پرده

پرده خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها چه شادیها خورد بر هم، چه بازیها شود رسوا یکی خندد ز آبادی …

طعنه – رازق فانی

طعنه بر خسته رهروان نزنید بوسه بر دست رهزنان نزنید چون کمان کهنه شد، کمانش پیر به هدف تیر ازآن کمان نزنید …

صدف – رازق فانی

صدف همه جا دکان رنگ است همه رنگ ميفروشند دل من به شيشه سوزد همه سنگ ميفروشند به کرشمه يی نگاهش دل …

دست – رازق فانی

دست من بگرفت و با دست دگر کیسه ام می جست تا یابد مگر من به فکر این که او مرد خداست …

سحرگاه – رازق فانی

سحرگاهی، ز بازیگاه طفلان، کودکم با چشم تر برگشت، و با بغضی که بودش در گلو پرسید: بگو بابا! مهاجر چیست؟ دشنام …

نمی شود – رازق فانی

این شب ز بخت کیست که فردا نمی شود؟ بالِ سَحَر که بسته که پیدا نمی شود؟ ای دل! صبور باش و …

مگو – رازق فانی

دگر مگو که چه شد،چون شد و چه پیش آمد مگو که خرمن ما را کدام ساعقه سوخت دگر مگو کی بر …

جلوه – رازق فانی

دل جدا از جلوهء جانان مباد این قناری در قفس نالان مباد پای اگر در راه شیطان رفت، رفت ای خدا دل …

قصه – رازق فانی

دیشب که تا سحرگه، با یار قصه گفتم او خواب و من بپایش، بیدار قصه گفتم چون چشمه ای که جوشد،در بیشه …

دلم – رازق فانی

دلم باز از غم غربت به خاموشی فغان دارد پرستوی پریشانم هوای آشیان دارد نیاساید دمی دور از زمین و آسمان خویش …

دلم را – رازق فانی

به هر قطره باران نشانم دلم را که بر لاله زاران فشانم دلم را چو سرگشته بادی سراسیمه تا کی به هر …

بهانه – رازق فانی

بهانه سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت خلق خدا بکشت و خدا را بهانه ساخت شیخ از طریق کعبه …

خزف و گهر – رازق فانی

خزف و گهر طعنه برخسته رهروان نزنيد بوسه بر دست رهزنان نزنيد چون کمان کهنه شد، کمانش پير به هدف تير ازآن …

دکان رنگ – رازق فانی

دکان رنگ همه جا دکان رنگ است همه رنگ میفروشند دل من به شیشه سوزد همه سنگ میفروشند به کرشمه یی نگاهش …