Mehdi Akhavan-Sales

روز و شب مهدی اخوان ثالث

روز و شب مهدی اخوان ثالث

روز آفاق ِ عاج خواند سرودی شب اقالیم ِ آبنوش شنفتند سایه در سایه سحرهای شبانه تن در امواج گیسوی تو نهفتند روزها طالع طلایی خود را همچو رازی کهن به روی تو گفتند این جدایان جاودان چه بسا شد در تو با هم، چو نقش و آینه خفتند سِحر شب را به راز روی بسی من در توی طاق، دیده‌ام که چه جفتند باز صبح است و روشنان پگاهی روی شستند و گرد آینه رُفتند باز اقالیم عاج خواند از آن دست که در آفاق آبنوس شِنفتند مهدی اخوان ثالث »

بازگشت زاغان مهدی اخوان ثالث

بازگشت زاغان مهدی اخوان ثالث

در آستان غروب بر آبگون به خاکستری گراینده هزار زورق سیر و سیاه می‌گذرد نه آفتاب، نه ماه بر آبدان سپید هزار زورق آواز خوان سیر و سیاه یکی ببین که چه سان رنگ‌ها بدل کردند سپهر تیره ضمیر و ستارهٔ روشن جزیره‌های بلورین به قیر گون دریا به یک نظاره شدند چو رقعه های سیه بر سپید پیراهن هزار همره گشت و گذار یک‌روزه هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار هزار همسفر و همصدای تنگ جبین هزار ژاغر پر گند و لاشه و مردار بر آبگون به خاکستری گراینده در آن زمان که به روز گذشته نام گذاریم، و بر شب آینده در آن زمان که نه مهر است بر سپهر، نه ماه در آن زمان،‌دیدم بر آسمان سپید ستارگان سیاه ستارگان سیاه پرنده و پر گوی در آ... »

طلوع مهدی اخوان ثالث

طلوع مهدی اخوان ثالث

پنجره باز است و آسمان پیداست گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن رفته تا بام برین، چون آبگینه پلکان، پیداست من نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزی پله پله رفته بی روا به اوجی دور و زین پرواز لذتم چون لذت مرد کبوترباز پنجره باز است و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا مثل دریا ژرف آب‌هایش ناز و خواب مخمل آبی رفته تا ژرفایش پاره‌های ابر همچون پلکان برف من نگاهم ماهی خونگرم و بی آرام این دریا آنک آنک مرد همسایه سینه‌اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلود آمده چون بامداد دگر بر بام می‌نوردد بام را با گام‌های نرم و بی آوا ایستد لختی کنار دودکش آرام او در آن کوشد که گوشش تیز باشد، چشم‌ها بیدار تا نیای... »

آب و آتش مهدی اخوان ثالث

آب و آتش مهدی اخوان ثالث

آب و آتش نسبتی دارند جاویدان مثل شب با روز، اما از شگفتی‌ها ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما آتشی با شعله‌های آبی زیبا آه سوزدم تا زنده‌ام یادش که ما بودیم آتشی سوزان و سوزاننده و زنده چشمهٔ بس پاکی روشن هم فروغ و فر دیرین را فروزنده هم چراغ شب زدای معبر فردا آب و آتش نسبتی دارند دیرینه آتشی که آب می‌پاشند بر آن، می‌کند فریاد ما مقدس آتشی بودیم، بر ما آب پاشیدند آب‌های شومی و تاریکی و بیداد خاست فریادی، و درد آلود فریادی من همان فریادم، آن فریاد غم بنیاد هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود من نخواهم برد، این از یاد کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند گفتم و می‌گویم و پیوسته خواهم گفت ور رود بو... »

شهاب‌ها و شب مهدی اخوان ثالث

شهاب‌ها و شب مهدی اخوان ثالث

ز ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر شب رفت و با سپیده خبر می‌دهد سحر در چاه ِ بیم، امید به ماه ِ ندیده داشت و اینک ز مهر ِ دیده خبر می‌دهد سحر از اختر ِ شبان، رمهٔ شب رمید و رفت وز رفته و رمیده خبر می‌دهد سحر زنگار خورد جوشن ِ شب را، به نوشخند از تیغ ِ آبدیده خبر می‌دهد سحر باز از حریق ِ بیشهٔ خاکسرین فلق آتش به جان خریده خبر می‌دهد سحر از غمز و ناز انجم و از رمز و راز ِ شب بس دیده و شنیده خبر می‌دهد سحر نطغ ِ شَبَق مرصع و خنجر زُمُرّداب با حنجر ِ بریده خبر می‌دهد سحر بس شد شهید ِ پردهٔ شب‌ها، شهاب‌ها و آن پرده‌های دریده خبر می‌دهد سحر آه، آن پریده رنگ که بود و چه شد، کز او رنگش ز ِ رخ پریده خبر می‌... »

چه آرزوها مهدی اخوان ثالث

چه آرزوها مهدی اخوان ثالث

درآمد چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم چه ها که می‌بینم و باور ندارم چه ها،‌چه ها، چه ها، که می‌بینم و باور ندارم مویه حذر نجویم از هر چه مرا بر سر آید گو درید، درید که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم برگشت به فرود اگرچه باور ندارم که یاور ندارم چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم مخالف سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم خبر نداریم خوشا کزین بستر دیگر، سر بر نداریم برگشت در این غم، چون شمع ماتم عجب که از گریه آبم نبرده باز چها چها چها که می‌بینم و باور ندارم چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم مهدی اخوان ثالث »

قصیده مهدی اخوان ثالث

قصیده مهدی اخوان ثالث

۱ همچو دیوی سهمگین در خواب پیکرش نیمی به سایه ، نیم در مهتاب درکنار برکهٔ آرام اوفتاده صخره‌ای پوشیده از گلسنگ کز تنش لختی به ساحل خفته و لختی دگر در آب سوی دیگر بیشهٔ انبوه همچو روح عرصهٔ شطرنج در همان لحظهٔ شکست سخت ، چون پیروزی دشوار لحظهٔ ژرف نجیب دلکش بغرنج سوی دیگر آسمان باز واندر آن مرغان آرام سکوتی پاک ، در پرواز گاه عاشق وار غوک نوجوان در دوردست برکه خوش می‌خواند با صدایی چون بلور آبی روشن غوکهای دیگر از این سوی و آن سو در جوابش گرم می‌خواندند با صداهایی چو آوار پلی ز آهن خرد می‌گشت آن بلوری شمش زیر آن آوار باز خامش بود پهنهٔ سیمابگون برکهٔ هموار عصر بود و آفتاب زرد کجتابی برکه بود و ... »

پارینه مهدی اخوان ثالث

پارینه مهدی اخوان ثالث

چون سبویی ست پر از خون، دل بی کینهٔ من این که قندیل غم آویخته در سینهٔ من ندهد طفل ِ مرا شادی و غم راحت و رنج پر تفاوت نکند شنبه و آدینهٔ من زندگی نامدم این مغلطهٔ مرگ و دم، آه آب از جوی ِ سرابم دهد، آیینهٔ من کهکشان‌ها همه با آتش و خون، فرش شود سر کشد یک دم اگر دود ِ دل از سینهٔ من پر شد از قهقه دیوانگیش چاه ِ شغاد شکر ِ کاووس شه این است ز تهمینهٔ من با می ِ ناب ِ مغان، در خم ِ خیام، امید! خیز و جمشید شو از جام سفالینه ی من شعر قرآن و اوستاست، کزین سان دم ِ نزع خانه روشن کند از سوز من و سینهٔ من سال دیگر که جهان تیره شد از مسخ ِ فرنگ یاد کن ز آتش ِ روشنگر ِ پارینهٔ من مهدی اخوان ثالث »

مشعل خاموش مهدی اخوان ثالث

مشعل خاموش مهدی اخوان ثالث

لب‌ها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاک رخساره پر غبار غم از سال‌های دور در گوشه‌ای ز خلوت این دشت هولناک جوی غریب ماندهٔ بی آب و تشنه کام افتاده سوت و کور بس سال‌ها گذشته کز آن کوه سربلند پیک و پیام روشن و پاکی نیامده ست وین جوی خشک، رهگذر چشمه‌ای که نیست در انتظار سایهٔ ابری و قطره‌ای چشمش به راه مانده، امدیش تبه شده ست بس سال‌ها گذشته که آن چشمهٔ بزرگ دیگر به سوی معبر دیرین روانه نیست خشکیده است؟ یا ره دیگر گرفته پیش؟ او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشت و کنون که نیست، ساز و سرود و ترانه نیست در گوشه‌ای ز خلوت دشت اوفتاده خوار بر بستر زوال و فنا، در جوار مرگ با آن یگانه همدم دیرین دیر سال آن هم... »

دریغ مهدی اخوان ثالث

دریغ مهدی اخوان ثالث

بی شکوه و غریب و رهگذرند یادهای دگر، چو برق و چو باد یاد تو پرشکوه و جاوید است و آشنای قدیم دل، اما ای دریغ! ای دریغ! ای فریاد با دل من چه می‌تواند کرد یادت؟ ای باد من ز دل برده من گرفتم لطیف،‌ چون شبنم هم درخشان و پاک، چون باران چه کنند این دو، ای بهشت جوان با یکی برگ پیر و پژمرده؟ مهدی اخوان ثالث »

نماز مهدی اخوان ثالث

نماز مهدی اخوان ثالث

باغ بود و دره چشم انداز پر مهتاب ذات‌ها با سایه‌های خود هم اندازه خیره در آفاق و اسرار عزیز شب چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب نه صدایی جز صدای رازهای شب و آب و نرم‌های نسیم و جیرجیرک‌ها پاسداران حریم خفتگان باغ و صدای حیرت بیدار من من مست بودم، مست خاستم از جا سوی جو رفتم، چه می‌آمد آب یا نه، چه می‌رفت، هم زانسان که حافظ گفت، عمر تو با گروهی شرم و بی خویشی وضو کردم مست بودم، مست سر نشناس، پا نشناس، اما لحظهٔ پاک و عزیزی بود برگکی کندم از نهال گردوی نزدیک و نگاهم رفته تا بس دور شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده قبله، گو هر سو که خواهی باش با تو دارد گفت و گو شوریدهٔ مستی مستم و دانم که هس... »

در میکده مهدی اخوان ثالث

در میکده مهدی اخوان ثالث

در میکده‌ام، چون من بسی اینجا هست می حاضر و من نبرده‌ام سویش دست باید امشب ببوسم این ساقی را کنون گویم که نیستم بیخود و مست در میکده‌ام دگر کسی اینجا نیست واندر جامم دگر نمی صهبا نیست مجروحم و مستم و عسس می‌بردم مردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست؟ مهدی اخوان ثالث »

بی دل مهدی اخوان ثالث

بی دل مهدی اخوان ثالث

آری، تو آنکه دل طلبد آنی اما افسوس دیری ست کان کبوتر خون آلود جویای برج گمشده ی جادو پرواز کرده ست مهدی اخوان ثالث »

سبز مهدی اخوان ثالث

سبز مهدی اخوان ثالث

با تو دیشب تا کجا رفتم تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم من نمی‌گویم ملایک بال در بالم شنا کردند من نمی‌گویم که باران طلا آمد لیکی عطر سبز سایه پرورده ای پری که باد می بردت از چمنزار حریر پر گل پرده تا حریم سایه‌های سبز تا بهار سبزه‌های عطر تا دیاری که غریبیهاش می‌آمد به چشم آشنا، رفتم پا به پای تو که می‌بردی مرا با خویش همچنان کز خویش و بی خویشی در رکاب تو که می‌رفتی هم عنان با نور در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی سوی اقصا مرزهای دور تو اصیل اسب بی آرام من، تو چتر طاووس نر مستم تو گرامی‌تر تعلق،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من پا به پای تو تا تجرد تا رها رفتم غرفه‌های خاطرم پر چشمک نور و نوازش‌ها... »

آنک! ببین مهدی اخوان ثالث

آنک! ببین مهدی اخوان ثالث

اوصاف ِ این همیشه همان، تا که بوده‌ام از بی غمان ِ رنگ نگر، این شنوده‌ام: بر لوح ِ دودفام ِ سحر، صبح ِ آتشین شنگرف تا اقاصی ِ زنگار گسترد اما شنیده کی بَرَدَم دیده‌ها ز یاد کاین کهنه زخمِ زرد، به هر روز بامداد سر واکند به مشرق و خوناب و زهر و درد تا مغرب ِ قلمرو ِ تکرار گسترد صبح است و باز می‌دمد از خاور آفتاب گفتند هر کسی نگرد نقش ِ خود در آب زین رو چو من به صبح، هزاران تفو فکن نفرت بر این سُتور ِ زر افسار گسترد برخیز تا به خون جگرمان وضو کنیم نفرین کنان به چهرهٔ زردش تفو کنیم کاین پیر کینه، بهر چه تا بیکران چنین بیداد و بد، مصیبت و آزار گسترد؟ آنک! ببین، مهیب‌ترین عنکبوت زرد برخاست از سیاه و... »

فسانه مهدی اخوان ثالث

فسانه مهدی اخوان ثالث

گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود دیگر نمانده بود به رایم بهانه‌ای جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور می‌خواست پر کند روح مرا، چو روزن تاریکخانه‌ای اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی چشمی که خوش‌ترین خبر سرنوشت بود از آشیان سادهٔ روحی فرشته وار کز روشنی چو پنجره‌ای از بهشت بود خندید با ملامت، با مهر، با غرور با حالتی که خوش‌تر از آن کس ندیده است کای تخته سنگ پیر آیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟ چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت خون در رگم دوید امشب صلیب رسم کنید، ای ستاره‌ها برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت گویی شنیدم از نفس گرم این پیام عطر نوازشی که دل از یاد برده بود... »

در آن لحظه مهدی اخوان ثالث

در آن لحظه مهدی اخوان ثالث

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگاه کردم کلاغی روی بام خانهٔ همسایهٔ ما بود و بر چیزی، نمی‌دانم چه، شاید تکه استخوانی دمادم تق و تق منقار می‌زد باز و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می‌زد باز نمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است و تنها می‌خورد هر کس که دارد در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می‌کرد که در آن موج‌ها شاید یکی نطقی در این معنی که شیرین است غم شیرین‌تر از شهد و شکر می‌کرد نمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است شلوغ است دروغ است و غریب است و در آن موج‌ها شاید در آن لحظه جوانی هم برای دوستداران صدای پیر مردی تار می‌زد باز نمی‌دانم چرا، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ... »

گفت و گو مهدی اخوان ثالث

گفت و گو مهدی اخوان ثالث

… باری، حکایتی ست حتی شنیده‌ام بارانی آمده ست و به راه اوفتاده سیل هر جا که مرز بوده و خط،‌ پاک شسته است چندان که شهربند قرقها شکسته است و همچنین شنیده‌ام آنجا باران بال و پر می‌بارد از هوا دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست کوته شده ست فاصلهٔ دست و آرزو حتی نجیب بودن و ماندن، محال نیست بیدار راستین شده خواب فسانه‌ها مرغ سعادتی که در افسانه می‌پرید هر سو زند صلا کای هر کی! بیا زنبیل خویش پر کن، از آنچت آرزوست و همچنین شنیده‌ام آنجا چی؟ لبخند می‌زنی؟ من روستاییم، نفسم پاک و راستین باور نمی‌کنم که تو باور نمی‌کنی آری، حکایتی ست شهری چنین که گفتی، الحق که آیتی ست اما من خواب دیده‌ام تو خواب دید... »

آواز کَرَک مهدی اخوان ثالث

آواز کَرَک مهدی اخوان ثالث

« بده … بدبد … چه امیدی؟ چه ایمانی؟» «کرک جان! خوب می‌خوانی من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد چو بوی بال‌های سوخته‌ات پرواز خواهم داد گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش. بخوان آواز تلخت را، ولکن دل به غم مسپار کرک جان! بندهٔ دم باش …» « بده … بدبد… راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست نه تنها بال و پر، بالِ نظر بسته ست . قفس تنگ است و در بسته ست… » «کرک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازت من این آواز تلخت را …» «بده … بدبد … دروغین بود هم لبخند و هم سوگند دروغین است هر سوگند و هر لبخند و حتی دلنشین آواز ِ جفتِ تشنهٔ پیوند …» «م... »

هستان مهدی اخوان ثالث

هستان مهدی اخوان ثالث

گفت و گو از پاک و ناپاک است وز کم وبیش زلال آب و آیینه وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک دارد اندر پستوی سینه هر کسی پیمانه‌ای دارد که پرسد چند و چون از وی گوید این ناپاک و آن پاک است این بسان شبنم خورشید وان بسان لیسکی لولنده در خاک است نیز من پیمانه‌ای دارم با سبوی خویش، کز آن می‌تراود زهر گفت و گو از دردناک افسانه‌ای دارم ما اگر چون شبنم از پاکان یا اگر چون لیسکان ناپاک گر نگین تاج خورشیدیم ورنگون ژرفنای خاک هرچه این، آلوده‌ایم، آلوده‌ایم، ای مرد آه، می‌فهمی چه می‌گویم؟ ما به هست آلوده‌ایم، آری همچنان هستان هست و بودگان بوده‌ایم، ای مرد نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست افسری زروش ... »

در زندان, من این پاییز در زندان مهدی اخوان ثالث

در زندان, من این پاییز در زندان مهدی اخوان ثالث

درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم جهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی، از آن شادم که با خیل ِ غمش خلوتسرای دیگری دارم پسندم مرغ ِ حق را، لیک با حق‌گویی و عزلت من اندر انزوای خود، نوای دیگری دارم شنیدم ماجرای هر کسی، نازم به عشق خود که شیرین‌تر ز هر کس، ماجرای دیگری دارم اگر روزم پریشان شد، فدای تاری از زلفش که هر شب با خیالش خواب‌های دیگری دارم من این زندان به جرم ِ مرد بودن می‌کشم، ای عشق خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است- – و من ه... »

ناگه غروب کدامین ستاره؟ مهدی اخوان ثالث

ناگه غروب کدامین ستاره؟ مهدی اخوان ثالث

با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست با ابرها و نفس دودهایش تاریک و سرد و مه آلود کرده ست و سایه‌ها را ربوده ست و نابود کرده ست من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت پوشاندم از چشم او سایه‌ام را با سایهٔ خود در اطراف شهر مه آلود گشتم اینجا و آنجا گذشتم هر جا که من گفتم، آمد در کوچه پس‌کوچه های قدیمی میخانه‌های شلوغ و پر انبوه غوغا از ترک، ترسا، کلیمی اغلب چو تب مهربان و صمیمی میخانه‌های غم آلود با سقف کوتاه و ضربی و روشنی‌های گم گشته در دود و پیشوانهای پر چرک و چربی هر جا که من گفتم، آمد این گوشه آن گوشهٔ شب هر جا که من رفتم آمد او دید من نیز دیدم مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم چون دو تذرو جوان می چمید... »

دریغا مهدی اخوان ثالث

دریغا مهدی اخوان ثالث

بخندد بُت، چو قربانی پسین آب به شوق ِ رأفت قصاب نوشد دریغا! بیشهٔ گرگان همیشه ز خون ِ دشت ِ میشان آب نوشد! مهدی اخوان ثالث »

نغمهٔ همدرد مهدی اخوان ثالث

نغمهٔ همدرد مهدی اخوان ثالث

آینهٔ خورشید از آن اوج بلند شب رسید از ره و آن آینهٔ خرد شده شد پرکنده و در دامن افلاک نشست تشنه‌ام امشب، اگر باز خیال لب تو خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد روح من در گرو زمزمه‌ای شیرین است من دگر نیستم، ای خواب برو، حلقه مزن این سکوتی که تو را می‌طلبد نیست عمیق وه که غافل شده‌ای از دل غوغایی من می‌رسد نغمه‌ای از دور به گوشم، ای خواب مکن، این نغمهٔ جادو را خاموش مکن زلف چون دوش، رها تا به سر دوش مکن ای مه امروز پریشان‌ترم از دوش مکن در هیاهوی شب غمزده با اخترکان سیل از راه دراز آمده را همهمه‌ای ست برو ای خواب، برو عیش مرا تیره... »

صبح مهدی اخوان ثالث

صبح مهدی اخوان ثالث

چو مرغی زیر باران راه گم کرده گذشته از بیابان شبی چون خیمهٔ دشمن شبی را در بیابانی – غریب اما – به سر برده فتاده اینک آنجا روی لاشهٔ جهد بی حاصل همه چیز و همه جا خسته و خیس است چو دود روشنی کز شعلهٔ شادی پیام آرد سحر برخاست غبار تیرگی مثل بخار آب ز بشن دشت و در برخاست سپهر افروخت با شرمی که جاوید است و گاه آید برآمد عنکبوت زرد و خیس خسته را پر چشم حسرت کرد وزید آنگاه و آب نور را با نور آب آمیخت نسیمی آنچنان آرام که مخمل را هم از خواب حریرینش نمی‌انگیخت و روح صبح آنگه پیش چشم من برهنه شد به طنازی و خود را از غبار حسرت و اندوه در آیینهٔ زلال جاودانه شست و شویی کرد بزرگ و پاک شد و آن ... »

آوار عید مهدی اخوان ثالث

آوار عید مهدی اخوان ثالث

بس که همپایش غم و ادبار می‌آید فرود بر سر من عید چون آوار می‌آید فرود می‌دهم خود را نوید سال ِ بهتر، سال‌هاست گرچه هر سالم بهتر از پار می‌آید فرود در دل من خانه گیرد، هر چه عالم را غم است می‌رسد وقتی به منزل، بار می‌آید فرود رنگ راحت کو به عمر، این تیر پرتاب اجل؟ می‌گریزد سایه، چون دیوار می‌آید فرود شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم شب چو آید، پرده خمّار می‌آید فرود بهر یک شربت شهادت، داد یک عمرم عذاب گاه تیغ مرگ هم دشوار می‌آید فرود وارثم من تخت ِ عیسی را، شهید ثالثم وقت شد، منصور اگر از دار می‌آید فرود بر سر من عید چون آوار می‌آید، امید! بس که همپایش غم و ادبار می‌آید فرود مهدی اخو... »

قصه ای از شب مهدی اخوان ثالث

قصه ای از شب مهدی اخوان ثالث

شب است شبی آرام و باران خورده و تاریک کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه‌ای مهجور فغان‌های سگی ولگرد می‌اید به گوش از دور به کرداری که گویی می‌شود نزدیک درون کومه‌ای کز سقف پیرش می‌تراود گاه و بیگه قطره‌هایی زرد زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه دود بر چهرهٔ او گاه لبخندی که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی نشسته شوهرش بیدار، می‌گوید به خود در سکوت پر درد گذشت امروز، فردا را چه باید کرد؟ کنار دخمهٔ غمگین سگی با استخوانی خشک سرگرم است دو عابر در سکوت کوچه می‌گویند و می‌خندند دل و سرشان به می، یا گرمی انگیزی دگر گرم است شب است شبی بیرحم و روح آسوده، اما با سحر نزدیک نمی‌گرید دگر در دخمه سقف پی... »

پرستار مهدی اخوان ثالث

پرستار مهدی اخوان ثالث

شب از شب‌های پاییزی ست از آن همدرد و با من مهربان شب‌های اشک آور ملول و خسته دل گریان و طولانی شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید، چنین همدرد و یا بر بامدادم گرید، از من نیز پنهانی من این می‌گویم و دنباله دارد شب خموش و مهربان با من به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش،‌ دل بر کنده از بیمار نشسته در کنارم، اشک بارد شب من این‌ها گویم و دنباله دارد شب مهدی اخوان ثالث »

کاوه یا اسکندر؟ مهدی اخوان ثالث

کاوه یا اسکندر؟ مهدی اخوان ثالث

موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رام طبل توفان از نوا افتاده است چشمه‌های شعله‌ور خشکیده‌اند آب‌ها از آسیا افتاده است در مزار آباد شهر بی تپش وای ِ جغدی هم نمی‌آید به گوش دردمندان بی خروش و بی فغان خشمناکان بی فغان و بی خروش آه‌ها در سینه‌ها گم کرده راه مرغکان سرشان به زیر بال‌ها در سکوت جاودان مدفون شده ست هر چه غوغا بود و قیل و قال‌ها آب‌ها از آسیا افتادهاست دارها برچیده، خون‌ها شسته‌اند جای رنج و خشم و عصیان بوته‌ها خشکبنهای پلیدی رسته‌اند مشت‌های آسمانکوب قوی وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست یا نهان سیلی زنان یا آشکار کاسهٔ پست گدایی‌ها شده ست خانه خالی بود و خوان بی آب و نان و آنچه بود، آش دهن ... »

پرنده ای در دوزخ مهدی اخوان ثالث

پرنده ای در دوزخ مهدی اخوان ثالث

نگفتندش چو بیرون می‌کشاند از زادگاهش سر که آنجا آتش و دود است نگفتندش: زبان شعله می‌لیسد پر پاک جوانت را همه درهای قصر قصه‌های شاد مسدود است نگفتندش: نوازش نیست، صحرا نیست، دریا نیست همه رنج است و رنجی غربت آلود است پرید از جان پناهش مرغک معصوم درین مسموم شهر شوم پرید، اما کجا باید فرودید؟ نشست آنجا که برجی بود خورده به آسمان پیوند در آن مردی، دو چشمش چون دو کاسهٔ زهر به دست اندرش رودی بود، و با رودش سرودی چند خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی به چشمش قطره‌های اشک نیز از درد می‌گفتند ولی زود از لبش جوشید با لبخندها، تزویر تفو بر آن لب و لبخند پرید، اما دگر آیا کجا باید فرودید؟ نشست آنجا که مرغی ب... »

هر کجا دلم بخواهد مهدی اخوان ثالث

هر کجا دلم بخواهد مهدی اخوان ثالث

چون میهمانان به سفرهٔ پر ناز و نعمتی خواندی مرا به بستر وصل خودی پری هر جا دلم بخواهد من دست می‌برم دیگر مگو: ببین به کجا دست می‌بری با میهمان مگوی: بنوش این، منوش آن ای میزبان که پر گل ناز است بسترت بگذار مست مست بیفتم کنار تو بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت هر جا دلم بخواهد، آری، چنین خوش است باید درید هر چه شود بین ما حجاب باید شکست هر چه شود سد راه وصل دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب گه می‌چرم چو آهوی مستی، به دست و لب در دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکن گه می‌پرم چو بلبل سرگشته با نگاه بر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهن هر جا دلم بخواهد، آری به شرم و شوق دستم خزد به جانب پستان نرم تو واند... »

در زندان, آن بالا مهدی اخوان ثالث

در زندان, آن بالا مهدی اخوان ثالث

داشتم با ناهار یک دو پیمانه از آن تلخ، از آن مرگابه زهر مارم می‌کردم مزه‌ام لب گزهای تلخ و گس ِ با همگان تنهایی پسرک – پسرم – در سکنج ِ دو ردیف ِ قفسکهای ِ کتاب رفته بود آن بالا دست‌ها از دو طرف وا کرده تکیه داده به دو آرنج، گشوده کف ِ دست پای آویخته و سر سوی بالا کرده مثل یک مرد که بر دار ِ صلیب یا گر باید هموار بگویم، شاید مثل یک چوب ِ نه هموار ِ صلیب خواهرش گفت: “بیا پایین، زردشت!” مادرش گفت:”بیا پایین مادر! وقت خواب است، بیا، من خوابم می‌آید” “من نمی‌آیم پایین، من اینجا می‌خوابم” – گفت زردشت ِ صلیب – “من همین بالا می‌خوابم&#... »

ناژو مهدی اخوان ثالث

ناژو مهدی اخوان ثالث

دور از گزند و تیررس رعد و برق و باد وز معبر قوافل ایام رهگذر با میوهٔ همیشگی‌اش،‌ سبزی مدام ناژوی سالخورد فرو هشته بال و پر او در جوار خویش دیده ست بارها بس مرغ‌های مختلف الوان نشسته‌اند بر بیدهای وحشی و اهلی چنارها پر جست و خیز و بیهوده گو طوطی بهار اندیشناک قمری تابستان اندوهگین قناری پاییز خاموش و خسته زاغ زمستان اما او با میوهٔ همیشگی‌اش، سبزی مدام عمری گرفته خو گفتمش برف؟ گفت: بر این بام سبز فام چون مرغ آرزوی تو لختی نشست و رفت گفتم تگرگ؟ چتر به سردی تکاند و گفت چندی چو اشک شوق تو، امید بست و رفت مهدی اخوان ثالث »

داوری مهدی اخوان ثالث

داوری مهدی اخوان ثالث

هر که آمد بار خود را بست و رفت ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب ز آن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟ زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟ مهدی اخوان ثالث »

آواز چگور مهدی اخوان ثالث

آواز چگور مهدی اخوان ثالث

وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من نزدیک دیواری که بر آن تکیه می‌زد بیشتر شب‌ها با خاطر خود می‌نشست و ساز می‌زد مرد و موج‌های زیر و اوج نغمه‌های او چون مشتی افسون در فضای شب رها می‌شد من خوب می‌دیدم گروهی خسته از ارواح تبعیدی در تیرگی آرام از سویی به سویی راه می‌رفتند احوالشان از خستگی می‌گفت، اما هیچ یک چیزی نمی‌گفتند خاموش و غمگین کوچ می‌کردند افتان و خیزان، بیشتر با پشت‌های خم فرسوده زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت، این ودیعه‌های خلقت را همراه می‌بردند من خوب می‌دیدم که بی شک از چگور او می‌آمد آن اشباح رنجور و سیه بیرون وز زیر انگشتان چالاک و صبو... »

غزل ۱ مهدی اخوان ثالث

غزل ۱ مهدی اخوان ثالث

باده‌ای هست و پناهی و شبی شسته و پاک جرعه‌ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک نم نمک زمزمه واری، رهش اندوه و ملال می‌زنم در غزلی باده صفت آتشناک بوی آن گمشده گل را از چه گلبن خواهم؟ که چو باد از همه سو می‌دوم و گمراهم همه سر چشمم و از دیدن او محرومم همه تن دستم و از دامن او کوتاهم باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس بزدم، افتان خیزان، به دیاری که مپرس گوید آهسته به گوشم سخنانی که مگوی پیش چشم آوردم باغ و بهاری که مپرس آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه جهد از دام دلم صد گله عفریتهٔ آه بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام پل لرزنده ای از حسرت و اندوه نگاه گرچه تنهایی من بسته در و پنجره‌ها پیش چشمم گذرد ع... »

ارمغان فرشته مهدی اخوان ثالث

ارمغان فرشته مهدی اخوان ثالث

با نوازش‌های لحن مرغکی بیدار دل بامدادان دور شد از چشم من جادوی خواب چون گشودم چشم، دیدم از میان ابرها برف زرین بارد از گیسوی گلگون، آفتاب جوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد شانه در گیسوی من کوشید با آثار خواب وز کشاکشهاش طرح گیسوانم تازه شد سایه روشن بود روی گیتی از خورشید و ابر ابرها مانند مرغانی که هر دم می‌پرند بر زمین خسبیده نقش شاخ‌های بید بن گاه محو و گاه رنگین لیک با قدی بلند بره‌ها با هم سرود صبحدم خواندند و نیست جز: کجایی مادر گمگشته؟ قصدی ز آن سرود لک لک همسایه بالا زد سر و غلیان کشید جفت او در آشیان خفته ست بر آن شاخ تود آن نشاط انگیز روح ... »

فریاد مهدی اخوان ثالث

فریاد مهدی اخوان ثالث

خانه‌ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز هر طرف می‌سوزد این آتش پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود من به هر سو می‌دوم گریان در لهیب آتش پر دود وز میان خنده‌هایم تلخ و خروش گریه‌ام ناشاد از درون خستهٔ سوزان می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد خانه‌ام آتش گرفته ست، آتشی بی رحم همچنان می‌سوزد این آتش نقش‌هایی را که من بستم به خون دل بر سر و چشم در و دیوار در شب رسوای بی ساحل وای بر من، سوزد و سوزد غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری در دهان گود گلدان‌ها روزهای سخت بیماری از فراز بامهاشان، شاد دشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لب بر من آتش به جان ناظر در پناه این مشبک شب من به هر سو می‌دوم گریان ازین بیداد می... »

خفتگان مهدی اخوان ثالث

خفتگان مهدی اخوان ثالث

خفتگان نقش قالی، دوش با من خلوتی کردند رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور با من و دردی کهن،‌ تجدید عهد صحبتی کردند من به رنگ رفته‌شان، وز تار و پود مرده‌شان بیمار و نقوش در هم و افسرده‌شان، غمبار خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند من نمی‌گفتم کجایند آن همه بافندهٔ رنجور روز را با چند پاس از شب به خلط سینه‌ای در مزبل افتاده بنام سکه‌ای مزدور یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گلهٔ خوش چرا در دشت و در دامن یا کجا گل‌ها و ریحان‌های رنگ افکن من نمی‌رفتم به راه دور به همین نزدیک‌ها اندیشه می‌کردم همین شش سال و اندی پیش ... »

کتیبه مهدی اخوان ثالث

کتیبه مهدی اخوان ثالث

فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود و ما این‌سو نشسته، خسته انبوهی زن و مرد و جوان و پیر همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای و با زنجیر اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی به سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر ندانستیم ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم چنین می‌گفت فتاده تخته سنگ آن سوی، وز پیشینیان پیری بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هر کس جفت چنین می‌گفت چندین بار صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت و ما چیزی نمی‌گفتیم و ما تا مدتی چیزی نمی‌گفتیم پس از آن نیز تنها در نگهمان بود اگر گاهی گروهی شک و پرسش ایستاده بود و دیگ... »

پند مهدی اخوان ثالث

پند مهدی اخوان ثالث

بخز در لاکتی حیوان! که سرما نهانی دستش اندر دست مرگ است مبادا پوزه‌ات بیرون بماند که بیرون برف و باران و تگرگ است نه قزاقی، نه بابونه، نه پونه چه خالی مانده سفرهٔ جو کناران هنوزی دوست، صد فرسنگ باقی ست ازین بیراهه تا شهر بهاران مبادا چشم خود بَر هم گذاری نه چشم اختر است این، چشم گرگ است همه گرگند و بیمار و گرسنه بزرگ است این غم، ای کودک! بزرگ است ازین سقف سیه دانی چه بارد؟ خدنگ ظالم سیراب از زهر بیا تا زیر سقف می‌گریزیم چه در جنگل، چه در صحرا، چه در شهر ز بس باران و برف و باد و کولاک زمان را با زمین گویی نبرد است مبادا پوزه‌ات بیرون بماند بخز در لاکتی حیوان! که سرد است مهدی اخوان ثالث »

گرگ هار مهدی اخوان ثالث

گرگ هار مهدی اخوان ثالث

گرگ هاری شده‌ام هرزه پوی و دله دو شب درین دشت زمستان زدهٔ بی همه چیز می‌دوم، برده ز هر باد گرو چشم‌هایم چو دو کانون شرار صف تاریکی شب را شکند همه بی رحمی و فرمان فرار گرگ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعلهٔ چشم تو سیاه تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم آه، می‌ترسم، آه آه، می‌ترسم از آن لحظهٔ پر لذت و شوق که تو خود را نگری مانده نومید ز هر گونه دفاع زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی پوپکم! آهوکم چه نشستی غافل کز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی پس ازین درهٔ ژرف جای خمیازهٔ جادو شدهٔ غار سیاه پشت آن قلهٔ پوشیده ز برف نیست چیزی، خبری ور تو را گفتم چیز دگری هست، نبود جز فریب دگری من ازین غفلت معص... »

دریچه ها مهدی اخوان ثالث

دریچه ها مهدی اخوان ثالث

ما چون دو دریچه، رو به روی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده عمر آیینه بهشت، اما … آه بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه‌ها بسته ست نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد مهدی اخوان ثالث »

هنگام مهدی اخوان ثالث

هنگام مهدی اخوان ثالث

هنگام رسیده بود، ما در این کمتر شکی نمی‌توانستیم آمد روزی که نیک دانستند آفاق این را و نیک دانستیم هنگام رسیده بود، می‌گفتند هنگام رسیده است ؛ اما شب نزدیک غروب زهره، در برجی مرغی خواند که هوی کو کوکب آن مرغ که خواند این چنین سی بار این جنگل خوف سوزد اندر تب آنگاه دگر بسا دلا با دل آنگاه دگر بسا لبا بر لب پیری که نقیب بود،‌ آمد، گفت هنگام رسیده است ؛ اما باد انگیخته ابری آنچنان از خاک کز زهره نشان نمانده بر افلاک جمعی ز قبیله نیز می‌گفتند هنگام رسیده است ؛ مرغ اما دیری ست نشسته خامش و گویا رفته ست ز یاد و رد جاویدش ناخوانده هنوز هفت باری بیش سرگشته قبیله،‌ هر یک سویی باریده هزار ابر شک در ما و... »

سترون مهدی اخوان ثالث

سترون مهدی اخوان ثالث

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها بر آمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزان به دنبالش سیاهی‌های دیگر آمده‌اند از راه بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان سیاهی گفت اینک من، بهین فرزند دریاها شما را، ای گروه تشنگان، سیراب خواهم کرد چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد بپوشد هر درختی میوه‌اش را در پناه من ز خورشیدی که دایم می‌مکد خون و طراوت را نبینم … وای … این شاخک چه بی جان است و پژمرده سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا زبردستی که دایم می‌مکد خون و طراوت را نهان در پشت این ابر دروغین بود و می‌خندید مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این ت... »

پیامی از آن سوی پایان مهدی اخوان ثالث

پیامی از آن سوی پایان مهدی اخوان ثالث

اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است به الهامان سوخته ست،‌ لب‌ها خاموش نه اشکی، نه لبخندی،‌و نه حتی یادی از لب‌ها و چشم‌ها زیراک اینجا اقیانوسی ست که هر به دستی از سواحلش مصب رودهای بی زمان بودن است وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی همه خبرها دروغ بود و همه آیاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم بسان گام‌های بدرقه کنندگان تابوت از لب گور پیش‌تر آمدن نتوانستند باری ازین گونه بود فرجام همه گناهان و بی‌گناهی نه پیشوازی بود و خوشامدی،‌نه چون و چرا بود و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد: کیست؟ زیرک اینجا سر دستان سکون است در اقصی پرکنه های سکوت سوت، کور، برهوت حباب‌های رنگین، در خواب‌های سنگین چترهای پر... »

غزل ۲ مهدی اخوان ثالث

غزل ۲ مهدی اخوان ثالث

تا کند سرشار شهدی خوش هزاران بیشهٔ کندوی یادش را می‌مکید از هر گلی نوشی بی خیال از آشیان سبز، یا گلخانهٔ رنگین کآن ره آورد بهاران است، وین پاییز را آیین می‌پرید از باغ آغوشی به آغوشی آه، بینم پر طلا زنبور مست کوچکم اینک پیش این گلبوته ی زیبای داوودی کندویش را در فراموشی تکانده ست، آه می‌بینم یاد دیگر نیست با او، شوق دیگر نیستش در دل پیش این گلبوته ی ساحل برگکی مغرور و باد آورده را ماند مات مانده در درون بیشهٔ انبوه بیشهٔ انبوه خاموشی پرسد از خود کاین چه حیرت بار افسونی ست؟ و چه جادویی فراموشی؟ پرسد از خود آنکه هر جا می‌مکید از هر گلی نوشی مهدی اخوان ثالث »

یک منظوم شکار مهدی اخوان ثالث

یک منظوم شکار مهدی اخوان ثالث

۱ وقتی که روز آمده، ‌اما نرفته شب صیاد پیر، ‌گنج کهنسال آزمون با پشتواره ای و تفنگی و دشنه‌ای ناشسته رو، ‌ ز خانه گذارد قدم برون جنگل هنوز در پشه بند سحرگهان خوابیده است، و خفته بسی رازها در او اما سحر ستای و سحرخیز مرغکان افکنده‌اند و لوله ز آوزها در او تا وحش و طیر مردم این شهر سبزپوش دیگر ز نوشخواب سحر چشم وا کنند مانند روزهای دگر، شهر خویش را گرم از نشاط و زندگی و ماجرا کنند ۲ پر جست و خیز و غرش و خمیازه گشت باز هان، خواب گویی از سر جنگل پریده است صیاد پیر، ‌شانه گرانبار از تفنگ اینک به آستانهٔ جنگل رسیده است آنجا که آبشار چو آیینه ای بلند تصویر ساز روز و شب جنگل است و کوه کوهی که سر نهاده... »

شمعدان مهدی اخوان ثالث

شمعدان مهدی اخوان ثالث

چون شمعم و سرنوشت ِ روشن، خطرم پروانهٔ مرگ پر زنان دور سرم چون شرط ِ اجل بر سر از آتش تبرم خصم افکند آوازه که با تاج زرم! اکنون که زبان شعله ورم نیست، چو شمع وز عمر همین شبم باقی ست، چو شمع فیلم نه به یاد ِ هیچ هندوستانی پس بر سرم آتشین کجک چیست، چو شمع؟ از آتش دل شب همه شب بیدارم چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم از روز دلم به وحشت، از شب به هراس وز بود و نبود خویشتن بیزارم مهدی اخوان ثالث »

در زندان, آن پنجره مهدی اخوان ثالث

در زندان, آن پنجره مهدی اخوان ثالث

امشب چو ز شب اغلبی سر آید و آفاق لب از گفت و گو ببندد تا از پس ِ آن قلهٔ جنوبی فانوس ِ شبان یک شکر بخندد آن پنجره را باز می‌کنم، باز آن پنجره را باز می‌گذارم ای نور سرشت، ای نسیم پیکر چون خنده زد آن روشن خجسته تو نیز بیا، روشنی بیاور تاریکم و تنها ( تو نیز شاید؟) تاریکم و تنها، تو نیز بی من شاید نه چنانی که می‌پسندی من چشم به ره، پنجره گشوده دیگر نکند ز آن سویش ببندی؟ آن شب چه کشیدم، چه بد! چه بیداد! آن شب چه کشیدم، چه بد! چه دشوار! هر مو به تنم شکوه ای دگر داشت خاموشی ِ شب می‌گریست با من اما نفسش نهت ِ سحر داشت یعنی: بگذر! شب گذشت، ای مرد یعنی بگذر! شب گذشت، برخیز! برخیز و به فکر ِ شبی دگر با... »

گل مهدی اخوان ثالث

گل مهدی اخوان ثالث

همان رنگ و همان روی همان برگ و همان بار همان خندهٔ خاموش در او خفته بسی راز همان شرم و همان ناز همان برگ سپید به مثل ژالهٔ ژاله به مثل اشک نگونسار همان جلوه و رخسار نه پژمرده شود هیچ نه افسرده، که افسردگی روی خورد آب ز پژمردگی دل ولی در پس این چهره دلی نیست گرش برگ و بری هست ز آب و ز گلی نیست هم از دور به بینش به منظر بنشان و به نظاره بنشینش ولی قصه ز امیدهایی که در او بسته دلت، هیچ مگویش مبویش که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند مبر دست به سویش که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند، نماند مهدی اخوان ثالث »

بی سنگر مهدی اخوان ثالث

بی سنگر مهدی اخوان ثالث

در هوای گرفتهٔ پاییز وقت بدرود شب، طلوع سحر پیله‌اش را شکافت پروانه آمد از دخمهٔ سیاه به در بال‌ها را به شوق بر هم زد از نشاط تنفس آزاد با نگاهی حرصی و آشفته همره آرزو به راه افتاد نقش رخسار بامداد هنوز بود پر سایه از سیاهی سرد داشت نقاش خسته از پستو کاسهٔ رنگ زرد می‌آورد رد شد از دشت صبح پروانه با نگاهی حرصی و آشفته دید در پیله زار دنیایی چشم باز و بصیرت خفته ای! پروانگک! روی به کجا؟ آمد از پیله زار آوایی باد سرد خزان سیه کندت چه جنونی، چه فکر بیجایی فصل پروانه نیست فصل خزان نیم پروانه کرمکی گفتا لااقل باش تا بهار آید لااقل باش … محو شد آوا رد شد از دشت صبح پروانه به چمنزار نیمروز رسید ... »

یاد مهدی اخوان ثالث

یاد مهدی اخوان ثالث

هرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگز آن شب که عالم، عالم لطف و صفا بود من بودم و توران و هستی لذتی داشت وز شوق چشمک می‌زد و رویش به ما بود ماه از خلال ابرهای پاره پاره چون آخرین شب‌های شهریور صفا داشت آن شب که بود از اولین شب‌های مرداد بودیم ما بر تپه‌ای کوتاه و خاکی در خلوتی از باغ‌های احمد آباد هرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگز پیراهنی سربی که از آن دستمالی دزدیده بودم چون کبوترها به تن داشت از بیشه‌های سبز گیلان حرف می‌زد آرامش صبح سعادت در سخن داشت آن شب که عالم، عالم لطف و صفا بود گاهی سکوتی بود، گاهی گفت و گویی با لحن محبوبانه، قولی، یا قراری گاهی لبی گستاخ، یا دستی گنه‌کار در شهر زلفی شب روی می‌کر... »

خزانی مهدی اخوان ثالث

خزانی مهدی اخوان ثالث

خالی فتاده لانهٔ آن لک لک مهدی اخوان ثالث »

نوحه مهدی اخوان ثالث

نوحه مهدی اخوان ثالث

نعش این شهید عزیز روی دست ما مانده ست روی دست ما، دل ما چون نگاه، ناباوری به جا مانده ست این پیمبر، این سالار این سپاه را سردار با پیام‌هایش پاک با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست ما به این جهاد جاودان مقدس آمدیم او فریاد می‌زد هیچ شک نباید داشت روز خوبتر فرداست و با ماست اما کنون دیری ست نعش این شهید عزیز روی دست ما چو حسرت دل ما برجاست و روزی این چنین به‌تر با ماست امروز ما شکسته ما خسته ای شما به جای ما پیروز این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد هر چه می‌خندید هر چه می‌زنید، می‌بندید هر چه می‌برید، می‌بارید خوش به کامتان اما نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید مهدی اخوان ثالث »

روشنی مهدی اخوان ثالث

روشنی مهدی اخوان ثالث

ای شده چون سنگ سیاهی صبور پیش دروغ همه لبخندها بسته چو تاریکی جاویدگر خانه به روی همه سوگندها من ز تو باور نکنم، این تویی؟ دوش چه دیدی، چه شنیدی، به خواب؟ بر تو، دلا! فرخ و فرخنده باد دولت این لرزش و این اضطراب زنده‌تر از این تپش گرم تو عشق ندیده ست و نبیند دگر پاک‌تر از آه تو پروانه‌ای بر گل یادی ننشیند دگر مهدی اخوان ثالث »

پیوندها و باغها مهدی اخوان ثالث

پیوندها و باغها مهدی اخوان ثالث

لحظه‌ای خاموش ماند، آنگاه باز دیگر سیب سرخی را که در کف داشت به هوا انداخت سیب چندی گشت و باز آمد سیب را بویید گفت گپ زدن از آبیاریها و از پیوندها کافی ست خوب تو چه می‌گویی؟ آه چه بگویم؟ هیچ سبز و رنگین جامه‌ای گلبفت بر تن داشت دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود از شکوفه‌های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت پرده‌ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار با حریری که به آرامی وزیدن داشت روح باغ شاد همسایه مست و شیرین می‌خرامید و سخن می‌گفت و حدیث مهربانش روی با من داشت من نهادم سر به نردهٔ آهن باغش که مرا از او جدا می‌کرد و نگاهم مثل پروانه در فضای باغ او می‌گشت گشتن غمگین پری در باغ افسانه... »

زندگی مهدی اخوان ثالث

زندگی مهدی اخوان ثالث

بر زمین افتاده پخشیده ست دست و پا گسترده تا هر جا از کجا؟ کی؟ کس نمی‌داند و نمی‌داند چرا حتی سال‌ها زین پیش این غم آور وحشت منفور را خیام پرسیده ست وز محیط فضل و شمع خلوت اصحاب هم هرگز هیچ جز بیهوده نشنیده ست کس نداند کی فتاده بر زمین این خلط گندیده وز کدامین سینهٔ بیمار عنکبوتی پیر را ماند، شکم پر زهر و پر احشا مانده، مسکین، زیر پای عابری گمنام و نابینا پخش مرده بر زمین، هموار دیگر آیا هیچ کرمکی در هیچ حالی از دگردیسی به چنین پیسی تواند بود؟ من پرسم کیست تا پاسخ بگوید از محیط فضل خلوت یا شلوغی کیست؟ چیست؟ من می‌پرسم این بیهوده ای تاریک ترس آور چیست؟ مهدی اخوان ثالث »

باغ من مهدی اخوان ثالث

باغ من مهدی اخوان ثالث

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر، با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران، سرودش باد جامه‌اش شولای عریانی ست ور جز اینش جامه‌ای باید بافته بس شعلهٔ زر تار ِ پودش باد گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمی‌خواهد باغبان و رهگذاری نیست باغ نومیدان، چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو ِ گرمی نمی‌تابد ور به رویش برگ ِ لبخندی نمی‌روید باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه‌های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت ِ پست ِ خاک می‌گوید باغ بی برگی خنده‌اش خونی ست اشک آمیز جاودان بر اسب ِ یال افشان ِ زردش می چمد در آن پادشاه فصل‌ها، پایی... »

گزارش مهدی اخوان ثالث

گزارش مهدی اخوان ثالث

خدایا! پر از کینه شد سینه‌ام چو شب رنگ درد و دریغا گرفت دل پاکروتر ز آیینه ام دلم دیگر آن شعلهٔ شاد نیست همه خشم و خون است و درد و دریغ سرایی درین شهرک آباد نیست خدایا! زمین سرد و بی نور شد بی آزرم شد، عشق ازو دور شد کهن گور شد، مسخ شد، کور شد مگر پشت این پردهٔ آبگون تو ننشسته‌ای بر سریر سپهر به دست اندرت رشتهٔ چند و چون؟ شبی جبه دیگر کن و پوستین فرودی از آن بارگاه بلند رها کردهٔ خویشتن را ببین زمین دیگر آن کودک پاک نیست پر آلودگی‌هاست دامان وی که خاکش به سر، گرچه جز خاک نیست گزارشگران تو گویا دگر زبانشان فسرده ست، یا روز و شب دروغ و دروغ آورندت خبر کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست درین کهنه محر... »

  • 1
  • 2