مبارکست نظر بر تو بامداد پگاه – عبید زاکانی

مبارکست نظر بر تو بامداد پگاه چه نیکبخت کسی کش به روی تست نگاه زهی طراوت رخ چشم بد ز روی تو دور زهی حلاوت…

Read More..

رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم – عبید زاکانی

رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل…

Read More..

ترک سر مستم که ساغر میگرفت – عبید زاکانی

ترک سر مستم که ساغر میگرفت عالمی در شور و در شر میگرفت عکس خورشید جمالش در جهان شعله میزد هفت کشور میگرفت چون صبا…

Read More..

یار پیمان شکنم با سر پیمان آمد – عبید زاکانی

یار پیمان شکنم با سر پیمان آمد دل پر درد مرا نوبت درمان آمد این چه ماهیست که کاشانهٔ ما روشن کرد وین چه شمعیست…

Read More..

قصد آن زلفین سرکش کرده‌ام – عبید زاکانی

قصد آن زلفین سرکش کرده‌ام خاطر از سودا مشوش کرده‌ام در ره عشقش میان جان و دل منزل اندر آب و آتش کرده‌ام از وصالش…

Read More..

دل همان به که گرفتار هوائی باشد – عبید زاکانی

دل همان به که گرفتار هوائی باشد سر همان به که نثار کف پائی باشد هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال درد سهلست…

Read More..

باز در میکده سر حلقهٔ رندان شده‌ام – عبید زاکانی

باز در میکده سر حلقهٔ رندان شده‌ام باز در کوی مغان بی سر و سامان شده‌ام نه به مسجد بودم راه و نه در میکده…

Read More..

ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد – عبید زاکانی

ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد چشمش به یک کرشمه دل از دست ما ببرد بنمود روی خوب و خجل کرد ماه را…

Read More..

سعادت روی با دین تو دارد – عبید زاکانی

سعادت روی با دین تو دارد غنیمت خانهٔ زین تو دارد زهی دولت زهی طالع زهی بخت که شب پوش و عرقچین تو دارد چه…

Read More..

خوش بود گر تو یار ما باشی – عبید زاکانی

خوش بود گر تو یار ما باشی مونس روزگار ما باشی روزکی همنشین ما گردی شبکی در کنار ما باشی ما همه بندگان حلقه بگوش…

Read More..

ما که رندان کیسه پردازیم – عبید زاکانی

ما که رندان کیسه پردازیم کشتهٔ شاهدان شیرازیم یار دردی کشان شنگولیم همدم جمریان طنازیم شکر ایزد که ما نه صرافیم منت حق که ما…

Read More..

دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود – عبید زاکانی

دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود دودم ز سینه راه ثریا گرفته بود جان را ز روی لعل تو در تنگ آمده دل را…

Read More..

ترا که گفت که با ما وفا نشاید کرد – عبید زاکانی

ترا که گفت که با ما وفا نشاید کرد دروغ گفت چه باشد چرا نشاید کرد غلام لعل لب تست جان شیرینم چنین حکایت شیرین…

Read More..

وصل جانان باشدم جان گو مباش – عبید زاکانی

وصل جانان باشدم جان گو مباش در جهان جز فکر جانان گو مباش ساکن خلوت سرای انس را گلشن و بستان و ایوان گو مباش…

Read More..

کجا کسیکه مرا مژدهٔ چمانه دهد – عبید زاکانی

کجا کسیکه مرا مژدهٔ چمانه دهد علی‌الصباح به من بادهٔ شبانه دهد ز دوستان و عزیزان که باشد آنکه مرا نشان به کوی مغان و…

Read More..

دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد – عبید زاکانی

دلم ز عشق تبرا نمی‌تواند کرد صبوری از رخ زیبا نمی‌تواند کرد غم از درون دل من برون نمی‌آید که ترک مسکن و ماوی نمی‌تواند…

Read More..

باز ترک عهد و پیمان کرده بود – عبید زاکانی

باز ترک عهد و پیمان کرده بود کشتن ما بر دل آسان کرده بود دشمنانم بد همی گفتند و او گوش با گفتار ایشان کرده…

Read More..

میکند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرا – عبید زاکانی

میکند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرا میکشد نرگس مست تو به میخانه مرا متحیر شده‌ام تا غم عشقت ناگاه از کجا یافت در این گوشهٔ…

Read More..

ساقیا باز خرابیم بده جامی چند – عبید زاکانی

ساقیا باز خرابیم بده جامی چند پخته‌ای چند فرو ریز به ما خامی چند صوفی و گوشهٔ محراب و نکونامی و زرق ما و میخانه…

Read More..

خم ابروی او در جانفزائی – عبید زاکانی

خم ابروی او در جانفزائی طراز آستین دلربائی خدا را محض لطفش آفریده به نام ایزد زهی لطف خدائی به غمزه چشم مستش کرده پیدا…

Read More..

ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم – عبید زاکانی

ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم لذت رندی ز ترک پارسائی یافتیم سالها در یوزه کردیم از در صاحبدلان مایهٔ این پادشاهی زان گدائی یافتیم…

Read More..

دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش میکرد – عبید زاکانی

دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش میکرد دیده میدید جمال تو و دل غش میکرد روی زیبای تو با ماه یکایک میزد سر گیسوی تو…

Read More..

پیوسته چشم شوخت ما را فکار دارد – عبید زاکانی

پیوسته چشم شوخت ما را فکار دارد آن ترک مست آخر با ما چکار دارد با زلف بیقرارش دل مدتی قرین شد این رسم بیقراری…

Read More..

یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم – عبید زاکانی

یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم به امید کرمت روی به راه آوردیم بر سر نفس بدآموز که شیطان رهست از ندامت حشر…

Read More..

علی‌الصباح که نرگس پیاله بردارد – عبید زاکانی

علی‌الصباح که نرگس پیاله بردارد سمن به عزم صبوحی کلاله بردارد چکاوک از سرمستی خروش در بندد ز شوق بلبل دلخسته ناله بردارد به صد…

Read More..

دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیست – عبید زاکانی

دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیست دگر غریبیم از کوی یار ممکن نیست مرا از آن لب شیرین و زلف عارض تو شکیب و…

Read More..

باد صبا جیب سمن برگشاد – عبید زاکانی

باد صبا جیب سمن برگشاد غلغل بلبل به چمن در فتاد زنده کند مردهٔ صد ساله را باد چو بر گل گذرد بامداد زمزم مرغان…

Read More..

میپزد باز سرم بیهده سودای دگر – عبید زاکانی

میپزد باز سرم بیهده سودای دگر میکند خاطر شوریده تمنای دگر هوس سروقدی گرد دلم میگردد که ندارد به جهان همسر و همتای دگر دوش…

Read More..

زهی لعل لبت درج لئالی – عبید زاکانی

زهی لعل لبت درج لئالی مه روی ترا شب در حوالی چو چشمت گشتم از بیمار شکلی چو زلفت گشتم از آشفته حالی حدیث زلف…

Read More..

خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد – عبید زاکانی

خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد جور و بیداد و جفا کردن و…

Read More..

ما گدایان بعد از این از کار و بار آسوده‌ایم – عبید زاکانی

ما گدایان بعد از این از کار و بار آسوده‌ایم چون به روزی قانعیم از روزگار آسوده‌ایم هرکسی بر قدر همت اعتباری کرده‌اند ما توکل…

Read More..

دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرد – عبید زاکانی

دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرد دلم آتشکده و دیده چو دریا میکرد نقش رخسار تو پیرامن چشمم میگشت صبر و هوش من دلسوخته…

Read More..

جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست – عبید زاکانی

جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست دیوانه این چنین که منم در بلای عشق دل…

Read More..

هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد – عبید زاکانی

هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد مه را نظیر رویش گفتن روا نباشد موئی چنان خمیده چشمی چنان کشیده در چین به دست…

Read More..

قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز – عبید زاکانی

قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز محرمی نیست که با او به کنار آرم روز مونسی نیست…

Read More..

دردا که درد ما به دوائی نمیرسد – عبید زاکانی

دردا که درد ما به دوائی نمیرسد وین کار ما به برگ و نوائی نمیرسد در کاروان غم چو جرس ناله میکنم در گوش ما…

Read More..

با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز – عبید زاکانی

با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز آخر نشد میانهٔ ما ماجری هنوز ما خستگان در آتش شوقش بسوختیم وان شوخ دیده سیر نگشت…

Read More..

میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرا – عبید زاکانی

میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرا دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم پند پیرانه مده گو…

Read More..

زلفت به پریشانی دل برد به پیشانی – عبید زاکانی

زلفت به پریشانی دل برد به پیشانی دل برد به پیشانی زلف به پریشانی گر زلف بیفشانی صد جانش فرو ریزد صد جانش فرو ریزد…

Read More..

خدایا تو ما را صفائی بده – عبید زاکانی

خدایا تو ما را صفائی بده به ما بینوایان نوائی بده در گنج رحمت به ما برگشا وزان داد هر بینوائی بده همه دردناکان درمانده‌ایم…

Read More..

ما را ز شوق یار بغیر التفات نیست – عبید زاکانی

ما را ز شوق یار بغیر التفات نیست پروای جان خویش و سر کاینات نیست از پیش یار اگر نفسی دور می‌شوم هر دم که…

Read More..

دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود – عبید زاکانی

دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود ملک جان تاراج و رخت صبر یغما کرده بود برق شوقش از دهانم شعله میزد هر زمان و…

Read More..

بی‌یار دل شکسته و دور از دیار خویش – عبید زاکانی

بی‌یار دل شکسته و دور از دیار خویش درمانده‌ایم عاجز و حیران به کار خویش از روزگار هیچ مرادی نیافتیم آزرده‌ایم لاجرم از روزگار خویش…

Read More..

وداع کعبهٔ جان چون توان کرد – عبید زاکانی

وداع کعبهٔ جان چون توان کرد فراقش بر دل آسان چون توان کرد طبیبم میرود من درد خود را نمیدانم که درمان چون توان کرد…

Read More..

عزم کجا کرده‌ای باز که برخاستی – عبید زاکانی

عزم کجا کرده‌ای باز که برخاستی موی به شانه زدی زلف بیاراستی ماه چو روی تو دید گفت زهی نیکوی سرو که قد تو دید…

Read More..

در ما به ناز می‌نگرد دلربای ما – عبید زاکانی

در ما به ناز می‌نگرد دلربای ما بیگانه‌وار میگذرد آشنای ما بی‌جرم دوست پای ز ما درکشیده باز تا خود چه گفت دشمن ما در…

Read More..

ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده – عبید زاکانی

ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده زنجیریان مویت سرها به باد داده جان را به کوی جانان چشم خوشت کشیده وز بند غصه دل…

Read More..

منگر به حدیث خرقه پوشان – عبید زاکانی

منگر به حدیث خرقه پوشان آن سخت دلان سست کوشان آویخته سبحه‌شان به گردن همچون جرس از درازگوشان از دور چو کشتگان ببینی از راه…

Read More..

ز من مپرس که بر من چه حال میگذرد – عبید زاکانی

ز من مپرس که بر من چه حال میگذرد چو روز وصل توام در خیال میگذرد جهان برابر چشمم سیاه میگردد چو در ضمیر من…

Read More..

حال خود بس تباه می‌بینم – عبید زاکانی

حال خود بس تباه می‌بینم نامهٔ دل سیاه می‌بینم یوسف روح را ز شومی نفس مانده در قعر چاه می‌بینم خط طومار عمر می‌خوانم همه…

Read More..

لعل نوشینش چو خندان میشود – عبید زاکانی

لعل نوشینش چو خندان میشود در جهان شکر فراوان میشود قد او هرگه که جولان میکند گوئیا سرو خرامان میشود پرتو رویش چو می‌تابد ز…

Read More..

دوش اشگم سر به جیحون میکشید – عبید زاکانی

دوش اشگم سر به جیحون میکشید دل بدان زلفین شبگون میکشید ناتوان شخص ضعیفم هر زمان اشگ ریزان ناله را چون میکشید گاه اشگش سوی…

Read More..

بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیست – عبید زاکانی

بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیست بیش از این قوت سرپنجهٔ هجرانم نیست کرده‌ام عزم سفر بو که میسر گردد میکنم فکر و…

Read More..

هرگه که شبی خود را در میکده اندازیم – عبید زاکانی

هرگه که شبی خود را در میکده اندازیم صد فتنه برانگیزیم صد کیسه بپردازیم آن سر که بود در می وان راز که گویدنی ما…

Read More..

شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا – عبید زاکانی

شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا غم همنشین من شد و من همنشین غم تا خود چها…

Read More..

در خانه تا قرابهٔ ما پر شراب نیست – عبید زاکانی

در خانه تا قرابهٔ ما پر شراب نیست ما را قرار و راحت و آرام و خواب نیست در خلوتی که باده و ساقی و…

Read More..

ای خط و خال خوشت مایهٔ سودای ما – عبید زاکانی

ای خط و خال خوشت مایهٔ سودای ما ای نفسی وصل تو اصل تمنای ما چونکه قدم مینهد شوق تو در ملک جان صبر برون…

Read More..

مردیم و یار هیچ عنایت نمیکند – عبید زاکانی

مردیم و یار هیچ عنایت نمیکند واحسرتا که بخت عنایت نمیکند در پیش چشم او لب او میکشد مرا وان شوخ چشم بین که حمایت…

Read More..

ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد – عبید زاکانی

ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد جز آستانهٔ او آشیانه نتوان کرد کسی که کعبهٔ جان دید بی‌گمان داند که سجده‌گاه جز آن آستانه…

Read More..

حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست – عبید زاکانی

حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست وز روزگار بهره بجز از ملال نیست نقش سه شش طلب مکن از کعبتین دهر کین نقش پنج…

Read More..