Nadir Nadirpour

نیایش نادر نادرپور

نیایش نادر نادرپور

ای آفریدگار دیگر به سرد مهری خاکسترم مبین امشب ، صفای آبم و گرمای آتشم امشب ، به روی تست دو چشم نیاز من امشب ، به سوی تست دو دست نیایشم امشب ، ستاره ها همه در من چکیده اند سرب مذاب ، پر شده در کاسه ی سرم هر قطره ای ز خون تنم شعله می کشد من آتش روانم ، من آتش ترم امشب ، به پارسایی خود دل نهاده ام ای ...

یک لحظه زیستن نادر نادرپور

یک لحظه زیستن نادر نادرپور

باران دوباره کوفتن آغاز کرده بود بر شیشه های پنجره ی کوچک اتاق خاکستر سپید هزاران خیال دور دامن گشوده بود به ویرانه ی اجاق من آمدم به سوی تو ، بی هیچ آرزوی بی هیچ اشتیاق زاغان ، درون کوچه ی تاریک آسمان پر می زدند مست این ، نعره می کشید که دست سیاه شب خورشید را ربود آن ، نعره میکشید که مشت درشت کوه خ...

آیینهٔ دق نادر نادرپور

آیینهٔ دق نادر نادرپور

شب ها که پر پر می زند شمع با کوله بار اشک های مرده ی خویش تنها در آن سوی اتاقم شب های پاییزی که پیش از مردن ماه آتش به سردی می گراید در اجاقم خاموش ، پشت شیشه ی در می نشینم شمع غمی گل می کند در سینه ی من آن قدر زاری می کنم تا جیوه ی اشک هر شیشیه ی در را کند آیینه ی من آنگه درین آیینه های کوچک دق سیم...

پنجره ی خاموش نادر نادرپور

پنجره ی خاموش نادر نادرپور

تو هر غروب ، نظر می کنی به خانه ی من دریغ ! پنجره خاموش و خانه تاریک است هنوز یاد مرا پشت شیشه می بینی که از تو دور ، ولی با دل تو نزدیک است هنوز ، پرده تکان می خورد ز بازی باد ولی دریغ که در پشت پرده نیست کسی در آن اجاق کهن ، آتش نمی سوزد در آن اتاق تهی ، پر نمی زند مگسی هنوز بر سر رف ، برگ های خشک...

خانه تکانی نادر نادرپور

خانه تکانی نادر نادرپور

زمین ، زمین تر است امشب هوا ، هوای زمستانی دلی به ظلمت شب دارم غمی به وسعت ویرانی کسم به در نزند انگشت جز این درخت پریشان حال که سرنوشت مرا دارد شب برهنگی اش در پیش خزان پیری اش از دنبال کسم به شیشه نکوبد مشت به غیر ماه سراسیمه که در شکوه تمامیت شکسته می شود از نیمه به بانگ پای که دارم گوش میان مستی...

دو ایینه نادر نادرپور

دو ایینه نادر نادرپور

من ، از تو بهاران من، از تو با درختان من ، از تو با نسیم سخن گفتم من ، از تو دور بودم من ، بی تو کور بودم من ، چون تو ، راز شیفتگی را در تنگنای سینه نهفتم رازی که خواندنش نتوانستی رازی که گفتنش نتوانستم وز بیم آنکه در کف نامحرم اوفتد بس شب که تا سپیده نخفتم امروز ، چون دو آینه ی روبروی هم برق نگاه خ...

سرمه ی خورشید نادر نادرپور

سرمه ی خورشید نادر نادرپور

من مرغ کور جنگل شب بودم باد غریب ، محرم رازم بود چون بار شب به روی پرم می ریخت تنها به خواب مرگ ، نیازم بود هرگز ز لابلای هزاران برگ بر من نمی شکفت گل خورشید هرگز گلابدان بلور ماه بر من گلاب نور نمی پاشید من مرغ کور جنگل شب بودم برق ستارگان شب از من دور در چشم من که پرده ی ظلمت داشت فانوس دست رهگذرا...

عقرب و عقربک نادر نادرپور

عقرب و عقربک نادر نادرپور

در پس شیشیه ی باران زده ی خاطره های من حلقه ی آتش سوزانی است که شبی کودک همسایه در جلوخان سرای من زیر آن کهنه چنار افروخت او که از روز بیابان به شب دهکده بر می گشت عقربی را که به بازیچه شباهت داشت لحظه ای چند ، در آن حلقه ی نورانی رقص دشوار هلاک آموخت رقص ، در همهمه ی شعله ی تلود یافت عقرب از واهمه ...

مستی نادر نادرپور

مستی نادر نادرپور

یخ در بلور لیوان سنگی بر ینه ین سنگ ، از لهیب عطش آب می شود رنگش به چشم من رنگ لعاب کاشی و مهتاب می شود می نوشم آب را در من بدل به وسوسه ی خواب می شود خوابی سیاه و سنگین ، خوابی به رنگ سنگ سنگی بر ینه نادر نادرپور

شعر من و شعر باد نادر نادرپور

شعر من و شعر باد نادر نادرپور

باد مست این شاعر شوریده ی ولگرد پرسه می زد در خیابان های بی عابر واژه هایش را میان برگ های ره نشین می جست واژه ها را از زمین می جست توده ی الفاظ رنگین را به هم می زد گاه ،‌ این یک را گزین می کرد گاه آن یک را قلم می زد اندک اندک ، شعر شیوایی رقم می زد شهر ، ساکت بود و باغ آسمان ، خاموش حوری خورشید سی...

از دریچه ی قطار نادر نادرپور

از دریچه ی قطار نادر نادرپور

مانند کرم کوچک ابریشم از افق بر خاک می خزید قطار مسافری صحرا ، چو برگ توت از سبزی و تری از دور ، کودکان گریزان تپه ها دنبال هم به سوی افق می شتافتند هر یک نشانده مشعلی از اختران شب بر چوبدست تیز درختان دوردست شب را به نور مشعل خود می شکافتند توپ سفید ماه ، میان دو دست کوه سرگشته مانده بود کم کم قطار...

برده نادر نادرپور

برده نادر نادرپور

بوته ی خشکیده ام ز بوسه ی خورشید غنچه ی مرگم که عطر زندگیم نیست بنده ی پیرم که از نهیب حوادث راه رهایی ز دام بندگیم نیست تار پر از ناله ام، به زخمه مکوبم رنجه مدارم ازین شکنجه ، خدا را برده ی پیرم که برده ام همه بر دوش ناله کنان ، تخته سنگ های بلا را ناله ی من رخنه کند به دل سنگ ناخن من لطمه کی زند ...

توفان نوح نادر نادرپور

توفان نوح نادر نادرپور

مشتی شکوفه را بر آب ریختم یک آسمان ستاره پدید آمد پس ، زورقی به کوچکی دست از کاغذی به نازکی برگ ساختم وز موم ناخدایی کوچکتر از خدا بر آن گماشتم او زورق مرا با خود به دور برد تا آن شکوفه ها تا آن ستاره ها تا آن جزیره های پر از عطر و نور برد نزدیک هر کدام ، زمانی درنگ کرد گفتی که با یکایک آن جمع ، آشن...

خطبه ی زمستانی نادر نادرپور

خطبه ی زمستانی نادر نادرپور

ای آتشی که شعله کشان از درون شب برخاستی به رقص اما بدل به سنگ شدی در سحرگهان ی یادگار خشم فروخورده ی زمین در روزگار گسترش ظلم آسمان ای معنی غرور نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها ای کوه پر شکوه اساطیر باستان ای خانه ی قباد ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت ای سرزمین کودکی زال پهلوان ای قله ی شگرف گور بی نشانه ی ...

رازی میان ما نادر نادرپور

رازی میان ما نادر نادرپور

می گفتم : ای درخت می گفت : جان من می گفتم : آشیان بهاری ؟ می گفت : اگر بیاید ، آری می گفتم : از بهار چه خواهی ؟ می گفت : از بهار ، جوانی می گفتم : از نسیم ؟ نمی گفت آه ای نسیم !‌ رازی در این نگفتن است ‌ایا درخت را چه هراسی است از گفتن نیاز نهانش ؟ ایا تویی که با همه نرمی قفلی نهاده ای به دهانش ؟ شای...

شب نادر نادرپور

شب نادر نادرپور

آتش در آب های روان بر فروخت ماه برخاست باد و آتش تندش فرونشست اما ، در آب ساکن زیر درخت ها عکسی فکنده بود که پیوسته می گسست باران ، به گریه بار سفر بسته بود و ، شب در بستر گشوده ی او خفته بود مست تا برتن برهنه ی او خیره ننگرد دست درخت راه نظر بر ستاره بست دست درخت را در دست خود فشردم ، رگ های او شکس...

فانوسی در سپیداران نادر نادرپور

فانوسی در سپیداران نادر نادرپور

ای خوشتر از خواب سحرگاهان هرگز مرا باور نمی آمد که برگردی در لحظه های تلخ بیداری ، به سوی من اما ، تو مهمان منی امشب من نیز ، چون آینه ، بیدارم وز شوق این دیدار بیمانند گنگ است ، پنداری ، زبان گفتگوی من آری ، تو ، امشب میزبانی بی زبان داری کز او کلامی در نخواهی یافت زیرا که این اندوه ،‌ یا این شادی ...

نامه نادر نادرپور

نامه نادر نادرپور

مادر! گناه زندگیم را به من ببخش زیرا اگر گناه من این بود ، از تو بود هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم اما ترا به راستی از زادن چه سود ؟ در دل مگو که از تو و رنج تو آگهم هرگز مرا چنانکه خودستی گمان مدار هرگز فریب چهره ی آرام من مخور هرگز سر از سکوت مدامم گران مدار من آتشم که در دل خود سوزم ای دریغ من آت...

گهواره ای در تیرگی نادر نادرپور

گهواره ای در تیرگی نادر نادرپور

فانوس ماه صبح ، درآویخت از درخت ناگاه ، باد سخت فانوس را شکست قلب زمین تپید نبض زمین گسست پشت زمین شکست و ترک خورد و قرص ماه چون قطره ای بزرگ از تنگنای قطره چکان بلور صبح در آن ترک چکید لب های داغدار زمین ، قطره را مکید بالای بان من ابر سیه چو پیله ی ابریشمین گسیخت صدها هزار بال سپید از درون او بر خ...

الماس و دندان نادر نادرپور

الماس و دندان نادر نادرپور

شب در پس لبان درشت و سیاه خویش دندان فشرده بود بر الماس اختران الماس هر ستاره به یک ضربه می شکست وز هر کدام ، بانگ شکستن بلند بود در شب ، هزار زنجره فریاد می کشید نادر نادرپور

بهانه ی دوست نادر نادرپور

بهانه ی دوست نادر نادرپور

چه شد که ماه مراد از کرانه ای نرسید شبی رسید و حریف شبانه ای نرسید از نکه نام خوشش نقش لوح گردون بود به دست خاک نشینان ، نشانه ای نرسید چگونه ریخت شفق خون روشنایی را که پای صبح به هیچ آستانه ای نرسید چنان ز پنجه ی بیداد ، شور نغمه گریخت که بانگ چنگ به داد ترانه ای نرسید غبار غصه بر آیینه ها فرود آمد...

چراغی از پس نیزار نادر نادرپور

چراغی از پس نیزار نادر نادرپور

تو آن پرنده ی رنگین آسمان بودی که از دیار غریب آمدی به لانه ی من چو موج باد که در پرده ی حریر افتد طنین بال تو پیچید در ترانه ی من پرت ز نور گریزان صبح ،‌گلگون بود تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت نسیم بال تو عطر گل ارمغانم کرد که ره چو باد به گنجینه ی بهاران داشت چو از تو مژده ی دیدار آفتاب شنید د...

در کنار پنجره نادر نادرپور

در کنار پنجره نادر نادرپور

خورشید ، پشت پنجره ی من چتر سیاه ابری بر سر کشیده بود در زیر سیل باران ، خاموش می گریست من ، در فروغ شامگهان ، طرح کوچه را می دیدم و به آینه پیوند می زدم در پیچ کوچه ، نارونی پیر تنها نشسته بود درکنده اش نسیم ، نفس می زد باران ، وجود خالی خشک درخت را می دید و با نسیم ، همآغوش می گریست خورشید ، پشت پ...

روح القدس نادر نادرپور

روح القدس نادر نادرپور

درخت باکره ، از روح صبح بار گرفت پرنده از رحم سبز او تولد یافت به سوی روزنه ی سرخ آفتاب شتافت خوشا پرنده که با روشنی برادر بود نادر نادرپور

صلیب و ساعت نادر نادرپور

صلیب و ساعت نادر نادرپور

در سرزمین غربت من در گوشه ای از خاک بی خورشید مغرب در سایه ی سنگین ابری جاودانه در کشوری از مویه ی باران ،‌ غم آلود و ز بانگ ناقوس کلیسا ،‌ شادمانه در پایتختی سالخورد از چشم تاریخ اما جوان در دیده ی پیر زمانه در شهر دودی رنگ پل ها و شفق ها شهر عبور آسمان از رودخانه هر شامگاهان سیل عظیم رهگذاران موج ...

گمراه نادر نادرپور

گمراه نادر نادرپور

چون آخرین ستاره ی گمراه آسمان غلتیده ام به دامن بخت سیاه خویش از دیدگان کور شب افتاده ام چو اشک گم کرده ام درین شب تاریک ، راه خویش گاهی چو قطره ای که ز ابری فروچکد لغزیده ام ز دیده ی بی آرزوی بخت گویی سرشک ماهم و می افتمش ز چشم چون مرغکان گمشده نالند بر درخت تا آخرین پرنده ی شب دم فرو کشد بر می کشم...

نیمه ای از نامه نادر نادرپور

نیمه ای از نامه نادر نادرپور

وقتی که شب با عطر پیچک ها از آسمان روشن اردیبهشتی در اتاق تیره ام لغزید من ، نامه ای را در جواب نامه ای آغاز می کردم نور از چراغ سقف می تابید من، با پر و بال قلم ، از خطه ی کاغذ تا قله ی اندیشه ها پرواز می کردم ناگاه ، مغز لامپ در بطن فراخش ریخت کار قلم ، دشوار کار شب آسان شد آوای پایی از فراز پلکان...

آخرین فریب نادر نادرپور

آخرین فریب نادر نادرپور

گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود اینک هزار بار ، رها کرده بودمت زان پیشتر که باز مرا سوی خود کشی در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید آغوش گرم خویش برویم گشاده ای دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب لی...

انتظار نادر نادرپور

انتظار نادر نادرپور

افسوس ! ای که بار سفر بستی کی می توانم از تو خبر گیرم ؟ گفتی به من که باز نخواهی گشت اما چگونه دل ز تو برگیرم ؟ دیگر مرا امید نشاطی نیست زین لحظه ها که از تو تهی ماندند زین لحظه ها که روح مرا کشتند وانگه مرا ز خویش برون راندند گر شعر من شراره ی آتش بود اینک به غیر دود سیاهی نیست گر زندگی گناه بزرگم ...

پلی میان زمین و آفتاب نادر نادرپور

پلی میان زمین و آفتاب نادر نادرپور

ای آفریده ای که تن مر مرین تو آن گونه روشن است که آب از فروغ ماه وان پرنیان سرخ تو بر قامت بلند چون شعله های بعثت صبح است بر درخت ای نورسیده ای که خداوند کائنات مهر تو را به خاطر من راه داده است تا خوش کند خیال مرا در بلای سخت ای آنکه از کرانه ی آرام چشم تو در سرزمین غربت اندوهناک من بر من دوباره می...

خرمن نادر نادرپور

خرمن نادر نادرپور

با خویش می ستیزم کای سالخورده مرد پس کی ز خواب خردی بیدار می شوی ؟ ایا ندیده ای که زمین ، زیر پای تو سرسختی کهن را از دست داده است ؟ ایا ندیده ای که دهان دریچه ات از بیم ، در برابر ظلمت گشاده است ؟ ایا ندیده ای که درختان و آب ها در هر شکاف ساقه و در هر شیار موج از چین گونه های تو تقلید کرده اند ؟ زا...

دعایی در طلوع نادر نادرپور

دعایی در طلوع نادر نادرپور

ای سرخ پوست !‌ در شب قطبی چگونه ای ؟ ایا سکوت این شب ظلمانی چشم تو را به خواب گران برده ست ؟ یا سردی سیاه فراموشی سودای روزهای سپید گذشته را در ذهن هوشیار تو افسرده ست ؟ ایا دگر به یاد نداری آن ظهرهای روشن مرداد ماه را وقتی که از دهان درخشان سرخ تو برق بنفش قهقهه ای می تافت بر روکش طلایی دندانت ؟ وق...

سرود خشم نادر نادرپور

سرود خشم نادر نادرپور

آهنگران پیر ، همه پتک ها به دست با چهره های سوخته ، در نور آفتاب چون اختران سرخ ، به تاریکی غروب چشمان پر از نوید فرح بخش انقلاب پتک گران به دست و دهان ها پر از خروش فریادشان گسسته در آفاق شامگاه روییده در دیار افق خوشه های خشم افسرده بر لبان شفق ، بوسه های ماه پنداشتی غریو خدایان آسمان پیچیده در کر...

فالگیر نادر نادرپور

فالگیر نادر نادرپور

کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود زنبورهای نور ز گردش گریخته در پشت سبزه های لگدکوب آسمان گلبرگ های سرخ شفق ، تازه ریخته کف بین پیر باد درآمد ز راه دور پیچیده شال زرد خزان را به گردنش آن روز ، میهمان درختان کوچه بود تا بشنود راز خود از فال روشنش در هر قدم که رفت ، درختی سلام گفت هر شاخه ، دست خویش به سو...

ملال تلخ نادر نادرپور

ملال تلخ نادر نادرپور

گر از دیار خدایان آسمان بودم ز تنگنای شبم لحظه ای رهایی بود ملال تلخ سفر می نشاندم از می عشق اگر نگاه ترا با من آشنایی بود چه شام ها که سر آمد چه روزها که گذشت بدین امید که از عشق بهره ای گیرم درین خیال خطا لحظه ها به غفلت رفت که بوسه ای ز لبی یا ز چهره ای گیرم چه شام ها که دل افسرده از تباهی عمر به...

سیگارها نادر نادرپور

سیگارها نادر نادرپور

هر روز ، ‌نیمروز بر پای خود سوارم و از کوچه های شهر رو می نهم چو باد به سوی سرای خویش در زیر پای من سیگارهای له شده ی نیمسوخته خاموش می شوند با دود و با غبار همآغوش می شوند هر روز ، شاتمگاه با گاری شکسته ی خورشید می روم از کوچه های عمر به سوی سرای مرگ در زیر چرخ گاری خورشید ، روزها این روزهای له شده...

از مرداب تا دریا نادر نادرپور

از مرداب تا دریا نادر نادرپور

زیر خورشید سحرگاهان پاییزی ای بهار رفته از خاطر ! من آن مرداب خاموشم آب بی لبخند حزن آلوده ی افتاده از جوشم در دل من ، برگ های مرده ی ایام می پوسند هیچ کس در ماتم اینان نمی گرید باد هم اینجا می نالد عشق من این دختر کولی در میان بیشه های ساحل مرداب خوابیده ست در فضای سرد خوابش ، برگ های سبز زرد می گر...

برف نادر نادرپور

برف نادر نادرپور

کوبیده برف زیر لگدهایش بوی بنفش های بهاران را در زیر برف ، خاک تب آلوده در دل نهفته حسرت باران را در گوش کرده پنبه ی برف امشب شهری که جاودانه پر از حرف است چشمان پاک جوی پر از آب است مژگان سبز کاج پر از برف است گاهی غبار برف فرو ریزد چون اشک من ز شاخه ی مژگان ها بر خشکسال سینه ی من بارد این اشک گرم ...

تهران و من نادر نادرپور

تهران و من نادر نادرپور

هر صبح ، چون زبان تر و خشک برگ ها از نیش ناگهانی زنبور آفتاب آماس می کند تهران چو کرم پیر در پیله ای تنیده ز ابریشم غبار دار می شود دردی نهفته در دلش احساس می کند هر ظهر ، چون زبان تب آلود برگ ها طعم شراب تلخ و گس آفتاب را احساس می کند من همچو کرم پیر در پیله ای تنیده ز ابریشم خیال از هوش می روم شعر...

در پایان نادر نادرپور

در پایان نادر نادرپور

با ماهی سرخ رنگ لب هایش در آب پریده رنگ سیمایش آهسته و بی صدا شنا کردم از طارمی سیاه و مژگانش ره سوی در دو چشم او بردم آن را به هزار حیله وا کردم در نقب گلوی تشنه اش جستم سرداب سیاه سینه ی او را دل را ، دل خفته را ، صدا کردم دل ماهی آبهای گلگون بود سرداب سیاه سینه ، پرخون بود پس ، سیل سرشک را رها کر...

رقص اموات نادر نادرپور

رقص اموات نادر نادرپور

سوت ترن به گوش رسد نیمه های شب آهسته از کرانه ی دریای بیکران باد خنک ز مزرعه ها آورد به گوش در های و هوی بیشه ، سرود دروگران خواند نسیم نیمه شبان در خرابه ها در نقش کاهنان شب اوراد ساحران بر جاده ها فکنده چو غولان رهنشین مهتاب ، سایه های چناران و عرعران باد آورد ز ساحل دریا ، خفیف و محو آواز موج ها ...

شب بیمار نادر نادرپور

شب بیمار نادر نادرپور

شب بیماری ام تا صبح پایید سحرگاهم ربود از دست ، خوابی همه شب سر به سر بیدار بودم به امیدی که خیزد آفتابی چراغم خفت ، شمع بسترم خفت نتابیدم به بالین پرتو ماه تو گویی ماه – مرغ آسمان – مرد چو لب بستند مرغان شبانگاه شمردم نرم نرمک لحظه ها را نه آغازی در آن دیدم نه انجام فرورفتم سپس نومید و ...

کابوس نادر نادرپور

کابوس نادر نادرپور

مهتاب رو به ساحل مغرب نهاده بود در خلوت اتاق به جز من کسی نبود قلب سیاه ساعت شماطه می تپید شب می گذشت و لحظه ی میعاد می رسید ناگه صدای دور سگی در فضا شکست ازپ شت قاب پنجره ، برق تلنگری بر شیشه ی کبود ترک خورده نقش بست ساعت ز کار خویش فرو ماند و گوش داد آونگ او چو مردمک چشم مردگان از گردش ایستاد در پ...

نقطه و خط نادر نادرپور

نقطه و خط نادر نادرپور

در زیر طاق نیلی آن آسمان دور در شهر یادهای پرکنده ی قدیم روزی که از دریچه ی تنگ اطاق درس پل زد به سوی پنجره ی روبرو نسیم استاد پیر هندسه ، بر تخته سیاه خطی سفید را از نقطه ای به نقطه ی دیگر دواند و گفت کوته ترین رهی که میان دو نقطه هست چونان پل نسیم ، میان دو پنجره خطی است مستقیم امروز من به تجربه د...

مار و گنج نادر نادرپور

مار و گنج نادر نادرپور

ازقصه گوی پیر در روزگار کودکی خود شنیده ام کانجا که مار هست ، نشانی ز گنج هست زیرا که مار خفته ،نگهبان گنج هاست گویی تو نیز در پس این جامه ی حریر گنجی نهفته ای زیرا که بر دو قله ی لغزان سینه ات نقش دو مار خفته ی درهم خزیده را ترسیم کرده ای جانا ! بگو به من ایا ز دستبرد کسان بیم کرده ای ؟ نادر نادرپو...

آشنا نادر نادرپور

آشنا نادر نادرپور

دختر بر آستانه ی در عاشقانه خواند کای آرزوی من من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی با دوست ، دشمنی بس شام ها ستاره شمردم به نور ماه تا اختر رمیده ی بختم وفا کند شور نگاه دوست در آن چشم دلفریب چون باده سرگرانی عیشم دوا کند هر شب که ماه می نگرد از دریچه ها جان می دهد خیال ترا در برابرم من شاد ازین امید ...

بهار نزدیک نادر نادرپور

بهار نزدیک نادر نادرپور

سپیداران خاک آلود بی خم کردن اندام پا در جوی می شویند و خورشید هوسران ، از میان شاخساران ساق مرمرفامشان را گرم می بوسد و انبوه عظیم ریشه ها از حسرت سوزان خود در خاک می پوسد و باد از باغ ها می آورد بوی بهاران را هلا ، ای باد آرام سحرگاهی کنون وقت است تا از برگ های حسرت دیرین بپیرایی چمنزار فراخ و دلگ...

جام جهان نما نادر نادرپور

جام جهان نما نادر نادرپور

دلی که قدر عزیزان آشنا دانست چگونه صحبت بیگانگان روا دانست میان این همه با چون تویی کنار آمد چرا که جز به تو پرداختن خطا دانست به شام زلف تو پیوست صبح طالع خویش که تار موی ترا رشته ی وفا دانست دل از امید وصال فرشته رویان شست که عشق روی ترا ایت خدا دانست ز جام عشق تو چون باده ی نگاه کشید سبوی میکده ر...

در باغ سبز نادر نادرپور

در باغ سبز نادر نادرپور

شب از گریه ی ابر ، مست است و ماه فروبرده سر در گریبان خویش به کردار شب ، باغ چشمان او ندارد چراغی در ایوان خویش در باغ سبزی است مژگان او کزان جز به سرگشتگی راه نیست درین باغ ، شب بی چراغ است و ، کس از اعماق تاریکش آگاه نیست به خود گویم : ای مرد شوریده بخت نظر چند دوزی بر آفاق باغ ؟ نمی یابی آن را که...

زمین و زمان نادر نادرپور

زمین و زمان نادر نادرپور

جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من کز کوچه های خاکی و خاموش می گذشت آبی به روشنایی باران داشت وز لابلای توده ی انبوه خار و سنگ خندان و نغمه خوان سیری بسان باد بهاران داشت در عمق آفتابی او : رنگ ریگ ها با طیف های نیلی و نارنجی و کبود نقشی به دلربایی فرش آفریده بود جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من در نور نقره فام س...

طغیان نادر نادرپور

طغیان نادر نادرپور

به جز پهنه هایی پر از دود و آتش به جز سیل کشتار و بیماری و خون به جز ناله هایی پر از خشم و نفرت به جز دوزخی واژگون و دگرگون به جز تندبادی که آهسته خواند سرود غم خویش در گوش هامون به جز انتقامی چنین تلخ و نارس بگو با من ای دل ، چه ماندست با کس ؟ شما ای امیران ، شما ای بزرگان شما ای همه سرنشینان والا ...

محبوس نادر نادرپور

محبوس نادر نادرپور

ساعتی از نیمه شب گذشت و سیاهی چهره بر آن میله های پنجره مالید باد شب از زیر طاق سبز درختان سینه کشان در رسید و غمزده نالید سایه ی کمرنگی از سپیدی مهتاب روشنی افکند بر قیافه ی محبوس چین و شکن های چهره اش همه جان یافت چون رگه ی سنگ زیر پرتو فانوس در پی هم ضربه های ساعت زندان زنجرگان را ز خواب ناز بران...

همزاد نادر نادرپور

همزاد نادر نادرپور

در خواب های تیره ی افیونی ام ، شبی او را شناختم او ، شعله ی پریده ی یک آفتاب بود چشمی به رنگ آبی سیر غروب داشت در چشم او هزار نوازش به خواب بود او را شناختم از نسل ماه بود اندامش از نوازش مهتابهای دور رنگی به رنگ صبح بلورین ، سپید داشت زلفش چو دود مشکی شب ها ، سیاه بود او را در آن نگاه نخستین شناختم...

نه شکوفه ، نه پرنده نادر نادرپور

نه شکوفه ، نه پرنده نادر نادرپور

ای بینوا درخت کز یاد آسمان و زمین هر دو رفته ای ایا در انتظار بهاری مگر هنوز ؟ مرغان برگ های تو ،‌ یک یک پریده اند ایا خبر ز خویش نداری مگر هنوز ؟ این عنکبوت زرد که خورشید نام اوست دیگر میان زاویه ی برگ های تو تاری ز روزهای طلایی نمی تند دیگر نگین ماه بر انگشت شاخه هات سوسو نمی کند چشمک نمی زند دیگر...

آینده‌ای در گذشته نادر نادرپور

آینده‌ای در گذشته نادر نادرپور

آن روستای دامنه ی البرز کز خاوران به چشمه ی خورشید می رسید وز باختر به ماه جغرافیای کودکی من بود من ، لحظه های آمدن صبح و شام را از تابش سپیده به دیوارهای او وز رقص شاخ و برگ سپیدارهای او در نور آتشین شفق می شناختم وقتی که نوبهار ،‌ طلوع شکوفه را در آسمان عید نشان می داد وقتی که آفتاب مسیحا دم انبوه...

پدر نادر نادرپور

پدر نادر نادرپور

عاقبت روزی ترا ، ای کودک شیرین تنگ در آغوش می گیرم اشک شوق از دیده می بارم با نگاه و خنده و بوسه در بهار چشم هایت دانه می کارم نیمه شب گهواره جنبان تو می گردم لای لایی گوی بالین تو می مانم دست را بر گونه ی گرم تو می سایم اشک را از گوشه ی چشم تو می رانم گاه در چشمان گریان تو می بینم آسمان را ، ابر را...

خطبه های بهاری نادر نادرپور

خطبه های بهاری نادر نادرپور

بهار با نفس گرم بادها آمد زمین ، جوانی ازو جست و آسمان از او گلوی خشک درخت چنان فشرده شد از بغض دردناک بلوغ که برگ ، سر بدر آورد چون زبانی از او بنفشه ، بوی سحرگاه خردسالی را به کوچه های مه آلود بی چراغ آورد نگاه نرگس همزاد خاکی خورشید به راه خیره شد و صبح را به باغ آورد طلای روز در آیینه های جوی چک...

دزد آتش نادر نادرپور

دزد آتش نادر نادرپور

پای به زنجیر بسته زخمی پیرم کاین همه درد مرا امید دوا نیست مرهم زخمم که چون شکاف درخت است جز مس جوشان آفتاب خدا نیست نشتر خونریز خارهای پر از زهر می ترکاند حباب زخم تنم را خاک به خون تشنه از دهانه ی این زخم می مکد آهسته شیره ی بدنم را کرکس پیری که آفتابش خوانند بیضه ی چشم مرا شکسته به منقار پنجه فرو...

سفرنامه نادر نادرپور

سفرنامه نادر نادرپور

طیاره ی طلایی خورشید چرخی زد و نشست من با شفق پیاده شدم در فرودگاه آنگه ، درخت های جوان در دو سوی راه صف ساختند و پاشنه بر هم نواختند ما ، در میان هلهله ، تا شهر آمدیم مهمانسرای شهر پس از هرگز در انتظار آمدن ما بود ایوان او ، بلندترین جا بود ما ،‌رو به سوی شهر ، در ایوان قدم زدیم چون شب فرا رسید ، ش...

غروبی در شمال نادر نادرپور

غروبی در شمال نادر نادرپور

شیر دریا خفته در آغوش نیزاران هنوز بیشه بیدار است از بانگ سپیداران هنوز دست شب ،‌ نارنج سرخ آسمان را چیده است خون او جاری است از دندان کهساران هنوز با طلوع هر چراغی روز پرپر می شود آسمان گلگونتر ست از چشم تبداران هنوز باد ،‌ سر بر میله های سرد باران می زند مانده در زندان او همچون تبهکاران هنوز موج ،...