Lina Rozbih Haidari

دست هایت – لینا روزبه حیدری

دست هایت – لینا روزبه حیدری

دست هایت به کوچکی برگ های درخت سپیدار که ظلم زمانه لطافت کودکانه آنرا به بیرحمی ربودست و خاک و غبار رنج زندگی چی زود چی بیوقت چه بیچا درست برنگ خاکستری قبرستانی که در میانش نشسته یی جایی پای خشن خود را بر آن حک کرده است صورتت چین های پیشانی ات زخم های گونه هایت جثه کوچک و نعیف ات چه ساده درد تو را ت...

من و نوشته هایم – لینا روزبه حیدری

من و نوشته هایم – لینا روزبه حیدری

من و نوشته هایم من و خط های معوج بر قلب رنگ پریده یک کاغذ من و قد کشیدن در آفتاب نگارش ها ترسیم تصویر خیالی باغ ها و اسمانی که هرگز ابری نمی گردد رویش خیال پرواز خیل کبوتر ها قطب نما های به سمت خوشبختی شکستن دروازه های طلایی قفس ها صدای قهقه خنده یک دل شاد لغزش اشک از روی شوق و نگاه مهربان چشمانی که...

آغاز تازه – لینا روزبه حیدری

آغاز تازه – لینا روزبه حیدری

آغاز تازه بهارست و دل من شادی و حال دگر دارد تو گویی درد و غم از کلبه ام عزم سفر دارد زنم مشک ختن بر زلف و سرمه بر دو چشمانم بدوزم وز حریر سرخ جامه، وز دل و جانم حنای سرخ بر کف می نهم تا رنگ برگیرم دگر در حسرت رنگی به بیرنگی نمی میرم زنم بر سمنو کفچه که از شب سخت من بیزار بلند آواز میخوانم، همه خواب...

عصيان – لینا روزبه حیدری

عصيان – لینا روزبه حیدری

عصيان ای عاقلان ببينيد ما رنگ ميفروشيم صد شيشۀ گران را بر سنگ می فروشيم کشتی به دست موج و وز ناخدا خبر نه در شهر درد و ماتم ما چنگ می فروشيم ترسی ز کس نداريم در شهر بی خدايان هر که خدای خويش است ما بنگ می فروشيم صلح و صفا نباشد در کيش و مکتب ما ما جنگ پيشگانيم بس جنگ می فروشيم سرخ است رنگ شادی در مل...

خیال خام انسان – لینا روزبه حیدری

خیال خام انسان – لینا روزبه حیدری

هان که ما در خود خیال خام انسان داشتیم هر که را از ره گذشت در کیش خود پنداشتیم در میان شهر رنگ، بیرنگی از قاموس ماست کاخ هر خس را به تار زند خود افراشتیم سر به داریم همچو منصور زمان در کام درد در میان هر سرابی جان خود را کاشتیم در عیاری هر چه باشد سرخرویی آن ماست خجلت شر و فریبت را به تو واداشتیم ها...

یک دنیا سیاهی – لینا روزبه حیدری

یک دنیا سیاهی – لینا روزبه حیدری

یک دنیا سیاهی روزگاریست ببین روزگاری که نور بر کف تاریک به خود میبالد ریشه جهل و پلیدی ز دهان منطق خفقان میزاید روزگاریست که هر دلقک پر رنگ و صدا نسلی از دین خودش میسازد روزگاریست که این نسل ز احساس بدور روزگاریست که این نسل همه فسق و فجور مثل کرم پیله یا بخود میلولند یا که بی چشم و دل و کور ز تن یک...

امید در کویر – لینا روزبه حیدری

امید در کویر – لینا روزبه حیدری

امید در کویر نگاه تک درختی کج شکسته قامتش با روزگاری سرد میانش از همه ایمان ها خالی دو چشمش لانه زنبور های زرد کنارش رود خشکیده مقابل مرده مردابی که در آن وز وز گنگیست بدور از ریشه هایش خاک نمدار زمین گرم شکسته دست هایش از چپ و از راست پریده رنگ ناب قهوه یی از چوب اندامش سفید و پرکشیده آن قناری از ل...

شیون – لینا روزبه حیدری

شیون – لینا روزبه حیدری

شیون باید به یاد مرگ سپیدار گریه کرد باید به ماتم گل و گلزار گریه کرد باید غریو شد بفضای غریب شهر بر زخم های تک تک دیوار گریه کرد باید به خون جهد و عدم قصه یی نوشت بر جسم های مانده سر دار گریه کرد باید کنار پنجره پرواز را نوشت بر مرگ یار و لحظه دیدار گریه کرد باید بنور شمع شبی را ستاره شد بر گام های...

در خاکی که از آن من نیست – لینا روزبه حیدری

در خاکی که از آن من نیست – لینا روزبه حیدری

در خاکی که از آن من نیست در خانه یی که دروازه هایش پنجره هایش به فضای بیگانه دیگران باز میگردد در کوچه یی که نامش هرگز در فراسوی درک من نگنجید در خاکی که رنگ زرد ان رنگ قهوه یی افتاب سوخته خاک مرا هرگز نمیتواند به رقابت بطلبد مرا مهاجر مینامند چهار دیوار این خانه هنوز هم نامانوس است بیگانگی و دلتنگی...

منفی – لینا روزبه حیدری

منفی – لینا روزبه حیدری

منفی در انتهای خلوت و تنهایی ثقیل زندگی کاشک دستی میبود که طرح زدایش دردها را در سوسوی مرده یک چراغ نفتی زنده میساخت در انتهای سرک های این غمکده کاشک قامتی فرشته وار می آمد تا با تقدیس مقدس نفس مینوشت تنهایی مغلوبی نخواهد داشت در تب افکار پریشانم که هیمه آن از خانه های فروریخته ماین های فرش شده و دل...

انتحار – لینا روزبه حیدری

انتحار – لینا روزبه حیدری

انتحار پنجره را میگشاید نسیم می اید و سبز میشود رواق آئینه ها در انعکاس نور خورشید از گیلاس ها آویزه میسازد و از شگوفه ها قیطان های خوشبوی آرزو و میکارد با نفس ها در باغ های نیمه سوخته یقین اش یک دنیا بذر امید و میزداید از جبین اش عرق را با لبخند برای فردای بهتر که در راه ست در مخروبه ها خشت ها را م...

سیاه شدست برنگ قیر – لینا روزبه حیدری

سیاه شدست برنگ قیر – لینا روزبه حیدری

سیاه شدست برنگ قیر، فضای دهر و شهر من چرا! نشسته رنگ خون، برنگ آب بحر من دو چشم شاد کودکان، بسان چشمه خشک و سرد همه پریده رنگ و خم، ز کوله بار آه و درد از این درخت بی ثمر پرنده رفته، پرزده میان ماه و پنجره، گیاه هرزه سر زده غریبه های بی خبر، بمی به تن، بفکر شر میان قلب شهر من، فتاده دست و پا و سر بب...

دروازه را مگشا! – لینا روزبه حیدری

دروازه را مگشا! – لینا روزبه حیدری

دروازه را مگشا! نوشته: لینا روزبه من به نمایندگی از خود خودی که خیلی از خودش را باختست من به نمایندگی از استخوان های پوسیده برادرم از عمق تارهای صوتی بریده در گلوی پدرم من به نمایندگی از یک باغ سوخته من بنام آدم هایی که نامشان را نمی دانم میخواهم که دروازه را برویشان نگشایید من بخاطر خواهرم که رگ ها...

یاس بنفش – لینا روزبه حیدری

یاس بنفش – لینا روزبه حیدری

یاس بنفش زبانم را کسی هرگز نمی فهمد، نمیداند میان تلخ عصری مانده ام مبهوت و سرگردان و با یک موج قو مانند افکاری که راه رفتن و پرواز را در هجره اندیشه هایم باز گم کردست میان این تلاطم ها همیشه سخت بیمارست نبوغ جستن و بشکستن زنجیر ها در من میان طاق ها هر روز غبار سرخ را با تکه های سبز میگیرم و با سر ا...

اناشید من – لینا روزبه حیدری

اناشید من – لینا روزبه حیدری

اناشید من در هذیان من چیزی نمی گنجد که بتوان آنرا حلاجی نمود گاهی دلم در میان یک قفس هم آزادی سیب های افتاده بر زمین را لعنت می فرستد و گاه در میان صبوری سفید قلب یک فنجان چای گذشته را مزه میکند و به آینده مشکوک میگردد سخت است در دنیای سلول های خاکستری من برای هر واقعه و هر لحظه یی قصه یی نوشت با سر...

سوگ – لینا روزبه حیدری

سوگ – لینا روزبه حیدری

سوگ باز در شهر حزین من و تو قصه و وسوسه یی ناب دیگر باز دست من و آهنگ صدا باز مرگ تو و آواز تبر باز بر پیکر بیرنگ امید ریسمان دیگر و دار دگر باز در خواب پریشان سحر میدمد روح خزان بار دگر باز این من و تو و همسایه که دلمان به غمی ریش شدست باز این کلبه و این کوچه ما غرق اهنگ غمی بیش شدست آه! در این خطه...

حضور تو – لینا روزبه حیدری

حضور تو – لینا روزبه حیدری

حضور تو آه! که منم که این منم؛ گشته همه فدای تو رفته همه قرار من، ای همه جا صدای تو شعله مست این منم، یا که توی در این تنم بر لب من ثنای تو ، بر سر من هوای تو آه که بلای جان شدی در دل من چنان شدی ای که شدم غلام تو، بر در تو، گدای تو جان بودی و جهان شدی، زمین و آسمان شدی نهان بودی همان شدی، به گوش جا...

مصالحه با کی؟ – لینا روزبه حیدری

مصالحه با کی؟ – لینا روزبه حیدری

مصالحه با کی؟ من به نمایندگی از خود خودی که خیلی از خودش را باختست من به نمایندگی از استخوان های پوسیده برادرم از عمق تارهای صوتی بریده در گلوی پدرم من به نمایندگی از یک باغ سوخته من بنام آدم هایی که نامشان را نمی دانم میخواهم که دروازه را برویشان نگشایید من بخاطر خواهرم که رگ هایش را بجرم کفش های ز...

به پسر کوچک – لینا روزبه حیدری

به پسر کوچک – لینا روزبه حیدری

به پسر کوچک دست هایت به کوچکی برگ های درخت سپیدار که ظلم زمانه لطافت کودکانه آنرا به بیرحمی ربودست و خاک و غبار رنج زندگی چی زود چی بیوقت چه بیچا درست برنگ خاکستری قبرستانی که در میانش نشسته یی جایی پای خشن خود را بر آن حک کرده است صورتت چین های پیشانی ات زخم های گونه هایت جثه کوچک و نعیف ات چه ساده...

ستایش – لینا روزبه حیدری

ستایش – لینا روزبه حیدری

ستایش نه خراباتی ام و شوق خرابات مراست نه می و ساقی و میخانه مناجات مراست نه به کف سبحه و در دل همه بغض و کینم نه چو زاهد به لبم ورد و به دل بی دینم نه چو درویش که دربند سرایت باشم نه ملنگم که ز تو کاسه گدایت باشم نه بمسجد و کلیسا به درت دست دعا نه پی پرده پلیدی و برون مرد خدا من تو را در تپش قلب یک...

خطه نور – لینا روزبه حیدری

خطه نور – لینا روزبه حیدری

خطه نور در پهن دشت زشت و سیاه، نور میدمد اهو ز چنگ دام کسی، باز میرمد بر گوش دزد مه تو نما رمز شب بیان کی میشود به قبر سیه، روی مه نهان باکی ندارد این چمن از دشنه تبر هر بار باز سبز شدست با گلی بسر ان موج که سر به سینه هر صخره می زند موجیست که راه خود به کف سنگ می کند ما ان شبیم که بی رخ مهتاب بوده ...

من نه تاجیکم – لینا روزبه حیدری

من نه تاجیکم – لینا روزبه حیدری

من نه تاجیکم نه پشتون، نی هزاره نه ز ترکم نی ز ازبک، نه بلوچم نی ز ایماق سترگم من به مذهب نی ز سنی، نی ز شیعه، نه ز سیکم نی دورنگم، نی دروغم، نی فسادم، نی شریکم نی شمالی، نی جنوبی، نه ز غربم، نه ز شرقم نی ز کوی فتنه پیشان، نی پی تشویق فرقم نی بفکر جنگ لفظم، نی بفکر تهمت و شر نی زر اندوزم، نه نوکر، ن...

اتل – لینا روزبه حیدری

اتل – لینا روزبه حیدری

اتل نماز صبح کسی بر در اتاق آمد کنار بستر کهنه در این رباط آمد نماز صبح کسی مویه و دعا میکرد برای غسل و وضو نام وی صدا میکرد اتل ز خواب گران دیده بر رخی وا کرد برای رستن از آن خواب خوش تقلا کرد کنار بستره اش در اتاق چند مردی دو دست او بگرفتند برسم همدردی یکی برای او از کفر گفت در وطنش که در بهشت چه ...

سادگی – لینا روزبه حیدری

سادگی – لینا روزبه حیدری

سادگی قانون روزگار را از خطوط چهره انسان قرن فراگیر گذشتست زمان صداقت که آب صادق بود آب حال فقط شفافست تا بروز دهد انحنای ترک خورده حجم شیشه یی یک گیلاس را این که گل های پلاستیکی سرخ بر گلدان و شیشه های عطر کیمیاوی بوی گلاب را بنرخ روز میفروشند تصور کن دردی را که در گلبرگ های لطیف گل محمدی رخنه میکن...

تصور کن – لینا روزبه حیدری

تصور کن – لینا روزبه حیدری

تصور کن نصور کن جهانی هست کامل در پی کوهی کنار کوچه هایش مولیان خیزد ز هر جویی تصور کن تمام مردمانش شاد و خرسندند نه فتنه میفروشند نی طناب دار میبندند تصور کن کلیسا یا کنیسه مسجد سورا و هر که در طریق خود پرستش میکند هو را تصور کن که اشکی نیست در چشمان بیرنگی و آهی نیست دردی نیست، مرده رسم دلتنگی تصو...

ما مسلمانیم – لینا روزبه حیدری

ما مسلمانیم – لینا روزبه حیدری

ما مسلمانیم نوشته: لینا روزبه ما مسلمان ها! مسلمانیم؟ آه که ما از خود به سان گوسفندان بی خبر هستیم آه که ما از دین فقط وردست که میخوانیم آه که ما در قلب ناپاکیم لیک حرف مفت میدانیم ما مسلمان ها! مسلمانیم؟ بر در مسجد برای خودنمایی میشویم ظاهر در رکوع بر فکر جیب و مال در سجود در فکر حسد و بغض این همه ...

زندگی – لینا روزبه حیدری

زندگی – لینا روزبه حیدری

زندگی در فراسوی خط آخر خواب و میان خط وصل دو سنگینی پلک میتوان تنها بود در پس مردمک چشم بدور از دنیا میتوان خواب نوشت میتوان قصه سرشت میتوان با خود بود میتوان صحبت کرد میتوان گفت که آه زندگی دشوارست! در فراسوی خط آخر این مرز جنون که نفس هجم نمادین وجود قفس است همگی یکسانند کس امیدی به کسی نیست همین ...

تمسخر روزگار – لینا روزبه حیدری

تمسخر روزگار – لینا روزبه حیدری

تمسخر روزگار طفره باید رفت دروغ باید گفت بهتان باید بست معجزه دم عیسی و شکافتن دریا را با موسی انکار باید کرد از سایه خود منکر باید شد و خورشید را با سر انگشت باید پوشانید و گفت که…. نیست ای برادر رسم زمانه همین است عقاید را باید به زنجیر بست و عقل خود را در شیشه یی از تبلور هدف های جوانمرده م...

غمزده – لینا روزبه حیدری

غمزده – لینا روزبه حیدری

غمزده ای غریق غم روز تو از راه شب باری فرا خواهد رسید ای شکسته پر بالهایت باز روزی از خدا خواهد رسید اشک روزی در دو چشمت شاهد فجری ز نور دوست خواهد گشت در میان دست هایت باز عطر آن رمیده آرزو ها زنده خواهد شد ای غریق غم ریشه های درد را از قلب خود برکش در میان انعکاس عکس خود بر بلوری سرد نقطه های زندگ...

راه زن – لینا روزبه حیدری

راه زن – لینا روزبه حیدری

راه زن در جشم های من غم فردا نهفته است در قلب من ز درد، گل سنگ شگفته است آری منم سیاه سر دوران تار تو ناقص و نیمه، نصف توام، در تبار تو گاهی ز مشت خشم تو فریاد میکنم گاهی به آتشی تن خود شاد میکنم گاهی به اشک رنگ، غمی پاک میشود گاهی هزار امید دلم، خاک میشود اما هنوز به باغ دلم آرزو بجاست در اوج بی پن...

تیم پیروز – لینا روزبه حیدری

تیم پیروز – لینا روزبه حیدری

تیم پیروز تیم پیروز، تیم ملی، فاتح افغانی ام عشق میهن، شور ملت، مهر بر پیشانی ام شیر میدان از تبار سنگ میبازد به من این شعار قهرمانی خوب مینازد به من گام هایم جوشش پولاد و آهن در وقار غره هایم، صخره های کوه بابا در شعار زاده ان خاک پاکم، کودک جنگ و تفنگ مرد میدان گشتم از رنج زمان چون پور سنگ مرد مید...

عمر – لینا روزبه حیدری

عمر – لینا روزبه حیدری

عمر زین شاخ مرده شوق شگفتن پرید و رفت گل هم بجای دیگری جای گزید و رفت در این تلاطم غم و هجران و بی کسی هر کس بهای داد و متاعی خرید و رفت انقدر تیره ام که دگر روز و شب یکیست اشک هم ز چشم منتظرمان جهید و رفت گفتند دشمن ست که زند تیر ناروا لیکن ز دست دوست چه خونی چکید و رفت در دشت بی کسی و سراب امید تل...

دل تنگی – لینا روزبه حیدری

دل تنگی – لینا روزبه حیدری

دل تنگی یکشب دلی برای خدا تنگ گشته بود هر نبض آن برنگ سیاه رنگ گشته بود یک شب دلی به چنگ غم و انزوا و درد بی رحم گشته بود بخدا سنگ گشته بود یک شب دلی به نام محبت ندیده گان معراج ناله بود و نی و چنگ گشته بود یک شب دلی ز جور غم و رنج روزگار مشتاق مردنی ز سر ننگ گشته بود یک شب دلی میان سرای عزای خویش آ...

تفسیر یک هویت – لینا روزبه حیدری

تفسیر یک هویت – لینا روزبه حیدری

تفسیر یک هویت همه را بگذار تا قضاوت تو را برحسب عقده های چرکین احساس خود در تعفن تبعیض و افترا موعظه کنند اینکه در برکه صاف دلت بجز مروارید برای تمساح ها طعمه یی بیشتری نبود شفافیت آب چشم هایت تبارز میدهد سایه ات را تو میشناسی و تاریکی و نور تزلزل خط های استقامت قامت تو را هرگز پایدارنمی سازد زندگی ...

قهرمان خیالی من – لینا روزبه حیدری

قهرمان خیالی من – لینا روزبه حیدری

قهرمان خیالی من بگذار در خاطراتم همانطوری که بودی بمانی قامت ات استوار درست همانند سپیدار ها قدم هات با صلابت نگاهت تیز و مسیح گونه و نفس هات تقدیسی از رهایی اسیران از بند قهرمان خیالی من در سرزمینی که کوه هاش پناهگاه کین ست و زمستان انجماد قلب و وجدان آوردست هنوز انتظار توست تو در خیال من درست همان...

دعا – لینا روزبه حیدری

دعا – لینا روزبه حیدری

دعا شاد باشی که فقط شاد تو را میخواهم عاری از ناله و فریاد تو را میخواهم انچه بر ما شده ست، از ره تو عاری باد صد هزار نعمت او بر ره تو جاری باد اشک ما ریخت خدا اشک تو را پاک کند انگبین ریزد و هرنبض دلت تاک کند ما اگر سوخته ایم، راه تو بی اخگر باد تاج زرین سعادت مر تو را بر سر باد طالع ما چو زدند فال...

بدنبال حقیقت – لینا روزبه حیدری

بدنبال حقیقت – لینا روزبه حیدری

بدنبال حقیقت آسمان آبیست کبوتر سفیدست و پرواز جریان دارد این حقیقت توست که با تار های طلایی بر مخملی از افکار مابانه یک مشت زنگی دوخته شدست حقیقت بدنبال کی می آید من از ضمیر ها شاکیم که مثل اسب های نعل زده نشخوار میکنند انچه را با تکرار روز شان بر سنگفرش های زمانه چهار دست و پا آموخته اند کاشک میشد ...

مرا به دیاری ببر – لینا روزبه حیدری

مرا به دیاری ببر – لینا روزبه حیدری

مرا به دیاری ببر که قرنهاست صلح با بال کبوتران در کرانه مهربان خاکش باریدست و جنگ از نامانوس ترین واژه ها در قاموس بیان ان باقی ماندست مرا به دیاری ببر که رنگ سرخ را نمی شناسند که چشمان هرگز خاکستری را نمی بیند که گوش ها از شنیدن زجه و ناله باکره اند و سیاهی فقط در تعبیر خواب های پریشان باقیست مرا ب...