من مهستی ‌ام بر همه خوبان شده طاق مهستی گنجوی

ما را به دَمِ پیر نگه نتوان داشت مهستی گنجوی

چشمم چو به چشم خویش چشم تو بدید مهستی گنجوی

اشکم ز دو دیده متصل می ‌آید مهستی گنجوی

Brief Biography of Mahsati Ganjavi

Mahsati Ganjavi (also written Ganja’i or Ganjevi) lived during the 12th century, born in Ganje, Azerbaijan. Her poetry was a strong voice against prejudice and…

The Pathway Finally Opened

When my heart came to rule in the world of love, it was freed from both belief and from disbelief. On this journey, I found…

A world there is for those in love with mines of precious stones

A world there is for those in love with mines of precious stones, But bards select a different world as setting for their thrones. The…

حمامی را بگو گرت هست صواب – مهستی گنجوی

حمامی را بگو گرت هست صواب امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب تا من به سحرگهان بیایم به شتاب از دل کنمش آتش وز…

بس جور کز آن غمزهٔ زیبات کشند – مهستی گنجوی

بس جور کز آن غمزهٔ زیبات کشند بس درد کز آن قامت رعنات کشند بر نطع وفا بیار شطرنج مراد آخر روزی به خانهٔ مات…

ای آروزی روان وای داروی دل – مهستی گنجوی

ای آروزی روان وای داروی دل با گونهٔ تو گونهٔ گل شد باطل نقش صنم چین به بر توست خجل بُتگر نکند پیکر نقشت …

هر ناله که بر سر شتر می‌کردم – مهستی گنجوی

هر ناله که بر سر شتر می‌کردم در پای شتر نثار دُر می‌کردم هر چاه که کاروان تهی کرد ز آب من باز به آب…

گر خون تو ای بوده پسندیدهٔ من – مهستی گنجوی

گر خون تو ای بوده پسندیدهٔ من شد ریخته از اختر شوریدهٔ من خون من مستمند شیدا به قصاص تا دیدن تو بریخت از دیدهٔ…

زد لاله پریر در نشابور آذر – مهستی گنجوی

زد لاله پریر در نشابور آذر دی بر زد از آب … نیلوفر سر امروز چو شد باد هوا گل‌پرور فردا همه خاک بلخ گرد…

چون با دل تو نیست … در یک پوست – مهستی گنجوی

چون با دل تو نیست … در یک پوست در چشم تو یکرنگ بود دشمن و دوست بس بس که شکایت تو ناکرده بهست رو…

با هر که دلم ز عشق تو راز کند – مهستی گنجوی

با هر که دلم ز عشق تو راز کند اول سخن از هجر تو آغاز کند از ناز دو چشم خود چنان باز کنی کاندم…

امشب شب هجران و وداع و دوری‌ست – مهستی گنجوی

امشب شب هجران و وداع و دوری‌ست فردا دل را بدین سبب رنجوری‌ست ای دل تو همی سوز تو را فرمان‌ست وای دیده تو خون‌گری…

منگر به زمین که خاک و آبت بیند – مهستی گنجوی

منگر به زمین که خاک و آبت بیند منگر به فلک که آفتابت بیند جانم بشود ز غیرت ای جان و جهان گر زانکه شبی…

عشق است که شیر نر زبون آید از او – مهستی گنجوی

عشق است که شیر نر زبون آید از او بحری است که طرفه‌ها برون آید از او گه دوستیی کند که روح افزاید گه دشمنیی…

در یافتم آخر ز قضاش را به شبش – مهستی گنجوی

در یافتم آخر ز قضاش را به شبش صد بوسه زدم بر لب همچون رطبش او خواست که دشنام دهد حالی من دشنام به بوسه…

ترکم چو کمان کشید کردم نگهش – مهستی گنجوی

ترکم چو کمان کشید کردم نگهش دیدم مه و عقربی به زیر کلهش مه بود رخش عقرب زلف سیهش وز عقرب در قوس همی رفت…

ای زلف تو حلقه حلقه و چین بر چین – مهستی گنجوی

ای زلف تو حلقه حلقه و چین بر چین طغرای خط تو برزده چین بر چین حور از بر تو گریخت پرچین بر چین زیور…

آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت – مهستی گنجوی

آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت وز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت بر پای بُدم که شمع را بنشانم آتش ز سر شمع همه موم…

ما بندگی آن رخ زیبات کنیم – مهستی گنجوی

ما بندگی آن رخ زیبات کنیم و آزادگی طرهٔ رعنایت کنیم شطرنج غمت مدام چون ما بازیم باید که دلت نرنجد ار مات کنیم

سهمی که مرا دلبر خباز دهد – مهستی گنجوی

سهمی که مرا دلبر خباز دهد نه از سر کیمخ کز سر ناز دهد در چنگ غمش بمانده‌ام همچو خمیر ترسم که بدست آتشم باز…

در دبستان دوش از غم و شیون خویش – مهستی گنجوی

در دبستان دوش از غم و شیون خویش می‌گشتم و می‌گریستم بر تن خویش آمد گل سرخ و چاک زد دامن خویش و آلود اشکم…

چون نیست پدید در غمم بیرون شو – مهستی گنجوی

چون نیست پدید در غمم بیرون شو ای دیده تو خون گری و ای دل خون شو ای دل تو نوآموز نه‌ای در غم عشق…

بس خون که بدان دو چشم خونخواره کنی – مهستی گنجوی

بس خون که بدان دو چشم خونخواره کنی بس دل که بدان دو زلف آواره کنی ایزد به دل تو رحمتی در فکناد تا چارهٔ…

آهیخت پریر لاله ز آتش خنجر – مهستی گنجوی

آهیخت پریر لاله ز آتش خنجر دی نیلوفر فکند بر آب سپر ای باد زره بر سمن امروز بدر و ای خاک ز غنچه ساز…

هر گه که به زلف عنبر تر سایی – مهستی گنجوی

هر گه که به زلف عنبر تر سایی بیم‌ست کزو تازه شود ترسایی تو پای ز همت چرخ برتر سایی چون است که نزد بنده…

گر ملک تو مصر و روم و چین خواهد بود – مهستی گنجوی

گر ملک تو مصر و روم و چین خواهد بود آفاق تو را زین نگین خواهد بود خوش باش که عاقبت نصیب من و تو…

رفت آن که سری پر از خمارش دارم – مهستی گنجوی

رفت آن که سری پر از خمارش دارم چون جان دارم گهی که خوارش دارم بر آمدنش چنان امیدم یارست گوئی که هنوز در کنارش…

چشم و دهن آن صنم لاله رخان – مهستی گنجوی

چشم و دهن آن صنم لاله رخان از پسته و بادام گرفتست نشان از بس تنگی که دارد آن چشم و دهان نه خنده در…

با لاله رخان باغ سرو از سر ناز – مهستی گنجوی

با لاله رخان باغ سرو از سر ناز می‌کرد ز شرح قد خود قصه دراز از باد صبا چو وصف قدت بشنید ز آوازهٔ قامت…

افسوس که اطراف گلت خار گرفت – مهستی گنجوی

افسوس که اطراف گلت خار گرفت زاغ آمد و لاله را به منقار گرفت سیماب زنخدان تو آورد مداد شنگرف لب لعل تو زنگار گرفت

من مهستی‌ام بر همه خوبان شده طاق – مهستی گنجوی

من مهستی‌ام بر همه خوبان شده طاق مشهور به حسن در خراسان و عراق ای پور خطیب گنجه از بهر خدا مگذار چنین بسوزم از…

صحّاف پسر که شهرهٔ آفاق است – مهستی گنجوی

صحّاف پسر که شهرهٔ آفاق است چون ابروی خویشتن به عالم طاق است با سوزن مژگان بکند شیرازه هر سینه که از دل غمش اوراق…

در مرو پریر لاله انگیخت – مهستی گنجوی

در مرو پریر لاله انگیخت دی نیلوفر به بلخ در آب گریخت در خاک نشابور گل امروز آمد فردا به هری باد سمن خواهد ریخت

تا کی ز غم تو رخ به خون شوید دل – مهستی گنجوی

تا کی ز غم تو رخ به خون شوید دل و آزرم وصال تو به جان جوید دل رحم آر کز آسمان نمی‌بارد جان بخشای…

ای روی تو ماه را شکست آورده – مهستی گنجوی

ای روی تو ماه را شکست آورده و ای قد تو سرو را به پست آورده دانم به سر کار تو در خواهد شد این…

ابریست که قطره نم فشاند غم تو – مهستی گنجوی

ابریست که قطره نم فشاند غم تو در بوالعجبی هم به تو ماند غم تو هر چند بر آتشم نشاند غم تو غمناک شوم گرم…

لعل تو مزیدن آرزو می‌کُنَدَم – مهستی گنجوی

لعل تو مزیدن آرزو می‌کُنَدَم می با تو کشیدن آرزو می‌کندم در مستی و مخموری و در هشیاری چنگ تو شنیدن آرزو می‌کندم

سوگند به آفتاب یعنی رویت – مهستی گنجوی

سوگند به آفتاب یعنی رویت و آنگاه به مشک ناب یعنی مویت خواهم که ز دیده هر شبی آب زنم مأوای دل خراب یعنی کویت

در طاس فلک نقش قضا و قدر است – مهستی گنجوی

در طاس فلک نقش قضا و قدر است مشکل گرهیست خلق از این بی‌خبر است پندار مدار کین گره بگشایی دانستن این گره به قدر…

چون مرغ ضعیف بی پر و بی بالم – مهستی گنجوی

چون مرغ ضعیف بی پر و بی بالم افتاده به دام و کس نداند حالم دردی به دلم سخت پدیدار آمد امروز من خسته از…

بر هر دو طرف مزن تو بر یک سوزن – مهستی گنجوی

بر هر دو طرف مزن تو بر یک سوزن و آن زلف شکسته را ز رخ یک سو زن گر آتش عشق تو وزد یک…

ای پور خطیبب گنجه پندی بپذیر – مهستی گنجوی

ای پور خطیبب گنجه پندی بپذیر بر تخت طرب نشین به کف ساغر گیر از طاعت و معصیت خدا مستغنیست باری تو مراد خو ز…

هان تا به خرابات حجازی نائی – مهستی گنجوی

هان تا به خرابات حجازی نائی تا کار قلندری نسازی نائی کینجا ره مردان سراندازان است جانبازانند تا ببازی نائی

گر بت رخ توست بت‌پرستی خوش‌تر – مهستی گنجوی

گر بت رخ توست بت‌پرستی خوش‌تر ور باده ز جام توست مستی خوش‌تر در هستی عشق تو از آن نیست شوم کین نیستی از هزار…

دی خوش پسری دیدم اندر زوزن – مهستی گنجوی

دی خوش پسری دیدم اندر زوزن گر لاف زنی ز خوبرویان زو زن او بر دل من رحم نکرد و زن کرد خود داد منش…

چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد – مهستی گنجوی

چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد دل نیز ز ره دیده بیرون افتاد این گفت منم عاشق و آن گفت منم فی‌الجمله میان چشم…

این اشک عقیق رنگ من چون بچکد – مهستی گنجوی

این اشک عقیق رنگ من چون بچکد آب از دل سنگ و چشم گردون بچکد چشمم چو ز تو برید ازو خون بچکید شک نیست…

افتاده ز محنت من آوازه برون – مهستی گنجوی

افتاده ز محنت من آوازه برون ای خانه مهر تو ز دروازه برون ز اندازه برون است ز جور تو غم فریاد ازین غم ز…

من عهد تو سخت سست می‌دانستم – مهستی گنجوی

من عهد تو سخت سست می‌دانستم بشکستن آن درست می‌دانستم ای دشمنی‌ای دوست که با من ز جفا آخر کردی نخست می‌دانستم

شوی زن نوجوان اگر پیر بود – مهستی گنجوی

شوی زن نوجوان اگر پیر بود تا پیر شود همیشه دلگیر بود آری مثل است این که گویند زنان در پهلوی زن تیر به از…

در میکده پیش بت تحیّات خوش است – مهستی گنجوی

در میکده پیش بت تحیّات خوش است با ساغر یک منی مناجان خوش است تصبیح و مصلای ریائی خوش نیست زنّار مغانه در خرابات خوش…

تا کی به هوای دل چنین خوار شوی – مهستی گنجوی

تا کی به هوای دل چنین خوار شوی در دست ستمگری گرفتار شوی انگه دانی که دل چه کردست به تو کز غفلت خواب عشق…

ای روی تو از تازه گل بربر به – مهستی گنجوی

ای روی تو از تازه گل بربر به وز چین و خطا و خلج و بربر به صد بندهٔ بربری تو را بنده شد بربر…

ابریست که خون دیده بارد غم تو – مهستی گنجوی

ابریست که خون دیده بارد غم تو زهریست که تریاک ندارد غم تو در هر نفسی هزار محنت زده را بی دل کند و ز…

لاله چو پریر آتش شور انگیخت – مهستی گنجوی

لاله چو پریر آتش شور انگیخت دی نرگس آب شرم از دیده بریخت امروز بنفشه عطر با خاک آمیخت فردا سحری باد سمن خواهد بیخت

سرمایهٔ روزگارم از دست بشد – مهستی گنجوی

سرمایهٔ روزگارم از دست بشد یعنی سر زلف یارم از دست بشد بر دست حنا نهادم از بهر نگار در خواب شدم نگارم از دست…