیل لاهوری رح

استقبال شعرا از غزل حضرت قتیل لاهوری رح

غمزه ما را به غمزه کشت و قضا را بهانه ساخت خود سوی ما ندید و حیا را بهانه ساخت رفتم به مسجد از پی نظاره رخش دستی به رخ کشید و دعا را بهانه ساخت دستی به دوش غیر نهاد از کرم ما را چو دید لغزش پا را بهانه ساخت آمد برون خانه چون آواز ما شنید بخشیدن نواله گدا را بهانه ساخت زاهد نداشت تاب جمال پری رخان کن...

پرده

پرده

پرده خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها چه شادیها خورد بر هم، چه بازیها شود رسوا یکی خندد ز آبادی ، یکی گرید ز بربادی یکی از جان کند شادی، یکی از دل کند غوغا چه کاذب ها شود صادق، چه صادق ها شود کاذب چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود ملا چه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین چه بالا ها رود پائی...

طعنه – رازق فانی

طعنه – رازق فانی

طعنه بر خسته رهروان نزنید بوسه بر دست رهزنان نزنید چون کمان کهنه شد، کمانش پیر به هدف تیر ازآن کمان نزنید تکیه بر زنده گان کنید ای قوم تاج بر فرق مردگان نزنید هیچ گاهی خزف گهر نشود خاک در چشم مردمان نزنید چون خود ازهمرهان قافله اید همرهء دزد کاروان نزنید باده با دوست در عیان چو خورید لقمه با غیر در ...

صدف – رازق فانی

صدف – رازق فانی

صدف همه جا دکان رنگ است همه رنگ ميفروشند دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفروشند به کرشمه يی نگاهش دل ساده لوح ما را چه به ناز ميربايد چه قشنگ ميفروشد شرری بگير و آتش به جهان بزن تو ای آه ز شراره يی که هر شب دل تنگ ميفروشد به دکان بخت مردم کی نشسته است يارب گل خنده ميستاند غم جنگ ميفروشد دل کس به کس نسو...

آيا خمـــيده قامتــــان – رازق فانی

آيا خمـــيده قامتــــان – رازق فانی

آيا خمـــيده قامتــــان ! آيا ز تـــرس محتسب بــــه ســجــده ســر نهــــاده گـــــان ! چه سالـــها کـــه در اطاعـــت خدا و سایـــــــــــه خدا کـــمان قامت شمــا خميده مانــد و هـــای هــــای روح تــان بـــه اوج آســـــمان رسیـــد و ناشنیــــده ماند و از نمـــاز های بی حضــــور تـــان چه غـــرفــه ه...

گذ ر گا ه شقا یق – رازق فانی

گذ ر گا ه شقا یق – رازق فانی

گذ ر گا ه شقا یق چه خجالت زده صبحی ؟ چه دروغین شفقی ! آ سمان دامن خو نین دارد کس نداند که در آ ن آ بی دور در پس پردة ا بر بر سر نور فروشا ن چه بلا آ مده ا ست کس به مهتا ب تجاوز کرده ، یا که خورشید به ا نبوه شهیدا ن پیوست ***** چه غم ا ندود فضایی؟! چه مخنث فصلیست ! نه به منقا ر پرستو ز بهاران خبری نه...

دست – رازق فانی

دست – رازق فانی

دست من بگرفت و با دست دگر کیسه ام می جست تا یابد مگر من به فکر این که او مرد خداست او درین سودا که جیبم در کجاست ای دریغ از فکر خام آدمی گریه کردم بر مقام آدمی یادم آمد گفتة مولای بلخ آن گرامی گوهر یکتای بلخ ای بسا ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست گفت: مردن در میان آشیان بهتر از پرواز ب...

سحرگاه – رازق فانی

سحرگاه – رازق فانی

سحرگاهی، ز بازیگاه طفلان، کودکم با چشم تر برگشت، و با بغضی که بودش در گلو پرسید: بگو بابا! مهاجر چیست؟ دشنام است، یا نام است. ٭٭٭ از آن پرسش، دلم لبریز یک فریاد خونین شد، و مروارید اشکی، از کنار چشم من، بی پرده پایین شد، ولی آهسته چشمم رابه پشت دست مالیدم، و در ذهنم برای آنچنان پرسش جواب نغز پالیدم....

نمی شود – رازق فانی

نمی شود – رازق فانی

این شب ز بخت کیست که فردا نمی شود؟ بالِ سَحَر که بسته که پیدا نمی شود؟ ای دل! صبور باش و به تدبیر تکیه کن از آه و ناله درد مداوا نمیشود دیگر گشادِ کارِ خود از غیر کم طلب این عقده جز به دست خودت وا نمی شود باید به هم رسیم که موجی شود بلند هر قطره ای علی حده دریا نمی شود زاهد! دعا مخوان به سرِ کشتگان ...

مگو – رازق فانی

مگو – رازق فانی

دگر مگو که چه شد،چون شد و چه پیش آمد مگو که خرمن ما را کدام ساعقه سوخت دگر مگو کی بر این کاروان شبیخون زد مگو چه اهریمنی آتش فساد افروخت مگو کی برد به تاراج هستی ما را و بر سر چه دکانی نهاد و چند فروخت که من شناخته ام دزد های قافله را فریب عاطفه از کس مخور که میبینم همه فرشته به ظاهر، همه به دل شیطا...

جلوه – رازق فانی

جلوه – رازق فانی

دل جدا از جلوهء جانان مباد این قناری در قفس نالان مباد پای اگر در راه شیطان رفت، رفت ای خدا دل خانهء شیطان مباد از طفیل مژهء خونبار ما جنگل امید بی باران مباد ای که رزمیدید با اهریمنان اهریمن را با شما پیمان مباد نام تان ای رهروان راه عشق همردیف نام نامردان مباد تا نریزندش به پای خوک ها آبرو چون آب ...

قصه – رازق فانی

قصه – رازق فانی

دیشب که تا سحرگه، با یار قصه گفتم او خواب و من بپایش، بیدار قصه گفتم چون چشمه ای که جوشد،در بیشه یی شبانگاه آهسته گریه کردم، هموار قصه گفتم بگذشت نیمی از شب، من بستم از سخن لب گفتم بخواب جانا، بسیار قصه گفتم بکشود مژه از ناز، یعنی که قصه گو باز منهم چو قصه پرداز، تکرار قصه گفتم حسنش چو میستودم، از م...

دلم – رازق فانی

دلم – رازق فانی

دلم باز از غم غربت به خاموشی فغان دارد پرستوی پریشانم هوای آشیان دارد نیاساید دمی دور از زمین و آسمان خویش نمی داند که این جا هم زمین و آسمان دارد شرار آتشِ بی همزبانی سوخت جانم را خوش آن رندی که صحبت با حریفِ همزبان دارد ز چشمم تا ندزدد خواب تصویر خرامش را تماشاخانهً چشمم ز مژگان پاسبان دارد ز بهتا...

دلم را – رازق فانی

دلم را – رازق فانی

به هر قطره باران نشانم دلم را که بر لاله زاران فشانم دلم را چو سرگشته بادی سراسیمه تا کی به هر سو شتابان دوانم دلم را؟ بر آنم که گردون اگر واگذارد از این رنج روزی رهانم دلم را بهاری به بال پرستو نشینم به باغی که خواهد رسانم دلم را به هر غنچه لبخندِ شادی ببخشم ز هر چشمه آبی چشانم دلم را از آن باغ اگر...

بهانه – رازق فانی

بهانه – رازق فانی

بهانه سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت خلق خدا بکشت و خدا را بهانه ساخت شیخ از طریق کعبه ز بتخانه سر کشید بنگر کجا رسید و کجا را بهانه ساخت زاهد به نوک نیزه جگر ها شکاف کرد چون دیدمش خمید و عصا را بهانه ساخت بود و نبود ما همه در پای غیر ریخت گفتم: بس است،جود و سخا را بهانه ساخت رزمندگان راه خدا را...

خزف و گهر – رازق فانی

خزف و گهر – رازق فانی

خزف و گهر طعنه برخسته رهروان نزنيد بوسه بر دست رهزنان نزنيد چون کمان کهنه شد، کمانش پير به هدف تير ازآن کمان نزنيد تکيه بر زنده گان کنيد ای قوم تاج بر فرق مردگان نزنيد هيچگاهی خزف گهر نشود خاک در چشم مردمان نزنيد چون خود ازهمرهان قافله ايد همرهء دزد کاروان نزنيد باده با دوست در عيان چو خوريد لقمه با...

دکان رنگ – رازق فانی

دکان رنگ – رازق فانی

دکان رنگ همه جا دکان رنگ است همه رنگ میفروشند دل من به شیشه سوزد همه سنگ میفروشند به کرشمه یی نگاهش دل ساده لوح ما را چه به ناز میرباید چه قشنگ میفروشد شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای آه ز شراره یی که هر شب دل تنگ میفروشد به دکان بخت مردم کی نشسته است یارب گل خنده میستاند غم جنگ میفروشد دل کس به ک...