به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست – مسعود سعد سلمان

به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست به هیچ وقت مرا نظم و نثر کم…

Read More..

وگر بنالم گویند ژاژ می‌خاید – مسعود سعد سلمان

وگر بنالم گویند ژاژ می‌خاید دلم ز انده بی‌حد همی نیاساید تنم ز رنج فراوان همی بفرساید بخار حسرت چون بر شود ز دل به…

Read More..

چون نای بی‌نوایم از این نای بینوا – مسعود سعد سلمان

چون نای بی‌نوایم از این نای بینوا شادی ندید هیچ کس از نای بینوا با کوه گویم آنچه از او پر شود دلم زیرا جواب…

Read More..

پستی گرفت همت من زین بلند جای – مسعود سعد سلمان

پستی گرفت همت من زین بلند جای نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای پستی گرفت همت من زین بلندجای آرد هوای نای…

Read More..

کار من بین که چون شگفت افتاد – مسعود سعد سلمان

کار من بین که چون شگفت افتاد روزگاری است سخت بی‌بنیاد کس گرفتار روزگار مباد شیر بینم شده متابع رنگ باز بینم شده مطاوع خاد…

Read More..

در عصر خزان‌ها بهار کرده – مسعود سعد سلمان

در عصر خزان‌ها بهار کرده ای ملک ملک چون نگار کرده در عصر خزان‌ها بهار کرده شغل همه دولت قرار داده در مرکز دولت قرار…

Read More..

بر هیچ آدمی دل نامهربان نداشت – مسعود سعد سلمان

بر هیچ آدمی دل نامهربان نداشت این عقل در یقین زمانه گمان نداشت کز عقل راز خویش زمانه نهان نداشت در گیتی‌ای شگفت کران داشت…

Read More..

گویی مرا زبان و دهن نیست – مسعود سعد سلمان

گویی مرا زبان و دهن نیست امروز هیچ خلق چو من نیست جز رنج ازین نحیف بدن نیست لرزان تر و ضعیف‌تر از من در…

Read More..

در دشت‌ها به وهم دویده – مسعود سعد سلمان

در دشت‌ها به وهم دویده ای سرد و گرم چرخ کشیده شیرین و تلخ دهر چشیده اندر هزار بادیه گشته بر تو هزار باد وزیده…

Read More..

بر عمر خویش گریم یا بر وفات تو؟ – مسعود سعد سلمان

بر عمر خویش گریم یا بر وفات تو؟ واکنون صفات خویش کنم یاصفات تو؟ رفتی و هست بر جا از تو ثنای خوب مردی و…

Read More..

مرا بدانند آن‌ها که شعر می‌دانند – مسعود سعد سلمان

مرا بدانند آن‌ها که شعر می‌دانند چو سوده دوده به روی هوا برافشانند فروغ آتش روشن ز دود بنشانند سپهر گردان آن چشم‌ها گشاید باز…

Read More..

چون رعد در جهان فتد آوازم – مسعود سعد سلمان

چون رعد در جهان فتد آوازم چون مشرف است همت بر رازم نفسم غمی نگردد از آزم چون در به زیر پارهٔ الماسم چون زر…

Read More..

ای وای امیدهای بسیارم – مسعود سعد سلمان

ای وای امیدهای بسیارم شخصی به هزار غم گرفتارم در هر نفسی به جان رسد کارم بی‌زلت و بی‌گناه محبوسم بی‌علت و بی‌سبب گرفتارم در…

Read More..

یک بهره به بوده همی نمانم – مسعود سعد سلمان

یک بهره به بوده همی نمانم اوصاف جهان سخت نیک دانم از بیم بلا گفت کی توانم نه آن چه بدانم همی بگویم نه آن…

Read More..

چون منی را فلک بیازارد – مسعود سعد سلمان

چون منی را فلک بیازارد خردش بی‌خرد نینگارد؟ هر زمانی چو ریگ تشنه‌ترم گرچه بر من چو ابر غم بارد چون بیفسایدم چو مار، غمی…

Read More..

آن راست‌گو خروس مجرب – مسعود سعد سلمان

آن راست‌گو خروس مجرب شد مشک شب چو عنبر اشهب شد در شبه عقیق مرکب زان بیم کافتاب زند تیغ لرزان شده به گردون کوکب…

Read More..

من در مرنجم و سخن من به قیروان – مسعود سعد سلمان

من در مرنجم و سخن من به قیروان مقصور شد مصالح کار جهانیان بر حبس و بند این تن رنجور ناتوان در حبس و بند…

Read More..

چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز؟ – مسعود سعد سلمان

چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز؟ رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز شبی که آز برآرد کنم به همت روز دری…

Read More..

از این حزین تنگدل بندی – مسعود سعد سلمان

از این حزین تنگدل بندی ای ابر گه بگریی و گه خندی کس داندت چگونه‌ای و چندی؟ گه قطره‌ای ز تو بچکد گاهی باران شوی…

Read More..

قطعهٔی گفته‌ام که دیوانیست – مسعود سعد سلمان

قطعهٔی گفته‌ام که دیوانیست دلم از نیستی چو ترسانیست تنم از عافیت هراسانیست در دل از تف سینه صاعقه‌ایست بر تن از آب دیده توفانیست…

Read More..

چه فضل‌ها بودم گر بحق حساب کنند – مسعود سعد سلمان

چه فضل‌ها بودم گر بحق حساب کنند چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند همه خزانهٔ اسرار من خراب کنند نقاب شرم چو لاله ز…

Read More..

با من چگونه بودی و بی من چگونه‌ای؟ – مسعود سعد سلمان

با من چگونه بودی و بی من چگونه‌ای؟ ای لاوهور ویحک بی من چگونه‌ای بی‌آفتاب روشن، روشن چگونه‌ای ای باغ طبع نظم من آراسته ترا…

Read More..

شبی سیاه‌تر از روی ورای اهریمن – مسعود سعد سلمان

شبی سیاه‌تر از روی ورای اهریمن چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن؟ کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن چنان بگریم کم دشمنان…

Read More..

تواند چنین زیست جاناوری؟ – مسعود سعد سلمان

تواند چنین زیست جاناوری؟ جداگانه سوزم ز هر اختری مگر هست هر اختری، اخگری یکی سنگ سختم که بگشاد چرخ ز چشم من آبی ز…

Read More..

باران بهار در خزان بندم – مسعود سعد سلمان

باران بهار در خزان بندم تا کی دل خسته در گمان بندم جرمی که کنم بر این و آن بندم بدها که ز من همی…

Read More..

دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفر – مسعود سعد سلمان

دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفر جز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر چو حاجبان زمی از شب سیاه پوشیده چو بندگان ز…

Read More..

تا مرگ مگر که وقف زندانم – مسعود سعد سلمان

تا مرگ مگر که وقف زندانم از کردهٔ خویشتن پشیمانم جز توبه ره دگر نمی‌دانم کارم همه بخت بد بپیچاند در کام، زبان همی چه…

Read More..

احوال جهان بادگیر، باد! – مسعود سعد سلمان

احوال جهان بادگیر، باد! وین قصه ز من یادگیر یاد چون طبع جهان باژگونه بود کردار همه باژگونه باد از روی عزیزی است بسته باز…

Read More..

درد و تیمار دختر و پسرم – مسعود سعد سلمان

درد و تیمار دختر و پسرم تیر و تیغ است بر دل و جگرم درد و تیمار دختر و پسرم هم بدینسان گدازدم شب و…

Read More..

بس باشد این قصیدهٔ ترا یادگار من – مسعود سعد سلمان

بس باشد این قصیدهٔ ترا یادگار من ای حیدر ای عزیز گرانمایه یار من ای نیکخواه عمر من و غمگسار من رفتی تو وز غم…

Read More..

دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟ – مسعود سعد سلمان

دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟ عمرم همی قصیر کند این شب طویل وز انده کثیر شد این عمر من قلیل دوشم شبی گذشت…

Read More..