Omar Khayyam Quatrains In Persian

ترانه های حکیم عمر خیام

ترانه های حکیم عمر خیام

ترانه های حکیم عمر خیام رباعی ۱ هرچند که رنگ و روی زیباست مرا، چون لاله رخ و چو سَرْو بالاست مرا، معلوم نشد که در طَرَبخانهٔ خاک نقّاشِ ازل بهرِ چه آراست مرا؟ رباعی ۲ آورد به اِضطرارم اوّل به وجود، جز حیرتم از حیات چیزی نفزود، رفتیم به اِکراه و ندانیم چه بود زین آمدن و بودن و رفتن مقصود! رباعی ۳ از آمدنم نبود گردون را سود، وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛ وز هیچ‌کسی نیز دو گوشم نشنود، کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود! رباعی ۴ ای دل تو به ادراکِ معمّا نرسی، در نکتهٔ زیرکانِ دانا نرسی؛ اینجا ز می و جام بهشتی می‌ساز، کانجا که بهشت است رسی یا نرسی رباعی ۵ دل سِرّ‌‌ِ حیات اگر کَماهی دانست، در مرگ هم اس... »

زندگی نامه حکیم عمر خیام

زندگی نامه حکیم عمر خیام

مقدمه: شاید کمتر کتابی در دنیا مانند مجموعهٔ ترانه‌های خیام تحسین شده، مردود و منفور بوده، تحریف شده، بهتان خورده، محکوم گردیده، حلاجی شده، شهرت عمومی و دنیاگیر پیدا کرده و بالاخره ناشناس مانده. اگر همهٔ کتاب‌هایی که راجع به خیام و رباعیاتش نوشته‌شده جمع آوری شود تشکیل کتابخانهٔ بزرگی را خواهد داد. ولی کتاب رباعیاتی که به اسم خیام معروف است و در دسترس همه می‌باشد مجموعه‌ای است که عموماً از هشتاد الی هزار و دویست رباعی کم وبیش دربردارد؛ اما همهٔ آن‌ها تقریباً جنگ مغلوطی از افکار مختلف را تشکیل می‌دهند. حالا اگر یکی از این نسخه‌های رباعیات را از روی تفریح ورق بزنیم و بخوانیم درآن به افکار متضاد،... »

رباعیات حکیم عمر خیام

رباعیات حکیم عمر خیام

رباعیات حکیم عمر خیام رباعی شمارهٔ ۱ برخیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما رباعی شمارهٔ ۲ چون عهده نمی‌شود کسی فردا را حالی خوش دار این دل پر سودا را می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه بسیار بتابد و نیابد ما را رباعی شمارهٔ ۳ قرآن که مهین کلام خوانند آن را گه گاه نه بر دوام خوانند آن را بر گرد پیاله آیتی هست مقیم کاندر همه جا مدام خوانند آن را رباعی شمارهٔ ۴ گر می نخوری طعنه مزن مستانرا بنیاد مکن تو حیله و دستانرا تو غره بدان مشو که می مینخوری صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا رباعی شمارهٔ ۵ هر چند که رنگ و بوی زیباست مر... »

هم دانه امید به خرمن ماند – حکیم عمر خیام

هم دانه امید به خرمن ماند – حکیم عمر خیام

هم دانه امید به خرمن ماند هم باغ و سرای بی تو و من ماند سیم و زر خویش از درمی تا بجوی با دوست بخور گر نه بدشمن ماند »

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم – حکیم عمر خیام

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم – حکیم عمر خیام

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم یا از غم رسوایی و مستی نخورم من می ز برای خوشدلی میخوردم اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم »

گر آمدنم به من بُدی نامَدَمی. – حکیم عمر خیام

گر آمدنم به من بُدی نامَدَمی. – حکیم عمر خیام

گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی. ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟ بِهْ زان نَبُدی که اندرین دیْرِ خراب، نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی. »

روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد – حکیم عمر خیام

روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد – حکیم عمر خیام

روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد، ابر از رُخِ گزار همی‌شوید گَرْد، بلبل به زبانِ پهلوی با گلِ زرد، فریاد همی‌زند گه می باید خورد! »

خاکی که به زیر پای هر نادانی است – حکیم عمر خیام

خاکی که به زیر پای هر نادانی است – حکیم عمر خیام

خاکی که به زیر پای هر نادانی است کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی است هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی است انگشت وزیر یا سر سلطانی است »

جامی است که عقل آفرین میزندش – حکیم عمر خیام

جامی است که عقل آفرین میزندش – حکیم عمر خیام

جامی است که عقل آفرین میزندش صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف می‌سازد و باز بر زمین میزندش »

بر شاخ امید اگر بری یافتمی – حکیم عمر خیام

بر شاخ امید اگر بری یافتمی – حکیم عمر خیام

بر شاخ امید اگر بری یافتمی هم رشته خویش را سری یافتمی تا چند ز تنگنای زندان وجود ای کاش سوی عدم دری یافتمی »

ای دوست حقیقت شنواز من سخنی – حکیم عمر خیام

ای دوست حقیقت شنواز من سخنی – حکیم عمر خیام

ای دوست حقیقت شنواز من سخنی با باده لعل باش و با سیم تنی کانکس که جهان کرد فراغت دارد از سبلت چون تویی و ریش چو منی »

امروز تو را دسترس فردا نیست – حکیم عمر خیام

امروز تو را دسترس فردا نیست – حکیم عمر خیام

امروز تو را دسترس فردا نیست، و اندیشهٔ فردات به جز سودا نیست، ضایع مکن این دم اَر دلت بیدار است، کاین باقیِ عمر را بقا پیدا نیست! »

آرند یکی و دیگری بربایند – حکیم عمر خیام

آرند یکی و دیگری بربایند – حکیم عمر خیام

آرند یکی و دیگری بربایند بر هیچ کسی راز همی نگشایند ما را ز قضا جز این قدر ننمایند پیمانه عمر ما است می‌پیمایند »

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا – حکیم عمر خیام

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا – حکیم عمر خیام

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا »

گویند هر آن کسان که با پرهیزند – حکیم عمر خیام

گویند هر آن کسان که با پرهیزند – حکیم عمر خیام

گویند هر آن کسان که با پرهیزند زانسان که بمیرند چنان برخیزند ما با می و معشوقه از آنیم مدام باشد که به حشرمان چنان انگیزند »

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت – حکیم عمر خیام

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت – حکیم عمر خیام

فصل گل و طرف جویبار و لب کشت با یک دو سه اهل و لعبتی حور سرشت پیش آر قدح که باده نوشان صبوح آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت »

در گوش دلم گفت فلک پنهانی – حکیم عمر خیام

در گوش دلم گفت فلک پنهانی – حکیم عمر خیام

در گوش دلم گفت فلک پنهانی حکمی که قضا بود ز من میدانی در گردش خویش اگر مرا دست بدی خود را برهاندمی ز سرگردانی »

چون عمر به سر رسد چه بغداد چه بلخ – حکیم عمر خیام

چون عمر به سر رسد چه بغداد چه بلخ – حکیم عمر خیام

چون عمر به سر رسد، چه بغداد چه بلخ، پیمانه چو پر شود، چه شیرین و چه تلخ؛ خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی، از سَلْخ به غُرّه آید، از غُرّه به سَلْخ! »

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی – حکیم عمر خیام

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی – حکیم عمر خیام

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی بادیم همه باده بیار ای ساقی »

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت – حکیم عمر خیام

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت – حکیم عمر خیام

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت »

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود – حکیم عمر خیام

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود – حکیم عمر خیام

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود نی نام زما و نی‌نشان خواهد بود زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل زین پس چو نباشیم همان خواهد بود »

افسوس که بیفایده فرسوده شدیم – حکیم عمر خیام

افسوس که بیفایده فرسوده شدیم – حکیم عمر خیام

افسوس که بیفایده فرسوده شدیم، وَز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم؛ دردا و ندامتا که تا چشم زدیم، نابوده به کامِ خویش، نابوده شدیم! »

یاران به موافقت چو دیدار کنید – حکیم عمر خیام

یاران به موافقت چو دیدار کنید – حکیم عمر خیام

یاران به موافقت چو دیدار کنید، باید که زِ دوست یاد بسیار کنید؛ چون بادهٔ خوشگوار نوشید به هم، نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید. »

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن – حکیم عمر خیام

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن – حکیم عمر خیام

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود پس روی بهشت کس نخواهد دیدن »

گرچه غم و رنج من درازی دارد – حکیم عمر خیام

گرچه غم و رنج من درازی دارد – حکیم عمر خیام

گرچه غم و رنج من درازی دارد عیش و طرب تو سرفرازی دارد بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک در پرده هزار گونه بازی دارد »

ساقی غمِ من بلند‌آوازه شده‌است – حکیم عمر خیام

ساقی غمِ من بلند‌آوازه شده‌است – حکیم عمر خیام

ساقی غمِ من بلند‌آوازه شده‌است، سرمستیِ من برون ز اندازه شده‌است؛ با مویِ سپیدْ سرخوشم کز میِ تو؛ پیرانه‌سرم بهارِ دل تازه شده‌است. »

در دایره سپهر ناپیدا غور – حکیم عمر خیام

در دایره سپهر ناپیدا غور – حکیم عمر خیام

در دایره سپهر ناپیدا غور جامی‌ست که جمله را چشانند بدور نوبت چو به دور تو رسد آه مکن می نوش به خوشدلی که دور است نه جور »

چون حاصل آدمی در این شورستان – حکیم عمر خیام

چون حاصل آدمی در این شورستان – حکیم عمر خیام

چون حاصل آدمی در این شورستان جز خوردن غصه نیست تا کندن جان خرم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسی که خود نیامد به جهان »

برخیز و مخور غمِ جهانِ گُذران – حکیم عمر خیام

برخیز و مخور غمِ جهانِ گُذران – حکیم عمر خیام

برخیز و مخور غمِ جهانِ گُذران، خوش باش و دمی به شادمانی گذران در طَبْعِ جهان اگر وفایی بودی، نوبت به تو خود نیامدی از دگران. »

این اهل قبور خاک گشتند و غبار – حکیم عمر خیام

این اهل قبور خاک گشتند و غبار – حکیم عمر خیام

این اهل قبور خاک گشتند و غبار هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار آه این چه شراب است که تا روز شمار بیخود شده و بی‌خبرند از همه کار »

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی – حکیم عمر خیام

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی – حکیم عمر خیام

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی معذوری اگر در طلبش میکوشی باقی همه رایگان نیرزد هشدار تا عمر گرانبها بدان نفروشی »

از جرم گل سیاه تا اوج زحل – حکیم عمر خیام

از جرم گل سیاه تا اوج زحل – حکیم عمر خیام

از جرم گل سیاه تا اوج زحل کردم همه مشکلات کلی را حل بگشادم بندهای مشکل به حیل هر بند گشاده شد بجز بند اجل »

هرگز دل من ز علم محروم نشد – حکیم عمر خیام

هرگز دل من ز علم محروم نشد – حکیم عمر خیام

هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که معلوم نشد هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد »

من ظاهرِ نیستی و هستی دانم – حکیم عمر خیام

من ظاهرِ نیستی و هستی دانم – حکیم عمر خیام

من ظاهرِ نیستی و هستی دانم، من باطنِ هر فراز و پستی دانم؛ با این‌همه از دانشِ خود شَرْمَم باد، گر مرتبه‌ای وَرایِ مستی دانم. »

گر آمدنم بخود بدی نامدمی – حکیم عمر خیام

گر آمدنم بخود بدی نامدمی – حکیم عمر خیام

گر آمدنم بخود بدی نامدمی ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی به زان نبدی که اندر این دیر خراب نه آمدمی نه شدمی نه بدمی »

دیدم به سرِ عمارتی مردی فرد – حکیم عمر خیام

دیدم به سرِ عمارتی مردی فرد – حکیم عمر خیام

دیدم به سرِ عمارتی مردی فرد، کاو گِل به لگد می‌زد و خوارش می‌کرد، وان گِل به زبانِ حال با او می‌گفت ساکن، که چو من بسی لگد خواهی‌خورد! »

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست – حکیم عمر خیام

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست – حکیم عمر خیام

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست بهرچه هست نقصان و شکست انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست »

تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه؛ – حکیم عمر خیام

تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه؛ – حکیم عمر خیام

تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه؛ وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه، پر کن قدح باده، که معلوم نیست کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه. »

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی – حکیم عمر خیام

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی – حکیم عمر خیام

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی سرمست بدم که کردم این عیاشی با من به زبان حال می‌گفت سبو من چون تو بدم تو نیز چون من باشی »

ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم – حکیم عمر خیام

ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم – حکیم عمر خیام

ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم، وین یک‌دمِ عمر را غنیمت شمریم؛ فردا که ازین دیْر کُهَن درگذریم؛ با هفت‌هزارسالگان سربه‌سریم. »

امروز که نوبت جوانی من است – حکیم عمر خیام

امروز که نوبت جوانی من است – حکیم عمر خیام

امروز که نوبت جوانی من است، می نوشم از آن‌که کامرانی من است؛ عیبم مکنید. گرچه تلخ است خوش است، تلخ است، از آن‌که زندگانی من است. »

اجزای پیاله‌ای که درهم پیوست – حکیم عمر خیام

اجزای پیاله‌ای که درهم پیوست – حکیم عمر خیام

اجزای پیاله‌ای که درهم پیوست، بشکستنِ آن روا نمی‌دارد مست، چندین سر و ساقِ نازنین و کفِ دست، از مِهرِ که پیوست و به کینِ که شکست؟ »

هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری – حکیم عمر خیام

هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری – حکیم عمر خیام

هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری تا چند کنی بر گل مردم خواری انگشت فریدون و کف کیخسرو بر چرخ نهاده ای چه می‌پنداری »

گویند که دوزخی بُوَد عاشق و مست – حکیم عمر خیام

گویند که دوزخی بُوَد عاشق و مست – حکیم عمر خیام

گویند که دوزخی بُوَد عاشق و مست، قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست، گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود، فردا باشد بهشت همچون کفِ دست! »

فردا علم نفاق طی خواهم‌کرد – حکیم عمر خیام

فردا علم نفاق طی خواهم‌کرد – حکیم عمر خیام

فردا علم نفاق طی خواهم‌کرد، با موی سپید قصد می‌خواهم‌کرد، پیمانهٔ عمر من به هفتاد رسید، این دم نکنم نشاط، کی خواهم‌ کرد؟ »

در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی – حکیم عمر خیام

در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی – حکیم عمر خیام

در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی حُکمی که قضا بُوَد ز من می‌دانی؟ در گردشِ خود اگر مرا دست بُدی، خود را برهاندمی ز سر گردانی. »

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ – حکیم عمر خیام

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ – حکیم عمر خیام

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ می نوش که بعد از من و تو ماه بسی از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ »

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم – حکیم عمر خیام

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم – حکیم عمر خیام

تا چند اسیر عقل هر روزه شویم در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم »

این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست – حکیم عمر خیام

این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست – حکیم عمر خیام

این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست از دیدهٔ شاهیست و دل دستوریست هر کاسهٔ می که بر کف مخموریست از عارض مستی و لب مستوریست »

ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی – حکیم عمر خیام

ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی – حکیم عمر خیام

ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی وز هفت و چهار دایم اندر تفتی می خور که هزار بار بیشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی »

اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من – حکیم عمر خیام

اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من – حکیم عمر خیام

اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من، وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من؛ هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو، چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من. »

یک جرعه می ز ملک کاووس به است – حکیم عمر خیام

یک جرعه می ز ملک کاووس به است – حکیم عمر خیام

یک جرعه می ز ملک کاووس به است از تخت قباد و ملکت طوس به است هر ناله که رندی به سحرگاه زند از طاعت زاهدان سالوس به است »

می خوردن و شاد بودن آیین منست – حکیم عمر خیام

می خوردن و شاد بودن آیین منست – حکیم عمر خیام

می خوردن و شاد بودن آیین منست فارغ بودن ز کفر و دین دین منست گفتم به عروس دهر کابین تو چیست گفتا دل خرم تو کابین منست »

گر یک نفست ز زندگانی گذرد – حکیم عمر خیام

گر یک نفست ز زندگانی گذرد – حکیم عمر خیام

گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد هشدار که سرمایه سودای جهان عمرست چنان کش گذرانی گذرد »

زان کوزهٔ میْ که نیست در وی ضرری – حکیم عمر خیام

زان کوزهٔ میْ که نیست در وی ضرری – حکیم عمر خیام

زان کوزهٔ میْ که نیست در وی ضرری، پُر کن قَدَحی بخور، به من دِهْ دگری، زان پیشتر ای پسر که دررَهْگُذری، خاک من و تو کوزه کند کوزه‌گری. »

در پرده اسرار کسی را ره نیست – حکیم عمر خیام

در پرده اسرار کسی را ره نیست – حکیم عمر خیام

در پرده اسرار کسی را ره نیست زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست »

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست – حکیم عمر خیام

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست – حکیم عمر خیام

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخیز و بجام باده کن عزم درست کاین سبزه که امروز تماشاگه توست فردا همه از خاک تو برخواهد رست »

برخیز و مخور غم جهان گذران – حکیم عمر خیام

برخیز و مخور غم جهان گذران – حکیم عمر خیام

برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت بتو خود نیامدی از دگران »

ای‌کاش که جای آرمیدن بودی – حکیم عمر خیام

ای‌کاش که جای آرمیدن بودی – حکیم عمر خیام

ای‌کاش که جای آرمیدن بودی، یا این رَهِ دور را رسیدن بودی؛ کاش از پیِ صد هزار سال از دل خاک، چون سبزه امید بر دمیدن بودی! »

آن قصر که جمشید در او جام گرفت – حکیم عمر خیام

آن قصر که جمشید در او جام گرفت – حکیم عمر خیام

آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت »